رمان همخونه  قسمت سوم

 


شهاب دندان ها را به هم فشرد و گفت: به کی می خوای هدیه بدی؟ خوب تقدیمش کن ببینم می تونی؟ پسر جوان که حسابی غافلگیر شده بود به سختی سر را عقب برد و در حالی که سعی می کرد توجه دیگران را به آن وضیعت جلب نشود آهسته گفت: آقا معذرت می خوام مگه این خانم با شمان؟ ببخشید باور کنید قصد بدی نداشتم. شهاب دستش را رها کرد و زیر لب گفت: گمشو بزن به چاک. یلدا هم ترسیده بود و هم بسیار جا خورده بود کامبیز هم به سویشان آمد و چشمکی به یلدا زد و گفت : حقش بود..

یلدا شرمگین شد شهاب پول کتاب و پوستر را حساب کرد و گفت: چیز دیگع ای لازم نداری؟ نه مرسی

چند لحظه بعد هر سه بیرون فروشگاه بودند هوا تاریک شده بود یلدا گفت: من دیگه می رم خونه. شهاب گفت: صبر کن . ورو به کامبیز ادامه داد: کامی من دیگه نمی آم.

کامبیز گفت: باشه باشه فقط به سعید می گم نقشه ها را فردا برات بیاره. باشه

کامبیز خداحافظی کرد و رفت شهاب کنار یلدا ایستاده وبد و دیگر نگاهش را نمی دزدید خصمانه نیز رفتار نکرده بود و مثل همیشه جدی بود رو به یلدا کرد وگفت: تا یک مسیری ماشین می گیریم و بعد از اون جا با ماشین خودم می ریم.

دقایقی بعد در اتومبیل نشسته بودند . حالا دیگر هوا کاملا سرد بود و نشستن داخل اتومبیل لذت بخش تر از بیروون بود همان طور که شهاب گفته بود بقیه راه را با اتومبیل شهاب طی کردند هردو ساکت بودند و تنها صدای موسیقی ملایمی سکوت اتومبیل را گرفته بود یلدا زیر چشمی به دست های شهاب نگاه می کرد دست های بزرگ و قوی اش .

شهاب پرسید گرسنه ات نیست؟ یلدا لب ها را ورچید و با لبخندی گفت: یک کمی. چی دوست داری؟ قورمه سبزی رو که دیشب درست کردم. آهان آره بوش کل ساختمان را برداشته بود. یلدا خندید و گفت« فکر کردم دوست نداری پس چرا نخوردی؟ آخه غذا خورده بودم حالا اگه همه اش را نخورده ای امشب می خورم.یلدا چیزی نگفت شاید می ترسید باز هم حرفی بزند و همه چیز را خراب کند دوست داشت تا ابدیت روی آن صندلی بنشیند و به آن موسیقی دل نواز گوش بسپارد دوست داشت تا ابدیت در رویا بماند.

 

آن شب برای اولین بار شهاب دست پخت یلدا را خورد البته به تنهایی یلدا هیجان زده تر از آن بود که بتواند تحمل غذا خوردن در کنار او را داشته باشد.

فردای آنروز در دفتر خاطراتش نوشت:

 (آن شب یک شب پر ستاره بود... یک شب زیبای بهاری نبود.. یکشب آرام و مهتابی نبود یک شب با هوای مطبوع و دل انگیز پاییزی نبود.... فقط یک شب بود... یک شب سرد که او هم بود... او تنها عشق من وبد.) یلدا بله عشق آمده بود، آرام و اهسته آمده بود تا قلب زخم خورده ی یلدا را دوباره التیام بخشد، دوباره زنده کند و دوباره به تپیدن وا دارد. گویی اولین بار بود که عشق را تجربه می کرد. حالا دلش می خواست با تمام وجود آن را حس کند، آن را لمس کند. زیرا نه کودک بود نه نوجوان! حالا یک دختر جوان و شاداب بود که با عشق احساس کمال می کرد. حالا از این همه عشق که قلبش را لبریز ساخته بود، خوشحال می نمود و زندگی برایش گویی دوباره آغاز شده بود. حالا هر لحظه برایش معنا پیدا کرده بود. دلش می خواست فریاد بزند و به همه ی دنیا بگوید که عاشق شده است، اما نه، هنوز می ترسید کسی به رازش پی ببرد. می ترسید که ابراز کند، حتی وقتی که پیش فرنازو نرگس راجع به اتفاقاتی که می افتاد، صحبت می کرد و سعی داشت وانمود کند کاملاً بی طرف است و احساس خاصی نسبت به شهاب ندارد، اما شادی و شور و هیجان بیش از حدش، حساسیت بالایی که در لباس پوشیدن و طرز آرایشش نشان می داد، لبخندی که گاه و بی گاه در چهره ی مات زده اش نمایان می شد و حتی هاله ی صورتی رنگ گونه هایش و لاغری صورت و اندامش همه و همه نشان از چیزی بود که او را لو می داد!

رفتار شهاب تغییر چندانی نکرده بود و فقط گاهی شبها زودتر می آمدو گاهی هم غذای خانه را می خورد واز یلدا تشکر می کرد و گاه چند کلمه ای حرف می زد، اما در نگاهش که گاه وبی گاه روی نگاه یلدا میخکوب می شد، چیزی بود که بی قرار نشان می داد، چیزی که یلدا فکر می کرد شهاب هم نمی تواند پنهانش کند. یلدا شب ها تا دیر وقت می نشست وبا عکس های روز عقدشان سرگرم بود و هرچند ساعت یکبار آنها را از دفتر خاطراتش بیرون می کشید و به تماشا می پرداخت. جرأت نداشت تا آنها را به در و دیوار بچسباند تا هرجا نگاه کرد چهره ی شهاب را ببیند. در دل می گفت : " هیچ وقت نتوانسته ام شهاب را سیر سیر تماشا کنم! "

 

فیلم روز عقدشان را هم یکبار در حضور نرگس و فرناز وقتی که خانه ی فرناز بودند، تماشا کرده بود.

دو ماه و نیم از عقدشان گذشته بود. برای یلدا جالب بود که دیگر دلتنگ حاج رضا  و خانه اش نبود. حالا تنها چیزیث که فکر و ذهن او و همه ی دلش را برده بود، شهاب بود. این عشق گاهی چنان نیرویی به او میداد که گویی قادر است هر ناممکنی را ممکن سازد و گاه هم او را پر و بال بسته و محزون می ساخت ... و خاصیت عشق این است.

یلدا دوست داشت وقتی خانه نیست و شهاب زودتر می آید به اتاقش برود و راجع به یلدا و نوشته ها و کارهایش کنجکاوی کند، کاری که اغلب یلدا در نبود شهاب می کرد. همیشه نشانه هایی در اتاقش، دفترش و کتاب ها و لوازمش می گذاشت تا مطمئن شود شهاب به اتاقش آمده است یا نه، اما هربار متأسف می شد.

حالا که بعد از مدتها با خود صادق شده بود و به خودش اعتراف کرده بود که عاشق شده است، احساس سبکی می کرد. حداقل این بود که دیگر مجبور نبود خودش را گول بزند. زیرا می دانست در دلش چیست! مقنعه اش را روی سرش انداخت و جلوی آیینه ایستاد، قبل از آن که خودش را در آینه ببیند عکس پوستر فروغ را که شهاب برایش خریده بود، توی آینه دید..." و اینک منم...زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد! "  

چیزی در دلش آوار شد، به عاقبت این عشق اندیشید، چیزی که همیشه از آن فرار می کرد، به خودش گفت: " یعنی چی میشه؟!... "
به آینه نگاه کرد، چشم های غمگین فروغ هنوز نگاهش می کردند. یلدا لبخندی زد و به او گفت : " همه که نباید شکست بخورند! مگه نه؟!...حالا خودش را نگاه می کرد. مقنعه اش را مرتب کرد. لبخند رضایتمندی روی لب ها داشت. این روزها زیاد به خودش نگاه می کرد و بیشتر از گذشته به فکر شکل و شمایل خود بود و پول بیشتری بالای لوازم آرایش می داد و چه قدر زیبا به نظر می رسید، به مدهای روز اعتقاد چندانی نداشت. همیشه سعی می کرد چیزی بپوشد که بیشتر به او می آید، برای همین در نهایت سادگی زیبا بود.

در را باز کرد و از خانه بیرون آمد. پسر همسایه ی روبه رو که یلدا نامش را مزاحم (پشت شیشه) گذاشته بود، آماده و سرحال گویی منتظر یلدا بود، لبخندی زد و سلامی زیر لب داد. یلدا بی توجه به او راه افتاد، پسرک هم ! تا ایستگاه اتوبوس راه چندانی نبود. یلدا به نرمی روی نیمکت سرد سایه بان دار ایستگاه نشست. ایستگاه تقریباً خلوت بود پسر جوان نزدیک یلدا ایستاد و تا آمدن اتوبوستمام تلاشش را برای باز کردن باب آشنایی به کار بست اما تلاشش بی حاصل ماند و ناگزیر از ادامه مقاومت کنار یلدا باقی ماند.

یلدا سربرگرداند تا او را اصلاً نبیند. پسرک دست بردار نبود. با آرنج به پهلوی یلدا زد. یلدا خشمگین روی چرخاندو گفت: " چه کار می کنی بی شعور؟! "

- اِ، اِ، مؤدب باش دختر! مزاحمم؟!

حالت و صدایش برای یلدا چندش آور بود، یلدا گفت:" مطمئن باش که هستی!! "

-اگه مزاحمم، برم!

-تردید نکن، پاشو گمشو!     
ببین، خیلی بی ادبی ها ! ( باز حالت نرمی و لبخند  به خود گرفت و ادامه داد) من همسایه تون هستم ! اسمم « پژمان» خواهرزاده ی اشرف خانم هستم، همسایه تون! می تونم اسم شما را بدونم؟!

یلدا که فهمید حرف زدن و جواب دادن به او بی نتیجه است از جا برخاست و کنار خیابان ایستاد. چند نفری به صف منتظران اتوبوس اضافه شدند. پسرک بی توجه به رفتار یلدا به دنبالش آمد و کنارش ایستاد و ادامه داد: " من بچه ی تهران نیستم! دانشگاه قبول شدم ، اومدم تهران پیش خاله ام. قصدم مزاحمت نیست. خیلی ازت خوشم اومده. می خواستم بیشتر باهات آشنا بشم. حالا این شماره رو ازم بگیری دیگه می رم، چون کلاس دارم و دیرم شده! "

یلدا در دل به سادگی و سماجت پسرک می خندیدو هم چنان پشت به او ایستاده بود. پسرک جایش را عوض کرد و روبه روی یلدا قرار گرفت و کاغذی را که در دست پنهان کرده بود، آهسته پیش آورد و گفت:‌ " تو رو خدا بگیرش...!"

یلدا کلافه شده بود و چند قدم عقب تر ایستاد. از این که دیگران متوجه حرکات پسرک بشوند، خجالت می کشید. اخم ها را درهم کشیده بود و عصبانی ایستاده بود. صدای بوق اتومبیلی توجه او را به خود جلب کرد. اتومبیل برایش آشنا بود، گفت : " وای خدایا، اتومبیل کامبیزه." وانمود کرد او را ندیده است. از پسرک فاصله گرفت. اتوبوس در حال نزدیک شدن بود. پسرک به دنبال یلدا رفت و باز نزدیک شد و کاغذ را جلو آورد وگفت: " تا نگیریش، نمی رم..."

نگاه یلدا اتومبیل سفید رنگ آشنایی را غافلگیر کرد. تمام حواسش به اتومبیل کامبیز بود که جلوتر از ایستگاه متوقف شده بود. با آمدن اتوبوس یلدا بدون درنگ خود را در داخل اتوبوس انداخت. پسرک نیز سوار شد. یلدا حرص می خورد و بیرون را نگاه می کرد. سمت راستش کامبیز در کنار اتوبوس در حرکت بود. قلب یلدا تند می زد. نزدیک دانشگاه شدند.یلدا پیاده شد و آن چنان تند می رفت که گویی می دود. پسرک هم بدون شکایتی به دنبالش می دوید. عاقبت با زرنگی شماره را در جیب مانتوی یلدا انداخت و گفت:‌ " انداختم توی جیبت! زنگ بزنی ها ! منتظرم..."

صدای ممتد بوق اتومبیلی همه ی نگاه ها را به سوی خود کشید. اتومبیلی متوقف شد و کامبیز پیاده شد و جلو آمد. از نگاه کنجکاو و چهره ی در هم کشیده ی کامبیز می شد فهمید که متوجه حضور پسر مزاحم شده است!

کامبیز بلند گفت :" سلام یلدا خانم، مزاحمه ؟!"

پسر مزاحم که گویی بهش بر خورده بود، بلندتر گفت: " به تو چه، بچه قرطی؟!"

و ثانیه ای بعد دکمه هایی بود که کنده می شد، یقه هایی که گرفته و به سختی رها می شد و مشت هایی که بی هدف پرتاب می شد و مردمی که بی تفاوت خیره شده بودند!

یلدا با این که بسیار نگران بود، دیگر آن جا نایستاد و با اعصابی خرد و ناراحت وارد کلاس شد.

فرناز و نرگس گفتند: " سلام، چی شده ؟"

یلدا جواب داد: " هیچی، کله ی سحری یک مگس تا این جا ولم نکرد. آخر هم کامبیز دیدش. حالا بیرون درگیر شده اند! "

فرناز پرسید :" کدوم بیرون؟!"

-  دم در ورودی!

نرگس پرسید :" کامبیز اون جا چی کار می کرد؟! "  
- تحفه! من رو تعقیب می کرد. فکر کنم از اول فهمید من مزاحم دارم .

فرناز پرسید: " حالا مزاحم کی بود؟ "
- یک بی شعور سمج. چه می دونم همون که گفتم پسر همسایه ی رو به روییه. همون که از پشت پنجره مدام نگاه می کنه !       
فرناز گفت: " آهان.."     
- از این بدتر نمی شه، لعنتی!     
نرگس گفت: " خُب تقصیر تو چیه؟! برای هرکسی ممکنه مزاحم پیدا بشه! "
یلدا با نگرانی خاصی گفت: " حتماً حالا می ره به شهاب می گه!"       
فرناز گفت: " خُب، بگه!"     
- دوست ندارم. آخه پسره رو به رویه خانه شهاب زندگی می کنه. می فهمی یعنی چی؟! یعنی، یعنی اگه کامبیز اون رو ببینه می شناسه. می ترسم شهاب هم خودش رو در گیر کنه!         
فرناز گفت : " آخی، حالا تو چرا این همه به شهاب فکر می کنی؟! خب، درگیر بشه ! "
-  اصلاً ولش کن . بچه ها میاید بریم دم در ببینیم چه خبره؟!       
نرگس گفت : " الآن استاد میاد. در ثانی خودت وقتی رفتی خونه حتماً می فهمی چه خبره! "

- فکر رفتن به خونه شور خاصی در دل یلدا به پا کردو با خودش گفت: " کاش زودتر کلاس ها تمام می شد وبه خانه می رفتم. "       
دکتر بهزادی وارد کلاس شد. همگی ایستادند. یلدا هم.

یلدا هیجان زده تر از همیشه مشتاق رفتن به خانه بود کتاب ها را با عجله می بست و داخل کیفش فرو می داد .... نرگس نزد او آمد و گفت: یلدا امشب بهت زنگ می زنم راجع به (هدایت) برام توضیح بدی. راجع به خودش؟ هم راجع به خودش هم راجع به آثاراش . خب بگو به جای تو هم تحقیق کنم دیگه. نرگس خندید و گفت: اینطوری که شرمنده ات میشم ولی گذشته از شوخی راجع به آثارش خیلی مشکل دارم. باشه امشب حتما تماس بگیر ولی زیاد هم دیر نشه. ساعت 9 خوبه؟ آره فرناز هم گفت : بی شعورها به من هم کمک کنید فقط به فکر خودتونید . یلدا و نرگس با نگاهی حق به جانب رو به فرناز گفتند: در مورد نیما؟ فرناز گفت: مگه نیما خیلی آسونه؟ یلدا گفت: چی بگم؟ هر چی هست از هدایت آسون تره. فرناز گفت: نه خیر منم خیلی مشکل دارم. یلدا گفت: وای خب تو هم زنگ بزن(قیافه ای گرفت و زیر چشمی فرناز را نگاه کرد) فرناز گفت واقعا که یلدا چقدر بی جنبه ای . یلدا خندید و گفت: خب زنگ نزن

در همین لحظه سهیل به میز آنها نزدیک شد و فرناز زیر لب گفت ( مجنونت اومد) سهیل گفت: سلام خانمها و رو به یلدا ادامه داد : خانم یاری شما و خانم تبریزیان (نرگس) تحقیقتون یکیه؟ بله . می شه منم با گروه شما باشم ؟ برای چی؟ گروه ما که هنوز کار فوق العاده ای نکرده در ثانی اگر نفر سومی هم قرار بود توی گروه باشه حتما فرناز می اومد. آره اما فرناز خانم خودشون نیما را انتخاب کرده اند حمید رحمانی هم نیما را انتخاب کرده که می تونند یک گروه بشن.

فرناز گفت

: ا رحمانی مگه توی گروه نثر نبود؟ سهیل جواب داد : نه می گه راجع به نظم بیشتر می تونه مطلب جمع آوری کنم. فرناز در حالی که کیفش را بر می داشت گفت: بچه ها من یه سری میرم پیش آقای رحمانی الان می یام.

سهیل گفت: پس می تونم با شما کار کنم؟ یلدا جواب داد : خوب بدون مشورت با استاد که نمی شه . سهیل گفت: پس اگه کمی صبر کنید من الان می رم پیش استاد و بر می گردم ( و بدون درنگ از کلاس خارج شد) فرناز هم به بچه ها ملحق شد و گفت: چی شد از سرتون وا کردینش؟ نرگس گفت : نه خیر وبالمون شد فرناز گفت: چه پررو و زرنگه. یلدا گفت: ناراحت نباشید فکرش رو کردم. نرگس پرسید: چی کار کنیم؟

یلدا جواب داد: همه ی پاکنویس ها را می دیم بهش فکر کنم خطش هم خوبه( سه تایی خندیدند) یلدا ادامه داد: بچه ها ترو خدا بجنبید الان دوباره پیداش می شه .

همگی از جا برخاستند و صحبت کانان از کلاس بیرون زدند محوطه ی خارج دانشگاه را طی کردند و به در ورودی نزدیک شدند یلدا همان طور که مشغول خنده و صحبت بود نگاهش بهت زده به در ورودی خیره ماند. نرگس با تعجب پرسید : ا... یلدا این شهاب نیست؟ فرناز هم بهت زده گفت: ا... شهابه یلدا. شهاب کابشن و شلوار جین به تن داشت و با دیدن یلدا عینک آفتا بی اش را از روی صورت برداشت و منتظر ایستاد. یلدا توان حرکت نداشت اما بسیار سعی داشت جلوی بچه ها و دوستانش رفتار معقولی نشان دهد لرزش بدنش را نمی توانست مهار کند دست هایش مثل گلوله برف یخ کرده بودند.

فرناز گفت: یلدا جون شوهرت اومد دنبالت ( وریز ریز خندید)

یلدا از این شوخی دلش ریخت و چه قدر خوشش آمد در حالی که با پاهایی لرزان پیش می آمد رو به دوستانش گفت: بچه ها فکر کنم کامبیز جریان صبح را برایش تعریف کرده.

حالا نه اینکه خیلی براش مهمه.؟ صدایی از پشت یلدا ر فراخواند که می گفت: خانم یاری یلدا خانم... یلدا ایستاد و نگاهی به سهیل کرد سهیل دوان دوان آمد. فرناز زیر لب گفت: بابا این دیگه کیه؟

سهیل لبخند زنان نزدیک آمد و گفت: استاد قبول کرد. فرناز خندید و گفت: چشمتون روشن . سهیل هم خندید و گفت: واقعا شانس آوردم خیلی خوشحال شدم... ( شهاب شاهد برخورد آنها بود و تمام حواس یلدا پیش او بود.) سهیل ادامه داد : خانم یاری حالا من چی کار کنم؟ یلدا در حالی که حرک می کرد و قدم هایش راتند تر بر می داشت گفت: هیچی فعلا نمی خواد کاری انجام بدهید من و نرگس هرچی نوشتیم شما پاکنویس کنید.

یلدا سر بلند کرد و چشم در چشم شهاب نگاه کرد و زیر لب گفت: سلام شهاب هم سر تکان داد و گفت: سلام ( هنوز از هم فاصله داشتند) فرنازو نرگس هم پیش رفتند و با شهاب سلام و احوالپرسی کردند . سهیل هم چنان در کنار یلدا بود او هم با این که شهاب را نمی شناخت به تبع از یلدا با شهاب سلام و علیک کرد و ایستاد. یلدا رو به او گفت: آقای محمدی شنیدید من چی گفتم؟ راجع به پاکنویس بله. امیدوارم خط خوبی داشته باشید.

فقط همین باشه اصلا یک خطاط پیدامی کنم ( و به شهاب نگاه کرد) شهاب تا خواست لب باز کند دوباره صدای سهیل مانع شد که گفت: یلدا خانم منزل می رید؟ بله . می خواین برسونمتون من امروز طرفای شما کار دارم مسیرم از همون سمته.

یلدا با قاطعیت گفت: مرسی آقای محمدی لزومی نداره. البته دوستانتون هم می تونند بیان ها.

فرناز و نرگس نگاه معنی داری به هم کردند و شهاب که تا آن لحظه ساکت بود پیش آمد و با جدیت پرسید: مگه شما خونه ی یلدا خانم رو بلدید؟

سهیل جا خورد و از لحن شهاب که سرد و خشک سؤال کرده بود خودش را جمع و جور کرد و با دقت بیشتر به شهاب نگاه کرد و گفت: به جا نمی یارم.

شهاب پاسخ داد: اشکال نداره آدم زیاد مهمی نیستم ( زیر لب غرید) و ادامه داد: اگه یک لحظه ی دیگه این جا بایستی کاری می کنم که اجدادت را هم به یاد نیاری.

یلدا که ترسیده بود خودش را جلو انداخت و گفت: شهاب آقای محمدی ار هم کلاسی های من هستند. ئ بعد رو به سهیل گفت: آقای محمدی اگر کاری ندارید لطفا بقیه ی صحبت ها را بذارید برای فردا؟

نرگس هم گفت: آقای محمدی یک لحظه بیاین. فرناز و نرگس سهیل را کنار کشیدند تا مانع از درگیری احتمالی شوند. شهاب نیز اخم ها را در هم کشیده بود و هنوز نگاه خیره و عصبی اش با سهیل همراه بود. یلدا گفت: شهاب چی شده؟

شهاب نگاهش را به یلدا داد و گفت: واقعا توی کلاستونه؟ یلدا لبخندی زد و گفت: آره هم کلاسی هستیم.

سهیل در حالی که از فرناز و نرگس جدا می شد با صدای بلند گفت: خانم یاری به پدر سلام برسونید خداحافظ ( ولبخند زنان به سمت اتومبیلش رفت)

شهاب که خونش به جوش آمده بود دلش می خواست درس خوبی به او بدهد ناگزیر از کنترل خویش تنها به حرص خوردن و فشردن دندان ها اکتفا کرد و پرسید: مگه حاجی را می شناسه؟ فرناز گفت: می شناسه ؟ آقا شهاب این محمدی اگه هفته ای دو سه بار حاج رضا رو نبینه زندگیش نمی گذره. شهاب که از حرف فرناز سردر نیاورده بود نگاه نابا ورنه اش را به یلدا دوخت و پرسید: آره؟

یلدا خندید و گفت: نه بابا فرناز شوخی می کنه.

فرناز برای اینکه واسه ی یلدا بازار گرمی کنه گفت: عاشق و شیفته ی یلداست بدبختمون کرده از صبح که می ریم سر کلاس به بهانه های مختلف از نیمکت ما آویزانه.

 

آب در دهان یلدا خشکید قلبش آن چنان می زد که صدایش را نمی شنید مضطرب به شهاب چشم دوخت شهاب در برابر حرف های فرناز سکوت کرده بود و نگاهش می کرد اما یلدا نمی توانست از نگاه او چیزی بفهمد.

شهاب که می خواست سریع تر موضوع عوض شود جلوتر آمد و در حالی که دست در جیبش می کرد گفت: خونه می ری دیگه؟ یلدا گفت: آره

شهاب دسته کلیدی را زا جیبش در اورد وجلوی او گرفت و گفت: کلیدت را جا گذاشته بودی منم شب دیر میام در را از داخل قفل کن.

در نگاه شهاب رنجشی بود که یلدا آن را حس می کرد یلدا هم رنجیده نگاهش می کرد چون فکر نمی کرد شهاب تنها برود و او را به منزل نرساند شهاب خداحافظی کرد و چند قدم برداشت اما انگار که یاد چیزی افتاده باشد دوباره برگشت و گفت: ببینم اونی که صبح مزاحمت شده بود می شناسیش؟

یلدا غافلگیر شده بود و دستپاچه گفت: کدوم مزاحم؟ شهاب نگاه معنی داری به او انداخت و گفت: همونی که صبح با کامبیز درگیر شده.

یلدا آب دهانش را قورت داد و گفت:آهان نه نمی شناسمش

توی دانشگاهتون نیست؟ نه فکر نکنم . خیلی خوب زود برو خونه خداحافظ.( ورفت)

- بچه ها ، اون پسره که گفتم همسایمونه و دنبالم تا دم دانشگاه راه افتاد ، دم درشون وایستاده! فکر کنم مامانش برامون آش آورده!
فرناز گفت :" بابا این آش خوردن داره، برو بگیر!"
نرگس گفت: " می شه ببینیمش؟!"
- آره از پنجره، فقط تابلو نشین ها!
فرناز گفت:"تو برو ، اون با من!"
یلدا پله ها را دو تا یکی کرد و پایین آمد و سلام و علیک کنان آش را گرفت . پسر همسایه هم چنان ایستاده بود و نگاهش می کرد. زن همسایه که گویی برای خرید به مغازه رفته به یلدا چشم دوخته بود، عاقبت لب باز کرد و گفت : " دخترم خوبی؟"
یلدا عجولانه تشکر کرد و گفت: " الآن ظرفش را براتون می یارم." و در را بست و به سرعت پله ها را بالا آمد.
صدای خنده های فرناز و نرگس خانه را پر کرده بود. یلدا هم خنده کنان وارد شد و ظرف آش را میانشان گذاشت و گفت : " فرناز مری چند تا قاشق بیاری؟!"
فرناز در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت، گفت:"بابا این که خیلی تابلو بود ، یلدا؟"
- ]طور مگه؟!
- بابا بد جوری بهت زل زده بود!
نرگس پرسید:"اون خانمه ، مادرشه؟!"
-نمی دونم.
سه تایی مشغول خوردن آش شدند.
فرناز گفت:" کارت در اومد.خواستگار پیدا کردی!"
یلدا گفت:" فکر نمی کنم کار به اون جاها بکشه!"
نرگس گفت:" مگه اینها شهاب رو نمی شناسند؟"
یلدا گفت:" والله، چی بگم؟"
بعد از نیم ساعت صدای زنگ بار دیگر آنها را از حس و حالشان بیرون کشید.
یلدا با عصبانیت گفت:" آه ...امروز که شما اومدین حالا ببین چه خبره!"
نرگس گفت:" می خوای منن برم؟شاید اومدن ظرف آش را بگیرن."
یلدا گفت :" نه، خودم می برم. اتفاقاً منتظر یک فرصت بودم به مادرش یه چیزیی بگم. دیگه خیلی پر رو شده."
یلدا کاسه آش را به سرعت شست و چادر به سر کرد و با عجله پله ها را به سمت پایین دوید. فرناز فریاد زد:"کتکش نزنی!" و دوباره به سوی اتاق یلدا پشت پنجره دویدند. یلدا سعی کرد حالتی جدی و تقریباً عصبانی به خود بگیرد. در را باز کرد... پسر همسایه پشت در ایستاده بود و لبخند زنان نگاهش کرد و گفت:"ببخشید، سلام .اَ ...من اومدم که ..."
یلدا کاسه را توی بغل او گذاشت و گفت: " خواهش می کنم . بفرمایید. اینم کاسه تون . نذرتون قبول!"
پژمان هول شد و گفت:" ببخشید، اما من می خواستم بگم خاله ام ..."
برای لحظه ای گوش های یلدا کر شدند و چشم هایش به جز اتومبیل شهاب که جلوی در خانه متوقف می شد، چیزی ندیدند. شهاب جستی زد و از اتومبیل پایین پرید. او که از دیدن یلدا و پژمان که حتی او را نمی شناختبسیار متعجب می نمود، با چهره ی جدی و نگاه جستجوگرش پیش آمد.پژمان که هنوز حرف می زد با دیدن شهاب یکه خورد و کمی عقب تر ایستاد و ساکت شد!

شهاب نگاهی عجولانه به آن دو انداخت و گفت : " چی شده؟

یلدا از دیدن نابهنگام شهاب سخت عافلگیر و آشفته به نظر می رسید ، رنگش پریده بود و دستپاچه گفت:"اِ ...هیچی ، ایشون آش نذری آوردند ومن اومدم ظرفش رو بدم."
نگاه شهاب که معلوم بود اصلاً مجاب نشده است ، روی پژمان زوم شدو بعد از ثانیه ای گفت:" شما کی هستین و از کجا ایشون رو می شناسی؟"
ژمان لبخند شرمگینی زد و گفت:"من...ا ِ ...همسایه ی رو به رویی اتون هستم. شما برادر ایشون هستید؟!"

شهاب نگاهی به یلدا کرد و دوباره چشم به یلدا دوخت. گویی می خواست با نگاهش استخوان های او را ذوب کند، اخم ها را در هم کشید. ترسناک به نظر می رسید، با خشم گفت:" اول بگو ببینم ، توی این آپارتمان فقط برای ایشون نذری آوردین؟!"
یلدا که می دیدشهاب لحظه به لحظه عصبانی تر می شود ، پیش دستی کرد تا شاید پژمان را خلاص کند ، گفت:" نه ، مادرشون آش آوردند. ایشون که من رو نمی شناسن!"
شهاب پرسید :" مادرش کیه؟! تو مادرش را از کجا می شناسی؟!"
یلدا جواب داد:" من...من نمی شناسم."
پژمان دوباره حرف خودش را تکرار کرد و گفت:" ببخشی آقا ، شما برادر این خانم هستید؟!"
شهاب گفت:" فرمایش؟! چی می خوای بگی ؟! من هر نسبتی با این خانم داشته باشم می خوام بدونم به تو چه ربطی داره؟!"

پژمان گفت:" آقا مثل این که سوء تفاهم شده . من قصد جسارت نداشتم و فقط اومدم از یلدا ذخانم معذرت خواهی کنم که چند روز پیش جلوی دانشگاهشون باعث دعوا و درگیری شدم! می خواستم بگم قصدِ ... قصد بدی نداشتم و نمی خواستم ایشون رو ناراحت کنم."

یلدا یخ زد. توان حرکت نداشت. پژمان احمق همه چیز را خراب کرد. شهاب تازه پی به موضوع برده بود، دریک چشم به هم زدن روی پژمان هوار شد و انچنان مشتی نثارش کرد که پژمان برای دقایقی نمی دانست چرا کنار جوی آب افتاده است . لبش خونی بود و سرش گیج می رفت. شهاب می رفت که مشت دوم را بکوبد ، اما صدای جیغ زنی که می گفت :" آقا شهاب ، چی کار می کنی؟!" اورا به خود آورد.
پژمان فرصتی یافت برای آن که بلند شود وسعی در جبران حمله ی شهاب داشته باشد ، اما شهاب مهلتش نداد و مشت دوم هم کوبیده شد.

یلدا فریاد زد:"شهاب تو رو خدا ولش کن!"
فرشته خانم همسایه ی رو به رویی که خاله ی پژمان بود، همان زنی که ساعتی قبل برای یلدا آش آورده بود، دوان دوان پیش آمده و خود را سپر خواهرزاده اش کرد و پژمان عصبانی و زخمی با نگاه ترسیده اش شهاب را می نگریست.
فرشته خانم گفت:" آقا شهاب ...آقا شهاب ، دستت درد نکنه، خواهرزاده ی من اینجا مهمونه. اینه پذیرایی از مهمون؟"
فرناز و نرگس که بسیار ترسیده بودند با عجله مانتوهایشان را پوشیدند و پایین آمدند و کنار یلدا ایستادند.
فرشته خانم هنوز گله می کرد و غر می زد و می گفت:" آقا شهاب، خجالت نکشیدی دست روی این بچه بلند کردی؟! نشون دادی بچه ی تهرون کیه و چه جوری از مهمون پذیرایی می کنه!"
شهاب نفس نفس می زد و تازه متوجه ارتباط فرشته خانم و پژمان شده بود. هنوز عصبی می نمود، به فرشته خانم نزدیک شد و گفت:" به این بچه یاد ندادند که نیاید برای ناموس مردم مزاحمت ایجاد کنه؟!"
- چه مزاحمتی؟! این بچه، این دختر خانم را از پشت پنجره دیده بود و به من گفت، خاله ایشون کی هستند. منم گفتم ، والله نمی دونم. شاید خواهر آقا شهابه ! گفت، ازش خوشم اومده، می ری باهاش صحبت کنی؟ منم خواستم توی یک فرصت مناسب با خود شما صحبت کنم. شما که ماشاءالله جوون با شخصیت و باسوادی هستید، شما دیگه چرا این جوری برخورد می کنید؟
شهاب این بار نگاه غضبناکش را به یلدا دوخت و با دیدن فرناز و نرگس که نگران و بهت زده کنار یلدا ایستاده بودند، فریاد زد:" شما چرا این جا وایستادید؟ برید بالا!"
آن سه کمی تو رفتند و باز ایستادند.
پژمان فریاد می زد:" تلافی اش رو سرت در می یارم. الآن هم به احترام یلدا خانم کاری بهت ندارم."
باز هم شهاب طوفان شد، طوفان که نه، گردباد ...!! و پژمان در میان گردباد تلاشش بی حاصل ماند . بازهم صدای فریاد فرشته خانم و جمع شدن چند نفر دور آنها! صدای گریه یلدا و دست های سردش میان دست های سرد نرگس و فرناز... شهاب را به سختی از پژمان جدا کردند.
شهاب فریاد زد:" یک بار دیگه اسمش رو بیاری می کشمت! " ( آن چنان محکم گفت و آن قدر جدی که همه باور کردند.)
فرشته خانم گفت :" آقا شهاب، تو رو خدا کوتاه بیا ! بابا این پسر که گناهی نداره، مگه کار خلاف شرع کرده؟ فقط می خواد بیاد خواستگاری، همین! دیگه این همه داد و فریاد و بزن و بکوب نداره."
شهاب که کارد می زدی خونش در نمی آمد، با چشمان از حدقه درآمده فرشته خانم را نگاه کرد و با فریاد گفت:" خواستگاری کی؟! اون زن منه

در یک لحظه تمام صداها خاموش ماند. پژمان نمی دانست چه بگوید، از جا برخاست و با ناباوری نگاهش کرد. عاقبت گفت: " دروغ می گی!"
شهاب فریاد زد و گفت: " اگه یک بار دیگه جلوی این در تو رو ببینم و یا حتی بشنوم مزاحمش شدی خونت را می ریزم، مفهوم شد؟"
پژمان عاجزانه فریاد زد:" دروغ می گی..."
این بار فرشته خانم به سوی او حمله ور شد و گفت: " خفه شو، پژمان! برو خونه!"
چند نفر زیر بغل او را گرفتند و با خود به خانه اش بردند. یلدا و دوستانش نیز افتان و خیزان پله ها را طی کردندو بالا آمدند. رنگ از روی هر سه نفرشان رفته بود.
نرگس یلدا را بغل کرد و گفت: " چیه؟! چرا گریه می کنی؟!"
فرناز هم که آماده ی گریستن بود، اشک هایش روان شدند. نرگس ادامه داد: " تو دیگه چته؟! تو چرا زار می زنی؟!"
فرناز در میان گریه اش خندید و گفت :" عجب آشی بود!" ( ناگهان هر سه به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده )
یلدا گفت:" بچه ها از پنجره نگاه کنید ، ببینید شهاب هنوز بیرونه؟!"
فرناز گفت:" قربونت! لابد اگه ما رو ببینه میاد یک فصل هم ما رو کتک می زنه !"
نرگس هم در تأیید حرف فرناز گفت:" راست می گه، یلدا! فعلاً آروم بگیر! "
فرناز گفت:" یلدا، ازش نمی ترسی؟! واقعاً وحشتناکه!"
نرگس ادامه داد:" خب، حق داره عصبی بشه. یارو راست راست اومده اعتراف می کنه که مزاحم یلدا شده. بدبخت چوب خشک که نیست، آدمه، توقع دارید چی بگه؟!"
فرناز نگاهی به یلدا انداخت و مؤدبانه گفت:"کلک، نکنه ما رو فیلم کردین؟!"
یعنی چی؟!
فرناز ادامه داد:" یعنی واقعاً ازدواج کردین و به کسی چیزی نگفتین!"
- مسخره!!
-آخه دیدی چه جوری گفت، اون زن منه!
نرگس گفت:" راستش یلدا، من یک لحظه تنم لرزید."
فرناز گفت:" اگه نگذاره بعد از شش ماه برگردی، چی؟ "
یلدا خندید. ته دلش از حرف های آن دو مالش می رفت. به خودش کلی وعده و وعید داد و با لبخند گفت:" نه بابا، اون می خواست جلوی همسایه ها کم نیاره. والا همچین خبری نیست."
چند ضربه به در خورد. یلدا سراسیمه از جا برخاست و به سوی در رفت. شهاب بود . موهایش آشفته بودند و لباسش به هم ریخته. شهاب به یلدا گفت:" اشکالی نداره چند لحظه برم و لباسم رو عوض کنم ؟باید جایی برم."
یلدا جواب داد:" نه ...برو! "
شهاب از حضور دختر ها معذرت خواست و به اتاقش رفت. دختر ها هم دوباره توی اتاق یلدا جمع شدند. تمام حواس یلدا پیش شهاب بود که عاقبت شهاب صدایش کرد و گفت :" یلدا...یلدا..."
فرناز گفت:" یلدا، انگار صدات می کنه! "
این اولین بار بود که شهاب صدایش می کرد. احساس شوقی در وجود یلدا بود که دلش می خواست فریاد بزند . از جا برخاست و به اتاق او رفت . شهاب روی تخت نشسته بود ، نگاهش کرد و گفت :" در رو ببند."
یلدا در را پشت سرش بست و ایستاد. شهاب ادامه داد:" نمی خوام زیاد مزاحمت بشم، دوستانت هم اینجان ! فقط فعلاً به یک سؤالم جواب بده. چرا به من چیزی نگفتی ؟!"
- در مورد چی؟!
شهاب که سعی می کردخود را کنترل کند، گفت: " در مورد بهترین فیلم جشنواره ی امسال!" ( یلدا با شرمندگی سرش را پایین گرفت) و شهاب ادامه داد: "یعنی واقعاً دوباره باید توضیح بدم؟! "
یلدا که پنهان کاری را بی حاصل می دید، گفت: " آخه چی می گفتم؟ دوست نداشتم درگیر بشی..."
شهاب دندان ها را روی هم فشرد و گفت: " خوب دیگه می خواستی کاری کنی همه ریشخندم کنند! آره! پسره ی اوباش تا دانشگاه دنبالت اومده ، از توی اتاقت هم که مدام زیر نظرش بودی. معلومه که به ریش من می خنده! من امشب باید تکلیف این قضیه رو روشن کنم!"
( از جا برخاست و کتش را از روی صندلی برداشت و در حالی که آن را می پوشید ادامه داد)، " چیزی لازم نداری؟! ... می خوای براتون ناهار بگیرم؟!"
- نه، مرسی.. . ناهار داریم.
شهاب خداحافظی کرد و رفت. یلدا احساس می کرد بیش از پیش به او علاقه دارد از توی اتاق فریاد زد و گفت:" نرگس و فرناز بیایید این جا"
بچه ها توی اتاق شهاب نشستند. یلدا احساس خوبی داشت.
نرگس پرسید :"یلدا، فکر نمی کنی شهاب بهت علاقه مند شده باشه؟!"
تمام سلولهای بدن یلدا به تپش افتادند، به نرگس نگاه کرد و گفت:"تو این طور فکر می کنی؟!"
- نمی دونم ، خودت رو می گم . بالاخره تو داری با اون زندگی می کنی.

- نه، شما که اینجا نیستید. ما زیاد همدیگر را نمی بینیم. اون هر وقت بیاد، می ره توی اتاقش. من هم همین طور.غذا هم درست می کنم، بیشتر اوقات اون تنها می خوره ، منم تنها. جز در مواقع اضطراری با هم برخوردی نداریم.فرناز گفت :"واقعاً پسر عجیبیه!"
- چه طور؟
- خُب، از این جهت که موضع خودش رو همون طور حفظ کرده و سعی نکرده به تو نزدیک بشه. خُب، بالاخره شما به هم محرمید!
یلدا که گویی خودش هم خیلی به این موضوع فکر کرده بود، گفت: " آره، درسته. می دونی فکر می کنم دلیلش اینه که یک کس دیگری توی زندگیش هست! البته خودش هم گفته که نامزد داره... نمی دونم."
نرگس گفت:" تو که باید از این جهت خوشحال باشی، چون به هر حال خیالت از جانب اون راحته!"
یلدا به ظاهر لبخند زدو گفت:" آره." (فقط خدا می دانست چه آرزویی در دل اوست.)  بعد از رفتن نرگس و فرناز،یلدا دستی به خانه کشید و شام درست کرد. بار ها و بار ها رفتار ظهر شهاب راز نظرش گذشته بودو تمام تنش را خیس عرق کرده بود. آن شب شهاب زود تر از همیشه به خانه آمد. خسته و متفکر بود . یکراست به سراغ یلدا رفت و از او خواست ساعتی را به گفت و گو بنشیند. گویی تمام روزش به سختی طی شده بود.
شهاب از یلدا پرسید=((دوستات کی رفتن؟))
-نزدیک ساعت شش
-فردا به پروانه خانوم زنگ بزن و بگو بیاد کمک کنه باهم لوازم اتاقت رو به اتاق من منتقل کنید!
-یلدا که هنوز سر در نیاورده بود،گفت:«چی؟!... برای چی؟!»
-اتاق هامون رو عوض میکنیم.
-آخه چرا؟ من تازه از اتاقم خوشم اومده.
-شهاب نگاه معنی داری به او انداخت و گفت:«جدی؟!»
یلدا که تمسخر را در نگاه شهاب پر رنگ دید،رنجید و سر به زیر انداخت و با شرمندگی گفت:«آخه،تازه اونجارو اون توری که دوست داشتم درست
کردم. بهش عادت کردم. اتاق شما پنجره اش کوچیکه نورش کافی نیست.»

شهاب لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت:«دقیقا برای همین مورد اتاق هامونو عوض میکنیم!»
یلدا که حالا منظور شهاب را به خوبی درک کرده بود، گفت:«خب،میتونیم به جای عوض کردن اتاق ها از پرده زخیم استفاده کنیم. هر چند که
جلوی نور رو میگیره!»
-فردا به پروانه خانم زنگ بزن!
-آخه چرا؟!
-دیگه دوست ندارم در این مورد صحبت کنم
نگاهش مثل همیشه جدی بود. خدایا در این نگاه لعنتی چه بود که تا مغز اسنخوان یلدا را میسوزاندونا خواسته مطیعش میکرد؟! یلدا بی ؟آنکه
حرفی بزند ،نگاهش را پایین دوخت.
شهاب ادامه داد:«خب،نگفتی اسمت رو از کجا بلد بود؟!»
یلدا دوباره غافلگیر شد. شهاب مثل یک بازپرس جنایی عمل میکردو از این شاخه به آن شاخه می پرید و او را گیج میکرد،اما یلدا نمی خواست
دو باره گیج بازی در بیاورد و بپرسد کی؟، گفت :«نمی دونم . شاید از بچه های دانشگاه شنیده . شاید هم از کامبیز شنیده!»
- هر چی بوده، میخوام دیگه فراموشش کنی.
- چیز خاص و مهمی نبوده که توی ذهنم بسپرم! از این موارد برای همه پیش می آید.
شهاب پوز خندی زد و گفت :« اگه... اگه صبح با اون صراحت پیش همه گفتم که فعلا چه نسبتی با من داری، فقط به خاطر این بود که حال و
حوصله ی مراسم خواستگاری بعدی را نداشتم. طبیعیه که اگه می گفتم خواهر منی باید از فردا می موندم توی خونه و از هر کس و ناکسی
پذیرایی میکردم!»
یلدا باز هم رنجید. میدانست که این طور خواهد شد. همیشه همین طور بود. شهاب رفتاری میکرد که او امید وار میشد و بعد حرفی میزد که
امیدش را تبدیل به یاس میکرد
یلدا گویی آنجا نبود، در دل با خود حرف میزد:«منتظر بودم،لعنتی خودخواه!میدونستم بالا خره یه جوری حرفت رو خرابش می کنی!»
شهاب ادامه داد:«کفتم برات توضیح بدم که یه وقت پیش خودت فکر هایی نکنی!»
یلدا عصبی شد و با خود گفت:« پسره ی از خود راضی، چه قدر به خودش مطمئنه!» طاقت نیاورد و گفت:«مثلا چه فکری بکنم؟!»
شهاب سرش را بالا گرفت و نگاهش را به او سپردو گفت:«خودت بهتر میدونی.»
یلدا تحمل نگاه ممتد او را نداشت و نتوانست پاسخ دندان شکنی به او بدهدو رنجیده خاطر اتاق را ترک کرد.
فردای آن روز نه تنها به پروانه خانم زنگ نزد بلکه پنجره را هم باز گذاشت. گویی تنها راه حرص دادن شهاب را پیدا کرده بود . از پژمان هم پشت
در خبری نبود.(حتما فرشته خانم از فرصت استفاده کرده و دختر دم بختی را به او معرفی کرده)از این فکر خنده اش گرفت و به یاد صورت خونی
پژمان افتاد و دوباره ناراحت شد .
آماده رفتن به دانشگاه بود ناهارش را خورده، وسایلش را مرتب کرده بود و توی خیابون بود که اتومبیل شهاب را دید که به خانه می آمد. با این که
دلش به سختی در تب و تاب بود، اما خشمی که به واسطه ی رفتار شهاب در او شعله ور شده بود رانیز نمی توانست نادیده بگیرد و بدون آنکه
به سر نشین اتومبیل دقت کند، کیفش را روی دوش خود جابه جا کرد و به راه خود ادامه داد، اتومبیل متوقف شد و شهاب بیرون آمد. ریش و
سبیلش تغریبا بلند تر از همیشه بود وبه نظر یلدا فوق العاده بود.
شهاب پرسید:« مگه امروز کلاس داری؟»
یلدا بدون آن که سلام بدهدجواب داد:« آره»
-علیک سلام!
من سلامی نشنیدم که بخوام جواب بدم!
-سلام.(لبخند زد)
-یلدا هم بالبخند گفت:« سلام» و در دل گفت:«از بس نمی خنده وقتی می خنده چه قد خوشگل میشه»
شهاب دوباره جدی شد و پرسید:«پروانه خانم اومد؟!»
-نه...
-چرا؟
-برای این که نمیدونست باید بیاد!
-زنگ نزدی؟!
زنگ نزدی؟!
این طور به نظر میرسه!
- باشه خودم لوازمتو میبرم اون اتاق!اگهچیزی به هم ریخت دیگه به من مربوط نیست. کار خودت رو زیاد کردی!
یلدا فقط نگاه کرد. نگاهی که می دانست به هر جنس مزکری بیندازد بی تابش می کند، اما در مورد شهاب مطمئن نبود!
- خداحافظ.
خداحافظ

ساعتی از رقتن شهاب گذشته بود یلدا هنوز روی تختخواب دراز کشیده بود و حال عجیبی داشت به نقطه ی نامعلومی روی سقف خیره شده بود و به شهاب فکر می کرد به نظرش بسیار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چیزی بود که فکرش را می کرد کلافه بود احساسات خوبی نداشت آیا تحقیر شده بود؟ آیا جوابی در خور رفتار شهاب به او داده بود؟ دلش می خواست بداند شهاب چه فکر می کند آیا او هم ار جواب یلدا رنجیده یا نه اصلا برایش مهم نبود؟!

یلدا با خود گفت: یعنی چی شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . و دوباره گفت: به جهنم که منصرف شده پسره ی پر رو اصلا من که زودتر به حاج رضا می گم منصرف شده ام مگه با همچین آدمی میشه شش ماه زندگی کرد؟ پسره ی از خود راضی انگار از دماغ فیل افتاده

یلدا حال عجیبی داشت نمی دانست چه کند هر قدر سعی می کرد موقعیت خود را ارزیابی کند گویی نمی توانست گویی کسی او را در مسیری نا معلوم هل می داد نیروی عجیبی که نمی توانست در برارش مقاومت کند.

صدای زنگ تلفن سکوت اتاق را در هم شکست یلدا سراسیمه به گوشی حمله برد صدای پروانه خانم را که با نرگس خوش و بش می کرد شنید و گفت: پروانه خانم من گوشی را برداشتم مرسی

پپروانه خانم ار نرگس خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. نرگس از همان ابتدا متوجه حالت صدای یلدا شده بود برای همین بدون حاشیه به سراغ اصل مطلب رفت و پرسید: سلام یلدا چطوری؟ سلام بد نیستم. چی شد؟ دیدیش؟ آره بابا لعنتی رو بالاخره دیدم. معلومه که دیدار خوبی نبوده؟ خوبدیگه از این بهتر امکان نداشت. خب حالا مگه چی شده؟ هیچی هرچی دلش خواست به من گفت و من هم جوابش دادم. حرف حسابش چیه؟ هیچی منو نمی خواد می گفت که به زور پدرش قبول کرده و از این چرندیات. خب غیر این هم نباید یاشه تو چه انتظاری داری دختر؟ هیچی ولی یک جورایی احاس حقارت می کنم و اعصابم رو بهم ریخته. این در صورتی درسته که تو اون رو دوست داشتی اما تو هم که دقیقا شرایط او رو داری.پس برای چی این طوری فکر می کنی ؟ شاید تو این احساس رو نداری. منظورت چیه؟ هیچی می گم کلک نکنه تو ازش خوشت اومده؟ من؟توی زندگی آدمی به این نفرت انگیزی ندیده بودم. قیافه اش چه شکلی بود؟ نمی دونم راستش زیاد بد نبود یعنی اصلا ظاهرش بد نبود. آهان پس ظارش دلت رو برده؟ یلدا خندید و گفت: نه بابا. شوخی می کنم . خب خیلی هم بد نبود. این طوری بهتر شد اگه رک و راست حرفاتون رو زده اید پس مشکل خاصی هم پیدا نخواهید کرد . یعنی تو میگی ادامه بدم؟ واقعا می پرسی؟ آره به خدا . ولی یلدا به نظر من تو تصمیمت رو گرفته ای اما اگر نیاز به تایید داری می گم ادامه بده خدا با توست. یلدا خندید و گفت : نرگس متشکرم احساس بهتری دارم. نرگس خنده ای کرد و گفت: قابلی نداشت عزیزم حالا برو خوب خوب برنامه ریزی کن . یلدا متعجب پرسید: برنامه ریزی؟ راجب به چی؟ نرگس با لحن خاصی که خالی از شوخی نبود گفت: راجب زندگی مشترک با آقا شهاب. گویی چیزی در دل یلدا فروریخت احاس ترس هیجان و اضطراب شیرینی در وجودش جوشید اما در پاسخ به نرگس فقط گفت: بس کن نرگس و سپس خندید.

ساعت یازده شب بود و یلدا نمی دانست چرا حاج رضا او را صدا نکرده و هیچ چیز راجع به ملاقات با شهاب از او نپرسیده . خودش هم جرات پایین رفتن و سؤال کردن از وی را نداشت فکر می کرد شاید شهاب موقع رفتن نظرش رو گفته و ...

یلدا آنشب تا دیر وقت بیدار بود و منتظر که حاج رضا صدایش کند اما خبری نشد فردای آن روز سرحال تر از همیشه از خواب بیدار شد دلش می خواست نرگس و فرناز را ببیند اما چند ضربه به در خورد یلدا در را باز کرد پروانه خانم بودکه گفت: یلدا جان بیداری؟آقا گفتند زودتر بیا پایین هم صبحانه حاضره و هم آریالا کارت دارن.

یلدا نگران شد می دانست حالا دیگر موقع شنیدن نظر شهابه حتما حاج رضا راجع به شب گذشته حرف هایی با عجله روسری اش را برداشت و دامن بلندش را کمی پایین کشید تا مچ پایش و با عجله پله ها را پایین آمد.

حاج رضا توی سالن بود پیراهن سفیدش از همیشه اطو کشیده تر و تمیز تر می نمود گویی برای انجام کاری مدت هاست که آماده است یلدا سلام کرد و لبخند زنان در حالی سعی می کرد مثل همیشه عادی نشان بدهد گفت: حاج رضا می خواین جایی برین. نگاه مهربان یلدا برای حاج رضا لذت بخش و نیرو دهنده بود .حاج رضا هم لبخندی زد و گفت: نه عزیزم صبحانه ات را بخور و بیا توی حیاط می خوام باهات صحبت کنم.

یلدا به آشپزخانه رفت چایش را با عجله سر کشید دلشوره گرفته بود شاید شهاب از او اصلا خوشش نیومده و حتی حاضر نیست پیشنهاد حاج رضا روبپذیره میز صبحانه را ترک کرد وبه سرعت وارد حیاط شد.

حاج رضا متفکرانه قدم می زد هوا ابری بود و خنک یلدا به حاج رضا پیوست وتا خواست سر حرف را باز کند حاج رض گفت: یلدا جان شهاب زنگ زد.. (یلدا احساس می کرد متاشی می شود و هر لحظه ممکن است به زمین بیفتد به هیچ عنوان دلش نمی خواست از جانب آن پسر از خود راضی که او را رنجانده بود پس زده شود دلش می خواست فریاد بزند و بگوید من هم او را نمی خوام ) اما حاج رضا ادامه داد: شهاب قرار روز پنج شنبه رو گذاشت یعنی پس فردا. یلدا که هنوز در افکار خودش دست و پا می زد از حرف حاج رضا چیزی سر در نیاورد. حاج رضا پرسید: خوب نظرت چیه؟ یلدا با گیجی گفت: راجع به چی؟ راجه به روز پنج شنبه به نظرت روز خوبی است؟ برای چی؟ حاج رضا خنده کنان گفت: ای بابا دخترم مثل اینکه اصلا حواست نیست ؟گفتم شهاب تماس گرفت و گفت که پنج شنبه برای روز عقد بهتره حالا تو نظرت چیه؟ برای پنج شنبه آماده ای؟ زانوهای یلدا سست شدند با این که باورش نمی شد شهاب قبول کرده باشد اما حالا آرزو می کرد کاش قبول نکرده بود. ایستاد با حالتی متحیر و درمانده چشم های پر از اضطابش را به حاج رضا دوخت انگار هنوز همه چیز برایش رویایی و غیر واقعی شده اند گیج شده بود. حاج رضا که نگرانی را از چشم های یلدا شعله فشان می دید گفت: ولی من فکر می کردم تو فکرات رو کرده ای و تصمیم خودت رو گرفته ای. یلدا دستپاچه گفت: اما حاج رضا به این زودی؟ من فکر می کردم حالا حالا ها وقت داریم. به کدوم زودی عزیزم چند روز بیشتر به باز شدن دانشگاه نمانده من نمی خوام این کار به خاظر درس و دانشگاهت عقب بیافتد و یا برعکس نمی خوام به درس و دانشگاهت لطمه ای بزند می خوام شروع سال تحصیلی را در منزل جدید باشی .

یلدا همچنان بهت زده می نمود و نمی دانست چه بگوید بسیار هیجان زده بود از یک زندگی جدید یک خاتمه ی جدید و یک فرد جدید که باید در کنارش زندگی می کرد جرف می زدند که یلدا با آنها کاملا بیگانه بود و این موضوع او را می ترساند به شهاب فکر کرد خیالش راحت شد که شهاب او را پس نزده و پیش خودش گفت: با اون حرفهای جالبی که به همدیگه زدیم خوبه که منصرف نشده.

موضوع این بود که یلدا از چهره و جدیت شهاب خوشش آمده بود اما از برخورد دوباره با او به شدت هراس داشت وقتی دوباره پیش خودش قرار شش ماهه ی حاج رضا را یادآور شد احساس بهتری پیدا کرد و از این که تمام اینها فقط برای مدت کوتاهی او را مشغول خواهد کرد خوشحال شد و به حاج رضا که هنوز منتظر ایستاده بود گفت: باشه حاج رضا هر چی شما بگین.

حاج رضا به آرامی و مهربانی در چشم های یلدا خیره شد گویی می خواست به او بگوید که فقط خیر و صلاح او را می خواهد و برایش خوشبختی می خواهد و دلش برای او تنگ خواهد شد.

یلدا برای اولین بار خود را در آغوش حاج رضا که همیشه حامی او بود انداخت حاج رضا او را محکم بغل کرد و گونه هایش از اشک خیس شد

اوایل اذر ماه بود .یک شب وقتی یلدا بی حوصله کتاب هایش را ورق می زد و روی کاناپه ولو شده بود، صدای دسته کلید شهاب را شنید از جا برخاست و خودش را جمع و جور کرد.امئن شهاب به داخل سالن طولانی تر از همیشه به نظرش رسید . سر بلند کرد تا علت تاخیر را در یابد.سر شهاب به پایین خم شده بود و موهایش روی صورت او پریشان بودند.دستش را به در گرفته بود ، گویی به سختی خودش را نگه داشته بود. ناگهان دستش از روی در لیز خورد و به زمین افتاد.
یلدا که گویی به ناگاه قلبش از جا کنده شده، سراسیمه به سویش دوید و فریاد زد:« شهاب، چی شده!؟ چته!؟شهاب تو رو خدا یه چیزی بگو، شهاب جونم تو رو خدا.....»
شهاب که اصلا قصد ترساندن یلدا را نداشت،به سختی چشم ها را باز کرد.لب هایش خشکیده بود و بی رمق گفت:« چیزی نیست نترس! فقط سرم خیلی گیج می ره. داره حالم به هم می خوره کمکم کن برم دستشویی.»
یلدا دست او را گرفت و به سختی بلندش کرد. تمام بدن یلدا می لرزید.شهاب سعی می کرد روی پا بایستد، اما نتوانست. سرش به شدت گیج می رفت. سنگینی اش روی شانه های لاغر و کوچک یلدا افتاده بود. یلدا کشان کشان او را به دستشویی رساند. تهوع شدید رنگ از روی شهاب برده بود.بی جان و بی رمق به کمک یلدا روی تخت خواب افتاد. یلدا که به شدت ترسیده بود و اشک می ریخت به سوی تلفن دوید و شماره ی کامبیز را گرفت و گفت:« الو. اقا کامبیز!؟ منم یلدا.»
کامبیز با اندکی تاخیر جواب داد:«سلام،یلدا خانم، خوبید؟»
یلدا با صدای نگرانش گفت:« اقا کامبیز،شهاب حالش خوب نیست . میشه زود تر بیاید این جا ببریمش دکتر؟»
کامبیز هراسان پرسید:« چی شده.»
- سرش گیج میره و مدام استفراغ می کنه . تو رو خدا زود بیا .دیگه جونی براش نمونده.
- نترسید الان میام.
یلدا گوشی رو گذاشت و به سمت شهاب دوید.تب کرده بود و تند تند نفس می کشید. قطرات عرق روی صورت و پیشانی اش نشسته بود. یلدا دستمان کاغذی را برداشت و پیشانی او را خشک کرد.چشم های شهاب باز شدند و بی حال و بی رمق نگاهی به یلدا انداخت.
یلدا گفت:« الان کامبیز میاد میریم دکتر.»
دو باره چشمان شهاب بسته شدند. چند لحظه بعد صدای زنگ بلد شد و کامبیز امد. دوتایی کمک کردند تا شهاب از پله ها پایین بیاید و سوار اتومبیل کامبیز شود. به نزدیک ترین کلینیک رفتند. تا نیمه های شب شهاب بستری شد. به خاطر مسمومیت شدید معده اش را شست و شو دادند.بعد هم سِرُم وصل کردند.بالاخره نیمه شب بود که به خانه بر گشتند کامبیز انها را رساند و خودش رفت. شهاب حال بهتری داشت ، اما همچنان گیج و بی رمق و خستهمی نمود. یلدا او را به اتاقش برد و کمک کرد تا لباس راحتی بپوشد و بعد روی تختش خواباند.یلدا خسته ولی ارام بود ارامش عمیقی که برایش لذت بخش بود. خدا را شکر می کرد که شهاب بهتر است. چراغ اتاق را خاموش کرد ،اما خودش همان جا ماند. خوابش نمی امد. همان جا روی صندلی کنار شهاب نشست و به او زل زد. شاید این تنها تصویری بود که یلدا از تماشایش هیچ وقت سیر نمی شد. دلش می خواست تا ابد همان جا بماند و بدون پلک زدن به تماشای تنها عشق زندگی اش بنشیند و از دیدن ان لذت ببرد. به مو های سیاهش که روی بالش ریخته بود نگاه کرد.دلش می خواست دستی به انها بکشد و نوازششان کند. به چشم های قشنگش که بسته بود. به ریش و سبیل قشنگی که گذاشته بود و به نظر یلدا چقدر او را جذاب تر جلوه می داد. خلاصه این که فرصت خوبی بود تا یلدا راحت و بی دغدغه به بهانه ی مواظبت از او بنشیند و تماشایش کند. از به یاد اوردن لحظه ای که شهاب دم در به زمین افتاد دلش فشرد. شاید عادت داشت شهاب را همیشه مغرور و متکی به خود ببیند و از دیدن ناتوانی او احساس بدی می کرد. صدای اذان می امد، از جای برخاست ، وضو گرفت و سجاده اش را به اتاق شهاب اورد.انگار ان شب اصلا نمی خواست لحظه ای را بدون شهاب بگذراند. می ترسید برای او اتفاقی بیافتد. وضو که گرفت بدنش از شدت خستگی، سرما و ضعف شروع به لرزیدن کرد. او با تمام اینها احساس خوبی داشت.در حال نماز خواندن بود که شهاب بیدار شد و سر بلند کرد و نگاهی متعجب به یلدا انداخت ، دوباره سرش را روی بالش گذاشت و چشم هایش را بست یلدا نمازش را به اتمام رساند و به سمت شهاب رفت،آهسته صدایش کرد،شها؟!چشم های شهاب باز شدند و او را نگریستند.نگاهی که سرشار از اعمتاد و حق شناسی بود.
یلدا پرسید: (( خوبی؟!))
شهاب لبخند کم رنگی زد و اشاره کرد که ،خوبم.
یلدا گفت : (( من اینجام ، اگه کاری داشتی و چیزی خواستی بگو!))
شهاب بدون کلامی خوابید.یلدا هم بعد از این که سیر نگاهش کرد چشم هایش را بست و خوابید.
آن رو زشهاب به خاطر شب بدی که گذرانده بود در خانه ماند تا استراحت کند.

کامبیز نیز تماس گرفت و به یلدا تأکید کرد مانع آمدن شهاب به شرکت گردد و قرار شد برای بعد از ظهر هم سری به شهاب بزند.
یلدا به محض بیدار شدن از خواب مشغول رسیدگی به اوضاع خانه شد ، سوپ خوشمزه ای درست کرد،دوش گرفت و لباس زیبایی پوشید و روسری قشنگی به سر کرد و آرایش دلپذیری به صورتش داد.
هوا به شدت سرد و ابری بود ، اما فضای خانه گرم ، مطبوع و طرب انگشز می نمود.بوی خوش سوپ گرم فضای خانه را پز کرده بود و اشتهای شهاب را بدجوری تحریک می کرد.یلدا در آستانه ی اتاق شهاب ظاهر شد و با دیدن چشم های باز و سرحال او ، لبخند زد و به شهاب سلام کرد.
شهاب نگاه عمیقی به او انداخت ( چیزی در دل یلدا فرو ریخت ) و جواب داد : (( سلام. ))
_ چه طوری؟!بهتر شدی؟!
شهاب با لبخند گفت : (( بهترم ، مرسی.))
_ اشتها داری برات کمی سوپ بیارم؟! ))
_ با این بویی که راه انداختی مگه می شه اشتها نداشته باشم؟!
یلدا خوشحال شد و لبخند زنان به آشپزخانه رفت و با یک سینی که شامل ظرف سوپ بود ، بازگشت و گفت : (( پس بلند شو و کمی بخور.کم کم بخوری بهتره و بهتره بعد از سوپ یک دوش بگیری تا سرحال شی.
راستی ، کامبیز هم گفت که میاد دیدنت! ))
شهاب سینی را گرفت و تشکر کرد.سوپ گرم و خوشمزه واقعا به دهنش مزه کرد و خستگی را از تنش گرفت و بعد از این که دوش گرفت دوباره شهاب همیشگی شد.
یلدا در اتاقش مشغول مطالعه برای تحقیق بود که صدای در راشنید،شهاب بود.
با خوشحالی نگاهش می کرد و در دل خدا را شکر می گفت که محبوبش دوباره سر حال شده است.
شهاب پرسید : (( مگه کلاس نداشتی؟! ))
_ چرا..
_ پس چرا نرفتی؟!
یلدا که تا حدودی با خصوصیات او آشنا شده بود و می دانست که شهاب از منت گذاشتن اصلا خوشش نمی آد،برای همین گفت :
(( حوصله نداشتم!))
_ حوصله نداشتی یا خسته تر آز آن بودی که کلاس را تحمل کنی؟!یا شاید هم ترسیدی من دوباره حالم بد بشه؟!
یلدا لبخندی زد و نگاهش را پایین دوخت.شهاب با لحنی دل انگیز و مهربان گفت : (( درسته! نمی تونی چیزی را از من پنهون کنی.چشات همه چیز رو میگن.))
چند لحظه هر دو ساکت شدند.شهاب پیش آمد و در حالی که روی تخت یلدا می نشست، گفت : (( داری چی کار می کنی؟! ))
_ا....تحقیقم رو کامل می کردم!
_زیاد مزاحمت نمی شم!
_نه،نه،اصلا مزاحم نیستی.بعدا هم می تونم بنویسم.
_ می شه ببینم؟!
یلدا دست برد و چند تا از اوراق پاکنویس شده را برداشت و به شهاب داد.
_ خط خودته؟!
_نه،خط یکی از هم کلاسی هاست!
_ آره اتفاقا تعجب کردم ،خط خودت نیست!
یلدا یکی از ورق هایی را که را که خودش می نوشت ، برداشت و به شهاب نشان داد و گفت: (( این خط خودمه!))
شهاب گفت : (( خط قشنگی داری! )) ( یلدا خندید ) و شهاب ادامه داد : (( چرا خودت پاکنویس نمی کنی؟! ))
_ آخه تحقیق ما گروهیه ! سه نفریم و نفر سوم در واقع بی کاره ! ما هم پاک نویس کردن را به او دادیم.البته فکر می کنم اون
هم پول داده به یک خطاط تا بنویسه!
شهاب ابروها را بالا انداخت و گفت : (( معلومه می خواد وظیفه اش رو به نحو احسن انجام بده ! ))

یلدا که میدید شهاب روی این موضوع کلید کرده فهمید که حتما منظوری دارد.
شاید همان روز که دم در دانشگاه سعیل را دیده متوجه نفر سوم گروهشان شده و این همه سوال برای رسیدن به هدف اصلی یعنی سهیل است؟!
این حس که فکر می کرد شاید برای شهاب مهم باشد که کسی به او توجه دارد یا نه،برایش جالب بود و دلش می خواست بفهمد
آیا واقعا شهاب بی تفاوت است با خیر؟
بالاخره شهاب طاقت نیاورد و لفافه حرف زدن را کنار گذاشت و گفت : (( ببینم ! این کار همون پسره نیست که توی دانشگاه دنبالت می اومد؟...همون که سیریش شده بود!))
یلدا خودش را به آن راه زد و گفت : (( کی؟! ))
_ بور و قد بلند بود.
_ آهان ، آره آره ... سهیل رو میگی؟...درسته کار خودشه!
_واسه چی با حاج رضا رابطه داشته؟!
_ با حاج رضا؟!
_ آره اون دوستت فرناز ... چی می گفت؟! که هر دقیقه میاد خونه ی حاج رضا! –

 -نه،...(یلدا نمیدانست چه بگوید. خجالت می کشید،می ترسید که با گفتن حقیقت،همان چند کلمه صحبت کردن با شهاب را از دست بدهد. از طرفی دلش نمی خواست شهاب با زرنگی به مکنونات قلبی او پی ببرد. ساکت شده و فکر می کرد. نگاه بی قرارش را به شهاب دوخت و هرچه در ذهن داشت به فراموشی سپرده شد.)
شهاب پرسید:« دوستت داره؟»
سوالش بی رحمانه بود،هیچ حسی در آن نبود!نه حسادت و نه...یلدا باز هم غافلگیر شد،اما خود را نباخت و به خود گفت:«حالا که او بی تفاوت است من هم باید مثل خودش رفتار کنم!»
بی تفاوتی جای بی قراری را در نگاهش گرفت و با نگاهی که رنجش آن ملموس بود، گفت:«این طور ادعا می کنه!»
شهاب که جدی تر شده بود گفت:«پس برای همین با حاج رضا هم صحبت کرده!خب! حاج رضا چی کار کرده؟!»
یلدا که از لحن شهاب چیزی دستگیرش نمیشد، پرسید:«یعنی چی؟!»
-یعنی این که چه قولی به پسره داده؟
-هیچ قولی، حاج رضا هیچ قولی به اون نداده. اون همه چیز را به خودم واگذار کرده!
شهاب پوزخندی زد و در فکر فرو رفت و بعد از ثانیه ای صاف در چشم یلدا چشم دوخت و گفت:«تو چی، دوستش داری؟!»
یلدا که دلش می خواست به راز دل شهاب پی ببرد با زیرکی گفت:«مگه فرقی می کنه؟!»
شهاب جا خورده پرسید:«برای کی؟»
-برای تو!
-یلدا خودش هم نمی دانست با چه جراتی این سوال را پرسیده و پیش خودش میگفت:«آیا باز هم خودم را تحقیر کردم؟!»
شهاب جواب داد:«چرا باید برای من فرقی بکنه؟!»
-همین طوری پرسیدم!
-آخه منم همین طوری پرسیدم!
یلدا رنجیده خاطر ساکت شد کم مانده بود به گریه بیفتد. تاب و تحمل را از کف داده بود و فکر می کرد تا کی این بازی لعنتی ادامه خواهد داشت؟ گویی اصلا آنجا نبود. قلبش مثل یک نوزاد تند تند میزد و داغ شده بود. دلش میخواست بلند بلند گریه کند.
صدای شهاب را شنید که گفت:« کجایی؟! پرسیدم جواب من رو ندادی،بالاخره!»(و لبخند زد)
اشک در چشم های یلدا حلقه زده بود.
شهاب گفت:« چیه ناراحتت کردم؟!» و با زیرکی ادامه داد:« یعنی اینقدر دوستش داری... که به خاطرش...»
اشک از چشم های یلدا سرازیر شد و بدون آنکه جلوی ریزش آنها را بگیرد به شهاب خیره شد و در دل گفت:«شهاب تو چقدر بد جنسی. می خوای از من حرف بکشی و بعد ازارم بدی.آره،حالا ببین که دیگه نتونستم جلوی این اشکای لعنتی رو بگیرم، اما کور خوندی، هیچ وقت بهت نمیگم که دوستت دارم... هیچ وقت...»
شهاب از جا برخاست و کنار یلدا نشست و دستمال کاغذی را جلوی یلدا گرفت:« خیلی خوب،...خیلی خوب!دیگه چیزی در وردش نمیگم،حالا اشکاتو پاککن!»
وبا لحنی که آتش به جان یلدا میزد،گفت:« حیف این چشما نیست که بی خودی اشک بریزن.»
یلدا به وضوح می لرزید.دلش می خواست خودش را در آغوش شهاب بیندازدو همه چیز را بگوید. چقدر سخت بود چقدر سخت بود کنار معشوق باشد و دور از او!
شهاب دستمالی بیرون کشید و به دست یلدا داد و بعد ناگهان انگار به یاد چیزی افتاده باشد موضوع را عوض کرد و گفت:«اهان، راستی یادم رفت، یک چیزی توی اتاق من جا گذاشتی!»
سپس دست در جیبش کرد و یک سنجاق سر طلایی رنگ را بیرون آورد و گفت:«این رو وقتی خواب بودی روی تختم پیدا کردم!»
یلدا به قدری خجالت کشید که دلش می خواست زمین دهان باز می کرد و او را می بلعید. چون روز ها که شهاب نبود اغلب به اتاقش می رفت و گاهی هم روی تختش دراز می کشید. شاید همان وقت سنجاق سرش آنجا افتاده بود.
یلدا سعی کرد بی تفاوت باشد،سنجاق سر را گرفت و گفت:« مرسی»
شهاب پرسید:« حالا میگی چرا گریه کردی؟!»
یلدا که حالش بهتر شده بود، دلش می خواست بی تفاوتی شهاب را تلافی کند،گفت:« نمی دونم گاهی این طوری میشم. یک دفعه انگار که از همه چیز و همه ی اتفاق هایی که در آینده میخواد بیفته، میترسم و طاقت ندارم که حتی بهشون فکر کنم!»
شهاب مصرانه پرسید:«دوستش داری؟!»
یلدا نگاهش کرد و در دل گفت:«یعنی تو اینقدر احمقی؟!من دارم جلوت بال بال میزنم ،اون وقت حرف از دوست داشتن یکی دیگه رو میزنی؟!»
شهاب دوباره پرسید:«آره؟!»
-نمی دونم
شهاب جدی شد و گفت:«یا دوستش داری یا نداری؟!»
اون پسرخوبیه اما من عاشقش نیستم!
شهاب نفس عمیقی کشید و گفت:«پس چرا... چرا بت حاج رضا رفت و آمد میکنه؟!»
-اون هیچ رفت و آمدی با حاج رضا نداره و فقط دو بار برای خواستگاری اومده، همین!
-خب،چی بهش جواب دادی؟!
-هیچ جوابی ندادم. چون فعلا قصدم ازدواج نیست!
یلدا ناگهان به موقعیت فعلی اش پی برد و خنده اش گرفت و در میان اشک ها لبخند زد و گفت:«فقط فعلا ازدواج قراردادی کرده ام!»
شهاب لبخند زد و گفت:«ولی این ازدواج نیست ما...»
یلدا پیش دستی کرد و با حالت خاصی گفت:«آره میدونم،ما فقط همخونه ایم!»
باز قطره ای اشک روی صورت یلدارا گرفت و شهاب دست برد د اشکهای یلدا را پاک کرد و گفت:« و من دلم نمی خواد همخونه ام گریه کنه!»
یلدا از تماس دست شهاب روی گونه اش بر خود لرزید.واقعا دیگر جایی برایش نمانده بود. با خود گفت :«خدایا غش نکنم!»
شهاب گفت :«آهان نکنه به خاطر این ناراحتی که دیشب تا صبح بیدار بودی؟!»(وخندید)
یلداهم خندید و گفت:«نمیدونم شاید!»
شهاب که حالا نگاهش رنگ قدردانی گرفته بود،گفت:« دیشب خیلی اذیت شدی،ازت ممنونم.»یلدا باشرم لبخندی زد و گفت:«کاری نکردم.»
-دیشب وقتی برگشتیم چرا نخوابیدی؟... هر وقت سر بلند میکردم، میدیدم نشستی!راستش،اصلا حال حرف زدن نداشتم والا نمی گذاشتم اونطوری بی خواب بشی!
-نه، دیگه خوابم نمی برد. گفتم شاید چیزی لازم داشته باشی،همون جا موندم.-خب، البته...هر کس ببینه یه نفر رو داره که براش نگرانه، بدش که نمیاد! منم وقتی دیدم تو اونجایی راحت تر خوابم برد.
یلدا با خود گفت:« چه عجب، لااقل به این اعتراف کرد که دیشب از کار های من راضی بوده است!»
شهاب گفت:« راستی،اون موقع که نماز می خوندی، اذان صبح را گفته بود یانه؟!»
-آره، تازه اذان داده بود.
شهاب گفت:«راستی،اونموقع که نماز می خوندی،اذان صبح را داده بود یا نه؟!»
-آره، تازه اذان داده بود.
شهاب نگاهی به او کرد و گفت:«یلدا!از کی نماز میخونی؟!»
یلدا فکری کرد و گفت:«نمی دونم ،از خیلی وقت پیش.»
-پس تاثیر زندگی تو با حاج رضا نبوده!
-خب،زندگی با حاج رضا خیلی چیز هارو به من یاد داد،اما من از خیلی قبل تر نماز می خوندم.
-میشه بپرسم چرا؟!-چرا نماز می خونم؟!
-اره
-خب...
شهاب نگذاشت او حرفی بزندو گفت:« البته نمیخوام بگی چون مسلمونمو از این حرف ها!میخوام دلیل شخصی ات رو بدونم!»
-من برای این نماز میخونم... که خودمو تنها حس نکنم و فقط موقع نماز خوندن و دعا کردن که احساس آرامش واقعی رو می فهمم. البته هر نماز خوندنی هم این طور نیست!منظورم اینه که گاهی هم فقط مثل یک وظیفه انجام میدم،اما ،خوب بیشتر وقت ها برام لذت بخشه و حس میکنم به خدا نزدیکم. در ضمن من به این که میگن نماز آدم رو از گناه دور می کنه خیلی اعتقاد دارم.
شهاب به صورت یلدا که حالا خیلی روحانی و زیبا تر به نظر میرسید نگاه کرد و گفت:«پس خدا چی؟!»
-به نظر من خدا به نماز خوندن ما نیاز نداره. ما بیشتر بهش نیاز داریم. در واقع من فکر میکنم نماز راهیه که خدا برای نزدیک شدن به بنده هاش گذاشته، البته شاید خیلی پیچیده تر از اینها باشه،(و لبخندی زد و ادامه داد) اما من رابطه ی خدا و انسان رو خیلی ساده تر و باز تر میبینم. شاید کافی نباشه،اما من بهش معتقدم و این قانعم میکنه.
-... تو دختر جالبی هستی!مثل تو... خیلی کم پیدا میشه، با این تفکرات!دوستات هم مثل خودت هستند؟!
-نرگس توی یک خانواده ی کاملا مذهبی زندگی میکنه. اون حتی پیش پدرش هم روسری سر میکنه، اما خوانواده ی فرناز نه، کاملا متفاوتند. فرناز تا سه سال گذشته اصلا نماز بلد نبود،البته الان هم گاه گداری میخونه.
- پس چه طوری با هم جورید؟!
- نمی دونم . شاید برای اینکه قببا مون یکیه. درسته که هر کدوم از ما زندگی وتربیت های خاص خودمون رو داشتیم ، اما در واقع ته دلمون به یک چیز خیلی اعتقاد داریم که خیلی شبیه همند!
- پس باید گروه جالبی باشید، البته تا حدی با گروهتون آشنا هستم!فرناز همونه که یه برادر داره؟
یلدا با خود گفت:«حالا نوبت ساسانه!اگه تو برات فرق نمی کنه، چرا اینقدر توی کارای من فضولی می کن؟!»
شهاب دو باره پرسید:«آره؟!»
-بله...
-اسم برادرش چی بود؟!
-ساسان.
- چند سالشه؟!
- فکر کنم 26 یا 27 سال.
- درس می خونه؟
- درسش تموم شده ، گرافیک خونده!
شهاب پوزخندی زد وگفت:« زیاد می بینمش!می خواستم بیشتر در موردش بدونم!»
یلدا با تعجب گفت:«زیاد میبینیش؟!»
-آره، یه چند باری... کاملا تصادفی!از دکه ی روبروی شرکت روزنامه میخره، همدیگه رو دیدیم!
یلدا که از این موضوع بی اطلاع بود با خود فکر کرد:« پس ساسان میخواد بدونه شهاب چی کاره است!یعنی این قدر براش مهمه؟!»
شهاب ادامه داد:« دیگه زیاد خونه فرناز اینا نرو!»
ارتباط حرفهای قبل و این جمله زیاد مشکل نبود،اما یلدا باز نمی دانست چرا؟اگر برای شهاب همه چیز بی تفاوت است، پس چرا؟!....
یلدا پرسید:« چرا؟»
شهاب در حالی که از جایش بر می خاست و به سوی در می رفت، :«از من نپرس... از چشمهات بپرس!»
یلدا منظورش را متوجه نشده بود. شهاب لحظه ی آخر نگاهش کرد و گفت:«اگه با من بود ، میگفتم هر جا میری یک عینک دودی بزنی!»
ته دل یلدا کیلو کیلو قند آب می شد و لبخند از روی لبهایش نمی رفت.
ساعتی بعد با به صدا در آمدن زنگ یلدا از جا بلند شد و پرده را کنار زد.
کامبیز بود. در باز شد و کامبیز وارد خانه شد. یلدا با عجله بیرون آمد تا به کامبیز که اخیرا به خاطر او زیاد به دردسر افتاده بود، خوش آمد بگوید.

کامبیز وارد شد. مثل همیشه خندان و خوش رو بود و به محض دیدن شهاب شوخی را آغاز کرد و گفت به .سلام
پهلوون . وقتی که میگم غذای بیرون نخور تو حالا عیال وار شده ای لج میکنی.
هر دو دست راستشان را بالا بردند و همانطور که خندان به هم نزدیک میشدند به هم کوبیدند. گویی برای اثبات دوستی و رفاقت عمیقی که میانشان بود نیاز به کوبیدن یک مهر داشتندو
خنده کنان دست در گردن هم آویختند و به اتاق شهاب رفتند . به نظر یلدا شهاب موقع خندیدن زیباتر
به نظر میرسید. دندانهای ریز و یک دستش که نمایان میشد زیبایی چهره اش را دو چندان میکرد.
یلدا سری به آشپزخانه زد تا وسایل پذیرایی از کامبیز را مهیا کند. صدای کامبیز را میشنید که گفت پسر
اینجا چقدر عوض شده.
وقتی یلدا با سینی چای و میوه وارد اتاق آنها شد کامبیز گفت یلدا خانم حالتون خوبه؟
دیشب که خیلی دیدنی بودید. من نمیدونستم مواظب شهاب باشم یا شما؟ رنگتون مثل گچ سفید شده بود.
و سپس رو به شهاب گفت شهاب چیکار کردی این یلدا خانم روز به روز لاغرتر و ضعیفتر میشه. چرا بهش نمیرسی.
شهاب چشم غره ای به کامبیز رفت و سینی چای را از یلدا گرفت.
کامبیز ادامه داد ولی یلدا خانم بهتون تبریک میگم واقعا این خونه زمین تا آسمون فرق کرده.
یلدا تشکر کرد و چون مطمئن بود شهاب از بودن او در اتاق معذب است از آنجا خارج شد.
خیلی دلش میخواست حرفهای آن دو را بشنود. فکر میکرد بالاخره کامبیز دوست صمیمی شهاب است.
پس شاید شهاب حرف دلش را به او بزند. برای همین به اتاقش رفت و در را باز گذاشت و در سکوت کامل
نشست و گوش سپرد. هر چه بیشتر سعی میکرد کمتر میشنید. آنها تقریبا پچ پچ میکردند.
یلدا از دزیده گوش کردن منصرف شد و روی تخت نشست و به فکر فرو رفت.
در یک لحظه ذهنش همه جا چرخید و بطور نامفهومی احساس نگرانی کرد...
زنگ در نواخته شد و صدای شهاب را شنید که میگفت بفرمایید ... آقای تیموری بفرمایید بالا.
یلدا از پنجره بیرون را تماشا کرد . اتومبیل مدل بالایی دم در بود و دختری در حال پیاده شدن از اتومبیل نگاهی به پنجره انداخت. یلدا خود را کنار کشید و نگران با خود گفت خدایا این دیگه کیه؟
صدای سلام و احوالپرسی میآمد . معلوم بود کامبیز را هم بخوبی میشناسند.
کامبیز گفت سلام آقای تیموری . احوال شما؟
و صدای جا افتاده ی مردی که گفت . به سلام آقا کامبیز. خبری از ما نمیگیرید.
کامبیز گفت اختیار دارید... شما خوبید میترا خانم؟
بقیه اش را یلدا نمیشنید. قلبش از شنیدن نام میترا چنان فشره شد که یک لحظه همه چیز را فراموش کرد.
این واقعیت که حالا میترا یک توهم نیست و واقعا وجود خارجی دارد چنان به وجودش زخم میزد که دلش میخواست بلند بلند گریه کند.
از شواهد امر معلوم بود که همگی در سالن نشسته اند . صدای میترا را شنید که گفت من گفتم اون کنسرو
مشکل داره ها . گوش نکردی. و خندید.
یلدا مستأصل روی تخت نشست و با خود گفت معلومه که رابطشون خیلی هم نزدیکه.
دیشب هم پیش این دختره بوده که اون طوری مسموم شده بود. و سپس با عصبانیت به خود گفت.
من چقدر احمقم و اون از حماقت من سوء استفاده میکنه.
یلدا از خودش متنفر بود که آن همه خیالپردازی کرده بود. اما بالاخره بعد از دقایقی چند ضربه به در خورد و در باز شد . شهاب بود. یلدا با چهر ه ای منقبض و نگاه جستجو گر به او خیره شد.
شهاب گفت چی شده؟
هیچی...
از آشناها هستند و میخوان تو رو ببینن. میتونی بیای؟
یلدا دستپاچه گفت. آره آره الان میام.
اگه حالت خوب نیست میگم داری استراحت میکنی.
نه نه .حالم خوبه . چند لحظه ی دیگه میام.
یلدا دلش میخواست زودتر میترا را ببینهو بعد از رفتن شهاب با عجله برخاست و به آیینه نگاهی انداخت و کمی آرام شد. زیبا شده بود. به خود گفت باید برم و در را باز کرد.
کمر باریکش درون شلوار جین و بلوز خوش بافت قهوه ای اش بسیا ر خودنمایی میکرد. شال قهوه ای زیبایی
نیز به سر داشت که سفید ی پوستش را بیشتر به نمایش گذاشته بود.
آویز بلند الله از زیر شالش بیرون زده بود و برق آن با برق چشمهای سیاهش خیره کننده و بینظیر بود.
یلدا با وقار خاصی انبوه مژگان بلندش را که به زیبایی آرایششان کرده بود بالا آورد و نگاهی به جمع انداخت.
همه نگاهشان با او بود. به نرمی سلام داد. صدایش گوش نواز بود و خود این را میدانست.
آقای تیموری بلند قد و فربه بود . با نگاه تیزبینش یلدا را از نظر گذراند و لبخند زد. اما دخترش میترا تمام
حواسش را به یلدا جمع کرده بود. او هم مثل پدرش بلند قد و چهار شانه بود اما لاغر . پوست تیره اش را به شدت   بود. چشمهای گرد و تیزی داشت و ابروهای نخ مانندی که  گویی به عاریت گرفته شده بود.
بینی کوچکش میان صورت بزرگ و استخوانیش کمی اغراق آمیز مینمود. لبهای درشت و جگری رنگش
زودتر از بقیه ی اجزاء صورتش خودنمایی میکردند.
میترا موهای بلوندش را که تا روی شانه هایش میرسید دورش ریخته بود و روی مبل لمیده بود.
با این که هوا سرد بود. اما لباسش اصلا مناسب نبود! تنفر عمیقی در دل یلدا ریشه دوانده بود . اما ظاهرش
همچنان آرام و دل انگیز بود و با متانت و وقار روی مبل نشست.
کامبیز گفت  خسته نباشید یلدا خانم درس میخوندید؟
یلدا لبخند کمرنگی زد و گفت بله.
آقای تیموری و میترا مثل انسانهای معجزه دیده چشم به یلدا دوخته و ساکت بودند. یلدا دور از تصورشان بود.
آنقدر که نمیتوانستند نگاه بهت زده شان را مخفی کنند.
عاقبت کامبیز طاقت نیاورد و دوباره مسئول شکست سکوت شد و گفت  خب آقا شهاب معرفی نمیکنید؟
(و نگاه هشدار دهنده به شهاب انداخت)
شهاب دستپاچه و کلافه مینمود و عجولانه لبخندی به روی لب نشاند و گفت بله بله آقای تیموری و دخترشون میترا خانم... ایشون هم یلدا خانم هستند.
آقای تیموری یلدا را نگریست و سری تکان داد.
یلدا هم لبخند کم رنگی را به او نشان داد و با علامت سر اعلام آشنایی کرد.
نگاه میترا جستجو گر و خصمانه روی تمام اجزای صورت یلدا میگشت.
تیموری لب را باز کرد و با اکراه گفت پس یلدا خانم شما هستید. درس میخونید؟
بله.
کلاس چندمی؟(سوالش بوی تحقیر نمیداد. معلوم بود ظاهر یلدا او را به اشتباه انداخته است.(
یلدا لبخندی زد و گفت سال سوم دانشگاه.
تیموری چشمان ریزش را گرد کرد و در جایش به زحمت تکانی خورد و گفت.
جدا . اما اصلا بهتون نمیاد. و رو به دخترش گفت نه میترا جان؟
میترا نگاه فاخرانه ای به یلدا کرد و بدون کلامی چانه را بالا انداخت.
کامبیز خندید و گفت بله درست میفرمایید. یلدا خانم کمتر از سنشون نشون میدن.
شهاب هنوز کلافه بود. گویی به سختی نفس میکشید. صورتش برافروخته بود و به کسی نگاه نمیکرد.
اما دلش نمیخواست بحث حول و حوش یلدا بگردد. برای همین به سختی سعی کرد چیزی بگوید تا مسیر
صحبت عوض شود و بالاخره لب باز کرد و گفت آقای تیموری ...(انگار نمیدانست چه بگوید) راستی آقای تیموری سعید اومد نمایشگاه؟
آقای تیموری فکری کرد و گفت آهان سعید آره اومد  اما شهاب جان زیاد به درد اینکار نمیخوره. یعنی دل
بکار نمیده. گویا خودش هم دوست ند اره..
شهاب گفت جدی میگین؟ اما خیلی به من اصرار کرد که همچین جایی را براش جور کنم.
کامبیز گفت البته شهاب! چند روزی نیست که داره میره. شاید هنوز عادت نکرده یا کار رو بلد نیست.
تیموری گفت من به داریوش سفارش کردم که راهنماییش کنه. خب به گفته ی آقا کامبیز شاید باید کمی
فرصت بهش بدیم.
دقایقی راجع به این موضوع صحبت کردند. یلدا از صحبتهای آنها و جوی که برقرار بود به ستوه آمد.
در پی فرصتی بود تا هر چه زودتر خود را خلاص کند. به محض این که صحبت آنها به نقطه رسید در حالی که بلند میشد لبخندی زد و گفت معذرت میخوام من کلاس دارم و ممکمه دیر بشه. از آشنایی با شما
خوشوقتم.
باز نگاه ها به سوی او بود. تیموری گفت ای بابا یلدا خانم چه زود خسته شدین.
اختیار دارین . راستش کلاس دارم.
ما هم زیاد مزاحمتون نمیشیم. هنوز از زیارتتون سیر نشده ایم. چی میخونین؟
یلدا به ناچار و از روی ادب دوباره سر جایش نشست و واقعا معذب بود .گفت ادبیات فارسی.
تیموری با توجه به روحیه ی کاسب کارانه اش لبها را ورچید و سری تکان داد.
یلدا با خود فکر کرد: حتما داره به خودش میگه این چه رشته ایه. پول ساز که نیست.
تیموری در حالی که به خوبی پیدا بود قصد پز دادن دارد نگاهی به میترا انداخت و لبخندی زد و گفت میترا جان معماری خونده.
یلدا نگاهش را به میترا سپرد. میترا پوزخندی زد و گفت شهاب خونه رو خیلی تمیز کردی. کس دیگه ای رو به جای پروانه خانم استخدام کردی. ؟(حرفش بوی تحقیر میداد. منظورش به یلدا بود)
تیموری دنباله حرف دخترش را گرفت و گفت آره شهاب . یه خونه تکونی حسابی کرده ای . چه خبره؟
شهاب لبخندی زد و سکوت کرد.
کامبیز به دادش رسید و گفت به لطف قدم مبارک یلدا خانم خونه ی شهاب بهشت شده.
تیموری و میترا نگاه معنی داری به کامبیز انداختند.
میترا از جا برخاست و گفت شهاب بیا کارت دارم و به اتاق شهاب رفت.
یلدا هم عذر خواست و آنها را ترک کرد. در تمام مدت که لباس میپوشید و آماده ی رفتن میشد چیزی گلویش را میفشرد که ناچار از پنهان کردنش بود.
نمیخواست آنها به رازش پی ببرند. نیاز داشت جایی خلوت کند. به رفتن شهاب میترا در اتاق شهاب فکر میکرد.
تمام تنش آتش شده بود و میسوخت. با این که نمیخواست به دانشگاه برود ولی مجبور بود وانمود کند کلاس دارد.
یلدا با خود گفت حتما میتونم برای ساعت آخر کلاس نرگس و فرناز را پیدا کنم.
آماده شد و از اتاقش بیرون زد. میترا خنده کنان از اتاق شهاب بیرون آمد و بدون کلامی از کنار یلدا رد شد و دوباره خودش را روی مبل رها کرد.
آقای تیموری با دیدن یلدا گفت شما تشریف میبرید؟
با اجازه تون بله.
کامبیز  هم از جایش برخاست و گفت یلدا خانم صبر کنید من هم دارم میرم. شما را تا یه مسیری میرسونم.
شهاب جلو آمد و گفت اگه دیرت شده با کامبیز برو.
یلدا نگاهش کرد و در دل گفت چقدر لطف میکنی که من رو به دست دوستت میسپاری.
تیموری بی مقدمه گفت راستی شهاب . این مسافرت چی شد. بابا این دختر خسته شده . دیگه طاقت این شلوغی رو نداره.
دست هم رو بگیرین و چند روز برین شمال. بعد با خنده گفت شما دو تا که اول و آخر مال هم د یگه اید پس زودتر خودتون رو از شلوغی و دود و دم نجات بدید دیگه.
تمام هدفش یلدا بود . میخواست میخ دخترش را حسابی بکوبد. میخواست به یلدا بگوید که شهاب صاحب دارد.
یلدا نمیفهمید چگونه کفش هایش را به پا کرد و پایین پله ها رسید. گویی یک لحظه زمان و مکان  بی معنی شده بود و مغزش کار نمیکرد.
حالت تهوع داشت . بیخوابی و هیجانات شب گذشته کم بود حالا با دیدن و شنیدن واقعیت ها دیگر توان نفس کشیدن نداشت.
کامبیز در اتومبیل را باز کرد و کنار گوش یلدا زمزمه کرد. سوار شین.
یلدا سوار شد . با این که دلش میخواست تنها باشد و کمی قدم بزند اما حوصله تعارفات را نداشت.
کامبیز گفت خب یلدا خانم دیگه چطورید؟
یلدا از لحن مهربان و شوخ او خوشش میامد. برای همین لبخندی زد و گفت خوبم.
حالا واقعا کلاس دارین؟
داشتم . الان دیگه تموم شده . راستش میخواستم یه ساعت آخر برسم تا فرناز اینا رو ببینم.



تاريخ : ۸ اسفند ۱۳٩۱ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار