رمان همخونه  قسمت دوم



یلدا جواب داد:« دارم میمیرم، نرگس! دلم شور میزنه...»
فرناز گفت:« دیوونه ای بابا، به پولها فکر کن!»صدایسلام و علیک و احوالپرسی ساسان با حاج رضا که دم در ایستاده بود،آنها رابه خود آورد. یلدا در حالی که میگفت، بچه ها برایم دعا کنید، باعجله آنهارا ترک کرد.یلدا و حاج رضا سوار شدند و راننده ی حاج رضا، آقای صبوری هم سوار شد.پروانهخانم اسفند دودکنان کنار شیشه ی اتومبیل ایستاده بود، حسین آقا نیزغم زدهو مضطرب کنار در آمد و هر دویآنها با نگاههای مضطرب یلدا را کهگویی بهمسلخ میرود، نگاه میکردند. یلدا خداحافظی گرمی با آنها کرده بود ودلشنمیخواست دوباره گریه کند، برای همین کمتر آنها را نگاه کرد.پروانهخانم سرش را نزدیک یلدا آورد و گفت:« دخترمف اتاقت رو یا مش حسینچیده ام،هر چی کم و کاست داشتی، زنگ بزن و بگو تا برات بیارم. به اندازهدو سه روزهم غذا برات پخته ام و توی یخچال گذاشته ام. به ما سری بزن،دخترم! مواظبخودت باش. الهی که سفید بخت بشی، ماشاءالله...ماشاءالله.» ودوباره صورتیلدا را بوسید و چشم هایش پر شدند.نگاه مهربان یلدا که حاکی ازقدردانی و تشکر برای همه ی روزهای خوبی که باآنها گذرانده بود، روی صورتهای مهربان و غمدار پروانه خانم و مش حسین زومشده بود و بی اختیار دستهایشبالا رفتند و خداحافظی کنان از آنها دور شدند.اتومبیل ها پشت هم راهافتادند. یلدا خودش را در آیینه اتومبیل نگاهکرد.خوشگل شده بود. شال سفیدرنگی به سر داشت و یک مانتوی آبی بسیار روشنو شلوار جین به رنگ روشنپوشیده بود. آرایش دل انگیزی داشت و عطر ملایمیاستفاده کرده بود که درانتخاب آن وسواس زیادی به خرج داده بود. آخر بهسلامتی عروس شده بود! بهقول نرگس با اینکه همه چیز عجله ای و غیر قابلپیش بینی رخ داده بود، اماباز یلدا یک عروس تمام عیار زیبا شده بود.بالاخره بعد از دقایقی بهمحل مورد نظر رسیدند. حاج رضا از راننده خواستاتومبیل را کنار یک ساختماندو طبقه ی ویلایی بسیار زیبا، متوقف کند. یلداپیاده شد و نگاهی به ساختمانو اطرافش انداخت. شهاب نیامده بود. اتومبیلساسان خاموش شد و فرناز و نرگسپیاده شدند. گویی یلدا تازه آنها را میدید.حسابی تیپ زده بودند و بهخودشان رسیده بودند. ساسان و نرگس دسته گل هایزیبایی در دست داشتند.نرگس به سمت یلدا آمد و گفت:« آن قدر مضطرب نباش، بابا! رنگ خیلی پریده.» یلدا گویی جایی را نمیدید. فقط سعی میکرد زمین نخورد. مثل کودکی چادر نرگس را از کنارش گرفته بود و آرام قدم برمیداشت. حاج رضا عصبی به نظر می آمد، یلدا دلیلش را نمیدانست، شایدبه خاطر نیامدن شهاب بود. سپس یلدا با خود فکر کرد:« وای اگر شهاب نیاد، چی؟! آبروم جلوی دوستانم میره..» صدای ترمز وحشتناک یک اتومبیل او را به خود آورد. یک پاترول مشکی جلوی اتومبیل حاج رضا متوقف شد. لبخند پهنای صورت حاج رضا را فرا گرفت، پس حاج رضا هم نگران نیامدن شهاب بوده است! اتومبیل خاموش میشود و شهاب به همراه یکی از دوستانش به نام کامبیز پیاده شدند. پیراهن اسپرت و جین پوشیده بود. عینک آفتابی اش را از روی صورت برداشت و اولین نفری که نگاهش با وی گره خورد و سریع دزدیده شد، یلدا بود. یلدا با خودش گفت:« امروز هم یک لباس رسمی نپوشیده، کاش جلوی دوستانم کمی حفظ آبرو میکرد.» نمیدانست چه طور آن همه اضطراب را پنهان کند و رفتاری معمولی داشته باشد. شب قبل خیلی تمرین کرده بود که شهاب را که دید، مثل او جدی و سر د برخورد کند. اما دوباره با دیدنش مضطرب شده بود و همه ی قول و قرارهایش را فراموش کرده بود. گویی خجالت میکشید که حتی نگاهی به او بیاندازد، مخصوصاً که رفتار شهاب هم طورب بود که گویی اصلاً یلدا وجود ندارد. کامبیز دوست صمیمی و شریک کاری شهاب هم بود، جلو آمد و سلتم و علیک و احوالپرسی کرد. نگاه آشنا و مهربانی به یلدا انداخت و جلوتر آمد و گفت:« سلام، فکر میکنم شما یلدا خانم باشید؟!» یلدا لبخندی زد و سر را به علامت تایید تکان داد و گفت:« بله، و...» -    من کامبیزم. -    خوشوقتم. ساسان و کامبیز هم به هم معرفی شدند و دست دادن. شهاب کنار ایستاده بود و بدون اینکه به شخص خاصی نگاه کند،سلامی به جمع داد و سر را پایین انداخت. نگاه ساسان روی چهره اخمو ی شهاب خیره بود. فرناز و نرگس هم به یلدا چسبیده بودند. انگار آنها هم به نوعی مضطرب بودند و شور و هیجان اولیه شان را فراموش کرده بودند. فرناز در گوشی به  یلدا گفت:« دست راستت زیر سر من! چه شوهر جذابی پیدا کردی!» و ریز ریز خندید. نرگس که حال یلدا را بهتر می فهمید با آرنج به پهلوی فرناز زد و گفت:« هیس!» حاج رضا همه را دعوت به ورود به آپارتمان ویلایی سفید رنگی کرد. دفتر ازدواح واقع در طبقه دوم بود. حاج رضا و کامبیز جلوتر از همه داخل شدند. سامان و فرناز پشت سر آنها و بعد نرگس و یلدا. یلدا احساس میکرد پله ها را نمی بیند، دست نگرس را محکم گرفته بود و با تکیه بر او بالا میرفتو لحظه ای ایستاد و به چشم های نرگس که همیشه به او آرامش میدادند خیره شد و گفت:« نرگس، حالم خوب نیست. نمیدانم چرا دلم میخواهد گریه کنم؟!» نرگس دست او را فشار داد و گفت:« اِ...، به خدا توکل کن. این همه مضطرب نباش! از چی میترسی؟ مگه نگفتی به حاج رضا اطمینان کامل داری؟! پس به پسرش هم اعتماد کن! با همه ی اینها اگه به دلت بد افتاده و راضی نیستی، یلدا، نرو و همین حالا بگو که منصرف شده ای!» به ناگاه تردید سراپای وجود یلدا را تسخیر کرد. متفکر و مشوش، ثانیه ای به نرگس چشم دوخت. صدای پایی از پشت سر او را به خود اورد. شهاب از پله ها بالا می آمد. نگاهشان روی هم افتاد. یلدا دست نرگس را فشرد و پله ها را بالا رفت. حاج آقا عظیمی که از دوستان قدیمی حاج رضا بود که از دیدن آنها ابراز خوشنودی کرد و با استقبال گرمی از آنها دعوت کرد به اتاق عقد بروند. اتاق تقریباً بزرگی بود. بالای اتاق آیینه و شمعدان از مُد افتاده ای قرار داشت که رو به رویش دو عدد صندلی و یک دست خنچه ی عقد خاک گرفته، چیده شده بود. آقای عظیمی از عروس و داماد درخواست کرد تا روی صندلی هایشان کنار  هم بنشینند. یلدا چادر نرگس را رها کرد و با تردید روی صندلی نشست. چهره ی هر دو توی آیینه اقتاد و با نگاههایی که سریع دزدیده شدند. احساس عجیبی وجود یلدا را متزلزل کرده بود، نمیدانست چرا دلش میخواهد گریه کند. دوست داشت ساعتها با صدای بلند گریه کند. آیا او خیلی بی کس نبود؟! مادر کجا بود؟ پدر کجا بود؟ او در میان آن غریبه ها چه میکرد؟ با کسی که حتی او را نمیشناخت، چطور میتوانست محرم شود؟ چگونه میتوانست حتی دقیقه ای زیر یک سقف با او زندگی کند؟ گویی همه چیز و همه کس را از پشت پرده انبوه مِه و غبار  نگاه میکرد و از آنچه میدید در حیرت و شگفتی ناگزیر از باور کردن بود. فرناز و نرگس به تکاپو افتاده بودند و از درون کیفهایشان چیزهایی بیرون آوردند که یلدا را لحظه به لحظه متحیرتر میساخت.نرگس یک ظرف کوچک محتوی عسل را کنار آیینه و شمعدان قرار داد و بعد کیسه ی نقل و سکه را در دست گرفت و منتظر ایستاد. فرناز هم با عجله د رحالی که از ساسان کمک میخواست، مشغول باز کردن کیف فیلمبرداری شدو کامبیز که با دیدن تدارکات دوستان یلدا تازه متوجه ی قضایا شده بود به سوی شهاب آمد و گفت:« حیف شد، کاش حداقل دوربین عکاسی ام رو آورده بودم!» شهاب به همان جدیت نگاهش، زیر لب گفت:« تیازی به این مسخره بازی ها نیست.» یلدا با اینکه سعی میکرد اصلاً شهاب را نگاه نکند، باشنیدن این جمله نگاه سرزنش بارش را نثار او کرد. دلش میخواست بگوید، من هم از برنامه های دوستانم بی اطلاع بودم. من هم دلم نمیخواد که امروز رو به وسیله ی فیلم و عکس در گوشه ای از ذهنم ثبت کنم! فرناز میخواست فیلم بگیرد که کامبیز جلو رفت و از او درخواست کرد که کنار یلدا و نرگس باشد و فیلمبرداری را به او بسپارد. فرناز با لبخند رضایت مندی درخواست او را پذیرفت. یلدا حس میکرد کامبیز پسر خوب و مهربانی است و هر بار که به او نگاه میکرد با لبخند کامبیز روبه رو میشد و او هم لبخند میزد. حاج آقای عظیمی عبای قهوه ای اش را کمی جا به جا کرد و بلند گفت:« برای سلامتی شان صلوات!» صدای صلوات در اتاق پیچید و او ابروها را بالا داد و نگاهی موشکافانه به یلدا و شهاب انداخت و بعد از ثانیه ای سکوت، خطاب به جمع گفت:« ببینم عروس و داماد به این بد اخلاقی تا به حال دیده بودید؟!» همگی به ظاهر خندیدند، زیرا هر کدام میدانستند که این ازدواح با تمام ازدواج هایی که تا به حال دیده اند ،فرق میکند. پس عروس و دامادشان هم باید متفاوت باشد، اما حاج عظیمی دوباره گفت:« واقعاً نوبر است.» و خطاب به شهاب گفت:« کمی لبخند بد نیست، آقای داماد.» شهاب نگاهی به جمع انداخت و سری تکان داد و زهر خندی زد. آقای عظیمی ادامه داد:« این لحظه یکی از لحظات بسیار روحانی و الهی است، دلتان را صاف کنید واز خدا بخواهید تا تمام لحظات زندگیتان را در کنار هم باشید و همراه با دلخوشی سپری کنید. پس شاد باشید و لبخند بزنید تا خداوند شادی و لبخند را با زندگیتان عجین کند.» کامبیز برای اینکه حال و هوای مجلس را عوض کند از فرصت استفاده کرد و گفت:« به افتخار عروس و داماد اَخمو، یک کف مرتب!» بلافاصله صدای دست های سرد و لرزانی که صاحبان آنها هرکدام به نوعی مضطرب و مردد بودند، سکوت وهم انگیز اتاق را شکست. پروانه خانم به یلدا سفارش کردخه بود که حتماً سوره الرحمن را قبل از شروع خطبه عقد بخواند و هر آرزویی دارد همانجا از خداوند درخاست کند. یلدا قرآن کوچکش را از کیف بیرونآورد و شروع به خواندن کرد. فرناز جستی زد و خود را به یلدا رساند و خنده کنان گفت:« یلدا برای من دعا کن. میگن دعای عروس میگیره!» شهاب نگاه معنی داری به فرناز انداخت و پوزخندی زد. حاج رضا شناسنامه ها را از جیب در اورد و به آقای عظیمی دارد. یلدا همانطور که در دل دعا میخواند سرش رابلند کرد و نرگس را دید که مثل همیشه ساکت ایستاده بود و نگاهش میکرد. با دیدن نرگس دل یلدا تندتر تپید. دلش میخواتست او را در آغوش بگیرد. نرگس به آرامی کنارش آمد و دست او را گرفت و گفت:« چیزی میخوای؟!» یلدا سرش را به علامت منفی تکان داد و چشم هایش پر از اشک شدند. نرگس میدانست یلدا چه احساسی دارد. آهسته گفت:« یلدا گریه میکنی؟! خجالت بکش، مگه بچه شدی؟!» نرگس با اخم نگاهی به شهاب انداخت و دستمال کاغذی را از روی میز برداشت و جلوی یلدا گرفت و گفت:« یلدا جان، از چی ناراحتی!؟ اگه راضی نیستی هنوز دیر نشده...» اینبار نگاه شهاب، یلدا و نرگس را غافلگیر کرد. یلدا دستمال برداشت و اشکهایش را پاک کرد. کامبیز که فیلم میگرفت مثل یک برادر به سوی یلدا آمد و با نگرانی پرسید:« یلدا خانم، مشکلی هست؟!» یلدا سعی کرد لبخند بزند، گفت:« نه،نه، مشکلی نیست.» نرگس صورت یلدا را بوسید و در گوشش گفت:« من مطمئنم پسر خوبیه، نگران نباش!» فرناز هم پیش آنها آمد وگفت:« بچه ها چه خبره؟! راستی یلدا بار اول بله نگی ها، باید زیر لفظی بگیری بعد!» و نگاه خنده داری به شهاب انداخت و شکلکی خنده دار تر در آورد. یلدابه آنهمه نشاط و آرامشی که فرناز داشت غبطه خورد و لبخند زد. بعد از دقایقی صدها خط کج و مآوج توسط یلدا و شهاب روی دفترهای مختلف به عنوان امضا کشیده شد و بالاخره نوبت خواندن خطبه رسید. حاج آقا عظیمی از نرگس و فرناز خواهش کرد که با کله قند آماده ای که آنجا بود، روی سر عروس و داماد قند بسایند. نرگس هم به آرامی شروع به ساییدن قند کرد. حاج آقا عظیمی د رحال خواندن خطبه بود . سکوت اتاق را پر کرده بود. تمام دل ها به نوعی در تپش بود. همه چیز فراموش شده بود و فقط هر چه بود، آن لحظه بود. لحظه ای که دو زندگی مختف در هم ادغام میشد. لحظه ای که دو انسان با تمام گذشته شان فراموش میشدند و دو انسان جدید متولد میشدند. کامبیز فیلم میگرفت. ساسان شمع ها را روشن کرد و عکس انداخت. نرگس و فرناز قند می ساییدند. حاج رضا نیز دعا میکرد حاح عظیمی خطبه میخواند. شهاب متفکرانه سر به زیر انداخته بود و به صدای حاج آقا گوش سپرده بود. یلدا چشم هایش را بسته بود و دعا میکرد. خطبه تمام شد و همگی منتظر شنیدن(بله) عروس خانم شدند. فرناز و نرگس قند ساییدن را فراموش کردند و مدام به یلدا سفراش میکردند (الان بله نگی..!) و بعد فرناز در حالی که میخندید بلند گفت:« عروس زیر لفظی میخواد» و اشاره به ساسان کرد تا کیفش را بیاورد. حاج رضا جلو آمد ودست در جیب کرد و دو عدد جعبه جواهرات بیرون آود که هر دو شامل زنجیرهای بلند و نسبتاً ضیخمی بودند که یک آویز تقریباً بزرگ(الله) به آن زینت بخشیده بود. یکی را به گردن پسرش و دیگر را به گردن یلدا آویخت. ساسان به اشاره فرناز و نرگس دست در کیف فرناز کرد و هدیه ای را که از جانب نرگس و فرناز تهیه شده بود به دست نگرس داد. نرگس هم با طمانینه هدیه اش را باز کرد، یک دستبند زیبا و شیک بود که در دست زیبایی اش دو چندان شد. یلدا از دیدن آنهمه ابراز محبت از جانب دوستانش به هیجان آمده بود. کامبیز نیز با دیدن این صحنه ها دست به گردنش انداخت و زنجیر طلایش را باز کرد و برای یلدا آورد و گفت:« ناقابله، از طرف من قبول کنید. انشاالله همیشه خوشبخت باشید.» شهاب با حیرت فراوان به کامی خیره شد و گفت:« کامی نیازی به این کار نیست!» یلدا سعی کرد در برابر رفتار متواضعانه کامبیز تعارف کند، اما ناگزیر از دریافت هدیه ی کامی، تشکر فراوان کرد. ساسان دسته گلی که آورده بود را برداشت و در حالی که آنرا جلوی آیینه قرار میداد، یکی از گل ها تازه تر را انتخاب کرد و چید و به دست یلدا دا و برایش آرزوی خوشبختی کرد. نگاه معناداری بین کامبیز و شهاب رد و بدل شد. حاج عظییمی برای بار دوم خطبه را خواند.همه در سکوت منتظر شنیدن صدای یلدا بودند. یلدا نگاهی به آیینه انداختریال شهاب را دید که نگاهش میکند. سر به زیر انداخت و آهسته گفت:« بله!» و ناگهان صدای کف فضای اتاق را پر کرد. فرناز و کامبیز سوت میزدند و حسابی شلوغ شده بود. فرناز کیسه ی نقل را از دست نرگس گرفت، مشتهایش را پر از نقل و سکه کرد و روی سر عروس و داماد ریخت. نقل ها و سکه ها از سر و روی عروس و داماد سرازیر میشدندو پایین می آمدند. لا به لای موهای شهاب پر از نقل شده بود. برای لحظاتی یلدا از آن همه ولوله و شور و هیجان به وجود آمد و لبخند قشنگی روی چهره اش نمایان گشت. حتی نگاه عصبی و خشمناک شهاب هم نتوانست خنده را از او بگیرد. شهاب«بله» سردی گفت، اما حالا مجلس آنقدر گرم شده وبود که سرمای «بله» شهاب را کسی حس نکرد. کامبیز جعبه ی شیرینی را باز کرد و یکی یکی تعارف کرد. تنها کسی که دهانش شیرین نشد شهاب بود. فرناز ظرف عسل را جلوی شهاب گرفت.شهاب با چشمان گرد شده و نگاه حیرت زده اش به فرناز خیره شد و گفت:« چی کار کنم؟!»فرناز با لبخند گفت:« خب، یک انگشت بزنید وبذارید توی دهن عروس خانم.»یلدا خجالت کشید و وانمود کرد که چیزی نشنیده است. کامبیز جلو آمد و گفت:« آقا شهاب نگین که از مراسم عقد کنان چیزی نمیدونید!»شهاب نگاه تهدید آمیزی به کامبیز انداخت و انگشت به عسل زد  و بدون اینکه نگاهی بیاندازد آنرا جلوی صورت یلدا گرفت.یلدا با اکراه دهانش را نزدیک برد و کمی ازعسل را خورد. فرناز و نرگس و کامبیز دست زدند و فرناز عسل را جلوی یلدا گرفت و یلدا هم کمی ازعسل را به دهان شهاب گذاشت. بالاخره دهان شهاب نیز شیرین شد. مراسم رو به پایان بود که حاج رضا به آنها نزدیک شد و دستهای عروس و داماد را گرفت و گفت:« دراین مدت برای هم احترام قایل شوید و همدیگر را آزار ندهید.»سپس رو به شهاب کرد و ادامه داد:« شهاب جان! این دختر از چشام برام عزیزتره، مواظبش باش!»شهاب در سکوت بود. انگار از اینکه بالاخره مراسم رو به پایان است، خیالش راحت شده بود، اما برنامه های حاج رضا تمام نشده بود. به پشنهاد او قرار شد ابندا همگی به زیارت امام زاده صالح بروند و بعد شام را هم میهمان حاج رضا باشندو یلدا و دوستانش هر چند یک بار به امام زاده صالح میرفتند، هم دعا میکردند و هم تفریح و خنده بی بهانه. برای همین از پیشنهاد حاج رضا با روی باز استقبال کردند. حاج رضا در برابر مقاومت شهاب برای نیامدن و همراه نشدن با بقیه، گفت:« قرار گذاشتیم امروز رو اونجوری که من میخوام، برگزار کنیم.»با این که مسیر کوتاه بود، اما همگی به سوی اتومبیل ها شتافتند. یلدا که سعی داشت موقعیت فعلی اش را هر چه سریعتر فراموش کند به فرناز و نرگس گفت:« بذارید به حاج رضا بگم که با اتومبیل شما میام!»حاج رضا در برابر خواسته ی یلدا، گفت:« یلدا جان، بهتر است از همسرت اجازه بگیری»با شنیدن این جمله دوباره سکوت زینت دهنده جمع گردید. شهاب وانمود که اصلاً داخل بازی نیست و سرش را به صحبت با کامبیز گرم کرد. یلدا از سوالش پیشمان بود، برای اینکه مجبور نباشد تقاضایی از شهاب بکند، رو به دوستانش کرد و گفت:« بچه ها من با حاج رضا میام!»فرناز خنده ای کرد و گفت:« چرا منصرف شدی؟! میخوام من از آقا شهاب اجازه بگیرم؟!» و بعد بدون اینکه منتظر شنیدن جوابی از سوی یلدا باشد، به سوی شهاب رفت و پرسید:« آقا شهاب، اجازه میدید یلدا با ما بیاد؟!»شهاب سعی کرد بی تفاوت نشان بدهد، چانه بالا انداخت و گفت:« هر طور خودش میدونه!»یلدا برای اینکه پاسخی به بی اعتنایی شهاب بدهد به سوی اتومبیل ساسان حرکت کرد و گفت:« حاج رضا، من با آقا ساسان اینا می آیم.» سپس سوار شد. نگاهی به شهاب انداخت. شهاب عافلگیر شد و سرش را پایین گرفت. در امام زاده خانم ها از یک در داخل شدند و آقایان از سمت دیگر. یلدا و دوستانش چادرهای سفید را از دست هم می قاپیدند تا چادر نوتری پیدا کنند. نرگس چادر را به سر کرد که سوراخی روی سرش داشت و همین سوژه ای شد برای خنده های غیر قابل کنترل! عاقبت خانمی که مسوول نگهداری از چادرها بود به آنها تذکر داد که سریعتر چادری را بردارند و بروند. یلدا چادر قشنگی سرش انداخت. دوست داشت خوشگل باشد. ابروها را بالا داد ودر حالی که د رآیینه ی کوچکش صورتش را نگاه میکرد با حالتی اغراق آمیز گفت:«وای مثل ماه شدم! نا سلامتی عروسم!» و در حالی که قیافه میگرفت از جلوی فرناز و نرگس رد شد. آن دو بدون معطلی به سرو کله س یلدا حمله بردند و فرناز خنده کنان گفت:« زهرمار، بدبخت عقده ای، جنبه داشته باش!»توی محوطه ی خارجی حرم که آمدند، ساسان را دیدند که با عجله به سوی شان میدود. ساسان گفت:«چقدر معطل میکنید. آقای داخل حرم هستند. شما برید ولی زود برگردید. من همینجا منتظرتون هستم!:فرناز گفت:« بالاخره تو میری یا میمونی؟!»- من الان میرم، ولی زود میام همینجا.حال و هوای عرفانی، بوی عطر خاصی که مادر را به یاد یلدا می آورد، چهره هایی که داخل چادرهای سفید معصومیت خاصی پیدا کرده بودند، لوسترهای بزرگ و چشمگیر، آیینه کاری ها و درهای چوبی بزرگ . همه و همه حال و هوای یلدا را عوض کرد. گویی حالا کسی را یافته است که میتواند تمام اندوه و ترس و دلهره اش را برای او روی دایره بریزد و آرام بگیرد.فرناز و نرگس هم ساکت بودند. شاید آنها هم حال یلدا را داشتند. واقعاً چه نیرویی در اماکن متبرکه هست که انسان را ناخودآگاه از خودش بیرون میکشد.گویی تنها تویی و او. گویی دنیا با تمام آنچه دارد به فراموشی میرود و فقط تو میمانی با نیازهای روحی و درونی ات. گویی در آن لحظات اشک راحتر از همیشه جاری میشود و نیازها راحتر عنوان میشوند و امید به گرفتن حاجت ها بیشتر میگردد و شاید به همین دلیل است که وقتی از این اماکن  خاص خارج میشویم، احساس سبکی خاصی داریم. اشکهای یلدا هم سرازیر بودند.همانطرو که دور ضریخ میچرخیدند و از ته دل دعا میکردند، یلدا برای هر سه نفرشان دعا کرد و یک اسکناس از کیفش بیرون آورد، نیت کرد و داخل ضریح انداختو فرناز محکم به پهلویش زد و با لحنی خنده آور گفت:« بابا هنوز جیزی به نامت نشده، خوب داری ولخرجی میکنی.!»یلدا خندید و گفت:« برای شما دو تا خل و چل هم انداختم!»- شوخی کردم. آفرین بنداز! قربونت برم، برای ما هم دعا میکردی! دعا کن امسال دیگه محمد بیاد خواستگاری.محمد یکی از آشنایان دور فرناز اینا بود که وقتی فرناز به زادگاهش برای تفریح و تعطیلات میرود با دیدن محمد برای خودش خیالبافیهایی میکند.فقط به دلیل این که محمد محبت زیادی نسبت به خانواده فرناز ابراز داشته است.یلدا برای فرناز و نرگس هم دعا کرد. نرگس دوست مهربان اونیز مشکلات زیادی داشت، اما همیشه آرام بود و تنها سنگ صبورش یلدا بود.نرگس پسر عمویش را دوست داشت، اما به دلیل اختلافات و قهر چند ساله ی عمو و پدرش، سالی یک بار هم پسر عمویش را نمیدید.بعد از راز و نیاز دور هم جمع شدند . یلدا آینه را از دست فرناز کشید و عجولانه چشم هایش را در آن کاوید و گفت: -ریمل لعنتی ، همش می ریزه ! فرناز گفت : -اون طوری که تو زار می زدی خب معلومه دیگه ! بدبخت تو که شوهر گیرت اومد دیگه واسه چی زجه می زدی ؟ دوباره شوخی آغاز شد و هر سه به دنیا با تمام زیبایی ها و جذبه هایش باز گشته بودند . نرگس گفت : -یلدا زیر چشمت را تمیز کن . فرناز هم در ادامه ی صحبت نرگس گفت :«کرم می خوای ؟» -آره ، زود باش . بعد از چند دقیقه دوباره هر سه تر گل و ورگل شدند . خوردن غذا در رستوران همیشه برای یلدا لذت بخش بود مخصوصا حالا که دوستانش هم کنارش بودند . یلدا و شهاب دور از هم نشسته بودند . فرناز گفت :«یلدا ! این شهاب که اصلا شبیه حاج رضا نیست . به کی رفته ؟» -فکر کنم شبیه مادرشه ! -پس حتما مادر خوشگلی داشته . یلدا با حالتی معنی دار نگاه خنده داری به فرناز انداخت . حالا برنامه های حاج رضا تمام شده بود . شب بود و همگی خسته . فقط مانده بود که یلدا را تا خانه ی شهاب بدرقه کنند . همگی به دنبال اتومبیل شهاب به راه افتادند . همه سکوت کرده بودند و باز دلشوره به جان یلدا افتاده بود . به آسمان نگاه کرد و در دل گفت :«خدایا ! بازی ها تمام شد ؟ رویاست یا واقعیت ؟ یعنی دارم به خونه ی . . . می رم ؟ خدایا حتما شب سختی را پشت سر خواهم گذاشت . چطور می تونم با اون مرد غریبه توی یک خونه باشم ؟» هر چند که قرار نبود یلدا و شهاب مثل عروس و دامادهای معمولی باشند اما یلدا حتی از بودن با او در یک خانه هم وحشت داشت . بالاخره اتومبیل ها متوقف شدند . یلدا حس می کرد از شدت اضطراب حالت تهوع دارد . فرناز و نرگس هم خیلی ساکت بودند . نگرانی از چشم های یلدا کاملا مشهود بود . همگی جدی بودند . ساسان اتومبیلش را خاموش کرد و سر برگرداند و رو به یلدا گفت :«یلدا خانوم اگه مشکلی براتون پیش اومد هر ساعت شب که بود فرقی نمی کنه با موبایل من تماس بگیرین !» فرناز چشماش رو گرد کرد و به ساسان گفت :«چی میگی ساسان ؟ مگه قراره چه مشکلی پیش بیاد ؟ این طورس میگی این بیچاره پس میفته و فکر می کنه چه خبره ! رنگ و روش را ببین ! بابا اون که دیگه جانی و قاتل نیست الان شوهرشه » و سپس رو به یلدا کرد و ادامه داد :«یلدا بیخودمیگه ! هیچ اتفاقی نمیفته بیخود نترس ، راحت میری اتاقت و می خوابی . فردا هم اول وقت به ما زنگ بزن » ساسان گفت :«چیه شلوغش کردی ؟ من که نمی گم اتفاقی می افتد . من میگم کار از محکم کاری عیب نمی کند » نرگس گفت :«یلدا جان آقا ساسان درست میگه ، هر وقت کاری داشتی ما رو خبر کن . اصلا هم نترس . شهاب پسر حاج رضاست . این رو فراموش نکن . حاج رضا هم اونو تضمین کرده . در ثانی اون تحصیل کرده و با شعوره و از نگاهش نجابت پیداست . حتی یک ثانیه هم تردید به دلت راه نده .» ساسان دست در جیب کرد و کاغذی درآورد و شماره موبایل را روی آن یادداشت کرد و به دست یلدا داد . یلدا نگاه نگرانش را به ساسان و بچه ها دوخت و گفت :«آقا ساسان ، بچه ها ! از همتون متشکرم» و بعد دوباره بغض کرد . انگشت های کامبیز به شیشه خورد . ساسان شیشه را پایین داد . کامبیز سر را داخل اتومبیل کرد و گفت :«عروس خانم پیاده نمی شوند ؟ بابا این شاه داماد یک ساعته که منتظره » همگی با سختی و اکراه پیاده شدند . حاج رضا به دیوار تکیه زده بود . آسمان را نگاه می کرد . چقدر نگاهش آرام بود . گویی دیگر هیچ دغدغه ای ندارد . یلدا به سوی او دوید و دست هایش را گرفت و صدایش کرد و به گریه افتاد . حاج رضا عمق نگرانی یلدا را می فهمید ، برای همین نگاه پرآرامشش را به یلدا انداخت و گفت :«دخترم مطمئن باش که خوشبخت خواهی شد . نگران هیچ چیز نباش» و همان طور که دست های یلدا را در دست داشت شهاب را صدا زد . شهاب به آنها ملحق شد . بقیه هم نزدیکتر آمدند گویی دل همه به نوعی خاص گرفته بود .نیاز به گریستن داشتند . حاج رضا دست راستش را دور شانه های پهن شهاب انداخت و او را پیش کشید و گفت :«پسرم مواظب باش تا طراوت و تازگی اش را در خانه ی تو از دست ندهد . فکر کن خواهری داری که باید شش ماه با او زندگی کنی و مراقبش باشی . مرد باش و روسفیدم کن . من در مورد تو اشتباه نکرده ام» سپس او را در آغوش کشید . دست های پیر مرد می لرزیدند و چشم هایش اشک آلود بودند . خیلی وقت بود که دل شهاب برای آغوش پدر تنگ آمده بود . برای همین با دست های قدرتمندش چنان پدر را محکم در آغوش گرفته بود که پیرمرد مچاله شده بود . شهاب فکر کرد چقدر او را دوست دارد و چقدر باعث آزارش بوده است . یلدا هم فرناز را در آغوش گرفت و اشک هایش در هم آمیخت و بعد خود را در آغوش نرگس انداخت . نرگس هم بغضش ترکید و در حالی که خودش اشک می ریخت اشک های یلدا را پاک می کرد و سعی داشت او را آرام کند . هر دو برای یلدا آرزوی خوشبختی کردند و عاقبت سوار اتومبیل ساسان شدند . اوضاع عجیبی بود، با اینکه تک تک این افراد می دانستند این ازدواج یک قرار و مدار شش ماهه است و اعتباری ندارد اما نمی دانستند چرا همه چیز به طرز مرموزی واقعی جلوه کرده بود و گویی همیشگی به نظر می رسید . همه به نوعی مضطرب بودند . نرگس و فرناز اشک ریزان در حالی که برای یلدا دست تکان می دادند لحظه به لحظه دورتر شدند . حاج رضا هم حرف آخرش را زد و گفت :«دلم برای هر دوی شما تنگ میشه ، اما نمی خوام توی این مدت هیچ کدومتون را ببینم . یلدا جان فقط اگر کار ضروری داشتی با خونه تماس بگیر .» بالاخره اتومبیل حاج رضا هم دور شد . کامبیز هم جلو آمد و گفت :«خب شهاب جون دیگه کاری نداری ؟» -نه کامی به خاطر همه چیز مرسی . امروز خسته شدی . -خفه شو بابا ، من به خاطر تو نیومدم . به خاطر یلدا خانم اومدم ! یلدا که کنار آن دو تنها مانده بود و علاوه بر اضطراب خجالت هم می کشید در میان اشک هایش لبخندی زیبا  نشست و گفت :«آقا کامبیز لطف کردید .» کامبیز گفت :«عروس خانم دیگه اشکاتو پاک کن .» و بعد لحنش به شوخی گرایید و ادامه داد :«درسته که این داماد ما یک خرده کج و کوله و وحشتناکه اما قلبش مهربونه .» و سپس خندید . یلدا بیشتر خجالت کشید و سرش را پایین انداخت . کامبیز هم شهاب را در آغوش گرفت و توی گوشش گفت :« اذیتش نکنی ها . سوئیچ را بده ماشین رو بذارم توی پارکینگ . تو بهتره درو باز کنی و یلدا خانم را ببری بالا .» شهاب سوئیچ را به کامبیز داد و گفت :«باشه پس فعلا خداحافظ . یادت نره درو ببندی .» نور اتومبیل که کج و کوله می شد و به داخل پارکینگ می رفت چشم های یلدا را وادار به بستن کرد . وقتی چشم هایش را باز کرد شهاب کنارش ایستاده بود . بدون کلامی در ورودی را باز کرد و به یلدا خیره شد . یلدا مردد مانده بود شهاب نگاهی متعجب به او انداخت و گفت :«برای چی وایستادی ؟» یلدا دستپاچه گفت :«برم تو ؟» شهاب که گویی با یک دست و پا چلفتی به تمام معنا سر و کار دارد با لحن سرزنش باری گفت :«نکنه می خوای تا صبح همین جا وایستی ؟» یلدا آزرده از لحن شهاب اخم کرد و به داخل خانه قدم گذاشت و راه پله ها را پیش گرفت . آپارتمان شهاب واقع در طبقه ی سوم بود اما چون یلدا این موضوع را نمی دانست روی پله ی پنجم ایستاد . صدای شهاب را شنید که با کامی خداحافظی می کرد و بعد در بسته شد . چشم های شهاب که متعجب می نمود یلدا را کاوید و گفت :«هنوز که وایستادی !» یلدا که صبرش تمام شده بود با عصبانیت گفت :«اولا من نمی دونم طبقه ی چندم باید برم در ثانی کلید دست توست !» شهاب که گویی مجاب شده بود نگاه خیره ای به یلدا انداخت و پله ها را دوتا یکی کرد و بالا رفت ، یلدا هم به دنبالش دوید . هر دو نفس نفس می زدند . شهاب که او هم کمی دستپاچه نشان می داد ، در را باز کرد . یلدا کنارش ایستاده بود و با خودش فکر کرد که چقدر عطرش خوش بوست ! شهاب به او نگاه کرد و گفت :«برو داخل » یلدا کفش ها را در آورد و داخل شد . با روشن شدن چراغ ها خود را در خانه ای غریبه یافت . سالن تقریبا کوچکی روبروی یلدا قرار گرفته بود با مبلمانی که روکش آلبالویی اش با رنگ پرده ها هماهنگ بود . گوشه ی چپ سالن تلویزیون بزرگی بود . گویی همه چیز از پشت غباری مه آلود خودنمایی می کردند و انگار هیچ چیز وجود خارجی نداشت . با خود گفت :«من اینجا چکار می کنم ؟ یعنی واقعا باید اینجا زندگی کنم ؟ آخه چطوری ؟» احساس خوبی نداشت مشوش و مضطرب می نمود . شهاب که گویی سعی در نمایش قدرت داشت یکی یکی چراغ ها را روشن کرد . دو اتاق خواب گوشه ی راست سالن قرار داشت . شهاب در یکی را باز کرد و گفت :«وسایلت اینجاست البته فعلا!» یلدا با خود گفت :«یعنی اتاق من اون جاست و شاید منظورش اینه که نباید از اونجا بیرون بیام . یعنی زندانی ؟!» روبروی اتاق های خواب راهروی باریکی قرار داشت داخل راهرو حمام و دستشویی بود و انتهای آن به آشپز خانه ختم می شد . یلدا نمی دانست حالا چه باید بکند . دوست داشت زودتر به اتاقش برود و در را ببندد تا از دست شهاب با آن رفتار تحقیرآمیزش خلاص شود . شهاب نیز کلافه نشان می داد و پنجه ها را داخل موهایش کرد و گفت :«خب هنوز که وایستادی ، بشین کارت دارم .» یلدا آهسته پیش آمد ، نگاهش به نگاه شهاب بود . شهاب روی کاناپه نشست و در حالی که خم می شد تا کنترل تلویزیون را بردارد گفت :«راستش لازمه که یه چیزهایی بهت بگم ، چیزهایی که باعث می شود این شش ماه که مهمون مایی راحت تر باشی و به زندگی ات لطمه نخوره . . . خب درسته که من یا بهتره بگم هر دوی ما به خاطر منافع شخصیمون راضی شده این چند ماه را یک جا زندگی کنیم اما این را باید بدونی که این موضوع هیچ تاثیری در روند زندگی خصوصی ما نباید بگذاره . تو زندگی خودت را داری من هم زندگی خودم را . دوست ندارم کسی توی کارم دخالت کنه . البته منم کاری به کار تو ندارم . اینها را گفتم که نکند یک وقتی تحت تاثیر مسخره بازی های امروز توی خونه ی دوست حاج رضا قرار بگیری و پیش خودت فکر کنی که حالا چه خبر شده ! یا تغییری توی زندگی ما رخ داده ! نه ! اصلا این طوری نیست . قبلا هم بهت گفتم من برای خودم برنامه هایی دارم . . . » هنوز فصل 7 مونده ! دیگر حوصله ی یلدا رو به پایان بود دوست نداشت این حرف های تقریبا تکراری را بشنود دلش می خواست او هم چیزی بگوید اما چرا نمی توانست ؟ چرا آن همه احساس خجالت می کرد ؟ چرا در برابر او این طور خودش را باخته بود ؟ شهاب به مبل تکیه زد و گفت : در ضمن من ، من خودم یک نفر را دوست دارم یعنی یک جورایی نامزد دارم. یلدا خسته بود سرش گیج می رفت و تحمل تحقیر شدن را نداشت نمی دانست چگونه باید به او حالی کند که برنامه های او برایش اصلا اهمیت ندارد حال و حوصله ی بحث کردن هم نداشت اما با این همه غرور زخم خورده اش نفرت را به همراه آورد و به ناگاه از روی مبل برخاست و در مقابل چشم های شگفت زده ی شهاب او را ترک کرد و در اتاقش را محکم بست برای چند لحظه ایستاد و اتاقش را تماشا کرد تمام اثاثیه اش آن جا جمع شده بود کتاب هایش که در قفسه ای طبقه بندی شده بود لباس هایش که داخل کمد قرار گرفته بود عروسک مورد علاقه اش که تنها یادگار پدر و مادر بود و بقیه ی چیزهایی که به سلیقه ی پروانه خانم تمیز و مرتب چیده شده بود یلدا به تخت خواب و رو تختی جدیدش نگاه کرد یک رو تختی به رنگ بنفش کم رنگ با گل های زرد ترکیب زیبایی به نظرش آمد آیینه ای قدی رو به روی تخت خواب قرار گرفته بود جلوی آیینه رفت و روسری خود را برداشت صورتش خسته به نظر می رسید به سوی تخت خواب رفت و روی آن نشست نمی دانست چرا آن همه غمگین است احساس عجیبی داشت ترس و دلهره رفته بود و جایش تنهایی دلتنگی و یاس آمده بود هنوز نمی دانست چرا در یک لحظه آن همه دلتنگ شده است. به حرف های شهاب فکر کرد و دوباره با خودش گفت: پس شهاب کسی را دوست داره لعنتی چرا از اول چیزی نگفت؟ یعنی حاج رضا این رو می دونه؟ و بعد فکر کرد : خب که چی ؟ مگه برای من فرقی می کنه ؟ در این صورت نباید نگران برخورد غیر قابل پیش بینی از طرف شهاب باشم اصلا شابد اینطوری بهتر باشه. اما خودش می دانست که در دل به چیزهایی که می گوید اعتقادی ندارد و باز هم غرورش را جریحه دار می دید خسته تر از همیشه بود اما خوابش نمی آمد یادش افتاد که نماز نخوانده است نگاهی به ساعت انداخت یازده بود.باید صورتش را می شست و لباس هایش را عوض می کرد. چه قدر برایش سخت بود در کنار یک غریبه زندگی کند حتی رفت و آمد در آن خانه برایش بسیار دشوار می نمود بعید می دانست بتواند حتی کاره های معمول را با آرامش انجام بدهد با خود گفت تازه سختی های کار داره شروع میشه . سپس از جا برخاست و روسری اش را برداشت و در حالی که آن را روی سرش مرتب می کرد گفت: همه رو رها کن این رو بچسب که حالا مجبورم توی خونه هم روسری سرم کنم. البته او می دانست یکی از دلایل عقدشدنشان همین مسئله ی حجاب بود که یلدا بتواند پیش شهاب راحت باشد اما هنوز خجالت می کشید به نظر او خیلی زود بود که بتواند در حضور یک مرد بی حجاب باشد مخصوصا که وقتی به حرف های شهاب فکر می کرد به این که دل او جای دیگری است و همه ی این بازی ها فقط برای شش ماه است. به محض اینکه یلدا در اتاقش را باز کرد شهاب که هنوز روی مبل نشسته بود به سرعت برخاست و بدون نگاهیبه یلدا به اتاقش رفت. یلدا در دل گفت: از حالا به بعد همین قایم باشک بازی هم داریم یعنی تا اون هست من نباید باشم و تا من هستم او. البته شاید بهتر هم باشه چون اینطوری دیگه نمی ترسم که مبادا زیر نگاه نکته بین و ایراد گیر این پسره ی از خود راضی زمین بخورم. یلدا وقتی صورتش را شست و وضو گرفت آرامش خاصی را احساس کرد گویی آب سرد خستگی هایش را تسکین می داد صورتش را در آیینه نگاه کرد چه زیبا و چه ملیح شده بود به خودش لبخند زد بدون آنکه نگاهی به اطارف بیاندازد با عجله وارد اتاقش شد و سجاده اش را برداشت و آماده ی خواندن نماز شد چند ضربه به در خورد دلش هوری ریخت یک لحظه نمی دانست چه کند ولی وقتی صدای در را شنید در را باز کرد. شهاب یلدا را که درون چادر و مقنعه ی سفید می دید متعجب نگاه کرد و پرسید: جایی می ری؟ یلدا خنده اش گرفت و گفت: نه می خواستم نماز بخوانم. شهاب لحظه ای سکوت کرد و بعد انگار می کوشید به یاد بیاورد برای چه در زده است سری تکان داد وگفت: آهان ، می خواستم بگم که از فردا مبلغی رو برای هر ماهت روی میز می گذارم البته این مبلغ برای خرج خودته . من انتظار ندارم چیزی برای این خونه تهیه کنی چون این کار به عهده ی پروانه خانم و مش حسینه. همین. یلدا خجالت زده می نمود سرش را پایین انداخت و گفت: مرسی شهاب بدون حرف دیگری رفت . یلدا بعد از نماز کلی دعا کرد و سجاده اش را جمع کرد و دفترش را آورد دیوان حافظ را باز کرد و تفال زد.: خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نروند یلدا فکرد که( خوب حالا این یعنی چی؟ این چه ربطی به من و موقعیت من داره؟ ) با این که ادبیات می خواند و علاقه ی خاصی هم به شعر و متون ادبی داشت اما هیچگاه نمی توانست خودش را گول بزند و ادا در بیاورد مثل خیلی ها که می دید چیزی از حافظ نمی دانند و مدام فال حافظ می گیرند و با ربط و بی ربط به خودشان ربط می دهند . برایش کمی دور از عقل بود او اعتقاد داشت حافظ موقعی جواب می دهد که واقعا با دل شکسته و از اعماق قلب به سویش بروی و از خدا بخواهی تا به وسیله ی حافظ جوابی به تو بدهد. یلدا حافظ را بست چون اصلا شکسته دل نبود قلم را برداشت و به سراغ دفتر خاطراتش رفت وقتی چیزی در دل داشت آن را می نوشت چون با این کار آرامش را حس می کرد و برای مشکلات ریز و درشتش چندین راه حل پیدا می کرد پس از نوشتن خاطراتش واقعا نیاز به یک نوشیدنی مثل چای داشت ساعت از دوازده گذشتع بود و صدایی هم نمی آمد دوباره روسری اش را به سر انداخت و وارد سالن شد تلویزیون روشن وبد اما شهاب نبود شاید شهاب هم خجالت می کشید توی سالن بنشیند. یلدا با خود گفت: حاج رضا عجب دردسری برای ما دو تا درست کردی ها. سپس آرام به آشپزخانه رفت آنجا درهم و برهم بود و به هم ریخته فکر نمی کرد بتواند قوری را پیدا کند یا حتی خود چای را . از خوردن چای منصرف شد در یخچال را باز کرد و کمی آب خورد و دوباره به اتاقش برگشت باید نذرش را ادا می کرد و از همان شب اول شروع کرد و خواند تا بالاخره پلک هایش سنگین شدند. یلدا چند دقیقه بود که بیدار شده بود و روی تخت نشسته بود نمی دانست شهاب در خانه است یا نه . احساس گرسنگی عجیبی می کرد باید چیزی می خورد اما جرات بیرون رفتن از اتاقش را نداشت با این همه از جا برخاست و لباس مناسب پوشید و خود را در آیینه ورانداز کرد صورتش پف آلود بود از خودش بدش آمد می ترسید شهاب او را با این قیافه ببیند نمی دانست چرا دوست ندارد در برابرش زشت جلوه کند. به نرمی از جا بلند شد و از سوراخ کلید بیرون را تماشا کرد همه جا ساکت به نظر می رسید از سوراخ فقط در دستشویی معلوم بود به هر حال تصمیم گرفت بیرون برود به نرمی دستگیره را بیرون کشید اما در باز نشد و یادش آمد که شب قبل آن را قفل کرده است کلید را از روی میز برداشت و در را باز کرد و بیرون خزید. نگاهش با سرعت در خانه چرخ خورد انگار کسی داخل خانه نبود از جلوی اتاق شهاب رد شد و موقع رد شدن سعی کرد داخل اتاقش را از لای در نیمه بازش خوب ببیند اما چیزی معلوم نبود چند ضربه به در دستشویی زد صدایی نشنید جرات بیشتری پدا کرد و در حمام را هل داد و نگاهی به داخلش انداخت کسی نبود به آشپزخانه رفت و با خود گفت : خوبه پروانه خانم هفته ای یکبار میاد این جا والا این جا می خواست چی بشه؟ دنبال قوری گشت بی فایده بود از چای هم خبری نبود کابینت ها به هم ریخته و کثیف بودند . داخل یکی از کابینت ها مقداری بیسکویت پیدا کرد آنها را برداشت و تکه ای به دهان گذاشت مطمئن شد که شهاب در منزل نیست برای همین بلند بلند شروع به غر زدن کرد: لعنتی من نمی دونم پروانه خانم دیروز این جا چی کار می کرد؟ چرا هیچ فکری برای من نکرده؟ بعد یادش اومد که پروانه خانم گفته بود برایش غذا پخته به سرعت در یخچال را باز کرد چند تا ظرف در بسته را دید که از قبل آنها را می شناخت خیالش راحت شد که ناهار دارد. از خوردن صبحانه منصرف شد و با حالتی عصبی آشپزخانه را ترک کرد و با خودش گفت: آخه توی این خونه که نمی شد زندگی کرد من نمی دونم این پسره این جا چطوری زندگی می کنه.؟ یلدا به سمت تلویزیون رفت و آن را روشن کرد و کمی با سی دی های اطراف آن سرش را گرم کرد بیشتر آنها آهنگ های انگلیسی بود که یلدا را زیاد جذب نمی کرد آنها را رها کرد و ناخودآگاه به سمت اتاق شهاب رفت و با ضربه ای به در را باز کرد و خود را داخل اتاق شهاب یافت یک تخت خواب نا مرتب با لباس های متعددی که رویش ریخته شده بود خودنمایی می کرد یک کامپیوتر سمت چپ و یک کمد در سمت راست آن قرار داشت یک میز و ایینه در ضلع شرقی اتاقش قر ار گرفته بود کتابخانه ی کوچکی که کتاب های آن بسیار نا مرتب بود معلوم بود که با آمدن یلدا و اشغال اتاق کار شهاب توسط او جای شهاب واقعا تنگ شده است یلدا جلوی آیینه رفت روی میز پر از ادکلن های جور واجور بود همه را یکی یکی امتحان کرد اما بویی که در اتاق پیچیده بود همان عطری بود که شهاب استفاده می کرد یلدا کوشید تا آن را پیدا کند اما بی فایده بود با دیدن تلفن خوشحال شد می خواست با نرگس و فرناز حسابی صحبت کند از اتاق خارج شد و در راهمانطور نیمه باز گذاشت و به سالن آمد و گوشی را برداشت و شماره ی نرگس را گرفت . نرگس گوشی را برداشت. وای یلدا تویی ؟ خوبی؟ چرا از صبح زنگ نزدی از دلشوره مردم؟ خوبم خوبم تو چطوری؟ چی شد؟ چی؟ دیش رو می گم ما که دق کردیم! یلدا خندید و گفت : هیچی بابا اصلا طوری که فکر می کردیم نشد. خدا رو شکر الته من که مطمئن بودم اما این فرناز بی شعور وقتی تو رفتی نمی دونی چه جوری توی دل من رو خالی کرد امروز هم از صبح زود صدبار تلفن زده تورو خدا یه زنگ بهش بزن تا اون هم از نگرانی در بیاد. باشه باشه اما چرا انقدر نگران بودی؟ به خاطر حرف های فرناز مدام می گفت که این شهاب اگه امشب یه بلایی سر یلدا بیاره چی ؟ یلدا خندید و گفت: بابا اصلا همچین آدمی نیست خدا رو شکر راستی الان خونه است؟ نه بابا من که بیدار شدم نبود بدبخت رو از خونه و زندگیش فراری دادم این طوری که راحت تری. راستی حرف هم زدید؟ نه زیاد پیشش حجاب داری؟ آره فعلا که دارم خوب کاری می کنی هرچی باشه بالاخره مرد دیگه یلدا گفت:آهان از او لحاظ؟ وبعد خندید و ادامه داد: نه من بیشتر وقتی به آخرش فکر می کنم نمی تونم مخصوصا که دلش جای دیگه ای است. منظورت چیه؟ آره دیشب مثلا می خواست گربه رو دم حجله بکشه گفت که یه جورایی نامزد داره پس چرا از اول چیزی نگفت؟ نمی دونم البته شابد قصدش پنهان کردن از حاج رضا بوده. یعنی حاج رضا هم نمی دونه؟ مطمئنم که نه چون در اینصورت این پیشنهاداو چه می دونم این مسخره بازی ها برای چی بوده؟ نمی دونم چی بگم فقط هر چی که صلاحت هست انشاءالله همون طور بشه مرسی البته شاید اینجوری بهتر باشه یعنی من راحت ترم که کسی کاری به کارم نداره و بود و نبودم برایش مهم نیست و بالاخره این شش ماه بدون اصطحکاکی بین من و اون تموم می شه. آره درست می گی خب خونه زندگیش چه طوره؟ بد نیست یک تمیزی کلی می خواد با یک تغییر دکوراسیون اساسی راستی فردا یادت نره باید بریم انتخاب واحد آره حتما میام مخصوصا که اینجا بد جور حوصله ام سر می ره دلم می خواد زودتر بیام دانشگاه فردا چه ساعتی کی؟ ساعت یازده توی بوفه باشه به فرناز زنگ می زنی یا خودم بزنم فدات شم اگه زنگ بزنی خیلی عالی میشه چون خودت می دونی الان فرناز می خواد چی بگه. می ترسن این پسره هم بیاد ناهار نخوردم و جلوی اون فعلا روم نمی شه بیام توی آشپزخونه و... باشه باشه شکمو خداحافظ مواظب خودت باش خداحافظ یلدا گوشی را گذاشت احساس بهتری داشت نگاهی به سالن انداخت و گفت: چه بد مدلی چیده این مبل های خوشگل این طوری اصلا به چشم نمی یاد. ناگهان چیزی در ذهنش درخشید و با خود گفت: اگه واقعا نامزد داره پس چرا خونه اش این شکلیه ؟ یعنی تا به حال نامزدش توی این خونه نیاورده؟ لبخندی زد و دوباره گفت : حتما دروغ می گه فکر کرده لابد من این طوری وبال گردنش نمی شم آره حتما دروغ گفته. یلدا به سمت آشپزخانه رفت و توجهش به میز بزرگ وسط سالن جلب شد در کنار گلدان خالی از گل مبلغی پول گذاشته شده بود یلدا به یاد حرف دیشب شهاب افتاد پول ها را شمرد از آن چه فکر می کرد خیلی بیشتر بود دوباره آنها را سرجایش گذاشت. گویی خجالت می کشید آنها را بردارد بالاخره بعد از ساعتی کمی غذا گرم کرد و خورد بد جوری حوصله اش شررفته بود خسته شده بود و حوصله ی انجام دادن هیچ کاری نداشت . انگار بلاتکلیف بود تنهایی برایش واقعا غیر قابل تحمل بود صدای زنگ تلفن سکوت را شکست گوشی را برداشت صدای تقریبا آشنایی آمد که گفت: به به سلام عروس خانم مزاحم که نشدم؟ یلدا به خودش فشار آورد تا صاحب صدا را تشخیص بدهد اما صدای آشنا پیش دستی کرد و گفت: به جا نیاوردید یلدا خانم ؟ کامبیزم یلدا که دستپاچه شده بود خندید و گفت: سلام آقا کامبیز حالتون چطوره ؟ تشکر شما چه طورید خوش می گذره ؟ یلدا باز خندید و گفت: بد نیست شهای خونه است نه نیست نمی دونید کجا رفته؟ نه راستش وقتی بیدار شدم رفته بود پس از صبح تنهایید بله عجب حوصله تان هم سررفته راستش بله البته کمی کار دارم اما نمی دونم چرا حوصله ی انجامش را ندارم طبیعیه بالاخره منزل جدید و کارهای جدید ممکنه در ابتدا خیلی غافلگیر کننده باشه نمی دونم شاید راستی یلدا خانم شما دانشجویید؟ بله چه رشته ای می خونید؟ ادبیات فارسی به به چه سالی هستید؟ ساب سوم به سلامتی. پس حسابی اهل شعر و شاعری هستید نه اون قدر (سپس خندید) چرا دیگه آدم ادبیاتی باشه و اهل شعر و شاعری نباشه ؟ پس خیلی خوب شد از چه لحاظ؟ از این لحاظ که شهاب دیوونه را می تونید حسابی آدم کنید یلداخنده ای کرد و گفت: در این مورد فکر نکنم کاری از دست من بربیاد کار از کار گذشته با شنیدن این جمله کامبیز خنده ی بلندی سر داد یلدا هم خندید و از این که با کامبیز حرف می زد خوشحال بود دوست داشت در مورد شهاب بیشتر بداند از کامبیز خیلی خوشش اومده بود به نظرش پسر مؤدب و با محبتی آمد. بعد از شوخی کردن کامبیز ادامه داد: ولی خارج از شوخی یلدا خانم این شاید فرصت خوبی باشه تا بهتون بگم که شهاب اون قدر که وانمود می کنه هم بد نیست یلدا سعی کرد لحن بی تفاوتی داشته باشد گفت: آقا کامبیز شاید شما جریان مارو کامل ندونید به هر حال بد یا خوب بودن شهاب ارتباطی به من پیدا نمی کنه چون در واقع من برای مدتی این جا فقط یک مهمونم وطبیعیه که بعد از این مدت به سراغ زندگی خودم می رم ببینید یلدا خانم شما از یه جهاتی درست می گین اما به نظر من شما و شهاب بهترین شانس برای همدیگر هستید من کاری به قول و قرارتون ندارم اما نمی دونم هرچی که هست حاج رضا از این کار مقصود مهمی داشته که در راس اون خوشبختی شما و شهابه برای همین سعی کنید فقط به قول و قرارتون فکر نکنید راستش من سالهاست که شهاب را می شناسم مثل برادرم شاید هم نزدیک تر از برادر اون خیلی خوبه... یلدا سکوت کرده بود و گوش میداد اما دوست می داشت زودتر حقیقتی را کشف کند برای همین بالاخره گفت:آقا کامبیز حرف های شما کاملا درست اما مثل اینکه شکا اون قدر که خودتون فکر می کنید به شهاب نزدیک نیستید کامبیز با تعجب گفت: چه طور؟ آخه شهاب که نامزد داره شما چطور از خوب بودن و شانس بزرگ بودن و زندگی مشترک و... حرف می زنید کامبیز متفکرانه جواب داد : خودش گفته که نامزد داره؟ بله عجب بی شعوریه چی؟هیچی هیچی اگه اجازه بدین بعدا توی یک فرصت مناسب در این مورد با شما صحبت کنم یلدا که یرخورده به مرادش نرسیده بود اصرار نکرد و سعی کرد هنوز خود را بی تفاوت نشان بدهد کامیز ادامه داد : به هر حال از صحبت با شما لذت بردم اگر کاری داشتید با من تماس بگیرید شماره ی من رو یادداشت کنید بله حتما یلدا شکاره ی کامبیز را یادداشت کرد و با او خداحافظی کرد پس از صحبت تلفنی با کامبیز نمی دانست چرا دلش می خواهد اتاقش را مرتب کند وبه سلیقه ی خودش آنجا را تغییر بدهد برای همین به اتاق خودش رفت و چشمش به پنجره افتاد یک پرده ی تور قدیمی اما تقریبا نو آن جا را زینت داده بود معلوم بود این پرده را پروانه خانم از میان لوازم خودش آورده چون آن قدر وقت برای تزیین اتاق عروس خانم نداشتند. یلدا با خود گفت : باید پرده ی ضخیم تری برای این جا تهیه کنم شب ها که اتاقم از بیرون کاملا مشخصه. اما پنجر هی خوبی بود هم نورش کافی بودو هم بسیار دل انگیز می نمود یلدا پرده را جمع کرد و پنجره را باز کرد چه هوای خنکی دیگر عصر شده بود و هوا سردتر از قبل بود. یلدا نفس عمیقی کشید و بلند گفت: ریه های لذت پر اکسیژن مرگ و بعد گفت: وای خدا نکنه با اجازه ی سهراب ریه های لذت پر اکسیژن زندگی دوباره نفس عمیقی کشید و روسری به سر کرد و دستمالی آورد تا شیشه را برق بیاندازد همان طور که مشغول تمیز کردن بود پنجره ی آپارتمان رو به رو که درست در مقابل اتاق یلدا بود باز شد وپسری با لباسی نامناسب خودنمایی کرد. یلدا وانمود کرد بی اهمیت است اما ناخواسته دست را به سمت یقه ی لباسش برد تا مطمئن شود چیزی معلوم نیست و دوباره به کارش ادامه داد اما انگار همسایه قصد رفتن نداشت یلدا از ادامه ی کار منصرف شد و پنجره را بست و پرده را انداخت هرچند که بود و نبودش برای او یکسان بود. ساعت از 9شب گذشته بود و خبری از شهاب نشده بود یلدا واقعا خسته بود به ساعت نگاهی انداخت و گفت : لعنتی یعنی ممکنه اصلا نیاد ؟ خدایا آخه تنهایی اینجا چطوری بخوابم ؟ کاش یکی پیشم بود وتازه به واقعیت های دردناک زندگی جدیدش پی می برد او حتی کلید خانه را نداشت که اگر بیرون برود حداقل بتواند به بازگشتش فکر کند با خود اندیشید اگر شهاب به خانه اش برنگردد اصلا به خونه ی حاج رضا برمی گردم و به اون می گم نمی خوام نمی تونم شما این شرایط سخت را برای من توضیح نداده بودین. اما باز گفت: ولی حاج رضا به من مهلت داد تا خوب فکرکنم خدایا کمکم کن ازت خواهش می کنم یلدا مضطرب شده بود به حدی که میلی به خوردن شام نداشت از این جور زندگی کردن متنفر بود دلش می خواست شهاب می آمد چراغ اتاقش را خاموش کرد و پشت پنجره ایستاد ساعت از 11 گذشته بود صدای خنده ی بلند زنانه ای را شنید که از طبقه ی بالا می آمد چه قدر دلتنگ بود کاش او هم کسی را داشت چه قدر بی کس بود پنجره را باز کرد تا صدای خنده ها را بهتر بشنود از صدای خنده دیگران خشنود می شد. ای کاش آن روزها زودتر تمام می شد و مهرماه زودتر می آمد تادوباره به دانشگاه برود دلش برای همه تنگ شده بود برای همه دوستانش همه ی استادانش و همه حتی سهیل چه قدر نیاز داشت تا کسی اورا دوست بدارد به یاد کامبیز افتاد و با خود گفت: بهتره باهاش تماس بگیرم . اما می ترسید شاید هم خجالت میکشید. لحظات هم سریع می گذشت هم خیلی کند به جز تیک تاک ساعت صدایی در خانه نبود رعب و وحشت عمیقی دلش در دلش ریشه دوانده بود تلویزیون را روشن کرد تا صدایی در خانه باشد و دوباره پشت پنجره ایستاد اغلب چراغ ها خاموش شده بودند صدای خنده ها هم قطع شده بود ساعت از 12 گذشته بود یلدا تاب نیاورد و به سراغ شماره ی کامبیز رفت و آن را گرفت. الو سلام سلام شما؟ آقا کامبیز من یلدام کامبیز که متعجب شده بود دستپاچه جواب داد :یلدا خانم چی شده؟! آقا کامبیز ببخشید تورو خدا این موقع مزاحم شما شدم راستش شهاب هنوز نیومده من هم شماره اش رو ندارم می خواستم شما اگه براتون زحمتی نیست یک تماس باهاش بگیرن اگه نمی خواد امشب بیاد من به دوستانم زنگ بزنم که بیان دنبالم چون راستش توی این تنهایی خیلی می ترسم تا حالا شب تنها نبوده ام این جا هم برای من غریبه خلاصه.. پسره ی احمق هنوز نیامده؟ آخه تلفنش خاموشه تا چند لحظه پیش من خودم باهاش کار داشتم هر چی شماره اش را گرفتم فایده نداشت دستگاهش خاموش بود حالا شما نگران نباشید من دوباره سعی می کنم باهاش تماس بگیرم و اگه جوب نداد میام دنبال شما و هرجا خواستین می برمتون ممنونم یلدا از اینکه بالاخره به کامبیز زنگ زده بود خوشحال می نمود ته دلش امیدوار شده بود که دیگر تنها نخواهد ماند ده دقیقه ی بعد تلفن زنگ زد کامبیز بود که از یلدا می خواست که آماده شود و پایین بیاد یلدا خانم زودتر آماده بشین و بیایین پایین با هم بریم یه جایی که فکر می کنم اونجا پیدایش کردآقا کامبیز اگه لطف کنید من رو تا خونه ی دوستم برسونید ممنون می شم یعنی نمی خواین دنبال شهاب بگردین نمی دونم آخه دلیلی نداره شاید دلش نمی خواد برگرده غلط کرده مگه با اونه بالاخره که چی؟ شاید فردا هم نمی خواد بیاد اون وقت تکلیف شما چیه؟هرشب که نمیشه خونه ی دوستان برید. یلدا که کامبیز را طرفدار سفت و سخت خودش می دید احساس خوبی پیدا کرد و به سرعت آماده شدو پایین آمد و سوار اتومبیل کامبیز شد. سلام سلام شبتون بخیر آقا کامبیز من کلید خونه رو ندارم در رو هم بستم یعنی شهاب کلید به شما نداده؟ نه چون امروز اصلا همدیگر رو ندیدیم اشکال نداره اگر پیداش نکردیم می رسنمتون خونه دوستتون بعد از دقایقی جستجو کامبیز به دومین مکانی که احتمال یافت شهاب می رفت سر زد و عاقبت مؤفق شد و نزد یلدا آمد و گفت: یلدا خانم شما توی ماشین باشید تا من برگردم یلدا ساکن اما مشوش بود اتومبیل مقابل یک کافی شاپ توقف کرده بود این کافی شاپ متعلق به یکی از دوستان و هم کلاسی های شهاب بود کامبیز و شهاب با دوستانشان اغلب آنجا یکدیگر را ملاقات می کردند نگاه یلدا کامبیز را که به داخل کافی شاپ رفت بدرقه کرد بعد از چند لحظه کامبیز به سرعت بیرون آمد و به سوی اتومبیل دوید . یلدا پرسید: چی شد؟ این جاست می یاد؟ آره اما ما زودتر می ریم اما کلید نداریم کلید رو گرفتم آخه با یکی از بچه ها این جاست که قراره اون رو برسونه بعد می یاد خونه البته شما خیالتون راحت باشه من توی ماشین می مونم تا شهاب بیاد . آقا کامبیز تو رو خدا ببخشید که من این همه مزاحمتون شدم کامبیز خنده قشنگی کرد و گفت: یلدا خانم با من تعارف نکنید چون در این صورت معذب می شم از حالا به بعد هر کاری داشتید باید با من تماس بگیرین باشه. یلدا هم لبخندی زد و گفت: چشم کامبیز در ادامه گفت: یلدا خانم از رفتارهای شهاب دلگیر نشین شاید آلان فرصت خوبی برای گفتن بعضی چیزها نباشه اما همین قدر بدونید که شهاب سالهاست که دوست و رفیق منه و مثل یه برادر یا بهتر بگم نزدیک تر از برادر منه اون پسر خوبیه ولی خب الان موقعیت زیاد جالبی نداره شما به دل نگیرین اگه رفتارش سرد یا توهین آمیزه صورت یلدا جدی شد و نگاهی به کامبیز انداخت و بعد از لحضه ای گفت: من از رفتارهای اون ناراحت نمی شم چون اصلا رفتارش برام مهم نیست فقط انتظار دارم اون طوری که حاج رضا ازش خواسته عمل کنه قرار نبود من توی این خونه تک وتنها زندگی کنم. اتومبیل مقابل آپارتمان شهاب متوقف شد یلدا تشکر کنان از کامبیز خواست که به منزلش برود اما کامبیز قبول نکرد و همان جا نشست یلدا او را ترک کرد وبه خانه رفت وارد اتاق شد و روی تخت رها شد از شدت خستگی سرش سنگین و پر از درد بود. دقایقی گذشته بود یلدا خوابش نمی برد از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداخت اتومبیل کامبیز هنوز آنجا بود تازه روی تخت دراز کشیده بود که صدای بوق اتومبیلی را شنید شاید شهاب بود صدای صحبت دو نفر می آمد با عجله از جا برخواست و یواشکی از پنجره نگاه کرد خودش بود ناگهان دلش ریخت و دوباره مضطرب شد و تلفن زنگ خورد به سالن دوید و گوشی را برداشت کامبیز بود گفت: یلدا خانم بیداری؟ بله شهاب اومد شما برو بخواب بازهم اگه کاری داشتین من در خدمت شما هستم شبتون بخیر خوب بخوابید.یلدا گوشی را گذاشت و به طرف اتاقش دوید و در را قفل کرد دلش نمی خواست با او روبه رو شود صدای به هم خوردن در نشان از آمدن شهاب داشت او یک راست پشت در اتاق یلدا آمد و آن را محکم کوبید یلدا ترسید صدای قلبش را می شنید سعی می کرد بی اهمیت باشد و بخوابد . صدای آمرانه ای از پشت در شنید که گفت : می دونم بیداری در را باز کن یلدا بلند شد و به خود نهیب زد: ترس برای چی ؟ مگه این لعنتی کیه ؟ تو چرا در برارش خودت را اینطور باخته ای؟ اصلا اشتباه و تقصیر از اون بوده که تا این وقت شب تو را تنها گذاشته اون هم دربرار تو مسئوولیتهایی داره فقط همین نبود که یه عقد مصلحتی بگیرن و... صدای شهاب بلندتر و عصبی به گوش خورد: در رو باز می کنی یا نه؟ یلدا در را باز کرد چهره ی به ریخته و عصبانی و چشم های خیره ی شهاب را دید قلبش تندتر از قبل می زد موهای صاف و پر پشت شهاب روی یک طرف صورتش ریخته شده بود برای چند لحظه پایین را نگاه مرد یلدا بی تاب و منتظر بود از او خجالت می کشید اما دلش می خواست در اندک فرصتی که به دست آمده او را حسابی ورانداز کند شهاب سرش را بالا گرفت و دوباره به یلدا نگاه کردو گفت: چرا به کامبیززنگ زدی؟ اما تا یلدا لب باز کرد او دوباره بلندتر از قبل گفت: آره می دونم ترسیده بودی تا به حال شب تنها نبوده ای دیر وقت شده و از این چرندیات . یلدا سکوت کرده بود و نگاهش را از شهاب گرفت و پایین دوخت. شهاب ادامه داد: ولی مگه تو قبلا فکر این جا رو نکرده بودی؟ مگه من قراره توی تمام مدت توی خونه بنشینم و از تو مراقبت کنم ؟ مگه دوستهای من چه گناهی کرده اند که.. یلدا ملتمسانه نگاهش کرد و گفت: من نمی خواستم مزاحم دوستت بشم نمی دونستم چی کار کنم؟ تازه من نمی دونستم این جا باید تنها زندگی کنم تو هم ، تو هم یک مسئولیت هایی داری.شهاب که هنوز لحنش عصبانی یود گفت: لازم نیست مسئولیت های من رو به من گوشزد کنی. یلدا هم عصبانی شده بود و نمی خواست در حضور او کم بیاورد گفت: لازمه چون تو یادت رفته که قول وقرارمون با حاج رضا چی بوده؟ حاج رضا حاج رضا دیگه نمی خوام در مورد قول وقرار و حاج رضا چیزی بشنوم روشنه؟ ببین اینجا همینه من همینطوری ام دوست ندارم هر جا می رم دوره بیافتی و دنبالم بگردی دیشب هم بهت گفتم من زندگی خودم را دارم و توهم زندگی خودت را داشته باش. یلدا احاس می کرد لحظه به لحظه بیشتر تحقیر می شود و از درون تحلیل می رود می ترسید جلوی او گریه اش بگیرد ونتواند خود را کنترل کند سپس سعی کرد به حقارت نیاندیشد و فقط جواب او را بدهد اما نمی دانست چه بگوید چگونه بگوید نمی دانست چرا در برابر او چنین دست و پا چلفتی جلوه می کند؟ چرا حرفی برا گفتن نمی یابد؟ شهاب بازهم مهلت نداد و گفت: ببین من اگه نخوام تو را ببینم باید چه کار کنم؟. یلدا که حالا عصبانیت را به حد نفرت در و جودش حس می کرد فریاد زد : ولب مجبوری ! مجبوری همون طور که من مجبورم .. لعنت به من.. لعنت به تو.. لعت به حاج رضا.. برو هر جا که دلت می خواد فقط کلید این قبرستون و به من بده. راپای یلدا به لرزش افتاده بود بغضی در گلو داشت که بسیار آزارش می داد اما همه را با نگاه خشمناکش به شهاب هدیه کرد و بعدانگار که تازه ای در ذهنش درخشید نگاهش رنگ تهدید به خود گرفت نگاهی که پر از اعتماد به خود و تصمیم جدیدش بود. شهاب متحیر از خروش یلدا غافلگیرانه نگاهش می کرد گویی به نوعی او نیز مسخ شده بود. یلدا چشم های گربه ای اش را تنگ کرد و گفت :یا نه برای اینکه هر دومون راحت باشیم الآن می ریم خونه ی حاج رضا و می گیم که نمی تونیم اصلا به حاج رضا چه مربوطه؟ من دیگه نمی تونم ادامه بدم اون هم باید قبول کنه من هم می رم دنبال زندگی خودم پول حاح رضا هم برای خودش دست ها بزرگ و قدرتمند شهاب که در اتاق را گرفته بود آهسته سر خوردند و عقب کشیدند شهاب دندان ها را به هم فشرد و چنگی به موها زد و بدون کلامی او را ترک ا ترک کرد و به اتاقش رفت. یلدا نیلدانفس نفس می زد در را بست و خود را در ایینه نگاه کرد بغضش ترکید و به هق هق افتاد و روی تخت نشست و آرام گریشت احساس می کرد داغ داغ شده است نمی دانست چه خبر شده یا چه اتفاقی خواهد افتاد تنها این را می دانست که خوب جلوی شهاب درآمده است آرام آرام با خودش حرف می زد و می گفت: بی شعور فکر کرده من محتاج دیدنش هستم چند لحظه بعد دوباره ضربه ای به در خورد یلدا خروشان و عصبانی با چشم های اشکی در را بزا کرد شهاب قدمی به عقب گذاشت و با نگاهی که خالی از خصم می نمود به یلدا چشم دوخت و گفت: فردا قبل از این که برم شرکت می دم یک کلید برایت بسازند برو بخواب پنجره ی اتاقت رو هم ببند. وسپس بدون منتظر ماندن و دیدن عکس العملی از جانب یلدا او را ترک کرد. یلدا در را بست احساس عجیبی داشت احساس می کرد گر گرفته است خودش را دوباره در آییننه نگاه کرد سرخ وملتهب بود احاس عجیبی در خودش می دید که برایش غیر ملموس وباور نکردنی بود دلش می خواست چیزی بنویسد خواب از چشمش پریده بود دفترچه ی خاطاتش را برداشت اما ناگهان چیزی به یادش آمد و با خود گفت : اه لعنتی یادم رفت ازش شماره ی اینج را بپرسم . حالا چی کار کنم؟ فردا هم که دیگر فکر نکنم ببینمش. به هر حال تصمیم گرفت که بار دیگر او را ببیند روسری اش را برداشت و اتاق بیرون زد در اتاق شهاب نیمه باز بود و چراغ اتاق او روشن. یلدا نیم رخ او را دید که روی تخت دراز کشیده و دست ها را زیر سر قلاب کردهو نگاه به سقف س1رده آهسته به در زد و خود را عقب کشید و چون صدایی نشنید دوباره محکم تر به در زد . در هم کمی باز شد شهاب را دید کهمثل برق از جا جهید و چنگی به پیراهنش که روی زمین افتاده بود انداخت تا نیم تنه ی برهنه اش را بپوشاند یلدا عقب تر رفت و چشم به زمین دوخت شهاب سراسیمه جلوی در ظاهر شد و یلدا با شرمندگی خاصی گفت: ببخشید راستش می خواستم بپرسم می تونم شماره ی این جا رو داشته باشم؟ شهاب که گیج به نظر می رسید گفت: شماره این جا رو؟ آهان آره پس لطف کن برام بنویس شهاب بدون معطلی شماره رو روی کاغذی که یلدا آورده بود یادداشت کرد یلدا گفت: اگه به هرکی از دوستانم این شماره رو بدم اشکال نداره؟ نه به هرکی می خوای بدی می تونی بدی خب ممنون ببخش که مجبورت کردم دوباره من رو ببینی شهاب هم پوزخندی زد و چیزی نگفت و یلدا هم آران او را ترک کرد و به اتاقش رفت وبالاخره با یک دنیا افکار عجیب و غریب خوابش برد. یلدا لباس پوشیده و آماده بود. شادی و هیجان خاصی داشت. دوست داشت زود تر بیرون باشد. حس می کرد دیگر تحمل نفس کشیدن در خانه را ندارد.آن دو سه روز برایش خیلی طولانی و سخت گذشته بود. با خوشحالی خودش را در آینه تماشا کردو مثل همیشه لبخندی زد و خانه را ترک کرد. هم زمان با باز کردن در و بیرون آمدن یلدا پسر همسایه رو برو  که یلدا او را قبلا از پنجره اتاقش دیده بود، در را باز کرد و بیرون آمد. به محض دیدن یلدا ابرو هارا بالا انداخت و لبخندی آشنا زد. یلدا بدون اهمیت به او  در را بست و راهی شد. دلش می خواست ساعت ها در خیابان قدم بزند. چه هوای فرحبخشی بود. با خود گفت (چقدر سخته که آدم مجبور باشه مدام توی خونه باشه!))آن روز یلدا بعد از دیدن فرناز و نرگس توی دانشگاه،نشاط گذشته را به دست آورد و با وجود آنها تمام تلخی را که روز گذشته پشت سر گذاشته بود،به طنز کشیده شد. آن قدر گفتند و خندیدند و ادای این و آن را در آوردند که عاقبت خسته شدند. یلدا از این خوشحال بود که باز میتواند به دانشگاه برود و دوستانش را ببیند و باز آنقدر درس بخواند که حالش از کتاب به هم بخورد. به نظر او دوران تحصیل در دانشگاه از بهترین دوران زندگیش بود و باید از آن دوران لذت میبرد.وقتی از بچه ها خدا حافظیکرد تا به خانه برگردد، دلش شور خاصی گرفت. فرناز و نرگس با او خیلی صحبت کرده بودندکه باید راحت باشد و زندگی خودش را بکند و آنجا را متعلق به خودش بداندو نباید خجالت بکشد و خلاصه کلی باید ها و نباید ها!اما یلدا با وجود دانستن تمام اینها ، چیزی، نیروییدر درونش می جوشید که نمی توانست اعتماد به نفس داشته باشد و همین عدم اعتماد به نفس بود که باعث میشد او در خانه خود را هیچ کاره بداند. باز هم شب شد و باز هم شهاب آخر وقت آمد. آن شب اصلا شهاب را ندید. تقریبا دو هفته گذشته بود. یلدا دو باره درگیر درس و دانشگاه بود.برای خانه شهاب لوازمی تهیه کرد تا بتواند برای خودش پخت و پز ساده ای راه بیندازد، اما هنوز هم بودن در آنجابرایش سخت بود. با این که در آن مدت فقط یک بار شهاب را دیده بود،اما اغلب نگران آمدن و نیامدن او بود. شهاب زود میرفت و شب دیر باز میگشت. یلدا نیز متوجه آمدنش میشدو به اتاق میرفت و اصلا از آنجا خارج نمی شد و وقتی همکاری برایش پیش می آمدو مجبور میشد بیرون بیاید، شهاب به اتاقش میرفتیلدا از این وضعیت دلتنگ و خسته شده بود. هیچ چیز در خانه مطابق میل وسلیقه اش نبود. خانه همان طوری بود که دوهفه پیش بود. پروانه خانم هم دیگر به آنجا نمی آمد. شاید حاج رضا مانع آمدن او شده بود. یلدا هر روز غذای دانشگاه را می خوردو شب ها را هم با کیک وشکلات و شیر به صبح می رساند. دلش برای غذا درست کردن به سلیقه ی خودش تنگ شده بود. او دختر کد بانویی بود و دلش می خواست خانه و زندگی تر و تمیز و رو به راهی داشته باشد و دلش می خواست فرناز و نرگس هم به آنجابیایند و مثل خانه ی حاج رضا  ساعتی کنار هم باشند، اما با وجود اوضاع خانه امکانش نبود. چیز دیگری که او را عصبانی کرده بود، این بود که اغلب دختری به خانه شهاب زنگ میزد. یلدا فکر میکرد این دختر شاید همان نامزد شهاب است و فقط برای فضولی با این خانه تماس می گیرد، چون خودش می داند که شهاب  منزل نیست. در ضمن شهاب تلفن همراه داشت وبرای یلدا این سوال بود که چرا این دختر احوال شهاب را از او می پرسد وچرا به تلفن همراه ش زنگ نمی زند؟ یلدا هر دفعه سعی کرده بود مودبانه و بی غرض جواب بدهد و در این مورد هیچ چیز به شهاب نگفته بود.دلش می خواست مطمئن شود که آیا واقعا شهاب کسی را دوست داردیا نه؟!   دلیلش را به وضوح نمی دانست ویا حتی نمی دانست تا چه حد برایش اهمیت دارد؟ آن روز عصر بود که یلدا به خانه رسید پسر همسایه که حالا برای یلدا چهره ای آشنا شده بود از پشت پنجره نگاهش می کرد یلدا وارد خانه شد . هوای ابری یاعث شده بود خانه تاریک بود از خانه ی تاریک و شلوغ متنفر بود چراغ را روشن کرد در اتاقش باز بود از پشت پرده ی توری پسر همسایه را دید که هنوز پشت پنجره بود و داخل آپارتمان را از دور می کاوید یلدا دیگر تاب نیاورد و با عصبانیت به سوی پرده توری اتاقش رفت و پرده را غرغرکنان کشید و در حالی که از اتاقش خارج می شد در را بست و بلند گفت: لعنتی تو دیگه چی از جونم می خوای؟ باید این پرده لعنتی را عوض کنم. دوباره روی مبل ولو شد خانه ساکت و دلگیر کننده بود دلتنگ و بی انگیزه یود نمی دانست چه می خواهد یا دلش برای چه کسی تنگ شده است؟ کتاب مثنوی بزرگش را کنار کیف روی مبل رها شده بود او را برداشت و بی آن گه بفهمد چه می کند مشغول ورق زدن شد و با خودش بلند حرف می زد و می گفت: باید تکلیفم را روشن کنم شش ماه خودش یک عمره باید درست زندگی کنم تا کی توی این آت و آشغال ها دوام می آرم؟ اصلا اینجوری که نمی تونم درس بخونم . ناگهان چشمش به کاغذی افتاد که درون یک نایلون مچاله شده بود کاغذ ساندویچ بود و دوباره با خود گفت: پس شهاب خونه بوده حالا که یلدا روزها خونه نیست شهاب راحت تر شده و حداقل در روز سری به خانه می زند.یلدا کوشید چهره او را به یاد بیاورد اما انگار سایه های مبهمی از تصویر شهاب در ذهنش مانده بود کتاب را یک سو نهاد و ایستاد در سالن قدم می زد و انگار مصمم شده بود تا کاری را انجام بدهد گویی می خواست دیگر درست زندگی کند درست رفتار کند و در برابر شهاب بایستد و حرف هایش را بزند باید به آن اوضاع خاتمه می داد . تلفن زنگ زد گوشی را برداشت. الو. الو سلام . بفرمائیدو شهاب خونه اس؟ نه نیست شما؟ اگه اومد بگو با میترا تماس بگیر. چرا شما با موبایلش تماس نمی گیرین ؟ اولا دستگاهش خاموشه در ثانی من هر وقت دلم بخواد با خونه اش تماس می گیرم و به جناب عالی هم ربطی نداره.(گوشی را گذاشت) یلداکه گوشی به دست و حیران مانده بود با خودش گفت: بدبخت تو نمی تونی جواب این لعنتی رو بدی و می گذاری هرچی دلش می خواد بگه اون وقت چه طوری می خوای جلوی شهاب وایسی و حرفی بزنی؟ با گذاشتن گوشی مصمم تر شد و می خواست تکلیفش را بداند از این قایم باشک بازی به تنگ آمده بود برای همین با خودش گفت: اینقدر اینجا می شینم تا بیادش واسه ی چی فرار کنم؟ اگه اون نامزد داره چرا من زندگی خودم را نداشته باشم ؟ مگه اون با سهیل چه فرقی میکنه؟ لحظه ای ساکت شد و به این اندیشید که آیا او واقعا برای یلدا فرقی با سهیل می کند؟ نمی دانست می تواند با خودش صادق با خیر ؟ ولی باز ادامه داد : بره گم شه معلومه که فرق نمی کنه . من همش دارم از اون فرار می کنم امشب دیگه باید ببنمش. وناگهان دوباره از تصمیم جدیدش دلش ریخت. باز در دلش اضطراب سایه افکند چه طور می توانست رو در روی شهاب بایستد و حرف بزند؟ چه طور از او بخواهد به حرفهایش گوش دهد؟اگر مثل همیشه بد رفتار کند و او را تحقیر کندچه؟ و دوباره به خودش دلداری داد و گفت: اصال به جهنم می خواد چی بگه؟ اصلا من می خوام چی بگم که اون بد رفتار کنه؟ ساعت 6/30 بود و هوا رو به تاریکی می رفت یلدا همان طور در فکر روی مبل نشسته بود حتی مانتو ومقنعه اش را عوض نکرده بود تمرین می کرد که اگر شهاب اومد چه طوری شروع به صحبت بکنه بلند گفت: می گم آقا شهاب باهاتون کار دارم آقا شهاب! ولش کن بابا اون چرا من رو تو صدا میکنه منم بهش آقا نمی گم حالا فکر می کنه کی هست. صدای پای کسی از توی پله ها می آمد پشت در صدا قطع شد و صدای کلید آمد یلدا نزدیک بود قالب تهی کند فکر نمی کرد شهاب به آن زودی پیدایش شود. خواست فرار کند اما گویی کسی گفت: مگه دنبال فرصت نبودی ؟ مگه نمی خواستی تکلیف خودت را روشن کنی؟... کلید توی قفل چرخید و در باز شد شهاب که مشخص بود فکر نمی کرد یلدا در خانه باشد سرش پایین بود شلوار مشکی با یک پیراهن آلبالویی تیره که دکمه هایش سفید رنگ بود پوشیده بود صورتش خسته بود و پوستش تیره به نظر می رسید. یلدا از طرز لباس پوشیدن شهاب خوشش می آمد و به نظرش شهاب تیپ مردانه ی قشنگی داشت که توجه را خود جلب می کرد دوباره بوی ادوکلن شهاب در خانه پیچید و یلدا را مست کرد. شهاب سرش را بلند کردتا دسته کلیدش را روی میز پرت کند که یلدا سلام بلندی داد و شهاب غافلگیر شد چشم هایش درشت شدند و همراه با تکان دادن سر جواب سلام یلدا را داد گویی از نشستن یلدا در سالن بسیار متعجب بود. یلدا که از غافلگیر کردن شهاب لذت برده بود انگار نیروی تازه ای در و جودش می دید برای همین مصمم تر از قبل منتظر فرصت نشست شهاب با احتیاط از کنار یلدا گذشت انگار می دانست یلدا با او کار دارد. عاقبت یلدا جملاتی را که یک ساعت بود هزاران بار با خود گفته بود بلند بلند به زبان اورد: ببخشید می شه هروقت برات مقدور بود بیای ینشینی من باهات حرفهایی دارم.   یلدا احساس می کرد صدایش می لرزد حتی یک لحظه گلویش گرفت و صدایش خش دار شد چه قدر از دست خودش حرص می خورد شهاب که معلوم بود حیرتش دو چندان شد است لحظه ای مردد ایستاد و یلدا را نگریست. یلدا مقنعه اش را کمی عقب کشید و نگاهی به شهاب انداخت . شهاب با متانت خاصی در حالی که سعی می کرد خونسرد جلوه کند از کنار یلدا رد شد و روی مبل نزدیک یلدا نشست و شانه ها را بالا انداخت و دست ها را قلاب کرد و سرش را بالا گرفت و با حالتی که به نظر یلدا خیلی زیبا آمد نگاهش کرد و گفت : خب بفرمایید من در خدمتم . یلدا نفس عمیقی کشید و آب دهانش را قورت داد و گفت : راستش نمی دونم چه جوری بگم اما بالاخره باید بگم...و (لبخند قشنگی زد لبخندی که او را بیشتر مثل دختر بچه ها نشان می داد) نگاه سریعی به شهاب انداخت و زود آن را دزدید و به دست هایش خیره شد و ادامه داد: ببین من الان دو هفته است که من اینجام این رو می دونم که من در حقیقت یک جورایی مزاحم توام و برای همینه که تو از خونه و زندگیت فراری شدی!.. شهاب قلاب دست ها را از هم باز کرد و مبل تکیه زد ومیان کلام یلدا گفت: هیچ چیز نمی تونه من رو از خونه ام فراری بده من همیشه همینطوری زندگی کرده ام بیشتر وقتم را بیرون می گذرونم چون کارم طول می کشه در ثانی برای من.. این بار یلدا پیش دستی کرد . پرید میان کلام او و گفت: می دونم می دونم برای تو بودن و نبودن من فرقی نمی کنه این رو صد دفعه گفتی لطفا بذار حرفم رو بزنم ... شهاب که واقعا متحیر شده بود ساکت شد و دست ها را بالا برد و گفت: باشه تسلیم ببین می دونم که دوست نداری من رو ببینی اما موضوع من وتو نیستیم یعنی یلدا و شهاب را فراموش کن مهم این که من تو دو تا آدمیم و قراره این جا به مدت شش ماه با هم زندگی کنیم الان دوهفته است که زندگی هردوی ما دچار تغییراتی شده که خب برای هر دومون یه جورایی سخته البته من نمی خوام به جای تو نظر بدم از خودم می گم من توی این مدت حتی زندگی معمولی خودم را نداشته ام من دوست دارم جایی که زندگی می کنم را به سلیقه ی خودم کاراشو رو به راه کنم عادت به شلوغی و هرج و مرج و باری به هر جهت ندارم می دونم حتما الان می خوای بگی قرار نیست تا آخر عمرم رو این جا باشم درسته اما شش ماه هم خودش یک قسمتی از عمر ماست که طولانی هم هست من این طوری نمی تونم افکارم متمرکز درس خواندن بکنم توی این شلوغی دوست ندارم زندگی کنم تو از وقتی گفتی به کارهای هم هیچ کاری نداشته باشیم من نتیجه گرفتم که توی خونه و زندگیت هم هیچ دخالتی نکنم اما حالا میبینم نمی تونم شش ماه یعنی نصف یکسال ... واقعا فکر می کنم در توانم نباشه که بقیه ی این شش ماه را مثل این دو هفته که گذشت بگذرونیم. و سپس ساکت شد و چشم به شهاب دوخت. شهاب که هنوزمنظ.ر یلدا را متوجه نشد بود لب ها را ورچید و گفت: خب که چی؟ منظورت چیه؟ یلدا احساس می کرد دهانش خشک شده است و دیگر قادر به حرف زدن نیست اما سعی کرد خود را نبازد وادامه داد: راستش من دوست دارم این جا را کمی عوض کنم و جور دیگه ای این خونه رو درست کنم دوست دارم نظم بیشتری داشته باشه دلم می خواد اگر قراره توی این خونه رو درست کنم دوست دارم نظم بیشتری داشته باشه دلم می خواد اگر قراره توی این خونه زندگی کنیم مثل دو تا آدم زندگی کنیم مجبور نباشیم... مجبور نباشیم از هم فرار کنیم توکار خودت رو می کنی و من هم مار خودم رو اما در بعضبی موارد می تونیم به هم کمک کنیم مثلا تو می تونی چیزهایی رو که توی خونه لازمه تهیه کنی و من هم به اوضاع داخلی خونه برسم می تونم آشپزی کنم این طوری مجبور نیستیم شش ماه ساندویچ بخوریم.( اشاره کر به کاغذ ساندویچی که روی زمین افتاده بود) شهاب پوزخندی زد و گفت: ولی من شکایتی ندارم چون خیلی وقته که به این طور زندگی عادت کرده ام و اما در مورد خرید هرچی لازم داری یادداشت کن و شب ها بذار روی میزم منم برات تهیه می کنم ولی بقیه اش کاری ندارم تو هم اگه سختته مشکل خودته شرایطی رو که می گی در اصل خودت قبلا پذیرفته ای بنابراین نباید شکایتی داشته باشی در ثانی اگر شکایتی هم داری مسلمه نباید به من بگی . شهاب خواست از جایش برخیزد که یلدا نگاهش کرد و گفت : ولی ما می تونیم شهاب مهلت نداد و با لحن جدی گفت: ببین دختر جوان مایی وجود نداره من و تو!... که هرکدوم راهمون جداست من از این زندگی راضیم به من هم ربطی نداره که تو چه طوری دوست داری زندگی کنی خب؟ شههاب دوباره سرجایش نشست و نگاه معنی داری به یلدا انداخت. یلدا بعد از لحظه ای سکوت گفت: خیلی خب پس من هرکاری دلم بخواد میکنم و از حالا به بعد عم هیچی به تو نمی گم و هیچ همکاری از تو نمی خوام آهان فقط یه چیز دیگه.. دوست های من می تونند گاهی به اینجا یبان.؟ شهاب لب ها را هم فشرد و گفت: باشه مشکلی نیست. و دستی به موهایش برد. تلالو خاصی در گردنش یلدارا متوجه خود ساخت یلدا زنجیر را شناخت همان زنجیری بود که حاج رضا شب عقد به آنها هدیه کرده بود با دیدن آن زنجیر که هنوز شهاب به گردن داشت چیزی در دل یلدا فرو ریخت و ناخواسته دست به زیر مقنعه اش برد و آویز (الله) را در دستش فشرد نمی دانست چه نیرویی دوباره درونش را به جوششش و جریان انداخته است شهاب دست دراز کرد و کنترل تلویزیون را برداشت یلدا آهسته آهسته لوازمش را جمع می کرد تا به اتاقش برود اما گویی هر دو برای نشستن در انجا دنبال بهانه ای می گشتنند. شهاب گفت: راستی کامبیز زنگ نزد؟ یلدا از این که می دید شهاب سعی کرده است بهانه ای برای ادامه ی صحبت بتراشد خوشحال شد و گفت: نه فقط... کسی زنگ زده؟ یلدا با حالتی که نشان بدهد کاملا بی طرف و بی غرض است پاسخ داد : بله یک خانمی به نام میترا گفت باهاش تماس بگیری پره های بینی شهایب برای لحظه ای باز شد چره اش جدی و عصبانی به نظر می رسید از جایش برخاست و به اتاقش رفت. بعد از آن شب که یلدا تصمیم خود را برای تغییر دادن اوضاع خانه گرفته بود دست به کار شد از وقتی گردنبند امزدی را در گردن شهاب دیده بود اشتیاق خاصی برای انجام هرکاری در خود حس می کرد گویی عید نزدیک است خانه تکانی ای برپا کرده بود که نظیر نداشت تمام خانه را زیر و رو کرد یک هفته ی تمام زحمت کشید و دکوراسیون خانه را تغییر داد و همه چیز را تمیز و مرتب کرد حتی اتاق شهاب برای آشپزخانه لوازم مورد نیازش را تهیه کرد و هزاران کار دیگر هر روز چند شاخه گل رز می خرید و داخل گلدان می گذاشت از ان آپارتمان خوشش آمده بود حالا دیگر جای همه چیز را خوب می دانست شهاب را خیلی کم می دید و اگر همدیگر را می دیدند بدون هیچ حرفی یا کلامی از کنار هم می گذشتند. یلدا دلش می خواست شبی شهاب زودتر بیاید تا یلدا آثار وجد و شگفتی را از این همه تغییر در چهره و چشم های جذاب او بیابد اما فقط دل یلدا بود که شب ها تند تر از روزها می زد و وقتی شهاب بی اهمیت به همه چیز از کنارش رد می شد و جواب سلامش را زیر لب زمزمه می کرد دلش را می دید که چگونه تکه تکه می شود و امیدها را یکی پس از دیگری از دست می دهد اما دوباره می گفت : فردا حتما با امروز فرق می کند. شهاب همچنان سرد می آمد و می رفت او مثل یک باد سرد پاییزی بود . یلدا شبی در دفترش نوشت: مانند گردبادی پر از شن و خاک و من آخرین برگ از یک درخت خشکیده به سویم آمدی چنان مرا در هم پیچیدی که فرصت دست و پا زدن را نیز از من گرفتی به خود می گویم این گرد باد مثل نسیمی خنک بر تنهایی عمیقم چه خوش نشسته است اما تو همان گرد بادی پر از شن و خاک  (تک برگ رویایی) یلدا یلدا با نهایت دقت و سلیقه غذا می پخت بوی خوش غذا در آپارتمان تازه جان گرفته ی شهاب که مثل نقره های قدیمی و صیقل داده برق تمیزی می زد پیچید و عطر زندگی و عشق از جای جای خانه به مشام می رسید و انسان را سرمست می کرد. گلدان های حسن یوسف و پیچک و شمعدانی که به سلیقه ی یلدا خریداری شده بود و شاخه های گل تازه که هروز توسط او خریداری می شد فضای خانه را طرب انگیز و با نشاط کرده بود او هر روز صبح با یک دنیا و امید و آرزو پنجره ی اتاقش را بر روی زندگی و آرزوهای زیبایش باز می کرد و شب ها موقع خوابیدن با غم بسیار و امید به فردا پنجره را می بست . ماه دوم از زندگی در خانه ی شهاب به نیمه رسیده و یلدا با خوداندیشید: دیدی اونقدر هم سخت نبود انگار حالا دیگه عادت کرده بود را دانشگاه را به خانه شهاب ختم کند گویی حالا آن جا واقعا خانه ی خودش شده بود دیگر در خانه دلتنگ نبود و ماندن در آنجا آزارش نمی داد استقلال دل چسبی را حس می کرد روی صورتش هاله های گلگون نشسته بود که زیبا ترش می کرد بچه های دانشگاه و دوستانش می گفتند: تازگی ها چقدر تغییر کرده ای یلدا خودش هم فکر می کرد تغییراتی کرده است و نمی دانست چگونه توجیهش کند گویی یک غم شیرین در دل داشت که گاه باعث شور و نشاطش می شد و گاه افسرده اش می ساخت.... یلدا آن روز ساعت سه آخرین کلاسش را می گذراند. خسته و بیحوصله می نمود که فرناز به او گفت :" یلدا، امروز ساسان میاد دنبالم، می خوای برسونیمت؟ نه، مرسی. امروز شاید برم رو به روی دانشگاه تهران تا کتاب خاقانی را بخرم خب فردا برونه، دیگه خیلی دیر میشهنرگس گفت: " راست می گه. بذار امروز بره کتابش رو بخره یه عالمه نوشتنی داره تا وارد کتابش کنه ! یلدا که با حرف نرگس انگار تازه یادش آمد چه اوضاعی داره، دلش به شور افتاد. نرگس راست می گفت ، او به خاطر به موقع نخریدن کتاب کلی نوشتنی داشت. پس تصمیم گرفت حتماً برای خرید کتاب آن روز اقدام کند. پس از پایان کلاس ، دم در دانشکده با هم خداحافظی کردند. اواخر آبان ماه بود و هوا سرد شده بود. یلدا به تنهایی به راهش ادامه داد. یقه ی ژاکت قرمزش را بالا کشید وسعی کرد بینی و لب هایش را زیر یقه پنهان کند که صدایی از پشت سر او را متوجه خود ساخت ، " خانم یاری، یلدا خانم!‌" یلدا برگشت و نگاهی کرد و ایستاد. سهیل بود . با آن قد بلند و موهای روشن و صورت سفیدش بی شباهت به اروپایی ها نبود . یلدا بی حوصله تر از آن بود که بخواهد عکس العمل خاصی در برابر او داشته باشد . همان طور با بی حوصلگی نگاهش را به سهیل دوخته بود و حتی حال نداشت بپرسد : " چیه؟! سهیل دستپاچه بود . خم و راست شد و سلام و احوالپرسی کرد. یلدا هم با تکان دادن سر مثلاً پاسخ دادسهیل گفت: " مزاحم که نیستم؟! دیدم تنهایید، گفتم ..."یلدا دیگر منتظر پاسخی از سوی سهیل نماند و به سرعت دوید تا به اتوبوس برسد . به نظر او سهیل پسر سمج و صبوری بود و از رفتار بی رحمانه ی یلدا خسته نمی شد و روز بعد دوباره بهانه ی جدیدی برای صحبت با یلدا پیدا می کرد. یلدا فکر می کرد : " مثل من که در برابر رفتارهای بی رحمانه ی شهاب خسته نمی شم ! ، اما من که احساس خاصی نسبت به شهاب ندارم ! دقایقی بعد به ایستگاه دانشگاه رسید و پیاده شد و عرض خیابان را طی کرد و به کتاب فروشی ها رسید. این جا هم از جاهای دوست داشتنی یلدا بود. دلش می خواست ساعت ها پشت ویترین کتاب فروشی ها بایستد و یکی یکی کتاب ها را نگاه کند، اما در حال حاضر مهمتر این بود که کتاب درسی اش را تهیه کند. به داخل چند کتاب فروشی سرک کشید و سؤال کرد، اما نتیجه نگرفت. نرگس گفته بود بهتر است به بازارچه ی کتاب برود، پس راهی بازارچه ی کتاب شد. هوا ابری بود و هر لحظه سردتر از قبل می شد. آن جا همه در رفت و آند بودند و مثل همیشه شلوغ و پر جمعیت بود. دانشجو ها دسته دسته می آمدند ومی رفتند، اما یلدا غرق در افکار خودش همچنان در پی چیزی می گشت که گاه نامش را هم از یاد می برد. ( کتاب خاقانی) همان طور که به سمت بازارچه کتاب می آمد ناگهان نفسش حبس شد چشمانش روی نقطه ای در مقابلش ثابت ماند ودلش آنچنان تپید که حس کرد قفسه ی سینه اش هر آن ممکن است شکافته شود در یک لحظه ندانست چه می کند و در کجاست او شهاب بود اشتباه نمی کرد خودش بود و چند نفر هم همراهش بودند کامبیز هم بود بدنش به ظور محسوسی می لرزید اگر شهاب او را ندیده بود حتما خودش را پنهان می کرد اما افسوس که شهاب همان لحظه ی اول او را دید گویی برای نخستین بار بود که یکدیگر را می دیدند یلدا خرید کتاب را فراموش کرده بود و هرچه به هم نزدیک تر می شدند مضطرب تر از قبل می شد آنها از رو به رو می آمدند اما یلدا سعی کرد بی اهمیت نشان بدهد با خودش گفت: یاالله دختر این بهترین فرصته برای این که بهش ثابت کنی آدم نیست و برای تو اهمیت ندارده. یلدا به تصمیمش عمل کرد و از منار او و دوستانش بی تفاوت گذشت.. بی تفاوت اما نگاه شهاب تا آخرین لحظه با او وبد یلدا هیجان زده خود را در بازارچه کتاب یافت اصلا نمی دانست چگونه وارد بازارچه شده است؟ حواسش به هیچ جا نبود جز این که الان شهاب کجاست؟ دلش می خواست پشت سرش را نگاه کند اما با نیرویی از درون گفت: رفتارت را کنترل کن . وداخل یک کتاب فروشی شد سعی کرد به خاطر بیاورد چه می خواهد بالاخره نفس زنان و هیجان زده پرسید: ببخشید کتاب درسی می خوام. فروشنده پرسید: چی می خوای؟ خاقانی گزیده اش. بله بله می دونم بذار نگاه کنم فکر کنم تمام شده باشه. ( در میان قفسه های ادبی به جستجو پرداخت) یلدا کمی از هیجان افتاده و احساس بهتری داشت لبخندی روی لبانش نشسته بود که خود از بودنش بی اطلاع بود صدای تپش قلبش را می شنید . فروشنده از داخل همان قفسه ها فریاد زد: خان متاسفم تمام شده شما آخر هفته یه سری بزنید. متشکرم خداحافظ...( صدایی از پشت سر شنید). چی می خوای؟ یلدا غافلگیر سربرگرداند و با دیدن شهاب آنچنان دلش فرو ریخت که نزدیک بود بی حال شود و روی زمین بیافتد رنگش پرید و با لکنت گفت: س..سلام شهاب نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: سلام اینجا چه کار داری؟ دنبال چی هستی؟ اومدم کتاب بخرم . اسمش چیه ؟ گزیده ی خاقانی . قبل از اینکه هوا تاریک بسه برو خونه من می خرمش یلدا تا خواست چیزی بگوید کامبیز وارد مغازه شد و با خنده گفت : سلام یلدا خانم. یلدا هم سلام و احوالپرسی کرد کامبیز که خوشحال می نمود پرسید: دیگه خبری از شما نیست یلدا خانم خوش می گذره؟ فروشنده ی کتاب که بی طاقت شده بود گفت: آقایون اگر امری دارید بفرمایید. شهاب سریع گفت : مرسی مرسی داریم میریم. همگی از مغازه بیرئن رفتند شهاب رو به کامبیز گفت : بچه ها رفتند؟ آره (چشمک زد) یلدا که دلش نمی خواست این بارهم نقش یک آدم اضافی و مزاحم را بازی کند پیش دستی کرد و گفت: خب آقا کامبیز از دیدنتون خوشحال شدن با اجازه اتون من دیگه می رم باید حتما یه کتاب بخرم. شهاب گفت می ری خونه دیگه؟ نه گفتم که باید کتاب بخرم. گفتم که خودم می خرم. یلدا با زرنگی پرسید: اسمش چی بود؟ شهاب که غافلگیر به نظر می رسید خود را نباخت و گفت: ا چی بود؟یادم رفت یه بار دیگه بگو. یلدا خندید و گفت : باشه پس مغازه های داخل پاساژ و بگرد و بعد حتما برو خونه. یلدا که حساسیت شهاب را برای به موقع به خانه رفتن می دید قند در دلش آب می کرد و نمی دانست چرا از حساسیت او لذت می برد. بالاخره یلدا از شهاب و کامبیز خداحافظی کرد . اعتماد به نفس خاصی پیدا کرده بود اصلا فکرش را هم نمی کرد شهاب دنبالش یلدا لبخند شرمگینی زد بدون توجه به حرف پسر سعی کرد پوستر دیگری مثل همان پیدا کند اما پسرک پوستر را جلوی یلدا گرفت و گفت: همین رو بردار یلدا بی اهمیت گفت: متشکرم من یکی دیگه پیدا می کنم شاید داشته باشند. پسر جوان گویی دوست داشت در حق یک دختر زیبا و دوست داشتنی محبت کرده باشد تا شاید دری به روی آشنایی با وی گشوده گردد مصرانه گفت: خواهش می کنم بگیرش د بگیرش دیگه یلدا از اصرار او به تنگ آمده بود پوستر را از او گرفت و گفت : مرسی. و بدون معطلی رفت تا پولش را حساب کند پسر جوان به دنبالش راه افتاد و کنار یلدا ایستاد و گفت: من حساب می کنم یلدا با حیرت به او نگاه کرد و گفت: آقا شما چی می گین ؟ چی می خواین ؟! جوان با پورویی جواب داد : هیچی می خواستم بگم این پوستر را یک هدیه بدونین من پولش رو حساب می کنم...(آی،آی...) جوان کگه معلوم بود درد عمیقی را در ناحیه ی دست خود احساس می کند آهسته به عقب برگشت یلدا متحیر به او و شهاب که دست پسرک را از پشت گرفته بود و می پیچاند خیره ماند.



تاريخ : ۸ اسفند ۱۳٩۱ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار