کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت2


نمی دانم چرا پرنده ی نگاهم مدام به طرف آشیانه ی چشمان مغرور آن جوان پر می گرفت؟

_ مانی نگاه کن! آقای راد داره میاد سمت ما.

_ آخ چه خبره ماری؟تو و مادر پهلو برای من نذاشتین.

_ خونسرد باش و لبخند بزن!آرمینا و خاله رویا هم دارن نگامون می کنن.

به زور توانستم چهره ام را پشت هاله ای از خونسردی پنهان کنم.از خشم درونیم در حال انفجار بودم.کت و شلوار سپید به تن داشت و کراوات

مشکی زده بود.بیست و سه چهار ساله به نظر می رسید،چهره اش هم زیاد جذاب نبود.چشمان آبی گردی داشت که زیاد با دماغ کشیده و

ابروان پیوسته اش هماهنگی نداشت.نزدیک میز ما رسید.اول با مادر و ماریا مودبانه حال و احوالپرسی کرد.

من مات و مبهوت به گوشه ای از سالن خیره شده بودم که آن جوان برازنده و مغرور کنار دختر جوانی نشسته و در حال گفت و گو بود.بی اختیار یاد

بی اعتنایی اش افتادم و دوباره قلبم تیر کشید.نمی دانم از روی لجبازی با او بود که از جا بلند شدم یا به دلیل تسلی خاطر خودم بود.خیلی زود

مادر و ماریا و خاله رویا و آرمینا خودشان را به ایوان رساندند.من روی صندلی نشسته بودم و با صدای بلند می گریستم.رزیتا خانم هم همراه خانم

دیگری سراسیمه به طرف من آمدند.

_ چیه مانی؟اتفاقی افتاده؟

_ مانی آبروی ما رو بردی.این چه حرکت زشتی بود که کردی؟

_ مانی،آقای راد آدم متشخصیه تو نباید...

_ بس کنین دیگه،حقش بود به خاطر این حرکت توهین آمیز خفه اش می کردم.

با صدای فریاد من خاموش شدند.رزیتا خانم دستش را روی دستم گذاشت و ناباورانه نگاهم کرد.

_ علت این کارت چی بود عزیزم؟

خواستم حرفی بزنم که خانم همراهش که خیلی عصبانی و خشمگین به نظر می رسید گفت: تقصیر پسرم چیه که شما پیرهنتون بلنده؟شما

باید از پسرم عذر خواهی کنین اونم جلوی مهمون ها.

مادر که دیگر کفرش بالا آمده بود با لحن تحکم آمیز خطاب به آن زن گفت: دختر من عذرخواهی کنه؟پسر شما گستاخانه رفتار کرد،اونه که باید از

دخترم معذرت خواهی کنه.

زن پوزخندی زد و در حالی که به جای لب هایش بیشتر گردنش را تکان می داد گفت: شما که لباس مناسبی ندارین مجبور نیستین تو جشن

شرکت کنین.به رزیتا خانم گفتم که دعوت شده ها را از بین کسایی انتخاب کن که سرشون به تنشون بیارزه!نه شما رو که...

_ بس کنین خانم راد!این موضوع بدون دعوا هم به خوبی حل میشه.خانم ستایش شما با مانی جون صحبت کنین تا با یه عذرخواهی همه چی رو

تموم کنه.

نمی دانم چرا مادر رنگش مثل گچ سفید شده بود!شاید ضربه حاصله از حرف های اهانت آمیز و صریح خانم راد به حدی بود که او نتوانست حالت

تحکم آمیزش را حفظ کند و این بار مطیع و ناچار گفت: بله رزیتا خانم،شما برید،راضیش می کنم که معذرت خواهی کنه.

خانم رزیتا همراه خانم راد راضی و خشنود به اتاق پذیرایی برگشتند و بازویم از نیشگون مادر انگار تیر خورده باشد بیش از حد می سوخت.مادر

کاردش می زدی خونش در نمی آمد.

_ دختره ی خنگ و خیره سر!خوب شد؟نوش جون کردی؟ دیدی چه توهینی بهمون کردن؟

خاله رویا می خواست مادر را دلداری بدهد: عیبی نداره خواهر!خودت رو ناراحت نکن،مانی یه غلطی کرده حالا هم میره جبران می کنه،چه می

دونه وقتی مورد توجه کسی قرار گرفت نباید مثل یه خروس جنگی تاجشو تیز کنه.

ماریا از همه منصف تر بود: ولی این حقش نیست که ماندانا بره عذرخواهی کنه،آقای راد کمال بی ادبی رو در مورد ماندانا نشون داد.

آرمینا که لبخند شادمانه ای به لب داشت گفت: ماندانا باید یه جور آبروی ما رو بخره.فقط با یه معذرت خواهی کوچولو.

نگاه خشمگینی به او انداختم.بی آن که دفاع دیگری از خود کنم تسلیم خواسته آنان شدم.در واقع نمی خواستم یک بار دیگر آن خانم بی ادب ما

را تحقیر کند.با ورودمان به سالن پچ پچ ها و در گوشی حرف زدن ها پایان گرفت.پاهایم به طرف محل رقص کشیده نمی شد.چه قدراز خودم بیزار

شدم.از ناتوانی و تسلیم شدن خودم بدم آمده بود.با چشمان گستاخش انتظار مرا می کشید.بین رفتن و نرفتن مانده بودم.فکر می مردم با این کار

غرورم را مثل شیشه بر زمین خواهم زد و دیگران را به تماشای خرد شدنش دعوت خواهم کرد و از طرف دیگر دلم به حال مادرم می سوخت.بی

اختیار پاهایم به سمت محل رقص گام برداشتند،از نگاه به چشمان هرزه و گستاخش پرهیز کردم.عذرخواهیم را در هاله ای از انزجار و نفرت

تقدیمش کردم.

چشمانش می خندید و لبانش از هم باز شد و گفت: احتیاج به عذرخواهی نیست،فقط یه سوءتفاهم بود.فراموشش کنین.

من بی توجه به حرفش سرافکنده و خجل از او دور شدم.فکر می کردم زیر نگاه جمعیت در حال ذوب شدن هستم.مادر و ماریا خاموش و متفکر

جشن را دنبال کردند و من سر به زیر و غمگین به زمین خیره بودم.تازه نگاه گاه و بی گاه آن جوانک مغرور،بردیا،این تلخی را بیشتر به دلم آب و رنگ

می داد.نمی دانم با نگاهش چه می خواست به من تفهیم کند،اما احساس می کردم با هر نگاهش تیر ملامت و سرزنش را به طرفم پرتاب می

کند.عاقبت مهمانان راضی به خداحافظی شدند و ما هم باید منتظر حرکت خاله رویا و آرمینا می ماندیم.آنالی در آغوش ماریا به خواب رفته بود و

مادر با چهره ای رنگ پریده و بی حال انتظار خواهرش را می کشید.رزیتا خانم به همراه همسرش به سمت میز ما آمدند.این بار من مادر را با ضربه

ای که به پهلویش زدم متوجه آن ها کردم.رزیتا خانم که در چهره اش ضعف و خستگی موج می زد همراه با تبسمی بی روح خطاب به مادر گفت:

امیدوارم اون سوءتفاهم رو فراموش کنین،بچه برادرم،کاوه،هیچ قصد و غرضی نداشت.به هر حال امیدوارم که دوباره ببینمتون.

مادر لبخند کم رنگی زد و با لحنی که انگار می خواست به زور خشم درونش را پنهان کند گفت: خواهش می کنم شما خودتون رو ناراحت نکنین

به هر حال جوون ها دچار اشتباه و سوءتفاهم میشن.

_ سیما،ما آماده ایم،شما حاضرین؟

مادر نگاهی به خاله رویا انداخت که از فاصله ی دور صدایش کرده بود و با تکان دست اعلام آمادگی کرد.

رزیتا خانم دستم را فشرد و با ملاحت گفت: عروسک زیبا! باید اعتراف کنم پسرم از زیبایی هیچی نمی دونه.خیلی دوست دارم تو جشن تولد بردیا

باز هم تو رو ببینم.

مادر شتابزده به جای من گفت: بله!بله!باعث خوشحالی ماست!حتما شرکت می کنیم.و بعد به پهلوی ماریا زد.ماریا که انگار حواسش جای دیگری

بود گفت: بله!شرکت می کنیم.سپس متعجبانه به مادر چشم دوخت.رزیتا خانم از این حرکت پرشتاب مادر و دختر نتوانست نخندد.اگر گوشزد

همسرش نبود چه بسا قهقهه هم سر می داد.به هر حال بعد از خداحافظی ما خانه ی رزیتا خانم را با تمام زیبایی ها و تجملاتش ترک کردیم.طی

راه هر کس چیزی می گفت و نظرش را در مورد این جشن به دیگری القا کرد.

_ بهمن هم خیلی بذله گو و اجتماعیه .می گفت سالی دو بار به پاریس و لندن مسافرت می کنه.

_ آقای مهدوی به خاطر کله ی طاسش تو اون جمع متشخص بود.اَه اه َاهَ!با اون طرز حرف زدنش که همه ی سین ها رو می گفت شین.

_ مامان!نفهمیدی گل سر آنالی رو اون پسر بی ادب چی کار کرد؟

من هیچ لحظه ی شادی را در این مهمانی به خاطر نمی آوردم.با یادآوری نگاه بی اعتنای بردیای جوان تنم در التهاب می سوخت و با به خاطر

آوردن حرکت زشت آن جوان گستاخ تمام تنم سرد می شد.هربار به خودم دلداری می دادم که شاید هیچ منظوری نداشت و فقط قصدش جلوگیری

از سقوط من به زمین بود.شاید!اما دوباره در تردید و دودلی غوطه ور می شدم.خاله رویا بیش از حد به آقای مهدوی ابهت می داد و دخترش از

یادآوری حرکات دور از شأن خودش و بهمن هیچ ابایی نداشت.وقتی به خانه رسیدیم نفس راحتی کشیدم.ساعت دوازده بود.آرام از پله ها بالا

رفتیم تا اگر مادربزرگ به خانه برگشته بود از خواب بیدار نشود.مهبد روی کاناپه به خواب عمیقی فرورفته بود.خانه با وضعی در هم ریخته به ما

نیشخند می زد.میز شام جمع نشده و بشقاب های کثیف و نشسته مادر را عصبی تر ساخت.من در فکر امتحان ریاضی فردا بودم.خوابم می آمد و

نمی دانستم می توانم کتاب را مرور کنم یا نه؟

هنوز وارد اتاقم نشده بودم که مادر ندا داد: وقتی اون پیرهن لعنتی رو از تنت در آوردی بیا ظرف ها رو بشور.

به عقب برگشتم تا اعتراض کنم،اما وقتی چشمان پرخشم و چهره ی ملتهبش را دیدم منصرف شدم.به گمانم باید قید امتحان فردا را هم می

زدم.چشمانم را روی هم گذاشتم و تسلیم گفتم: چشم!همین الان!و سپس در را بستم تا آن «پیراهن لعنتی» را از تنم دربیاورم.


_ خانم ستایش!از شما انتظار نداشتم ورقه ی سفید بهم بدین.شما حتی یه سوال رو هم جواب ندادین.میشه توضیح بدین چرا؟
سرم پایین بود و در خودکارم را می جویدم.بعضی از سوال ها را بلد بودم،اما دلم نمی خواست جوابشان را بنویسم.به نظرم صفر شدن بهتر از نمره ی پایین تر از پانزده آوردن است.آن هم برای من که برای رفتن به کالج ادعای رقابت با سمیرا را داشتم.
_ خیلی خوب!انگار هیچ توضیحی ندارین.من این موضوع رو با مدیر مدرسه در میون می ذارم.
چه توضیحی می توانستم به او بدهم؟می توانستم بگویم دیشب در ضیافت رزیتا خانم شرکت داشتم و بعد از نیمه شب هم باید ظرف های نشسته را می شستم و خانه ی بهم ریخته را مرتب می کردم.راستی که قضاوت بعضی از دبیران غیر منصفانه است!سمیرا نگران از دست دادن یک سوال یک نمره ای بود.زنگ تفریح که به صدا درآمد هیچ کششی برای بیرون رفتن از کلاس نداشتم.در آن گرمای مطبوع و در سکوت سرم را روی میز گذاشتم و خسته از یک شب بی ثمر و پردردسر چشمانم را بستم.با تکان دستی از خواب عمیق و دلچسبم بیدار شدم.سرم را که بلند کردم دو سه نفر از بچه ها را دیدم که با نگرانی نگاهم می کنند.الهام که کثل همیشه موتور چانه اش گرم بود گفت: حالته خوب نیست مانی؟اگه کسالتی داری بریم از مدیر اجازه بگیریم...
سرحال تر از ساعتی پیش دست هایم را کش و قوسی دادم و گفتم: نه!چیزی نیست!حالم خوبه.
_ دروغ نگو اگه حالت خوب بو د که زنگ تفریح میومدی بیرون!
_ بس کن الهام!گفتم که حالم خوبه.
با ورود دبیر ادبیات،الهام دست از سرم برداشت.آقای بسطامی غزلی از سعدی را با لحن همیشه پر سوزش دکلمه می کرد.

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام دیده چه شب می گذراند؟
وقتست اگر از پای درآیم،که همه عمــــــــر
باری نکشیدم که به هجــــــران تو ماند
سوز دل یعقوب ستمــــــــــدیده ز من پرس
کاندوه دل سوختــــــــــگان سوخته داند

به فکر فرو رفتم،چرا آن جوان مغرور تا آن حد نسبت به من بی اعتنا بود؟

هر گه که بسوزد جگرم،دیده بگرید
وین گریه نه آبی ست که آتش بنشاند

ولی به نظرم در مورد کاوه اشتباه کردم،شلید حقش نبود آن قدر تند با او برخورد می کردم.

شیرین ننماید به دهانش شکر وصل
آن را که فلک زهر جدایی نچشاند

چه قدر از یاد آوری حرکات ناپسند خاله رویا و آرمینا ناراحت شدم.راستی امروزی بودن همین است؟
_ خانم ستایش!بیت آخری رو که خوندم شما از رو بخونید.
به خودم آمدم،نگاهی به کتاب انداختم و گیج و دستپاچه دنبال بیت آخر گشتم.از کجا فهمید حواسم سر جایش نیست؟ سبیل های نازکش را تابی داد و سرم داد کشید: چند بار بگم وقتی من شعر می خونم باید تمام وجودتون گوش بشه خانم عزیز؟
سرم را پایین انداختم و شرمگین گفتم: بله آقای بسطامی.ببخشید که حواسم پرت شد.
روی صندلی نشست و با حرکتی عصبی،پا روی پا انداخت و عینکش را روی میز پرت کرد.
_ بعضی ها چیزی از شعر و احساس نمی دونن!نمی دونن وقتی خواننده ی شعر در حس و حال شاعرانه فرو رفته دیگران باید ساکت باشن تا از آن فضای معنوی همه بهره مند بشن.شما خانم ستایش،بار آخرتون باشه که به شعر خونی دیگران بی احترامی می کنین.
در حالی که از خشم و ناراحتی کتابم را خط خطی می کردم گفتم: چشم آقاب بسطامی!تکرار نمیشه.
وقتی آقای بسطامی دوباره در حس و حال شاعرانه فرو رفت من به خود نهیب زدم: چه مرگت شده دختر؟چرا حواستو جمع نمی کنی؟
این بار کمی آرام تر از پیش حواسم را به غزل سوزناکی از حافظ دادم.

* * *

_ مانی این قدر آب نریز کف آشپزخونه.تو داری ظرف می شوری یا آب بازی می کنی؟
نگاهش کردم.موهای سفیدش را پشت سرش جمع کرده بود.چشم ها و نوک دماغش به علت سرما خوردگی سرخ شده بود.پس از شستن ظرف ها قرصش را همراه با یک لیوان آب به طرفش بردم.
خِرخِر می کرد.عطسه های پشت سر هم امانش را بریده بود.
_ دستت درد نکنه دختر!تو از همه ی نوه هام دلسوزتری!ماریا که قلبش مثل سنگ می مونه.هفته ای یه بار هم بهم سر نمی زنه،مامانت که مثل خواهرش بی عاطفه و بی مهر بار اومده... نمی دونم چرا از بچه های رویا خوشم نمیاد... بی اندازه بی تربیت و گستاخن... مانی،لیوان رو ببرآشپزخونه... سعی کن سروصدا نکنی تا یه کم بخوابم... دکتر گفته فقط باید استراحت کنم... رفتی بالا به مامانت بگو برام سوپ جو درست کنه... خیلی خوب،اگه درستو خوندی می تونی بری.
ناخواسته لبخند زدم. به قصد درس خواندن آمده بود پایین.چون بالا،مادر درگیر یک مشاجره ی شدید با پدر بود. وقتی هم
آمدم پایین طبق معمول باید به کارهای خانه ی مادربزرگ می رسیدم،چون حالش خوب نبود حوصله ی مرا هم نداشت. وقتی صدای خروپفش بلند شد به آرامی دفتر و کتاب فیزیک را برداشتم و از خانه بیرون آمدم.
مادر با چهره ای برافروخته دررا به رویم گشود: چرا برگشتی؟مادربزرگ حالش خوب بود؟
_ قرصش رو خورد و خوابید،همه ی کارهاش رو هم انجام دادم.
هنوز جلوی در ایستاده بود و به من اجازه ی ورود ناد.
_ خیلی خوب،برو بالا پیش ماریا!من و بابات هنوز بحثمون تموم نشده.سپس در را محکم به رویم بست.ناچار از پله ها بالا رفتم و زنگ خانه را فشردم.ماریا به آرامی در را به رویم گشود و در حالی که انگشتش را به نشانه ی سکوت روی بینی اش گذاشته بود گفت:هیس!آنالی رو تازه خوابوندم... کاری داشتی؟
کمی بی حوصله گفتم: مامان منو فرستاده پیش تو.میشه بیام تو؟
خودش را کنار کشید و داخل شدم.آقا ستار،شوهر ماریا،روی کاناپه دراز کشیده بود و تلویزیون تماشا می کرد.با دیدن من تکانی به خودش داد و بی تفاوت گفت: ها!تویی مانی؟باز که کتاب بغلت گرفتی.
ماریا مرا به آشپزخانه برد.از شلوغی و به هم ریختگی اشپزخانه دلم به هم خورد.ماریا با حرکاتی شتابزده سعی داشت روی میز را خلوت کند.بی آن که چیزی پرسیده باشم توضیح داد: مگه این آنالی میذاره آدم به کاراش برسه؟مدام نق می زنه و بهانه می گیره!شب شده و من هنوز کارهای صبحمو تموم نکردم... بشین تا برات قهوه بریزم... صبح با ستار رفتم دیدن خاله ش که تازه از انگلیس برگشته.وای نمی دونی دختر!خاله ش چه ابهتی داشت... با شکر می خوری دیگه... آره،داشتم می گفتم،گردنبند مرواریدی به گردنش آویزون کرده بود که چشام داشت از حدقه در میومد.مدل موهاش رو بگو... وای!نمی دونی چه قدر دلم می خواست حتی یه لحظه جاش بودم... قهوه ت رو بخور تا سرد نشده.راستی مامان چرا تو رو فرستاده بالا؟
فنجان خالی را روی میز گذاشتم . نگاهش کردم و گفتم: مثلا می خواستم امروز درس بخونم،مامان که با بابا میدون رزم راه انداخته.مادربزرگ هم که کسالت داشت و حوصله ش سر جاش نبود،اومدم بالا که...
و نگفتم جنابعالی هم که فرصت نمی دی من لای کتاب رو باز کنم.رو به رویم نشست و فنجانش را سر کشید:مامان و بابا برای چی بحث می کردن؟
شانه هایم را بالا انداختم: چه می دونم!از اون مهمونی تا حالا مامان مرتب با بابا بحث می کنه که چرا ما لباس مناسب نداریم؟چرا باید به خاطر لباسی که مناسب مهمونی نیست بهمون بخندن؟چرا مهمونی با شکوهی راه نمیندازیم؟چرا براش تا حالا جشن تولد نگرفته و ... چه می دونم از این چرت و پرتا...
_ مامان حق داره.بابا تا حالا براش چی کار کرده؟هر مرد دیگه ای جای بابا بود... می دونی چیه مانی؟مرد ها خوششون نمیاد زنشون تو جمع جلوه کنه.همین ستارو می بینی؟جونش بالا میاد تا واسه لباس پول بهم بده.اما من نمی ذارم بلایی که سر مامان اومده سر منم بیاد.نمی خوام چیزی از زنای دیگه کم داشته باشم و همه چیز تو دلم عقده بشه... خاله رویا رو دیدی؟اون همه آزادی و اختیار عمل رو از برکت روشنفکری شوهرش پیدا کرده.ما به شوهرامون رو دادیم... جوری که فکر می کنن زنشون فقط باید بشوره و بروبه و بپزه و چه می دونم بروبه و بپزه و بشوره...
_ ماری این قدر حرفاتو تکرار نکن.
_ خوب!... همین دیگه،دلشون می خواد زنشون کت بسته در خدمت خونه و مهم تر از همه آشپزخونه باشه.آقایون هم بخورن و خیکشون بزرگ شه.واقعا که فرهنگ بعضی از مردهای ایرانی تأسف برانگیزه.تا حالا خیلی به ستار رو داده ام،اما بعد از این محاله بذارم منو پشت اعتقادات پوچ و بیهوده ش زندونی کنه،از این به بعد هفته ای یه بار مهمونی می رم و هفته ای یه بار مهمونی می دم...ای وای آنالی بیدار شد برم آرومش کنم.
وقتی از آشپزخانه بیرون رفت نفس بلندی کشیدم.ساعت هشت شب بود و کتاب فیزیک به بغلم چسبیده بود.به حرف های ماریا فکر نمی کردم،به نظرم ارزشی برای فکر کردن نداشت.باید یواش یواش می رفتم تا مبادا دستشویی بردن آنالی هم گردن من بیفتد...
_ کجا میری مانی؟تازه داشتیم با هم اختلاط می کردیم.
_ نه دیگه میرم ببینم مامان و بابا آتش بس دادن یا نه.
خیلی خوب،خداحافظ.
در را پشت سرم بستم.وقتی زنگ خانه را می فشردم در دل خدا خدا می کردم که همه چیز تمام شده باشد.مادر در آشپزخانه بود،از جلوی پدر که گذشتم او را در حالتی غمگین و گرفته دیدم.انگار چشمان ماتش به صفحه ی رنگی تلویزیون چسبیده بود.
_ سلام مامان کمک نمی خوای؟
تشر زد: تو هم وقت گیر آوردی با این همه کار از بالا می ری پایین و از پایین میای بالا!بتمرگ خونه ببین چی کار دارم که بکنی!
جرأت نکردم بگویم خودت مرا فرستادی پایین بعد هم بالا.کتاب را توی کشو قایم کردم تا با دیدن آن خشمش بیشتر نشود!سینس سیب زمینی را جلویم گذاشت و چاقو را به دستم داد.
_ بیا!اعصاب ندارم می زنم دستمو می برم!
بدون هیچ حرفی به پوست کندن سیب زمینی ها مشغول شدم.نگاهش به لخت شدن سین زمینی ها بود و دستش را حایل چانه اش کرده بود: به مادربزرگ سر زدی؟
_ آره!بدجوری سرما خورده!آخ...!یادم رفت بهت بگم براش سوپ جو درست کنی...
_ بس که خنگی!پاشو زودپز رو بردار و خودت ترتیبش رو بده.پیرزنه حال نداره پخت و پز کنه.
چاقو و سیب زمینی را روی سینی گذاشتم و اولین کاری که کردم زودپز را روی گاز گذاشتم،بعد از ریختن هویج و پیاز و جو و جعفری دوباره پشت میز نشستم.
مادر انگار داشت با خودش حرف می زد: باید از رویا بپرسم تاریخ دقیق جشن تولد پسر رزیتا خانم کِیه.حسابی براش برنامه ریزی کردم.نمی خوام مثل دفعه ی پیش کم بیاریم.
سوپ که حاضر شد سیب زمینی ها هم سرخ شده بودند.مادر در حالی که میز شام را آماده می کرد،سوپ را در ظرفی ریخت و گفت: باید با مادربزرگ صحبت کنم تا تو بری پیشش بمونیوپیرزنه.احتیاج به مراقبت داره،نصف شبی آب خواست،قرص خواست و نتونست از جا بلند شه کسی باشه که به دادش برسه.
هیچ اظهار نظری نکردم.در حالی که با ظرف سوپ از آشپزخونه بیرون می رفت گفت: تا مهبد و بابات حاضر شن اومدم.
در حین خوردم شام متوجه رفتار سرد پدر و مادر شدم.وقتی مادر حرف می زد پدر با مهبد گفت و گو می کرد و به حرف های مادر توجهی نشان نمی داد.
_ مادربزرگ حال خوشی نداشت!به گمونم تب داشت،اما به روب خودش نمی آورد.باهاش صحبت کردم تو بری پیشش،خیلی هم خوشحال شد.از امشب می تونی بری پایین.پیرزنه،گناه داره!
من گناه نداشتم که باید پرستار یک پیرزن بداخلاق و عیب جو می شدم که از کوچیک ترین حرکتم انتقاد می کرد و بهم امر ونهی می کرد،اما انگار کسی در دلم بهم نهیب می زد: هی دختر!خودت هم یه روز پیر میشی و به کمک دیگران احتیاج پیدا می کنی...
پدر زیاد راضی به نظر نمی رسید.با حالتی عصبی قاشق را به بشقاب کوبید و غر زد: سیب زمینی ها بس که سرخ شدن زبون آدم رو زخم می کنن.
مادر با خونسردی برای خودش آب ریخت و گفت: تا مانی بخواد مثل مامانش آشپز ماهری بشه خیلی راهه،یواش یواش راه میوفته.
پدر از این که تیرش به سنگ خورد صورتش سیاه شد.بشقاب را دوباره پیش کشید و به خوردن مشغول شدواما مادر می خواست زهرش را بیشتر به پدر بریزد: آقای ستایش،شما هم یادت نره که دوماد سرخونه خستین بهتره ادای دومادای مستقل رو در نیاری.
پدر زیر لب غرولندی کرد.مادر زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر گرفته بود.مهبد سیب زمینی های بشقاب مرا کش رفته بود و زود تر از همه میز شام را ترک کرد.پدر دیگر نه لب به غذا زد و نه از جا بلند شد.همان جا به صندلی تکیه داده بود و خیره نگاهم می کرد.
_ پاشو مانی،میز شام با تو!بعد هم یه چای کم رنگ بریز بیار نشیمن.
وقتی مادر رفت من نگاهی به ظرف غذای پدر انداختم.هنوز غذایش را تمام نکرده بود.مردد مانده بودم که دست به میز غذا بزنم یا نه.
_ مانی،تحمل نق و نوق ها و غر زدن های مادربزرگتو داری؟
آب دهانم را قورت دادم . سر جنباندم و متفکرانه گفتم: نمی دونم!اما باید یه جوری باهاش کنار بیام.
_ مامانت زیادی از حد سرخود شده.داره کفر من رو درمیاره.
آهسته گفتم: شما خودتون رو ناراحت نکنین،چای می خورین براتون بریزم؟

مادر بزرگ سرش را با دستمال بسته بود و وقتی حرف می زد مرتب دماغش را بالا می کشید.
_امشب همین جا روی کاناپه بخواب با فردا شب یکی از اتاق ها رو برات آماده کنیم.عادت نداری که شب ها راه بری؟
_نه!هر طرف که خوابیدم همون طرف بیدار می شم.
_ خوبه!پس چرا ایستادی و نگام می کنی؟من ساعت دو یا سه بیدار می شم و این جا تو هال کمی مطالعه می کنم،البته تو هم بیدار می شی،ولی خوب از فردا شب دیگه این برنامه نیست.خوب دیگه من باید بخوابم.حالم هیچ خوش نیست.
وقتی مادربزرگ به اتاق خودش رفت،من هم روی کاناپه افتادم.تازه به این فکرافتادم که چرا من؟چرا من باید از مادربزرگ پرستاری می کردم؟خمیازه امانم را برید.خوب دیگه کارهای مادره و نمی شه براش چون و چرا آورد.خدایا امشب این جا خوابم می بره؟به مادربزرگ دروغ گفتم که بدخواب نیستم.می ترسم نصفه شبی راه بیفتم و مادربزرگ رو بترسونم.
آن شب چند بار از کاناپه پرت شدم پایین و خواب آلود سرجایم برگشتم.نیمه های شب بود که با صدای شعر خواندن مادربزرگ از خواب بیدار شدم.روی مبل راحتی لم داده بود و دیوانی در دستش بود.من با چشمانی خواب زده متوجه شلعرش نشدم.اهمیتی به بیداری من نداد.همچنان با صدای سرماخورده اش شمرده شمرده کلمه ها را بر زبان خاری می کرد!نگاهی به ساعت انداختم.دو و نیم شب بود.خمیازه ی بلندی کشیدم.به یاد فیزیک افتادم که فرصت نشده بود بخونم.از جا بلند شدم.
_ کجا می ری مانی؟
_ سلام خوابم نمیاد می خوام درش بخونم فردا امتحان دارم.
_ خیلی خوب!فقط سروصدا نکن.
نمی دانم این چه عادتی بود که مادربزرگ دچارش شده بود.نیمه های شب بیدار می شد و مطالعه می کرد بعد نزدیکی های صبح دوباره می خوابید.پیش از این که بخواهم شروع کنم صدایم کرد.
_ مانی می خوام به این شعر خوب گوش کنی.
_ چشم مادربزرگ گوش می کنم.

هـــــان ای بهار خسته که از راه های دور
موج صدای پـــــای تو می آیدم به گوش!
وز پشت بیشـــــــــه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ای مســــــــافر گم کرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه بازگـــــــرد
اینجا میا.. میا..تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگــــــاه سرد

_ نظرت راجع به این شعر چیه؟
_ قشنگ بود!
سری به تأسف تکان داد: همین،بی سواد!مثل بچه های کلاس اول میگی قشنگ بود.معل.مه که تو ادبیات هالویی تمام عیاری.
سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم،او هم حرف دیگری نزد.تا ساعت پنج بیدار بود و بعد به اتاقش رفت تا بخوابد.من هم یک دور کامل فیزیک را خواندم و مطمئن شدم که خوب یاد گرفته ام.به این فکر کردم که شاید این برنامه ی نیمه شب های مادربزرگ برای درس خواندن من بد نباشد.

مادر عاقبت کار خودش را کرد.سرویس قاشق و چنگال نقره اش را فروخت و برایم یک دست لباس قشنگ و بی نظیر سفارش داد.شب تولد نزدیک

بود و دوباره به جنب و جوش افتاده بودند.ماریا بعد از کلی دعوا توانست نظر شوهرش را برای خرید یک لباس گران قیمت جلب کند.خاله رویا از بابت

لباس و زیورآلات نگرانی نداشت و آرمینا عقیده دشت لباس سفارشی اش در آن جشن بی رقیب خواهد بود.مادر پشت سرش غر می زد: فکر

کردی!بذار بذار لباس مانی آماده شه اون وقت می فهمی بی رقیب یعنی چی؟

_ مامان!اگه رنگ پیرهن مانی رو به جای آبی،صورتی کمرنگ انتخاب می کردی قشنگتر نبود؟

_ نه!تو چی می دونی ترکیب رنگ ها یعنی چی؟خودت که تو انتخاب رنگ اسیر سلیقه ی ستاری لازم نکرده به رنگ پیرهن یکی دیگه ایراد بگیری.

_ من کی ایراد گرفتم؟ فقط خواستم نظرم رو بگم.

نمی دانم چرا این بار زیاد بی میل نبودم که بروم،برخلاف بار اول که هیچ رغبتی به رفتن نداشتم.ناخواسته چهره ی زیبای آن جوانک مغرور در

افکارم نقش بست.نمی دانم چرا دلم می خواست یک زبار دیگر او را ببینم.علاقه داشتم بهترین لباس ها را بپوشم و در آن جمع بی رقیب جلوه

کنم تا نظرش نسبت به من جلب شود؟نمی دانم این تمایلات از کجا سرچشمه می گرفت.می کوشیدم کسی متوجه کشمکش درونییم نشود.

عاقبت خیاط لباس مرا حاضر کرد و به راستی که طبق قولی که داده بود بی نظیر از آب درآورده بود.پیراهن تنگ و کوتاهی بود که با حریر ادامه پیدا

می کرد،خوش دوخت بود و درست اندازه ی تن من.وقتی پرو کردم و نگاه های تحسین آمیز مادر و ماریا و خیاط را دیدم دلم نمی خواست آن را از

تن دربیاورم.

مادر فوقالعاده از کار خیاط راضی بود و چشمانش برق می زد.

_ مانی بذار شب تولد برسه اون وقت مثل نگین می درخشی.

من مستانه خندیدم.نمی توانستم منکر این حقیقت باشم که از ته دل خواهان این هستم که در آن جمع تک باشم... نه! این حقیقت انکار ناپذیر بود.

مادربزرگ حالش رو به بهبودی می رفت،از برکت بیداری های شبانه اش دو سه امتحانم را بیست گرفتم.وقتی از موضوع جشن تولد باخبر شد غر

زد: مامانت حاضره تموم لوازم زندگیش رو بفروشه تا چیزی تو اون جشن کم نیاره،با درآمد بابات،سیما باید در خونه ش رو چفت کنه و با کسی رفت

و آمد نکنه،حماقت هم حدی داره.

کتاب تاریخ را برداشتم و به اتاق خودم رفتم.مادربزرگ یکی از اتاق ها را به من اختصاص داد و اجازه داد که آن را با سلیقه ی خودم مرتب

کنم.هرچند سعی کردم از سکوت موجود بهترین استفاده را بکنم و درس بخوانم اما نمی دانم چرا نمی توانستم افکارم را متمرکز کنم.

شب جمعه نزدیک بود،یعنی دختر دیگری نیست که لباسش از لباس من زیباتر باشه؟خدای من!چه قدر دلم می خواد برای یه بارهم که شده

ستاره باشم.


از مدرسه که برگشتم،سرو صداهایی از راهرو شنیدم.از چند پله بالا رفتم که دیدم مادر دارد به دو کارگر امر و نهی می کند.

_ مواظب باشین به درو دیوار نزنین.چی کار می کنی نزدیک بود بزنی به دیوار.

کارگر ها پیانوی یادگار پدربزرگ را که روز تولد مادر برایش خریده بود از پله ها پایین می بردند.

_ سلام مامان اینا دارن چی کار می کنن؟

_ سلام مانی بیا بالا کارت دارم.

وقتی داخل رفتم به او که در حال شمارش پول بود گفتم: مامان!شما پیانوی یادگاری رو فروختین؟

سرش به کار خودش بود: آره!چیز قابل استفاده ای نبود،کنج خونه خاک می خورد،دیدم خوب می خرنش،فروختم.

_ ولی آخه چرا؟چه احتیاجی داشتی؟

نگاه گذرایی بهم انداخت و لبخندزنان گفت:پول قابل ملاحظه ایه،مدتی بود سینه ریز برلیانی که تو طلا فروشی آشنای خاله رویا دیده بودم بدجوری

چشمم رو گرفته بود.خوب دیگه می تونی بری،اما نه... مادربزرگ خونه نیست،رفته تو مراسم خواهران خیّر،بگرد توی یخچال ببین چیزی پیدا میشه

بخوری؟

نمی دانم چرا دلم از فروش پیانو گرفت.با این که هیچ وقت نوای ماهرانه ای از آن به گوشم نرسیده بود،اما دلم سوخت.

تو یخچال به جز املت وماست چیز دیگری پیدا نکردم.همان طور که مشغول خوردن بودم به کار مادر فکر کردم و این که سینه ریز برلیان بهتره یا

پیانو؟

_ مانی برای فردا برات یه سرویس بدل خریدم که با اصلش مو نمی زنه.

لیوان آب را سر کشیدم و با پوزخند گفتم: مامان باز میخوای آبروریزی شه؟

_ آبروریزی یعنی چی دختر؟وقتی دیدیش خودت هم باورت نمیشه اصل نباشه،الان دست ماریه والا نشونت می دادم،درضمن یه شبه و هیشکی

نمی فهمه.

_ مامان ظرف ها فقط همینه؟

_ اون دو تا قابلمه رو هم بشور.

_ چشم،مطمئنی دیگه ظرف نیست؟



_ مانی نگاه کن! مثل شاهزاده خانم های باوقار شده ای... ببین این سرویس چه قدر به لباست میاد... واقعا که سلیقه ی مامان حرف نداره.

مادر لبخند از لبش محو نمی شد.با رضایت خاطر نگاهم می کرد و ذوقش را پنهان نمی کرد.چرخی مقابل آینه زدم و برای چندمین باراز بی نظیر

بودن لباسم مطمئن شدم.ماریا هم از پیراهم بلند راسته اش راضی به نظر می رسید و برای رفتن بی تابی می کرد.

_ مامان!خاله رویا نگفت کی میاد؟

مادر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: چه می دونم!این جور مواقع خیلی کم پیش میاد خاله رویا بد قولی کنه... آهان،گوش

کن،صدای بوق ماشین عهد بوقش میاد...بجبین بچه ها...

این بار از آرایش ملایم چهره ام خشنود بودم.نمی دانم چرا این قدر اعتماد به نفس پیدا کرده بودم.نه قلبم تند می زد و نه دستپاچه بودم.

_ مامان شام بابا رو حاضر کردی؟

_ آره شام رو با خودش برد..گفت تو گاراژ می خوابه.مانی درو قفل کردی؟

_ بله مامان بریم.

خاله رویا و آرمینا جلوی در پارکینگ ایستاده بودند و محو تماشای من دهانشان باز ماند.

_ به به!مانی خانم!می بینم خوب فهمیدی در این جور مهمونی ها باید چه جور پوشید تا انگشت نما شد.

آرمینا فقط گوشه چشمی نازک کرد.حق هم داشت.لباسی که گفته بود یقین دارد بی رقیب است فقط با لباس ماریا از نظر زیبایی برابری می

کرد.تا خاله رویا دنده را عوض کرد آرمینا با غرغر گفت: مامان تند نرونی ها،حوصله ندارم حرص تند رفتن تو رو بخورم... سرم درد می کنه.

خاله رویا خندید: خیلی خوب توام!خودت رو جمع کن،لبت رو بس که ورچیدی ماتیکش پاک شد.

_ ای وای!پس چرا زود تر نگفتی مامان.

با عجله از توی کیفش ماتیک و آینه ی کوچکی بیرون آورد و دوباره لبش را ماتیک مالید.

_ خوب شد مامان؟

خاله رویا نیش گازی داد و بی آن که حتی از آینه نگاهی به او بیندازد گفت: محشری دختر!حرف نداری!خوب با اجازه بریم دنده چهار.



رزیتا خانم به استقبالمان آمد و خوشامد کوتاهی گفت.نگاهش به من بود و مبهوت و تحسین آمیز سر تا پایم را برانداز کرد.صدای موسیقی شاد

چند نفر از دختر و پسر ها را به رقص واداشته بود.تعداد دعوت شده ها از مهمانی قبل بیشتر بود و اکثر جمعیت را جوانان تشکیل می دادند.رزیتا

خانم در توضیح با خنده گفت: این جوونای پر شور از دوستای کالج پسرم هستن.بردیا حتی یه نفرشون رو هم جا نذاشته.خوب چرا معطلین؟

در پاسخ سرم را پایین انداختم و شرمگین گفتم: ممنونم،لطف دارین.

وقتی به سوی میزس که رزیتا خانم به ما اختصاص داده بود می رفتیم زیرچشمی یک یک مهمانان را از نظر گذراندم.نه!جدی که هیچ دختری با من

برابری نمی کرد.نمی دانم از این که مادر قاشق و چگال نقره را فروخت راضی باشم یا نه؟چرا راضی نیاشم؟ببین چه جور بهم زل زدن!

چه قدر احساس غرور می کردم.با وقار و طمأنینه روی صندلی نشستم.

ماریا گفت: این همه ناز رو کجا قایم کرده بودی؟

مادر گه گاهی با لبخند پرمهری نگاهم می کرد.در نگاهش برق افتخار دیده می شد.سینه ریز برلیانش را انداخته بود و گه گاهی با دست لمسش

می کرد.ناخواسته به یاد پیانو افتادم و دوباره این پرسش در ذهنم شکل گرفت که سینه ریز برلیان بهتره یا پیانو؟

نگاهم به بردیا افتاد که برازنده تر از قبل از در تالارداخل شد.کت و شلوار سفید و کراوات سرمه ای زده بود.نمی دانم چرا با دیدنش قلبم به تپش

افتاد و احساس کردم خودم را باختموخاله رویا با دیدن آقای مهدوی میز ما را ترک کرد.آرمینا از این که بهمن را بین مهمانان پیدا نکرده بود با چهره

ای عبوس روی صندلی چمباتمه زده بود.

ماریا به خوبی از خودش پذیرایی می کرد.مادر بهش غر زد: این قدر شیرینی نخور!دندون های پوسیده ت دوباره قِر میان ها!

_ شما غصه نخورین،دندون های من همیشه ی خدا اهل قِر و ادان،چه شیرینی بخورم چه نخورم.

خواسته یا ناخواسته با نگاه مشتاقم بردیای جوان و برازنده را تعقیب می کردم.کاش متوجه من می شد و می دید چه زیبا و بی نظیر خواهان

رویارویی با او هستم.با شنیدن نامم به عقب برگشتم.از دیدن چهره ی آشنای آقای راد حالت انزجار بهم دست داد.بدون تعارف،مقابلم روی صندلی

نشست و با نیشخند کوتاهی گفت: شاید خودتون ندونین که با چه جادویی ادم رو به طرف خودتون می کشونین.مثل ستاره ای که تو تاریکی شب

می درخشه شما هم تو تین همه نور و چراغونی برق می زنین.

در پاسخ تبسمی خشک و کوتاه کردم و گفتم:مرسی.

قانع نشد و دوباره لب به تملق گشود: باورم نمیشه خدا این همه حسن و زیبایی رو یه جا جمع کرده باشه.شما حتما از مخلوقات خاصشین.خدا تو

خلقت شما کمال لطف و حسن رو رعایت کرده.

نگاهی به مادر انداختم که گوش هایش را تیز کرده بود و ماریا که بی هوا شیرینی می خورد.

چند لحظه در سکوت به تماشایم نشست.معذب و شرمگین سرم را پایین انداختم و خدا خدا می کردم کسی مرا از آن وضعیت نجاد بدهد.با

شنیدن صدای گرم رزیتا خانم نفس راحتی کشیدم.

_ ماندانا!عزیزم،می خوام با بردیا سلام و احوالپرسی کنی،موافقی؟

بی آن که نگاهی به سمت کاوه بیندازم از جا برخاستم.بدون هیچ مخالفتی به سمت گوشه ای از سالن رفتم که بردیا مشغول صحبت با چند پسر

جوان یود.وقتی نزدیکشان رسیدیم رزیتا خانم بردیا را صدا کرد.با نگاه اول بردیا مسخ شدم.خیره خیره نگاهم کرد و سپس به سمت ما آمد.سلام

کردم و مودبانه تولدش را تبریک گفتم.همان طور که مستقیم نگاهم می کرد با من سلام و احوالپرسی کرد.رزیتا خانم زود ما را تنها

گذاشت.ترسیدم و فکر کردم شاید مثل مهمانی قبل مورد بی اعتنایی اش قرار بگیرم.دلم به تب و تاب افتاده بود و فکر کردم گونه هایم گل انداخته

اند.سنگینی نگاهش را حس می کردم.در تن دایش خونسردی و غرور موج می زد.

از دیدن رقص های تکراری خسته شدم،از حرف های یکنواخت هم حوصله م سر رفته،من چهار سال پاریس زندگی کردم اون جا همیشه حرف تازه

ای پیدا میشه که راجع بهش گفت و گو کرد.

نمی دانستم در پاسخش چه بگویم.وقتی نگاهش کردم به رویم لبخند زد من هم به رویش خندیدم.از گرمای نگاهش همه ی تنم می سوخت،نمی

دانم برای علاقه مندی زود بود یا نه؟اما احساس می کردم در قلبم آشوب به پا کرده است.طرز نگاهش را دوست داشتم و بیشتر از همه این که

دوست داشتم مورد توجه اش قرار بگیرم.تا هنگام صرف شام من و او حرف های زیادی زدیم.طی این مصاحبت او را پسری با خصوصیات متفاوت

دیدم.وقتی به طرف میز شام می رفتیم متوجه نگاه شادمان مادر شدم.بردیا مرا کنار خودش نشاند و رزیتا خانم در طرف دیگرم قرار گرفت.نگاه

شیطنت امیزی به ما انداخت و همرا با چشمکی گفت: بهت خوش می گذره یا نه؟

تشکر کردم و به خوردن مشغول شدم.برذیا نوشابه ی مورد علاقه ی خودش را در لیوان من ریخت.

_ این نوشابه ی مخصو منه،تا حالا کسی رو تو خوردنش شریک نکردم.

فقط به رویش لبخند زدم و با علاقه نوشابه را سر کشیدم.

سر میز شام ناخواسته متوجه سنگینی نگاه کاوه شدم که کینه توزانه نگاهم می کرد.اشتهایم کور شد و میل به خوردم را از دست دادم.وقتی از

جا برخاستم بردیا نگاهی به ظرف غذایم انداخت و در حالی که دوباره برای خودش نوشیدنی می ریخت گفت:همیشه این قدرغذا می خوری؟

_ قبل از شام شیرینی زیاد خوردم اشتها نداشتم.

_ پس صبر کن منم زیاد اشتها ندارم.

چند لحظه صبر کردم تا سالادش را بخورد همان طور که دور لبش را با دستمال کاغذی پاک می کرد گفت: مهمونی پیش از جسارتت خیلی خوشم

اومد.به نظرم،پسر داییم حقش بود که سیلی بخوره.

ذوق زده گفتم: جدی می گین؟ولی خیلی ها سرزنشم کردن و مجبورم کردن عذرخواهی کم.

_ مهم نیست که مجبور به این کار شدی.مهم اینه که جواب گستاخی کاوه رو خوب دادی،اون عذرخواهی مصلحتی نمی تونه جسارتت رو نفی

کنه.سپس با لبخندی که زیبایی مردانه اش را ابهت می بخشید،با نگاهی دوست داشتنی گفت: من به ادامه ی این دوستی خوشبینم.

جا خورده بودم.انتظار این حرکت را نداشتم.احساس علاقه خیلی بیشتر در قلبم رنگ گرفتوصلف در چشمانم نگاه می کرد: من دوست دختر

نداشتم،البته دو سه سال پیش تو پاریس با مارگریت آشنا شدم.دختر خوب و پاکی بود.خوب،سرطان گرفت و مرد.ما دوستای خوبی بودیم،خاطره

های زیادی هم ازش دارم.

وقتی میز شام خلوت شد ارکستر آهنگ شادی زد.بردیا نگاهش هنوز در نگاهم خیمه انداخته بود.

بدنم داغ شده بود،انگار پای آتش نشسته بودم.کمی هول شدم و گفتم: منم همین طور... آشنایی و دوستی با... با شما...باعث خوشحالی منه.

چند لحظه چشم در چشم به هم زل زدیم.یک احساس نارس... مثل طعم گس پرتقال!یا خرمالو داشتم!با او احساس راحتی می کردم.نمی دانم...

انگار می شناختمش.از خیلی وقت ها پیش... انگار حقیقت داشت... من دوستش داشتم... انگار در تمام دنیا تنها او را می شناختم... او را که

وجودش برایم از هر کس و هر چیزی عزیزتر و خواستنی تر بود.در آن لحظات که انگار جز من و او هیچ کس حتی نفس هم نمی کشید من به

چیزی فکر نمی کردم.او هم انگار تنها به من می اندیشید.آهنگ تمام شد و ما به طرف میزمان برگشتیم.هر دو هیجان زده بودیم.گونه هایش گل

انداخته بود و مرتب به موهایش چنگ می زد.

_ شما چیزی لازم ندارین؟

_ نه،ممنون،همه چی هست.

شربت روی میز را به دستم داد و با لبخند گفت: خوشحالم که تو روز تولدم با تو آشنا شدم.سپس به رویم لبخند زد.چشمانم را روی هم گذاشتم

و در رویا های دور و درازم غرق شدم.صدایش در رویاهایم پژواک یافت.

هنوز چشمم به رویا باز بود و از صدای ضربان قلبم لذت می بردم که با شنیدن صدای کاوه چشم باز کردم.بردیا را صدا کرده بود:عمه جون گفتن بری

کادو ها رو باز کنی.

نیم نگاهی به سویش انداخت: باشه!تا چند دقیقه ی دیگه میام.

کاوه نگاه زخمناکی بهم انداخت و از ما فاصله گرفت.بردیا شیرینی ای بردات و به طرف دهانم گرفت.خجالتزده ان را از دستش گرفتم.در حالی که

خودش همخ شیرینی می جوید گفت: حواست کجاست؟

دستپاچه شدم و گفتم: همین جا!گفتین خاطره ی امشب رو فراموش نکنم ولی نیازی به تذکر نبود.

از جا بلند شد و گفت: من باید یرک کادو ها رو باز کنم،ناراحت که نمی شی؟

_ نه!میرم پیش مامان و خواهرم.

_ خیلی خو ب،بیا با هم بریم.می خوام باهاشون آشنا شم.

شادمانه از جا برخاستم و دوشادوش هم به طرف میز مادر و ماریا رفتیم.مسیر نگاهم را تعقیب کرد و پوزخندی زد.

_ خاله و دختر خاله ت فوق العاده اروپایین!

اظهار نظری نکردم.مادر از خوشحالی در پوست نمی گنجید و خیلی گرم و صمیمی با بردیا برخورد کرد . هر از چند گاه نگاه توأم با مهر و تحسینش

را به طرفم نشانه می گرفت.بردیا دوباره از من عذرخواهی کرد و به طرف مادرش رفت.

ماریا دستم را گرفت و مرا پهلوی خودش نشاند.

_ خوب حالا دیگه ما رو تحویل نمی گیری.هان؟

خواستم چیزی بگویم که مادر با لبخندی پیروزمندانه گفت: آفرین دختر!حظ کردم،بهت امیدوار شدم!

پدر و مادر بردیا سوییچ بنز آخرین مدلی به او هدیه کردند.هدیه های دیگر بیشتر جنبه ی تزیینی داشت.مادر هم برایش یک ساعت خریده بود.فکر

کردم می بایست من هم هدیه ای بهش می دادم.وقتی شمع ها را فوت کرد آواز تولدت مبارک جمعیت بلند شد.به روی جمعیت خنده ی زیبایی

کرد و سپس از آن بالا به من خیره شد.مادر هیجان زده و بی تاب به پهلوی ماریا زد و گفت: ببین چه جور داره مانی رو نگاه می کنه تو رو خدا ببین!

_ دارم می بینم مامان جون،تو رو خدا به پهلوی من رحم کنین مامان!

_ اه!بی ذوق بد قواره!خوشحال نیستی،مانی دست و پا چلفتی تا این حد مورد توجه پسر رزیتا خانم باشه؟

_ چرا خوشحال نباشم؟ولی باور کنین پهلوم درد گرفت.

_ خیلی خوب توام،اه!نازک نارنجی!

وقتی پیشخدمت ها کیک را تقسیم کردند،بردیا سهم من و خودش را برداشت و مرا با خود به گوشه ای دنج و خلوت برد.در حین خوردن کیک گفت:

بیست سالگی احساس خیلی قشنگی به آدم میده می دونی تو این سن آدم فکر می کنه که همه چیز،بهترین ها و زیباترین ها مال

خودشه...آه!این احساس خیلی قشنگ و لطیفه.راستی چند سالته؟

_ شونزده سال.

_ بیشتر به نظر می رسی!شونزده سالگی هم سن و سال قشنگی برای دخترهاست،این طور نیست؟

سرم را کج کردم و لبخند زدم: راستش تو این مورد زیاد فکر نکردم،بیشتر حواسم به درس و مدرسه ست.

_ درس خیلی خوبه،ولی نه این که همه ی فکر و ذکر آدم بشه،آدم باید کار های دیگه ای هم بکنه...راستی بلدی پیانو بزنی؟

به یاد کارگر ها افتادم که پیانو یادگار پدربزرگ رت از پله ها پایین می بردند و مادر که اسکناس ها را می شمرد.

_ نه!متأسفانه فرصت یادگیری پیش نیومده.

_ پاریس که بودم پیش یه استاد بزرگ درس پیانو می گرفتم.می خوای کمی هنرنمایی کنم؟

لبخند زدم و گفتم: البته!خوشحال میشم.

آخرین تکه کیک را به دهانم گذاشت و به رویم خندید.از حرکات رمانتیکش هیجان زده شدم.دستم را گرفت و مرا به گوشه ای از سالن برد که

پیانوی سفید رنگ بسیار گران بهایی آن جا قرار داشت.هیچ کس متوجه قصد او نشده بود.هرکسی مشغول کار خودش بود.روی سن هنوز چند

نفری در حال رقص بودند.ابتدا صدای پیانو در لا به لای همهمه و سرو صدا گم شد اما یواش یواش سرو صدا خاموش شد و تالار یک باره در سکوت

غرق شد.وقتی انگشتانش هنرمندانه روی شاستی ها قرار می گرفت نگاهش به من بود و لبخند زیبایی کنج لبش نشسته یود.با وجودی که

چیزی از پیانو نمی دانستم،اما از نرمی و لطافت آهنگی که می نواخت در خود فرو رفتم.من هم به نگاه روشنش زل زده بودم و با علاقه به آهنگ

روح بخش او گوش می دادم.وقتی اهنگ تمام شد صدای کف و براوو بلند شد.ولی من و او هنوز نگاهمان خیره بود.او در نگاهش غرور و افتخار برق

می زد و من با عشق و علاقه نگاهش می کردم.جمعیت دوباره به ولوله افتاد.

_ دوباره،دوباره...

بردیا با غرور از جا برخاست،لبخند متینی بر لب آورد و رو به جمعیت تعظیم کوتاهی کرد و گفت: متشکرم!اگه می بینین پشت پیانو نشستم فقط به

خاطر ماندانا خانم بود والا آمادگی زیادی نداشتم.

تا بناگوش سرخ شدم.دوباره با لبخند نگاهم کرد.صدای سوت و کف بار دیگر سکوت را شکست.

سرم پایین بود و به صدای ضربان قلبم گوش می کردم که صدایش را شنیدم: چه طور بود؟

نمی دانم چرا از آن همه محبت و احترام به گریه افتادم.در چشمانم اشک جمع شد و جرأت نداشتم به چشمانش نگاه کنم.ترسیدم!نکنه جلوی او

اشک بریزم و او از ضعف درونی ام با خبر شود.نا خواسته با قدم های بلند از کنارش دور شدم.نمی دیدمش،اما سایه ی نگاهش را به دنبال خود

احساس می کردم.بی هدف می رفتم که دستی به بازویم چنگ زد:

_ چت شد دختر؟

_ ولم کن ماری!بیا از این جا بریم.دارم خفه می شم.

_ باشه می ریم،ولی خوب بگو چرا این کارو کردی؟

سرم را روی شانه اش گذاشتم و با گریه گفتم: نمی دونم ماری!به خدا دست خودم نبود.

دروغ می گفتم.خوب می دانستم چه کردم.از ترس رسوا شدن بود که فرار کردم.بله!از نگاه مشتاق بردیا گریختم تا در نگاهم عشق را نبیند تا

نفهمد در مقابل او احساس عجز و حقارت بهم دست می دهد.با نگاهی پر از سوال!سرم را بلند کردم و لحظه ای از برق نگاهش تنم لرزید.سرم را

به طرف دیگر چرخاندم.چانه ام می لرزید.خوب می دانستم که رنگ چهره ام پریده.ماریا توضیح داد که: فکر می کنم حالش زیاد خوب نباشه.شاید از

تأثیر آهنگ زیبای شما باشه.می دونین او خیلی حساسه.

از دروغی که به خاطر من گفته بود دلم سوخت.صدایم کرد،گرفته و محزون.جرأت نداشتم به طرفش برگردم.دوباره صدایم کرد.ماریا دوباره لب به

دروغ گشود: وقتی تحت تأثیر آهنگی قرار می گیره مدتی طول می کشه تا به حال عادی برگرده.

با دیدن مادر که با نگاه شماتت بارش از رو به رو می آمد آه از نهادم برامد.جمعیت پراکنده شده بود و بعضی ها سر در گوش دیگری پچ پچ می

کردند.وقتی مادر به من نزدیک شد،آهسته و با تشر در گوشم گفت: عادت داری آخر هر جشن از خودت ادا و اصول در بیاری؟ و سپس به روی بردیا

که هنوز منتظر بود لبخندی تصنعی زد و گفت: شما ناراحت نشین الان خودش توضیح میده.

من چه توضیحی داشتم به او بدهم؟می دانستم او را دلگیر کرده ام.حقیقت این بود که قادر نبودم به او بگویم دوستش دارم.بردیا مقابلم قرار

گرفت.من سرم پایین بود.خجالت می کشیدم!می ترسیدم!

_ نمی دونم چی کار کردم یا حرفی زدم که باعث ناراحتی تون شد و با این که نمی دونم چرا اما متأسفم.

لحظه ای نگاهش کردم،غم غریبی بر روشنی چشمانش سایه انداخته بود و مضطرب و پریشان به نظر می رسید.از خودم بدم آمد.او به گناهی

نکرده پریشان خاطر شده بود.

_ پسرم!ماندانا حالش خوبه؟

هر دو به طرف رزیتا خانم برگشتیم.او نگاهی از سر دقت و نگرانی بهم انداخت و سپس نفس راحتی کشید.

_ خدا رو شکر!فکر کردم حالت خوش نیست!راستش منم هر وقت بردیا آهنگ غمگینی می زنه این طور آشفته می شم.

خدا را شکر که او هم بر حرف های ماریا مهر تأیید زد.فکر کردم بهترین فرصت را برای جبران نباید از دست بدهم به زور لبخند زدم.

_ درسته!در مقابل سوزناکی یه آهنگ از خودم هیچ اختیاری ندارم.دست خودم نبود.سپس به طرف بردیا برگشتم و با لحن گرفته ای عذرخواهی

کردم،اما انگار از توضیحی که داده بودم راضی نشد و یا این که فهمید علت واقعی را از او پنهان می کنم.فقط خیره خیره نگاهم کرد،سپس دستش

را به عنوان خداحافظی جلو آورد.یک خداحافظی خشک و خالی!

_ به امید دیدار.

_ به امید دیدار.

وقتی همراه مادر و ماریا می رفتم به عقب برگشتم.همان جا ایستاده بود و نگاهم می کرد.



مادربزرگ خواب بود.به آرامی خودم را به اتاقم رساندم.حرف های پر از سرزنش مادر در گوشم زنگ می زد.

_ نمی تونی آبروریزی نکنی!مثل عقب افتاده ها یکدفعه جنی میشی!

_ اِ...اِ...اِ... حیف جوون به اون برازندگی نبود که این طور ناراحتش کنی؟... الحق که دختر همون پدری!

روی تخت دراز کشیدم.دوباره صدایش در گوشم پیچید.

_ چه قدر بهت بگم مواظب رفتارت باش تا مجبور به عذرخواهی نشی؟می مردی این کارو نمی کردی؟

خاله رویا هم که خیلی بی خیال بود:وای نمی دونی سیما!اقای مهدوی ما رو به باغ خانوادگیشون تو کرج دعوت کرد.

در طول راه برگشت آرمینا هنوز اخم هایش در هم بود.

_ مامان نفهمیدی چرا بهمن نیومده بود؟

_ چه می دونم!لابد دعوتش نکرده بودن.

_ وا!مگه میشه؟!

به یاد تمام حرف ها و حرکات بردیا چشمانم را روی هم گذاشتم.خوابم نبرد.خواستم درس بخونم که دیدم حوصله اش را ندارم!خدای من!چرا

ناراحتش کردم؟فردا امتحان تاریخ داشتم... کاش نظرش نسبت بهم عوض نشه... راستی دوباره همدیگه رو می دیدیم؟



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار