کسی پشت سرم اب نریخت1-قسمت 1


کلاس در سکوت سنگینی فرو رفته بود . تنها صدای قدم های آقای بهرامی ،دبیر تاریخ، سکوت را می شکست . گه گاهی بالای سر یکی از بچه ها می ایستاد و به پاسخ هایشان خیره می شد . خودکار در دهانم بود و در آن را می جویدم و پشت سر هم آهسته تکرار می کردم : منگوقاآن پس از مسلمان شدن چه نامی اختیار کرد ؟ منگوقاآن

اه ! چرا یادم نمی آمد . اگر این بیست و پنج صدم را از دست بدهم بیست نمی شوم . کاش یادم می آمد اما نیامد ! هر چه به مغزم فشار آوردم بیفایده بود . انگار سخت ترین پرسش امتحان را بی پاسخ می گذاشتم . اگر فقط همین پرسش را بی پاسخ می گذاشتم حتما با ارفاق بیست می شدم ، اما در پاسخ به پرسش دیگری هم مانده بودم : پیمان چنگیز خان با خاندانش به چه نامی مشهور شد ؟

_ وقت تموم شد بچه ها،لطفا ورقه ها بالا.

از ناراحتی نفس بلندی کشیدم وبه ناچار ورقه را بالا بردم . نگاهم به سمیرا افتاد که لبخندی حاکی از رضایت روی لبانش نقش بسته بود .

_ باشه!این دفعه بیست مال تو .

وقتی آقای بهرامی برگه ی امتحان را از دستم گرفت با دیدن چهره ی درهمم فهمید که نمره ای از دست داده ام .

_ غصه نخورین خانم ستایش،همیشه که نباید بیست بگیرین .

با دلخوری رویم را برگرداندم . انگار مقصر آقای بهرامی بود که من حافظه ام برای یادآوری نام ها ضعیف بود . پیش خودم گفتم:کاش جواب تمام سوال ها تشریحی بود .

زنگ که به صدا درآمد با همان اعصاب به هم ریخته همراه دیگر بچه ها به حیاط مدرسه رفتم . کنار تور هندبال ایستادم و به تیرک آن تکیه دادم . سمیرا و نرگس از مقابلم گذشتند . صدای خنده هایش مثل چکش بر اعصابم می کوبید:من که بیست می گیرم!امتحان دستور زبان رو هم همینطور ....

وقتی نگاه خیره ی مرا دید ریز خندید و از من فاصله گرفت. محکم بر تیر عمودی تور هندبال کوبیدم:بخشکی شانس!

از خودم دلجویی کردم که مهم نیست،امتحانات ثلث که شروع شود،حالیت می کنم خانم!

_ مانی،مانی!کجایی دختر،تمام مدرسه رو دنبالت زیرورو کردم.

صدای الهام بود،دوست و هم نیمکتی من. صورتی دراز و کشیده داشت و چشم و ابرویش هم چنگی به دل نمی زد. موهایش را بافته بود و تل سپید رنگی روی موهایش خودنمایی می کرد.

_ خوب چی کارم داشتی که مدرسه رو زیرورو کردی؟

دستم را گرفت و مرا با خودش همراه کرد: از معاون شنیدم شاگرد اول هر کلاس،البته شاگرد اول سه ثلث،سال بعد به کالج معرفی می شه!می دونی یعنی چی؟

_ یعنی چی؟

_ یعنی هرکی امسال شاگرد اول کلاس بشه،برای همیشه از این دبیرستان معمولی و معلمان معمولی و دانش آموزان معمولی خلاص می شه و وارد جایی می شه که مدرسان خارجی کار تدریس رو به عهده دارند و تمام دانش آموزان نخبه در اون جا تحصیل می کنند. وای!کاش تو هم یکی از اون ها بودی.

از آرزوهای قشنگی که برایم داشت خوشم آمد:خوب چرا این آرزو رو برای خودت نمی کنی؟

در آن لحظه روی پلکان مدرسه ایستاده بودیم. پوزخندی زد و چشم انداز مدرسه را از نظر گذراند و گفت:من کجا و شاگرد اول کلاس شدن کجا و کالج کجا؟من به زور بتونم نمره ی قبولی بگیرم،اما تو می تونی. مطمئنم حتی سمیرا رو پشت سر می ذاری،اصلا مگه سمیرا چه برتری نسبت به تو داره؟نه به خوشگلی توست،نه بلد است دو کلمه انگلیسی حرف بزنه،نه می تونه خوب بسکتبال بازی کنه و نه تو گروه تئاتر نقشی داره،تازه خیلی هنر کنه...

حوصله ام را سر برده بود. باز هم چانه اش گرم شده بود و نمی خواست به زبانش استراحت بدهد.

_ خیلی خوب الهام،زنگ خورد،بهتره بریم کلاس.

شتابزده دنبالم دوید و حرف هایش را ادامه داد:خیلی هنر کنه فقط بتونه تو درس با تو برابری کنه. چون در بقیه ی چیزها تو برتر هستی،بنابراین تو به کالج معرفی می شوی.

هر دو روی نیمکت نشستیم،او هنوز داشت نطق می کرد:وای خدا!خوش به حالت مانی!از همین حالا بهت تبریک می گم.

مبصر برپا داد.

_ افتخار می کنم که دوستی مثل تو دارم.

خانم قوامی حاضر و غایب کرد. دستم را گذاشتم روی دهانم و آهسته و به نجوا گفتم:خفه می شی یا نه؟

_ خانم الهام معیری؟

_ الهام معیری؟

محکم به پهلویش کوبیدم که با صدای بلند گفت:آخ،دردم اومد ماندانا.

شلیک خنده بود که فضای کلاس را پر کرد،الهام به خودش آمد و هول شد و گفت:بله خانم قوامی!حاضریم.سپس غرولندی زیر لب کرد و به تخته سیاه خیره شد.

وقتی فرمول های ریاضی را در دفترم یادداشت می کردم بی اختیار ذهنم به سمت حرف های الهام پر می کشید:کالج!محشره!بهتر از این نمی شه.

باز نگاهم به سمیرا افتاد که تند و فرز فرمول ها را یادداشت می کرد.

خوب سمیرا خانم!حاضرم بهت ثابت کنم که صلاحیت ورود به کالج را فقط من دارم.

_ خانم ستایش،بیایید پای تخته.

با یک حرکت تند از جا برخاستم. وقتی گچ سپید را در دستم لمس کردم به این فکر کردم که کالج ممکن است بزگترین فرصت زندگی ام باشد.



به خانه که برگشتم،هیچ میل و اشتهایی برای خوردن غذا در من نبود.

_ ماندانا،ناهارت رو گرم کردم،بخور تا سرد نشده.

بدون یونیفرم مدرسه و با لباس خانه احساس راحتی کردم.

_ باشه،مهبد کجاست؟سرو صدایش نمی یاد!

مادر با اشاره به اتاق مهبد سرش را تکان داد:طبق معمول با بچه ها بحثش شده!از وقتی اومده رفته و در رو هم به روی خودش بسته.

پشت میز آشپزخانه نشستم،خورشت قیمه زیاد باب میلم نبود،اما برنج زعفرانی مادر حرف نداشت،لقمه ی اول را بی اشتها جویدم.

_ آدم بشو نیست که نیست!هنوز یاد نگرفته با قلدری نمی تونه دنیا رو بگیره.

مادر پارچ آب را روی میز گذاشت و گفت:ولش کن،تو دیگه سر به سرش نذار،خوشت می یاد ،ها؟

لقمه را به زور قورت دادم و گفتم:مگه من چی گفتم؟شما دارید این پسر رو لوس بار می آرید!

_ خیلی خوب،تو غذات رو بخور.

به خاطر اخم های در هم رفته ی مادر سعی کردم دیگر چیزی نگویم.ظرف ها را شستم و میز آشپزخانه را پاک کردم.

_ خوب،مامان!اگه کاری نداری می رم به اتاقم،درسهام خیلی سنگین شدند...

وسط حرفم پرید و با لحن جدی گفت:بیخود. درس دارم و امتحان دارم و نمی رسم نداریم،امشب کلی مهمان داریم و من هنوز هیچ کاری نکردم.

دستم را روی سرم گذاشتم و با ناراحتی گفتم:وای نه!باز کی رو مهمون کردی مامان؟

یک بسته سبزی سرخ کرده را از فریزر درآورد و توی ظرفی در ظرفشویی گذاشت.بوی گوشت و پیاز داغ خانه را گرفته بود. کمی ادویه داخل قابلمه ریخت و بعد از هم زدن،شعله ی زیر قابلمه را ملایم کرد.

_ خاله رویا این ها رو،می دونی چند وقت است دعوتشون نکردیم؟

_ بعله...الان دو هفته می شه که دعوتشون نکردیم.

متوجه لحن تمسخرآمیزم شد. تند تند برنج توی سینی را پاک کرد و گفت:پاشو،پاشو تا من برنج را خیس می کنم تو هم سبزی ها رو پاک کن.

تا چشمم به دسته ی بزرگ سبزی افتاد،سرم گیج رفت.

_ این همه سبزی برای چی؟مگه خاله این ها چند نفرند؟

با تشر گفت:کارو دست می کنه،چشم می ترسه!این همه سبزی مگه چند کیلوه؟یک کیلو برای خودمون،بقیه هم مال مادربزرگه،پیرزن پا نداره بره خرید کنه،پس ما رو برای چی می خواد؟

می دانستم نمی توانم حریف مادر شوم،تسلیم شدم،روی صندلی نشستم و دوباره غر زدم:خوب اون پیرزن این همه سبزی رو می خواد چی کار کنه؟

چشم غره ای به من رفت وگفت:تو چی کار داری؟دو کیلو سبزی پاک کردن که این همه غر زدن ندارد،پس من دختر می خواستم برای چی؟

شانه هایم را بالا انداختم.

_ لابد دختر می خواستید ظرفشوی مهمونی هاتون باشد و نظافتچی خونه تون.آه خدای من!چه سعادتی!مهبد می خوره و می خوابه و به هم می ریزه،هیچ کس هم جرات نمی کنه بگه بالای چشمش ابرو!اما من بدبخت...

_ مانی بس می کنی یا نه؟

از لحن تهدیدآمیزش ترسیدم.

_ باشه بس می کنم،ولی آخه مادربزرگ این همه سبزی رو می خواد چی کار کنه؟

کاش تمام کارهای مادر به همان سبزی پاک کردن ختم می شد،اما سالاد درست کردم،کف آشپزخانه را تمیز کردم،خانه را با جارو برقی برق انداختم و بعد با دستمال گردگیری کردم،بعضی از لباس های نشسته را شستم و کلی کار دیگر. ساعت که پنج شد من خسته و کوفته روی مبل ولو شدم. وقتی خانه را از نظر گذراندم دیدم همه چیز مرتب است و مادر دیگر نمی توانست بهانه بیاورد،من هم می توانستم تا آمدن مهمانان درس بخوانم. دراین فکر بودم که صدای مادر از آشپزخانه به گوشم رسید:

_ مانی،بلند شو سبزی هارو برای مادربزرگ ببر.

با غیظ از جا برخاستم:نخیر!کارای امروز تمومی نداره،حالا هم باید برم پایین کار کنم.به بخت خود لعنت فرستادم. سبد سبزی را برداشتم و بی آن که لباسم را عوض کنم از در بیرون رفتم. خانه ی ما سه طبقه بود،مادر بزرگ(مادر مادرم) طبقه ی پایین زندگی می کرد . ما طبقه ی وسط و ماریا،خواهر بزرگم که ازدواج کرده بود و امشب هم جایی رفته بود،طبقه ی بالا زندگی می کرد. این خانه متعلق به مادربزرگ است و ما مثلا مستاجرش هستیم. زنگ را فشردم. در دل گفتم تا بلند شدن مامان بزرگ از روی مبل راحتی و آمدن تا دم در چند دقیقه طول خواهد کشید پس باید صبر می کردم،همین طور هم شد. در را که باز کرد سلام کردم. هیکل چاق و تنومند مامان بزرگ با موهای یکدست سپید و عینک ته استکانی اش به چشم می زد.

_ تویی،بیا تو.

به دنبالش داخل شدم. از سکوت سنگین خانه دلم گرفت.قاب عکس پدربزرگ روی میز عسلی افتاده بود. لابد باز مادربزرگ با خودش خلوت کرده بود. صدای زمخت مادربزرگ بر جا میخکوبم کرد.

_ چیه؟چرا ماتت برده دختر؟گفتم سبد سبزی رو بردار بیار آشپزخونه.

هول شدم و گفتم:چشم .. تنهایی چی کار می کردین؟

_ چی کار داری؟نکنه مادرت تو رو فرستاده که بفهمه چی کار می کنم؟

از حرف های مادربزرگ زیاد ناراحت نشدم،؛همیشه با همین لحن حرف می زد. نگاهی به گوشه و کنار به هم ریخته ی خانه انداختم،فنجان های نشسته،قرص های تلنبار شده روی میز،دو سه لیوان آبخوری که روی تلویزیون و میز تلفن مانده بود و بشقاب میوه ای که پوست سیب در آن رنگ سیاه گرفته بود و معلوم بود که چند ساعتی از خوردنش می گذرد.

بار دیگر صدای خشن مادربزرگ تکانم داد:اه اه اه!برگ تربچه!دختر،مادرت بهت نگفته از برگ تربچه متنفرم،چندشم می شه؟

دلم ریخت،دستپاچه گفتم:ببخشید مادربزرگ،نمی دونستم،اما برگ تربچه خاصیت زیادی داره،ویتامین ث ...

حرفم را با پرخاش قطع کرد:خوبخ خوبه ویتامین ث داره،نمی خوام تو یکی به من چیز یاد بدی!اول برو دامن چرکت را عوض کن که حال آدمو به هم نزنه،بعد بیا علمتو به رخم بکش.

از روی ناراحتی نگاهی به دامنم انداختم،هنگام تی کشیدن کف آشپزخانه کثیف شده بود،خجالت کشیدم.

مادربزرگ در سطل زباله را باز کرد و گفت:این سبزیا دیگه به درد من نمی خوره،اه اه!حالم از دیدن تربچه به هم می خوره.

از زحمتی که به خاطر پاک کردن سبزی ها کشیده بودم دلم سوخت،با عجله به طرفش دویدم و ظرف سبزی ها رو از دستش قاپیدم.

_ بر شیطان لعنت!چی شده دختر؟چرا مثل عقب مونده ها رفتار می کنی؟

در حالی که تند تند برگ های تربچه را از باقی سبزی ها جدا می کردم گفتم:

_ دور ریختن نداره مادربزرگ،الان به حساب برگ تربچه ها می رسم.

منتظر ماند تا من با دقت این کار را انجام بدهم. بعد هم تا مرا جلوی ظرفشویی دید از فرصت استفاده کرد و تمام فنجان ها و ظرف های نشسته و لیوان ها را جل.یم گذاشت،به علاوه ی کاسه و بشقاب های اضافی که در یخچال مانده بودند و همین طور دو سه قابلمه ی برنج و خورشت مانده. وقتی زمین شور آشپزخانه را دستم داد به این فکر کردن که دخترش کپی خودش است،فرصت طلب و پرافاده!خوب شد دامنم را عوض نکردم. هال را جارو برقی کشیدم و بعد گردگیری کردم. تختش را مرتب کردم و لباس های خشک شده را در کمد گذاشتم بعد هم تا خواستم بگویم کار دیگه ای ندارین که برس را به دستم داد و با لحن نه چندان مهربانی گفت:

_ بیا،هیچ کس مثل تو از پس موهای من برنمیاد،ماری که انگار دستش چوب خشکه،با ذست عروسک هیچ فرقی نداره...آخ...یواش تر دختر...مگه داری نخ کاموا جدا می کنی؟

موهای مادربزرگ جنس عجیبی داشت. ضخیم وزبر. هرچند سعی کردم به آرامی برس بکشم،اما موهایش بد جوری در هم گره خورده بود و من ناچار باید ملاحظه رو کنار می ذاشتم. بعد از اینکه موهایش را مرتب پشت سرش جمع کردم برس را از دستم گرفت و بدون تشکر گفت:

_ هرچی ماریا دستش خشک و مترسکیه دستای تو خرزورن.

نمی دانم دات تعریف قدرت دستانم را می کرد یا تکذیب آن ها را. از جا بلند شد. در آینه نگاهی به خودش انداخت. چشم و ابروی ریز و دماغ باریکش به پهنای صورتش نمیومد.

_ مانی؟خیال رفتن نداری؟

به خودم آمدم و گفتم:چرا!شما برای شام تشریف نمیارین؟

به طرفم برگشت. نمیدانم از بابت شنیدن تشریف نمیارین لبخند بر لب آورد یا از چیز دیگری بود.

_ نه!حوصله م از دامادام سر می ره. یکیشونو تو یه جمع به زور تحمل می کنم،چه برسه به دو تاشونو تو جمع ببینم.خ.ب دیگه می تونی بری،به مادرت بگو بعد از شام با رویا . بچه هاس سری به من بزنن،قرمه سبزی ش رو هم کم نمک درست کنه،در ضمن مثل دفعه ی پیش تو نریزه بشقاب بیاره پایین،قابلمه کوچیکم خونه ی شماست،تو همون بریزه.

سپس چراغ اتاق خواب را خاموش کرد و گفت:

_ خوب دیگه برو که می خوام کمی بخوابم.آن گاه روی تخت دراز کشید.

با خداحافظی از اتاق بیرون رفتم. هنگامی که در خانه را می بستم صدای خرخر مادر بزرگ بلند شده بود.


به خانه که برگشتم مهمان ها هنوز نیامده بودند،ساعت هفت بود م من به فکر درس های فردا بودم. مادر از تاخیرم نپرسید.می دانست مادرش از خودش هم زرنگ تر است.پدر در حال روزنامه خواندن بود.تا از مقابلش گذشتم و سلام کردم گفت:

_ یه چای خوشرنگ برای پدرت بیار دخترم.

نمی توانستم نه بیاورم.به آشپزخانه رفتم و فنجانی را روی سینس گذاشتم.مادر داشت ماست و خیار درست می کرد.

_ چایو که بردی بیا کمک من.

چشمانم را روی هم گذاشتم.

_ دیگه چه کمکی می خواین؟

_ وا!یه جور حرف می زنی انگار همه ی کارها رو تو کردی.

چای سرریز شد من مجبور شدم سینی را آب بزنم.

_ خیلی خوب نگفتی چه کاری مونده؟

نگاهی به ظرفشویی انداخت و گفت:هیچی،یه کم ظرف نشسته مونده که باید بشوری.

منظورش از یه کم ظرف آبکش بود و قابلمه بزرگ و کفگیر و ملاقه ی چوبی و چند تا بشقاب و کاسه به اضافه ی ظرف های نقره ای که از ویترین درآورده بود تا برای مهمانی امشب به رخ خواهرش بکشد.

آهی کشیدم و چای را برای پدر بردم.مهبد فوتبال نگاه می کرد و تند تند تخمه می شکست.

_ مهبد خواهش می کنم پوست تخمه هاتو توی پیش دستی بریز،من حال جارو کردن ندارما.

از لج من پوست تخمه را محکم تف کرد و یک متر آن طرف تر روی فرش افتاد.

_دخترم چای خیلی پررنگه برام عوضش کن.

نگاهی معنی دار به پدر انداختم و با غیظ فنجان را به آشپزخانه برگرداندم.وقتی آب جوش را توی فنجان می ریختم یاد امتحان جغرافیا افتادم که آقای تاجدار گفته بود حتما با نمره ی ثلث جمع می شود.

_ آخ،دستم سوخت.

_ یه کم حواستو جمع کن دختر دست و پا چلفتی.

زنگ خانه که به صدا درآمد تقریبا کار ها تمام شده بود.خاله رویا بزک کرده و آراسته دست در بازوی شوهرش وترد خانه شدند.بعد پسرخاله آرمین که موهایش را به یک طرف ریخته بود و شلوار لی راسته پوشیده بود و پشت سر او هم آرمینا با کت و دامن تنگ شکلاتی.

تعدادشان همین بود،اما سرو صدایشان به قدری بود که انگار تمام فامیل در خانه ی ما جمع شده اند.صدای خنده های خاله رویا مثل همیشه بلند بود.

_ ما از ساعت شیش از خونه راه افتادیم،اما سر راه هوس کردیم بریم شهربازی،من نشستم رو تاب و شهاب تابم داد،وای سیما نمی دونی چه قدر بهمون خوش گذشت.

آقا شهاب از خنده های خاله رویا لذت می برد.

_ هنوزم به سبکی همون موقع هایی،نه وزنت اضافه شده نه اندامت به هم ریخته.

آرمینا می خواست پدرش را قانع کند که اندام مادرش تغییر کرده است.

_ مامان یه کمی چاق شده برای همین پیرهن راسته بهش نمیاد.

خاله رویا بهش برخورد و گفت:نه آرمینا جون!اتفاقا تو مهمونی هفته ی پیش همه می گفتن چی کار می کنی که این قدر خوشگل موندی؟

آرمین مزه انداخت:خوب گفتن خوشگل،نگفتن که خوشتیپ.

مادر بحث را عوض کرد و گفت:خوب بفرمایین چای سرد میشه.

آرمینا در حالی که با ناخن های بلند لاک زده اش بازی می کرد خطاب به من گفت:خوب تو چی کار می کنی بچه محصل!هنوزم مرتب بیست می شی؟

مهبد و آرمین غش غش خندیدند،انگار بامزه ترین جوک دنیا را شنیده باشند.کمی در خود فرورفتم و گفتم:می گذرونیم.درسا خیلی راحت نیستن که مرتب بیست بشم،بعضی وقتا...

_ مانی برو زیر قابلمه برنج رو خاموش کن ، ته می گیره.

با دیدن اخم هایش فهمیدم خوشش نمی آید جواب خواهرزاده اش را بدهم.آرمین ومهبد ها به آشپزخانه آمدند.آرمین قصد داشت به غذا ناخنک بزند.

_ آرمین تزیینش به هم می خوره.

مهبد با تمسخر گفت:راست میگی آرمین،مانی داشت دو ساعت آرایشش می کرد.

یک د فعه چنگ زد و یک مشت سیب زمینی سرخ کرده برداشت.آرمین هم از فرصت استفاده کرد و تکه ای ران مرغ به دهان گذاشت.دیگر داشتم کلافه می شد،با تغیر گفتم:نشنیدین چی گفتم؟

خونسردی آن دو برایم زجرآور بود.به فدری کفرم را بالا آورده بودند که یادم رفت زیر قابلمه را خاموش کنم.آشپزخانه را ترک کردم و به پذیرایی برگشتم.پدر و آقا شهاب شطرنج بازی می کردند و خواهر ها و خواهر زاده مشغول تعریف کردن از فلان مهمانی و لباس پوشیدن فلانی و طلا و جواهرات مهمانی بودند.

_من و آرمینا به جشن تولد رزیتا خانم میریم،پیشنهاد می کنم تو هم بیا سیما جون،اون جا به قدری آدم های متشخص و حسابی می بینیم که حالت از آدمای دور و ورت به هم می خوره.

_ خاله جون ماندانا رو با خودت نیاری ها!اوم فقط بلده یه گوشه بشینه و جوری به آدما خیره شه که همه بفهمن تا چه حد امله...

مادر اندیشناک گفت:نمی دونم لباس مناسبی دارم یا نه؟فردا باید در گنجه رو باز کنم و لباسا رو دید بزنم.

دلم گرفت.از این که مادر در مورد امل بودن من از دهان آرمینا شنیده بود و چیزی نمی گفت حرصم گرفت.

_ بوی سوختنی میاد سیما.

مادر محکم به صورتش کوبید:خدا مرگم بده!این دست و پا چلفتی زیر قابلمه رو خاموش نکرد.

پیش از همه من با شتاب به آشپزخانه دویدم.زیر قابلمه به قدری زیاد بود که حسابی بوی سوختگی می آمد.بخ دنبالش با سرزنش های مادر دل من هم حشابی سوخت.

_ من نمیدونم تو با این همه خنگی چه طور بیست میاری؟

هیچ توضیحی نمی توانستم بدهم اما از لبخند های موذیانه ی مهبد و آرمین توانستم حدس بزنم زیاد کردن شعله زیر قابلمه کار کدام جانورهاییست.

سر شام خاله رویا و آرمینا گفتند به علت رژیم غذاییترجیح می دهند با نان جو کمی سالاد و سین زمینی بخورند.آقا شهاب هم کلاای گذاشت که برنجی که بوی سوختگی گرفته باب میلم نیست.تنها آرمین بود که دیس برنج را توی بشقابش خالی کرد.

مادر برای این که حواس همه را به بشقاب های نقره اش جلب کند خطاب به خواهرش گفت:دوستم برام از پاریس فرستاده.

خاله رویا انگار که نمی دانست صحبت از چیست پرسید:چی رو از پاریس فرستاده؟

مادر کمی در جایش جا به جا شد و گفت:همین سرویس غذاخوری رو دیگه.

خاله رویا مثلا تازه متوجه ظرف ها شد.

_ آهان!چه طور نفهمیدم ... ولی ...من مدل قدیمی ترش رو دارم که خیلی قشنگ تر و با ارزش تر نشون میده.

مادر در لاک خود فرورفت و دق دلی اش را سر من خالی کرد.

_ این برنجو نمیشه خورد،بیا همش مال خودت.بعد با غیظ دیس برنج را مقابل من محکم روی میز کوبید.

پس از خوردن شام،وقتی همه میز را ترک کردند فهمیدم شستن ظرف ها و تمیز کردن میز تنها به عهده ی من است.در حالی که ظرف ها را جمع می کردم در این فکر بودم که اگر ما مهمان آن ها بودیم خالهرویا قربان صدقه ام می رفت و می گفت:عزیزم بیا کمک خاله تا شر ظرف ها رو بکنیم.

یک ساعت طول کشید تا ظرف ها را شستم و میز را تمیز کردموانگار تنها میزبان این مهمانی من بودم.مادر که غش غش می خندید و پدر هم با آقا شهاب بحث سیاسی می کرد.پسر ها هم که فیلم نگاه می کردند.از بس که مادر صدایم زد داشتم خفه می شدم.

_مانی قهوه ات کم شکر باشه.

_ مانی اون شیرینی رو که ماریا درست کرده بیار تا خاله دستپخت ماری رو بچشه.

_ مانی میوه میاری نمکدون یادت نره.

_ مانی برای آقا شهای قهوه می بری یه کم شیر هم قاطیش کن.

_ مانی...

وقتی از کار پذیرایی خلاص شدم که دیگر باید می رفتند.

مادر آرمینا را خطاب قرار داد و گفت:ارمینا جون،تو رو خدا کاری کن مانی ااز این همه گوشه گیری دربیادوتو مهمونی که شرکت نمی کنه،اگرم بکنه به قدری غیراجتماعی برخورد می کنه که همه پشت سرش مسخرش می کنن،فقط خوب بلده درس بخونه،آداب معاشرت صفر.

آرمینا خندید و گفت:زیر صفر خاله جون،ولی ناراحت نباشین خودم راش میندازم.

مادر قهوه اش را تا ته سر کشید و گفت:هرچی ماری خوش برخورد و اجتماعیه مانی خشک و بدرفتاره.

سپس فنجان را محکم روی نعلبکی کوبید . گفت:اه!چه قدر تلخ بود.

خاله رویا فرصت پیدا کرد تا دخترش را به رخم بکشد:آرمینا تو هر مهمونی که شرکت می کنه محاله دو سه تا خواستگار براش پیدا نشه.

مادر طعنه زد که:پس چرا شوهرش نمیدی؟

خاله به روی خودش نیاورد و ادامه داد:شوهر می خواهد برای چی؟به عقیده ی من هرکسی لیاقت آرمینا رو نداره.

در دلم گفتم بله که نداره،چون آرمینا خانوم فوق العاده اروپایی تشریف دارن.اما جرات نکردم به زبان بیاورم.آرمینا قیافه ی جذابی نداشت.هیچ چیز در صورتش زیبا نبود که جلب توجه کند،چهره اش خیلی معموولی بود.تنها اندامش بود که حرف ندات.بلند بود و کشیده.

صذای آرمین مرا به خود آورد:خوب مادام کوری هنوز میخواین نویسنده شین یا نه؟

مهبد ریسه رفت.غضبناک نگاهش کردم.در دل دعا کردم هرچه زودتر این مهمانی تمام شود.

هیچ وقت از مهمانی هایی که در خانه مان برگزار می شد لذت نمی بردم.به یاد مادربزرگ افتادم.

_ مامان غذای مادربزرگو بردین؟

_ آره پسرا بردن اما مثل این که خواب بود درو باز نکرده.

برای این که خودم را از جمع آن ها خلاص کرده باشم خواسته ی مادربزرگ را در میان گذاشتم.مادر نگاهی به ساعت انداخت و گفت:چرا زودتتر نگفتی؟

_ خوب معلومه خاله جون،مانی خانوم خنگ تشریف دارن.

حرف های آرمینا مثل میخ در دلم فرو رفت.هنگامی که از در بیرون رفتند من نفس آسوده ای کشیدم.

به اتاقم رفتم بلکه بتوانم درس بخوانم ولی به قدری خسته و کوفته بودم که چشمانم بر هم می افتاد.نه!نباید بخوابم!باید بیست شوم.سپس خمیازه ی بلندی کشیدم.کالج!نباید بگذارن سمیرا وارد کالج شود!دیگر داشت خوابم می برد.محصول عمده ی کشور مالزی ...؟ و خوابیدم.

وقتی به برگه امتحان نگاه کردم دیدم به زحمت بتوانم پانزده بگیرم.آن پانزده نمره را هم مدیون مطالعه ی قبلم بودم.از یادآوری مهمانی شب پیش قلبم ریش ریش شد.چرا باید پنج نمره را از دست می دادم.می دانستم سمیرا محال است نمره ای را از دست بدهد.با حسرت نگاهش کردم.مثل همیشه لبخند به لب داشت و این مفهومش این بود که سمیرا خانم این درس را هم بیست می آورند.
_ سرت به ورقه ی خودت باشه خانم ستایش.
با دستپاچگی نگاهی به آقای تاجدار انداختم که خیلی جدی نگاهم می کرد.
_ چشم.
وقتی سمیرا ورقه اش را بالا گرفت من آهی از ته دل کشیدم و برگه ام را بالا بردم.
زنگ تفریح سمیرا پیشم آمد و گفت:چیه ماندانا تو فکری؟
نوک پایم را روی زمین کشیدم و با کمی مکث گفتم:هیچی امتحانمو بد دادم.
نمی دانم خوشحال شد یا نه.
_ مهم نیست مواظب باش امتحانات دیگه رو خراب نکنی،راسی می دونستی شاگرد اول امسال به کالج معرفی میشه؟
با زهرخندی گفتم:آره،می دونم خوش به حال شاگرد اول کلاسمون.
شادمانه خنید و گفت:خوش به حال خودم.
گوشه چشمی نازک کردم و گفتم:یعنی تا این حد به خودت ایمان داری؟
_آره مانی جون نمی دونی چه قدر دلم می خواد به کالج برم.پدرم برام معلم خصوصی گرفته تا تو درسایی که کمی ضعیفم کمکم کنه.مامانم هم قول داده طبقه بالا رو از مستاجرمون پس بگیره تا وقتی مهمون داریم برم اونجا و راحت تر درس بخونم.
صدای زنگ که به صدا درآمد هردو به کلاس رفتیم.در دل با تمام وجودم به حال سمیرا غبطه خوردم و ورود به کالج را حق مسلم او دانستم.زنگ زبان حواسم سرجایش نبود.مدام به سمیرا خیره می شدم و به حال خودم افسوس می خوردم.هر لحظه این فکر از سرم می گذشت که ای کاس پدر و مادر من هم به فکر پیشرفت تحصیلیم بودند.وای!چه قدر از موضوع همیشگی گفت و گو هایشان بدم می آمد.امروز فلان دامن مد شده!فلان کفش به فلان شلوار میاد...اه اه اه!ماتیک خانم فلان چه قدر خوشرنگ بود...
_ خانم ستایش چی پچ پچ می کنین؟
_ هیپی خانم گرمارودی.سپس فکرم را روی درس خانم گرمارودی متمرکز کردم.
وقتی به خانه برگشتم تصمیم گرفتم با جدیت بیشتری درس بخوانم و حتی اگر باز مهمان داشتیم و مهمانی رفتیم تا نیمه های شب بیدار بمانم و درس بخوانم.
در را که باز کردم چهره ی بشاش ماریا را دیدم که به سمتم آمد.
_ سلام مانی زود اومدی.
چون خانه را خلوت دیدم پرسیدم کسی خونه نیست؟
_ نه،مامان رفته بیرون... مادربزرگ رو برده دکتر.
در حال درآوردن یونیفرم مدرسه پرسیدم:مگه مادربزرگ چش بود؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:نمی دونم،انگار سرش درد می کرد.
سپس مقابلم روی صندلی آشپزخانه نشست و پرسید:خوب،تعریف کن ببینم،دیشب خاله رویا و آرمینا راجع به کدوم مهمونی صحبت می کردم؟
از یادآوری خاطره دیشب اعصابم به هم ریخت.پاسخ تک تک پرسش هایش را با نمی دانم دادم.ناهارم را که خوردم خواستم به اتاقم بروم که ماری جلویم را گرفت و گفت:نه!آنالی هنوز خوابه،سرو صدا می کنی بیدار میشه.
چه قدر خودم را نگه داشتم تا داد نکشم:سر و صدا نمی کنم فقط کتابمو بر می دارم.
بازویم را گرفت و مرا به دنبال خودش کشاند:نه!ولش کن!این همه درس خوندی کجا رو گرفتی؟بیا بریم کمی صحبت کنیم.
به حال خودم تاسف خوردم که باید به پای حرف هایی می نشستم که هیچ مایل به شنیدنشان نبودم.
ماریا حتی رنگ لاک دست آرمینا هم برایش مهم بود.
_ پس مشکی زده بود!یعنی الان مشکی مد شده؟
مادر که به خانه برگشت کمی خیالم راحت شد.ماریا با مادر مشغول گفت و گو شد و من هم خلاص شدم.فقط پیش از رفتن به اتاقم از مادر حال مادربزرگ را پرسیدم.
_ای،دکتر گفت سردردش مال میگرنشه.
آنالی بیدار شده بود و یکربز گریه می کرد.هرقدر بغلش کردم و نازش را کشیدم بی فایده بود.ماریا آنالی را ساکت کرد،بعد مادر را با صدای بلند خطاب قرار داد:مامان!پس خیالم راحت باشه دیگه!غذای آنالی رو هم گرم نگه داشتم بهش بدید بخوره.
مادر هم با صدای بلند گفت:برو دخترم،من و مانی نمی ذاریم آنالی نبودنت رو احساس کنه.
با خداحافظی ماریا من سرم را تکان دادم و زیر لب گفتم:خوب،برنامه ی امروزم سرگرم کردن آنالیه!خدا بهم رحم کنه.
آنالی دو سالش بود و مدام دلش می خواست شیطونی کنه.مادر تنهایی از پسش بر نمی آمد و از من کمک می طلبید.کتاب زبان را بستم و سرم را روی میز گذاشتم.نخیر!اینجا نمیشه درس خوند!برای کسی مهم نبود که رفتن به کالج چه قدر برایم مهم است.انگار من وخواسته من هیچ ارزشی نداشتیم.کاش جایی پیدا می شد که نه سرو صدای بچه باشد و نه مهمانی و نه صحبت از مد و آداب معاشرت.
_ مانی!پس چرا نمیای؟بچه هلاک شد بس که نق زد.
فریاد کشیدم:اومدم دیگه. و در اتاقم را با غیظ بستم.آنالی تا مرا دید به طرفم بال کشید.به ناچار برای آرام نگه داشتن او به هر کاری که می گفت تن دادم.چهر دست و پا رفتم و او روی پشتم سواری خورد.بعد هم کمی شکلک درآوردم و او خندید.غذایش را هم با هزار مکافات بهش خوراندم.کمی بعد دوباره خوابید.
_مامان،ماری کجا رفته؟
مادر لباس هایی را که از گنجه درآورده بود جلوی آینه امتحان می کرد.
_ رفته خیاطی!داده برای تولد رزیتا خانم یه لباس شب براش بدوزه.
عصبی شدم و غر زدم:این رزیتا خانم کار و کاسبی نداره؟سر پیری جشن تولد نگیره نمیشه؟
مادر اخم کرد و به من پرید:رزیتا خانم کجا پیرن؟همش چهل و پنج سالشه.تازه دو سالم از من کوچیک تره.شوهر خوبی داره که هنوز جشن تولد زنش براش مهمه.سپس با پوزخند ادامه داد:پدرت چی؟فقط همون سال اول ازدواج برام یه جشن دو نفره گرفت.تو باید بیای به اون جشن و ببینی چه آدم های متشخصی اون جان.
با انزجار گفتم:منو قاطی این برنامه ها نکنین،من درس دارم،به تنها چیزی که فکر می کنم رفتن به کالجه.
مادر یکی از پیراهن های ساتن خودش را انتخاب کرده بود و در حالی که یک بار دیگر آن را مقابل آینه برانداز می کرد گفت:خیلی هم دلت بخواد دختر!رویا ازش خواهش کرده ما رو هم دعوت کنه،اصلا کالج به چه درد یه دختر می خوره؟
مقابلم نشست . زل زد به چشمانم و ادامه داد:دختر باید تو مهمونی ها شرکت کنه،با چند تا دختر و پسر برخورد کنه،نظر مرد ها رو به خودش جلب کنه،چه فایده این همه درس خوندن و بیست آوردن؟آخرش که باید شوهر کنی!مثل همه ی دخترای دیگه!پس این همه خودتو اسیر درس و مدرسه نکن،کمی امروزی باش.از لاک خودت بیا بیرون.
سرم را به علامت رد حرف هایش تکان دادم:نه!من بیشتر از هر چیز دیگه ای به درس و مدرسه علاقه دارم،خواهش می کنم مشوقم باشین و سعی نکنین دلم رو از درس بزنین.در ضمن هیچ علاقه ای هم به مورد توجه مرد ها قرار گرفتن ندارم.
پوزخند زد و قیافه ی حق به جانبی به خود گرفت_رمز خوشبختی تو همینه دختر!معاشرت با آدمای بزرگ!امروزی و متجدد بودن!تا کی می خوای همه به چشم یه بچه محصل نگات کنن.وقتی من چهارده سال داشتم چهارده بار عاشق شده بودم.تو الان تو بهترین سن وسالی!باید به شکوفایی برسی!از خوشگلی هیچ کم و کسری نداری.فقط باید رفتارتو عوض کنی.ااون وقت می بینی که همه با تحسین نگات می کنن.
فقط نگاهش کردم برای اینکه بیشتر حرف هایش را درک کنم به قلبم رجوع کردم...نه!هیچ علاقه و کششی در من نبود...حرف های مادر آن چنان بی تاثیر بود که در قلب ظریف و تاثیرپذیرم رخنه نکردو
_ وقتی خوب درس بخونم و پیشرفت کنم حتما کسی پیدا میشه که مقامش از من بالاتر باشه و بخواد با من ازدواج کنه.
سرش را تکان داد و آه کشید:خوش خیالی نکن دختر!سعادتی رو که بعد از سال ها درس خوندن شاید به دست بیاری،می تونی همین حالا راحت و نقد پیدا کنی،فقط باید یه کم خجالتو کنار بذاری.
سپس از جا برخاست.پیراهم ساتن را تا کرد و خیره به من گفت:تو به فک و فامیل پدرت رفتی!خانوادگی بی فرهنگ و غیراجتماعی هستین!هیچی از آداب معاشرت سرتون نمیشه،همین پدرت...خودمو پیر کردم تا تونستم کمی افکار و عقایدشو عوض کنم،(با پوزخند) تازه هنوزم که هنوزه بعضی وقتا به من غر می زنه که چرا دست دادی!(با تکان سر) حیف از جووننیم که به پای پدرت به باد رفت.(با لحن پر تحکم) اما نمی ذارم تو هم مثل پدرت اسیر یه مشت عقاید پوچ و مضحک بشی . لحظه لحظه جوونی و زیباییتو از دست بدی(با اشاره به چشمانم) حیف این چشمای سبز و خمار تو نیست که کسی رو عاشق خودش نکنه؟ به طرف اتاق خواب خودشان می رفت که دوباره گفت:اینو تو گوشت فرو کن!از این به بعد تو باید تو همه ی مهمونی ها ستاره باشی،فهمیدی،ستاره!
وقتی رفت نفس بلندی کشیدم و جلوی آینه ایستادم:آخیش!من اگه نخوام امروزی و متجدد باشم کیو باید ببینم...مامان راست میگه ها!چشمام خیلی قشنگه،مژه هام!انگار ریمل زدم،بلند و پررنگن،مامان چرا از لب گوشتی و دماغ کوچیک و ابروی کمونم چیزی نگفت؟ای ناقلا!لوس شدیا!آینه بهت میگه پوست سفید صورت و موهای خرمایی تو رو هیچ کس تو فامیل نداره....مامان گفته به پدربزرگت رفتی.
سپس ژستی گرفتم و پر افاده گفتم:خوش به حال خودم.
ادای مادرم را درآوردم:حیف این چشما نیست که کسی رو عاشق خودش نکنه؟به روی خودم خندیدم.
آنالی که بیدار شد مهبد هم از راه رسید.مهبد سر به سر آنالی می گذاشت و گریه اش می انداخت.
_ مهبد تو رو خدا اذیتش نکن من درس دارم.
با لجبازی گفت:ا!خوب شد گفتی حالا بیشتر سروصدا می کنیم.
سروصدایشان به قدری زیاد بود که نزدیک بود سرسام بگیرم. مادر هم عین خیالش نبئد و هیچ تذکری به مهبد نمی داد.
کتابم را برداشتم و خطاب به مادر گفتم:من رفتم پایین!پیش مادربزرگ...تا درسم تموم نشه بر نمی گردم...خداحافظ.
در را بستم.سروصدایشان تا پایین هم می آمد.مادربزرگ که در را باز کرد از بالا دیگر صدایی نیامد.مهبد کار خودش را کرد. من را از خانه فراری داد و آرام گرفت.مادربزرگ بی روح نگاهم کرد.
_ چیه؟باز که کتاب بغلت گرفتی؟
با من و من گفتم:بالا مهبد و آنالی شلوغ...
حرفم را قطع کرد:خیلی خوب بیا تو...
خانه مرتب و منظم بود مادربزرگ کتاب می خواند،چنان غرق مطالعه شد که گویی حضور من را از یاد برد!جرات نکردم صدای بزنم اما از منتظر ایستادن هم خسته شدم.به آرامی صدایش زدم:مادربزرگ؟
چشم از کتاب برداشت و با اخم های در هم کشیده گفت:چیه؟باید تعارف کنم که بشینی؟
جانم بالا آمد تا گفتم:می تونم برم تو اتاق مطالعه؟
بهت زده نگاهم کرد.نمی دانم چرا از نگاه کردن به چمانش می هراسیدم.
_ خیلی خوب برو!ولی به کتابا دست نزن فهمیدی؟
راست ایستادم:چشم مادربزرگ!کاری داشتین صدام کنین.
وقتی پشت میز نشستم نگاهی به ساعت انداختم.ساعت پنج بود و من تا هفت وقت داشتم خوب درس بخوانم.کتاب زبان را باز کردم و با آرامش به نوشته هایش خیره شدم.از سکوت آن جا نهایت استفاده را بردم و هنوز ساعت هفت نشده درسم را تمام کردم.وقتی کتابم را بستم به خود گفتم:
Do you understand?
Yes,very good. OK
با لبخندی حاکی از رضایت اتاق مطالعه را ترک کردم.مادر بزرگ طبق عادت همیشگی اش ساعت هفت شب می خوابید و ساعت دو سه نیمه شب بیدار می شد و تا ساعت پنج و شش صبح بیدار می ماند،بعد از آن تا ظهر می خوابید.وقتی می رفتم خودش را برای خوا آماده کرده بود.
_ غذا برام نفرستین!شام دیشبو دست نزدم.
به خودم جراتی دادم و پرسیدم:مادربزرگ می تونم گه گاهی که بالا شلوغه بیان پایین و این جا درس بخونم؟
برخلاف انتظارم پاسخش مثبت بود:باشه!فقط طوری که برنامه ی خواب منو به هم نزنی.
از فرط خوشحالی صورتش را بوسیدم و گفتم:ممنونم مادربزرگ!کاری ندارین؟
با کمی ملاطفت گفت:نه!برو خوشحالم که تا این حد به درس خوندن علاقه داری.
ناباورانه گفتم:جدی می گین مادربزرگ؟
سرش را به علامت تایید تکان داد.
_ پس چرا مامان میگه درس به درد دختر نمی خوره؟
خیلی رک گفت:مامانت غلط زیادی می کنه!خودش و خواهرش وسط درس و امتحان عاشق شدن و شوهر کردن!همین پدرت!چی داره؟اگه من زیر پرو بالشو نمی گرفتم الان معلوم نبود کجا ها آواره بودین!یه مکانیک ساده ی بی سواد!دیپلمشو هم نگرفته!گول حرفای مامانتو نخور.
برای اولین بار در چشمان ریز مادربزرگ مهربانی موج زد.یک بار دیگر صورتش را بوسیدم و گفتم:چشم مادربزرگ!سعی می کنم!

مانی بیا ببین لباسم چه طور از آب دراومده؟
کت ودامن تنگ و کوتاه به تنش چسبیده بود.رنگ مشکی اش به پوست صورتش می آمد.خواستم حرفی زده باشم:چاک دامنت زیاد باز نیست؟
زد تو ذقم:مدلش همینه!تو چی می دونی؟سپس چرخی زد و مقابل مادر که تحسین آمیز نگاهش می کرد ایستاد.با طنازی گفت:خوشگل شدم نه؟
مادر لبخندزنان گفت:آره خیلی بهت میاد!
سپس آهی کشید و روی صندلی نشست:کاش پول داشتم و برای مانی یه لباس مناسب تهیه می کردم،گمان نمی کنم لباساش به درد مهمانی رزیتا خانم بخوره.
ماریا جلوی آینه پشتش را دید زد و یقه ی کتش را صاف کرد:من پیرهن سفیدمو زیاد تو مهمونیا نپوشیدم،اگه به مانی بیاد می تونه اونو بپوشه.
همان پیراهم بلند وراسته اش را می گفت که یقه اش زیپ داشت و آستینش کوتاه و از حریر بود.
راست می گفت!فقط در ده دوازده مهمانی آن را پوشیده بود.
_آره فکر می کنم خیلی به مانی بیاد،قد درازشو کشیده می کنه،البته فکر کنم یه کم براش بلند باشه.
_ طوری نیست کفش پاشنه بلند بپوشه همه چی فیکس میشه.
مادر آرام تر از چند لحظه ی پیش اندیشناک نگاهم کرد:خیالم راحت شد شد،مانی باید تو اون جشن سرآمد همه باشه.
می دانستم در خیالش مرا با آن لباس مهمانی تجسم می کند...در دل به حال خودم افسوس خوردم:خدا به دادت برسه!نمی دونی مامان چه خوابی برات دیده؟!
آنالی جایش را خیس کرده بود و یکریز گریه می کرد:مانی جون.آنالی رو عوض کن.
به سمت آنالی رفتم و غر زدم:چند بار دور آینه تاب می خوری؟
_ خیلی خوب!نمی خواد اوقاتت رئ تلخ کنی،آنالی رو دریاب.
از خونسردی اش بیشتر حرصم گرفت.دست آنالی را گرفتم و به سمت دستشویی رفتم

_ خیلی خوب میام!ولی این آخرین باریه که تو همچین مهمونی ای شرکت می کنم.
_ یه بار که شرکت کنی به حضور تو همه ی مهمونی های دیگه هم علاقه پیدا می کنی،اینو بهت قول میدم.
با عصبانیت نگاهی به آینه انداختم.
_ ماری!خودمونیما!خیلی قدت درازه.
ماریا کفش پاشنه بلندش را بهم داد،سپس دست هایش را به هم گره زد و با ذوق گفت:خدای من!چه قدر خوشگل شدی دختر!
هرچند پیراهن به تنم بلند بود اما خیلی بهم می آمد.مادر هم همین را گفت.
_ نه!از ناتیک پررنگ بدم میاد.
_ حرف نزن!همین خوشگلت می کنه.
ماریا با اصرار ماتیک قرمزش را به لبانم مالید.از ریملش هم مژه هایم را بی نصیب نگذاشت،موهایم را باز گذاشت و تل تاج مانندی را لا به لای آن ها فروبرد.
_ محشر شدی دختر!
مادر چشمانش برق می زد:خسته شدیم از بس تو رو تو لباس مدرسه دیدیم،ببین چه ناز شدی!
کمی احساس غرور بهم دست داده بود.بدون آرایش بیشتر احساس زیبایی می کردم.به آرایش غلیظ عادت نداشتم.
صدای زنگ که آمد همه دستپاچه شدیم و دور خانه چرخیدیم.
_ ماری!دسته گل یادت نره.
_ مامان برای پدر و مادربزرگ شام گذاشتی؟
_ پدرت امشب خونه نمیاد،مادربزرگ هم از صبح رفته خونه ی خاله مروارید و فکر نکنم تا چند روز دیگه برگرده.
_ بریم خاله اینا منتظرن.
_ مانی،این قدر لباتو ور نچین،ماتیکت پاک میشه.
در را پشت سرمان بستیم.مادر درحالی که پله ها را با سرعت پایین می رفت گفت:خدا کنه مهبد و دوستاش خونه رو به هم نریزن.
ماریا دلداریش داد:مهبد دیگه پسر عاقلی شده.نگاه کن خاله رویا اومد تا دم در.
خاله خوش ظاهر تر از همیشه و با آرایشی غلیظ تر از همیشه با ما احوال پرسی کرد.نگاه خیره اش به من معطوف شد:به به!مانی خانم!می بینم که راه افتادی!
در حالی که کنار آرمینا عقب ماشین می نشستم گفتم:به زور تهدید راهم انداختند.
آرمینا غر زد:چه خبره مانی!چه قدر به من فشار میاری!ماری که از تو لاغرتره.
سپس دستی به سرو وضع مثلا به هم ریخته اش کشید.احساس کردم زیاد از برازندگی من خوشش نیامده است.ماتیک شکلاتی رنگش هم بهش نمی آمد.
_ داشتم فکر می کردم اگه مجلس زنونه باشه چه قدر کسل کننده و یکنواخت میشه...مامی یواش تر...نزدیک بود بزنی به بنز جلویی.
خاله رویا دنده را عوض کرد و گاز داد:نگران رانندگی من نباش!دست فرمونم حرف نداره.
بعد با سرعت هرچه تمام تر از لا به لای ماشین ها گذشت.خدا خیلی دوستمان داشت که از رانندگی خاله رویا جان سالم به در بردیم.
رزیتا خانم از دوستان بسیار نزدیک و صمیمی خاله رویا بود.شوهرش تاجر فرش بود و زندگی بسیار مرفهی داشتند.سالن مملو از جمعیت بود.
_ ماری نگاه کن!رکسانا هم اومده،چه لباس قشنگی پوشیده؟
رزیتا خانم در لباس شب همچون دختران جوان می درخشید.باید اقرار کنم که بسیار زیبا و گیرا بود.خیلی مودبانه به ما خوشامد گفت و هنگامی که دستان مرا به گرمی فشرد با خنده خاله رویا را مخاطب قرار داد:نگفته بودی خواهرزاده ای به این زیبایی و موقری داری!
آرمینا حرف را عوض کرد:چه قدر خوشگل شدین رزیتا خانم!رنگ ارغوانی پیرهنتون به پوست برنزه تون جذابیت خاصی داده.
با متانت پاسخ داد:متشکرم....چرا ایستادین؟بشینین تا ازتون پذیرایی شه.رویا جون...مهمموناتو دعوت کن بشینن و تو؟گفتی اسمت مانداناست؟!چه اسم اصیل و زیبایی!واقعا برازندته.و با خنده گفت:حالت چشماتو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم،یادم باشه تو رو به پسرم معرفی کنم.
_مانی!خدا مرگت بده این قدر به یه جا خیره نشو!ماری!نذار آنالی به ظرف شیرینی ناخنک بزنه.
مادر نرتب غر می زد و از رفتار غیراجتماعی ما حرص می خورد.آرمینا ننشسته با ددیدن چهره ی آشنایی از ما جدا شد.خواننده یک آهنگ غربی می خواند.صدای ماریا را شنیدم که آهسته در گوشم نجوا کرد:مانی!اون مرد رو که داره با خاله رویا حرف می زنه می بینی؟
چشمانم در میان جمعیت چرخ زد و جایی را که خاله رویا مشغول صحبت با مرد غریبه بود نشانه گرفت:اوهوم!دیدمش.چه طور مگه؟
ماریا که انگار به زحمت جلوی خنده اش را می گرفت گفت:شرط می بندم داره آرمینا رو از مامانش خواستگاری می کنه...فکرشو بکن،با اون کله ی طاسش چه قدر به آرمینا خانم پر فیس و افاده میاد...دماغشو ببین...تصور کن موقع بوسیدن آرمینا اول نوک دماغش به ال آرمینا می رسه و بعد...
پکی زد زیر خنده.من هم خندیدم.آن هم با صدای بلند.بدون توجه به زمان و مکان!خیلی مضحک . خنده دار به نظر می رسید.هنگامی که کشت محکم مادر به پهلویم اصابت کرد خنده ام قطع شد.
_ خجالت بکش دختر!واسه چی این قدر گستاخانه می خندی؟
ماریا بر عکس من چهره ی جدی به خود گرفته بود.سرخ شدم و چون نگاه چند میز را متوجه خودم دیدم سرم را پایین انداختم.خاله رویا پس از چند دقیقه به میز ما پیوست.با چهره ای گشاده تر و بشاش تر از چند لحظه پیش کنار مادر قرار گرفت.صدای خنده هایش بلند تر از حرف هایش بود.
_ خیلی خوب!لازم نیست این قدر به روشنفکری شوهرت مباهات کنی.کی بخیل است،آقای مهدوی غیر از سر کچلش چی داره که آدم حسودیش بشه؟
از لحن طنزآلود مادر من و ماریا آهسته خندیدیم.مادر خودش را سرگرم گفت و گو با دوست قدیمی اش مژده خانم کرد.خاله رویا میز ما را ترک کرد.نمی دانم چرا با وجود آن همه مرد و زن و شلوغی سرو صدا احساس تنهایی می کردم.خوب که به صدای قلبم گوش دادم دیدم برای این جور برنامه ها ساخته نشده ام.
_ مانی!رزیتا خانم داره میاد پیش ما...
_ رزیتا خانم؟
لبخند ملیحی بر لب داشت و بسیار موزون و آرام قدم برمی داشت.بیش از اندازه موقر و متشخص بود.
مادر با دیدن رزیتا خانم دست از گفت و گو با دوستش برداشت و لبخند زنان به استقبالش رفت.رزیتا خانم در حالی که دست مادر را در دست داشت نگاهش به من بود و گفت:اگه اجازه بدین ماندانا جون رو با پسرم بردیا آشنا کنم.
گل از گل مادر شکفت.چنان هیجان و ذوقی در چهره اش هویدا شد که لبانش بسته نمی شد.
_ خواهش می کنم...باعث افتخار ماست...مانی...!مانی جون...!بلند شو...بیا این جا...
پیش از رفتن به گوشزد ماریا گوش دادم:حواست به پیرهن بلندت باشه!نخوری زمین!
با این گوشزد کمی دستپاچه و شل از جا برخاستم.کفش پاشنه بلند ماریا در پایم لق می زد.رزیتا خانم احتیاط مرا به حساب شرم گذاشت،دستم را به گرمی فشرد و تحسین آمیز نگاهم می کرد.شیرین خندید گفت:باور کن این همه وجاهت و وقار رو یه جا تو هیچ دختری ندیدم،خوشحالم که به این جشن اومدی.
مرا به دنبال خودش کشاند.در حین راه رفتن با بعضی از مهمانان خوش وبش هم می کرد.
_ بردیا هم مثل تو خجالتی و منزویه!این دختر خوشش میاد پشت سرش حرف باشه!هیچ دختر عاقلی به بهمن روی خوش نشون نمی ده که اون می ده...رویا که سر پیری عشق و عاشقیش گل کرده!نمی فهمم چرا این جور خانواده ها معنی تجدد و بی بند وباری رو اشتباه می گیرن،آهان!بردیا هم پیداش شد،نگاه کن چه جور به جمعیت نگاه می کنه.گاهی فکر کی کنم پدرش بیشتر از خودش برای این جور برنامه ها حوصله و شادابی ازخودش نشون می ده.
از دور دیدمش!بلند قامت بود،کت و شلوار مشکی به تن داشت و یقه ی پیراهن سپیدش باز بود.هرگام که به او نزدیک می شدم بهتر می توانستم ترکیب زیبای صورتش رو ببینم.در چشمای عسلیش برق خاصی می جهید.موهایش حالتی بین صاف و مجعد داشت،کوتاه و مرتب شانه خورده بود.چیزی که بیشتر از همه در چهره اش برق می انداخت غرور و ابخت او بود.
به سلامم متفکر و اندیشناک پاسخ داد.
رزیتا خانم با خنده گفت:بردیا جون!ماندانا جون خواهرزاده رویا خانمه.
لحظه ای لبخندی معنی دار بر روی لبش نشست و پر طعنه گفت:پس دختر خاله ی آرمینا خانم هستین...
از لحن پر استهزایش خوشم نیامد.رزیتا خانم ما را تنها گذاشت.چه قدر دلم می خواست به دنبالش می دویدم و التماسش می کردم که خواهان آشنایی با پسرش نیستم.اما با لباس بلند و کفشی که در پاهایم می لغزید این کار را ممکن ندیدم.از سکوتی که بین ما حکمفرما بود چندشم شد.احساس کردم به حضورم اهمیت نمی دهد و در واقع می خواهد با این بی اعتنایی یک جور بهم بی احترامی کرده باشد.نگاهش به سمت دیگری بود.من هم نگاهم به میز مادر و ماریا بود که با کنجکاوی از دور نگاهمان می کردند.بیشتر ماندن را صلاح ندیدم.خواستم از جا برخیزم که سکوت سرد را شکست.
_ گفتین اسمتون مانداناست؟
در جایم محکم نشستم و همراه با تک سرفه ای حرفش را تایید کردم.چند لحظه نگاهم کرد،نمی دانم چرا از برق نگاهش تا مغز استخوانم سوخت،انگار از این که مرا با نگاهش بیشتر معذب می کرد راضی بود.
_ فکر می کنم هنوز دبیرستان رو تموم نکردین این طور نیست؟
_ آره سال پنجمم اگه بهترین معدل کلاس رو بیارم می تونم وارد کالج بشم.
بی اعتنا به جمله ی آخرم سرش را به طرف دیگری چرخاند.عصبی از این حرکت سر خودم داد کشیدم که:کسی از تو توضیح خواسته بود خنگ خدا؟می مردی از کالج حرف نزنی؟
دوباره سایه ی سکوت بر فضای خالی از دوستی من و او گسترده شد.نمی دانم از شرم بود و یا علت دیگری داشت،اما در یک آن احساس کردم حرارت بدنم بالا رفت.
صدای گیرای او را شنیدم که همراه با لحنی ملامت آمیز گفت:چه قدر از دیدن حرکات سبکسرانه ی بعضی از آدم ها مشمئز می شم!بعضیا بی بند و باری رو تابلو می کنن تا همه اونو ببینن.
از این که این حرف ها در مورد دختر خاله ام زده می شد دلم گرفت و بیشتر از این دلم سوخت که مبادا بردیا در مورد من هم همین طور فکر کند.با نزدیک شدن رزیتا خانم نفس راحتی کشیدم،دیگر داشتم صبرم را از دست می دادم.با همان لبخند ملیح چشم در چشم پسرش دوخت و با لحن پر مهری گفت:پسرم،نمی خوای شادیت رو به خاطر این جشن ابراز کنی؟
_ چه طور باید ابراز کنم مامان؟
_ چرا از بین این همه دخترخوشگل کسی رو انتخاب نمی کنی؟
بردیا بی تفاوت نگاهی گذرا به من انداخت و با لبخند سردی گفت:تو این جشن،کسی رو به زیبایی شما ندیدم،ترجیح می دم با شما برقصم.
چهره ی مادر با شنیدن این جمله از هم شکفت.دستانش را به سوی او باز کرد و چشم در چشم پسرش گفت:پسرم این باعث افتخار منه که تو منو به همه ی دخترای زیبای این جمع ترجیح میدی.
بردیا دستانش را به دستان پر مهر مادرش سپرد و با لبخند به طرف محل رقص رفتند.بی آن که توجهی به من کنند یا حتی عذر خواهی کنند.این بار از شدت خشم و غضب تنم سوخت.به آرامی از جا برخاستم و شمرده و آرام به سمت میز مادرم رفتم.احساس کردم آن پسر مغرور و خودخواه بزرگ ترین اهانت ها و توهین ها را به من کرده است.چه قدر کوچکم کرده بود.

_ مانی یواش تر برو که چاک پیرهنت جر نخوره.

در آن لحظه از مقابل آرمینا هم با همان حرص و کینه گذشتم.فکر می کردم به دلیل رفتار سبک اوست که من این چنین تحقیر شده بودم.مادر

بیچاره که فکر می کرد آن پسر خوش سیما وخوش اندام در این مدت کم عاشق من شده است با دیدن چهره ی عبوس و رنگ پریده ام آه از نهادش

برآمد،ماریا چند لحظه نگاهم کرد،سپس سر در گوشم نهاد و با صدایی که تنها من بشنوم گفت: فراموش کن،به رقص مادر و پسر نگاه کن،ببین چه

قدر هماهنگ و موزون می رقصن.

با غیظ چشمانم را به سمت محل رقص چرخاندم.آهنگ ملایمی نواخته می شد و فقط آن دو در حال رقص بودند،دیگر از رزیتا خانم هم خوشم نمی

آمد.فکر می کردم او در تحقیر کردن من نقش داشته است.

عاقبت مادر طاقت نیاورد و سرزنش آمیز گفت: دلیل رفتار پسر رزیتا خانم خودت بودی!مثل ماست چسبیده بودی به صندلی.نه تحرکی،نه شور و

نشاطی،هیچی.خاک تو سرت که پسر به این برازندگی رو از خودت روندی.

حوصله ی شنیدن حرف هایش را نداشتم.با تمام شدن آهنگ مهمانان را برای صرف شام دعوت کردند.رزیتا خانم دست در بازوی شوهرش مهمانان

را به سمت میز شام راهنمایی می کرد.من هم سعی کردم در جایی قرار بگیرم که مجبور نباشم رزیتا خانم و پسرش را تحمل کنم.مادر بنابر

سیاست خودش جای مرا با ماریا عوض کرد و تا به خودم آمدم دیدم کنار پسر جوانی قرار گرفته ام که بی اندازه حرف می زند و می خندد.کمی آن

طرف تر رزیتا خانم بین پسر و شوهرش نشسته بود و توجهی هم به این طرف نداشت.پسر جوان که متوجه من شده بود سعی کرد به نوعی نظر

مرا به سوی جلب کند.ظرف سالاد و ماست و نوشابه و سبزی و هرچی که بود را مقابل من می گذاشت و مرا دعوت به خوردن می کرد.معذب از

این رفتار او در حالی که به جای از دست رفته ام غبطه می خوردم و مادر را در دل سرزنش می کردم با غذا بازی کردم.وقتی پرنده ی نگاهم به

سمت جایگاه خانوادگی رزیتا خانم پر کشید نگاه نافذ بردیا را خیره به خود دیدم که زور نگاهش را از من دزدید و سرگرم گفت و گو با مادرش

شد.نمی دانم چرا تا می دیدمش قلبم تند تند می زد!

غذا به دلم نمی چسبید،اولین نفری بودم که میز شام را ترک کردم و بدون این که جلب توجه بکنم به سمت دیگر سالن رفتم و روی صندلی

نشستم.فکر امتحان ریاضی فردا ذهنم را مشغول کرده بود.بعضی از فرمول های سخت را مرور می کردم،اما سرو صدای قاشق و بشقاب و لیوان

ها به حدی آزاردهنده بود که بعضی از فرمول ها راحت از ذهنم می گریختند و من برای یادآوریشان به زحمت می افتادم.همه جای ذهنم رفتار

تحقیرآمیز آن جوان مغرور ترسیم شده بود و هر بار از یادآوری آن،خاطرم مکدر می گشت.کم کم مهمانان از سر میز غذا به طرف سالن آمدند.این

لشگر مد و آرایش و لباس،چنان به میز شام چسبیده بودند که انگار به عمرشان غذاهایی به آن لذیذی نخورده بودند.کسی چه می داند؟شاید

همه شان عاشق مفت خوری بودند و دلشان می خواست چیزی در ته بشقاب و کاسه ها و لیوان ها نماند.با دیدن ماریا و مادر کمی خودم را جا به

جا کردم.آنالی با کفش های کوچکش جلوی پای مادر و مادربزرگش تاب مس خورد و راه می رفت.چهره ی مادر زیاد راضی به نظر نمی رسید،اما

ماریا بعد از خوردن شام انگار شارژ شده بود،گونه هایش سرخ بودند و لبانش به نیش خنده باز.

_ چیه مانی؟چرا اخم کردی؟انگار سیر نشده بشقاب رو کنار زدی؟

نتوانستم جلوی آه بی اختیارم را بگیرم: کاش هرچی زودتر بر می گشتیم خونه این جشن بیش از حد کسل کننده س.

با زیرکی و تیزهوشی نیشگونم گرفت:نمی خواد خودتو برای رفتار اون پسر و مامانش ناراحت کنی،راستی می دونی جوونی که کنارش شام

خوردی کی بود؟

شانه هایم را بالا انداختم و لب هایم را جلو آوردم: من چه می دونم!به خنده های لوس و بی موردش می اومد که نباید آدم متشخصی باشه!

_ نه عزیزم،این طور نیست،لیشون آقای راد هستن که بهترین گروه ارکستر شهر رو رهبری می کنه.

_ این موضوع چه اهمیتی داره؟رهبری گروه ارکستر به این مزخرفی که شخصیت نمیاره.خوی حالا که چی؟

لبخند شیطنت آمیزی زد و همراه با چشمکی گفت: هیچی!فکر می کنم بدجوری دم به تله ی زیباییت داده.چون داشت از رزیتا خانم راجع به تو

می پرسید.

عصبی و قاطع گفتم: بیخود!اصلا به خاطر رفتار سبک خودش بود که من میز شام رو ترک کردم.

مادر که بدش نمی آمد اعمال نظر کند گفت: خودت رو لوس نکن مانی!با این اخلاق و رفتار خشک و سردت همه رو از خودت می رونی،از کجا

معلوم؟شاید سر مسز شام می خواست علاقه و احترامش رو بهت نشون بده.

در پاسخش تنها به پوزخندی اکتفا کردم.دوباره گروه موسیقی نواخت.



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار