رمان همخونه  قسمت اول

 

 


ظهر بود اواخر شهریور با این که هوا کم کم روبه خنکی می رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق کرده ی حسین آقا می تابید قطره های ریز و درشت عرق از سر روی او آرام آرام و پشت سرهم ریزان بودند و روی صورتش را گرفته بودند چهره ی آفتاب سوخته اش زیر نورخورشید برق می زد اما گویی اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد آنها را برق بیاندازد . حسین آقا حالا دیگر هفت سالی می شد که سرایدار ی خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت یعنی درست از وقتی که عموی پیرش بعد از سالها خانه شاگردی حاج رضا از دنیا رفته بود به یاد عمویش و مهربانی هایی که او در حقش کرده بود افتاد او حتی آخرین لحضه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود و از آقای (احسانی) خواهش کرده بود مش حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد. حسن آقا غرق در تفکراتش هر ازگاهی سرش را تکان می داد و با لبخند دندان های نامنظم و یکی در میانش را به نمایش می گذاشت. صدای در حیاط که با شدت کوبیده می شد او را از دنیایش بیرون کشید شیلنگ روی زمین رها شد آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روی زمین برگشت یک جفت کفش کهنه که پشتش خوابانده شده بود لف لف کنان به سمت در دویدند در حالی که صاحبشان بلند بلند می گفت آمدم صبر کنید آمدم) با باز شدن در چهره درخشان دختری با پوستی لطیف و شفاف و قامتی متوسط نمایان شد در حالی که با چشمان سیاهش به حسین آقا چشم دوخته بود یا لبخند شیطنت باری گفت:‌ سلام چه عجب مش حسین!یک ساعته دارم زنگ می زنم

توی حیاط بودم دخترم صدای زنگ رو نشنیدم دیرکردی آقا سراغت رو می گرفت...

یلدا منتظر شنیدن باقی حرفهای مش حسین نماند محوطه ی حیاط را به سرعت طی کرد پله ها را دو تا یکی کرد و وارد خانه شد.آن جا یک خانه ی دو طبقه ی دویست متری بود که در یک از نقاط مرکزی شهر تهران ساخته شده بود نه خیلی قدیمی و نه خیلی جدید اما زیبا و دلنشین بود انگار واقعا هر چیزی سر جایش قرار داشت حیاط بزرگ با باغچه ای که بی شباهت به یک باغ نبود وانواع درخت ها و گل های زیبا در آن یافت می شد در خانه به راهروی نسبتا طویلی باز می شد که دیوارش با تابلو فرش های ابریشمی زیبا تزیین شده بود و فرش های کناره ی دست بافت زیبایی کف آن را زینت می داد راهرو به سالن بزرگی منتهی می شد که در گوشه و کنارش انواع مبلمان استیل و اشیاء گران قیمت قدیمی وجدید دور هم جمع شده بودند و موزه ی جالبی از گذشته ها و حال را ترتیب داده بودند.اتاق حاج رضا سمت راست سالن قرار داشت و چیزی که در اتاق بیش از همه خودنمایی می کرد کتابخانهی بزرگ حاج رضا بود او علاقه ی خاصی به خواندن کتب تاریخی داشت و کاهی شعر هم می خواند گاهی نیز از یلدا می خواست که برایش غزلیات شمس و سعدی یا حافظ بخواند.

در اتاق حاج رضا نی مه باز بود یلدا آهسته دستش را بع در برد و چند ضربه نواخت صدای مبهمی از داخل او را به ورود دعوت کرد حاج رضا روی مبل نشسته بود و در حالی که قرآن بزرگی در دست گرفته و مشغول خواندن از بالای عینک به یلدا نگاه کردو گفت : دخترم آمدی؟! چرا این همه دیر کردی؟ نزدیک حاج رضا میز مطالعه ی بزرگ و زیبایی قرار داشت که قرسودگی اش نشان از قدمت و اصالت آن را داشت یلدا جلو آمد و کلاسور و کیفش را روی زمین گذاشت و گفت: اول سلام به حاج رضای خودم دوم این که ببخشید به خدا من مقصر نبودم فرناز خیلی معطلمان کرد من فقط این کلاسور را خریدم.

حاج رضا لخندی زود و گفت: چرا باقی لوازمی را که لازم داشتی تهیه نکردی؟!

راستش بس که فرناز تو این مغازه و اون پاساژ سرک کشید دیگه خسته شدیم و من و نرگس هم از خرید کردن منصرف شدیم البته تا ماه مهر نزدیک هفده روز وقت داریم.

حاج رضا ر حالی که لبخند زنان یلدا را نگاه می کرد شاید از آن همه شور و هیجان به وجد آمده بود گفت: عزیزم یلدا جان! راستش می خواستم راجع به مطلب مهمی باهات صحبت کنم اما اول برو لباست رو عوض کن و غذات رو بخور پروانه خانم غذای خوشمزه ای درست کرده.

پروانه خانم همسر مش حسین بود که نظافت و آشپزی داخل منزل را به عهده داشت او زن مهربان با سلیقه ای بود مثل مادری مهربان به کارهای یلدا رسیدگی می کرد. یلدا صندلی را پیش کشید روی صندلی نشست و با نگاهی مضطب به حاج رضا خیره شد و گفت: شما چی می خواین بگین؟ اتفاقی افتاده؟ چند روز 1یش هم گفتین که کار مهمی دارین موضوع چیه حاج رضا ؟ همین حالا بگین خواهش می کنم.

حاج رضا با چهره ی آرام و مهربانش زمزمه کنان صلواتی فرستاد و قرآن را بست و عینک را از روی صورتش برداشت و چشمهایش را مالید و گفت: چیزی نیست دخترم هول نکن . اتفاق خاصی هم نیافتاده اول کمی استراحت کن بعدا..

 

یلدا خواست بگوید آخه .. حاج رضا از روی مبل برخاست و گفت پاشو دختر پاشو بریم و بیینیم پروانه خانم چه کرده پاشو ناهارت سرد شد.

یلدا به اجبار از روی صندلی بلند شد کیف و کلاسورش را از روی میز برداشت و به دنبال حاج رضا اتاق را ترک کرد و به طبقه ی بالا رفت در اتاقش را باز کرد و داخل شد وسایلش را روی تخت رها کرد و در حالی که مقنه اش را از سر برمی داشت جلوی آیینه رفت و با خود گفت : یعنی چی شده؟ حاج رضا چه می خواد بگه؟

یلدا به حاج رضا فکرد به این که این روزها چه قدر پیر و شکسته به نظر می رسید او به خاطر ناراحتی قلبی تحت نظر پزشک بود به همین سبب یلدا بسیار نگران شده بود علاقه ی او به حاج رضا شاید از علاقهی یک دختر واقعی نسبت به پدر خیلی بیشتر بود می دانست که حاج رضا هم او را خیلی دوست دارد. یلدا از بیست سالگی پیش حاج رضا بود و چند ماه پس از این که آخرین فرزند حاج رضا نیز از او جدا شد زندگی در کنار حاج رضا را آغاز کرد . مادر یلدا زمانی که او سیزده ساله بود در اثر سکته مغزی در گذشت و یلدا زندگی در کنار پدر ادامه داد پس از شش سال پدر نیز در بستر بیماری افتاد و تنها کسی که مثل پروانه دور او می گشت حاج رضا بود پدر یلدا از دوستان قدیمی حاج رضا بود که جوانی اش را در خدمت یکی ار ادارات دولتی گذرانده بود و دوران بازنشستگی را در کنار حاج رضا به فرش فروشی مشغول بود او متمول نبود حتی خانه ای که در آن زندگی می کردند اجاره ای بود او در آخرین لحظه ها به عنوان آخرین خواسته اش یلدا را به تنها دوستش حاج رضا سپرد یلدا در پایان نوزده سالگی بود و خودش را برای کنکور آماده می کرد که با از دست دادن پدر احساس عجز و درماندگی می کرد او تنها فرزند خانواده بود و قوم وخویش چندان دلسوزی نداشت که بتواند بدون مال و ثروت برای ادامه ی زندگی روی آنها حساب بکند اوایل زندگی کردن در خانه ی حاج رضا برای او کمی مشکل بود اما کم کم به حاج رضا و محبت های بی دریغش دل بست اوسرپرستی یلدا را برعهده گرفت و مثل یک پدر واقعی دست های مهربان خود را برای تنهایی دردناک یلدا سایه بان کرد یلدا به خاطر زندگی تقریبا با درد آشنایش قدر موقعیت به دست آمده را خیلی خوب می دانست و از فرصت هایی که حاج رضا برایش فراهم می کرد برای رسیدن به اهدافش بسیار خوب استفاده می کرد برای همین چند ماه پس از اینکه به خانه ی حاج رضا آمد در کنکور شرکت کرد و سال جدیدش را یا ورود به دانشگاه آغاز کرد اما حاج رضا که مردی دنیا دیده با سواد و بسیار مومن و متعهد بود بعد از یک عمر زندگی با عهد و عیال حالا که تنها شده بود نیاز بیشتری به وجود یلدا حس می کرد و یلدا را مثل دختر خودش دوست می داشت و همیشه آرزویش خوشبختی یلدا بود و در این راه از هیچ کنکی دریغ نمی کرد او از زمانی یلدا را به خانه اش آورد که خانه ی او از مهر و محبت و هیاهوی فرزندان خالی بود و بسیار تنها شده بود . حتی آخرین فرزندش هم به حالت قهر از او جدا شده و خانه را ترک کرده بود.

حاج رضا مردی متمولی بود وتمام تجار سرشناس بازار فرش فروش ها او را به خوبی می شناختند و برایش احترام قائل بودند اما چیزی که یادآوری آن همیشه برای او شرمندگی رنج و ناراحتی به همراه داشت یادوخاطره ی یک اشتباه یک هوس و یا هر چیز دیگری که بشود نامش را گذاشت بود او همسر خوبی داشت که عاشقانه با شوهرش زندگی کرده بود و جوانی اش را به 1ای او و بچه ها ریخته بود حاصل ازدواج آنها دو دختر و یک پسر بود همسر حاج رضا (گلنار ) یک خانم به تمام معنا بود و با سلیقه کدبانو مهربان و مادری فداکار با وجود قلب بیمارش ذره ای از تلاشش را برای چرخاندن زندگی کم نمی کرد اما دست روزگار بود یا ..! حاج رضا دل به زن جوانی که گه گاه به عنوان مشتری به سراغش می آمد سپرده بود و این برای او یک رسوایی بزرگ به شمار می آمد و برای گلنار خیانتی غیر قابل جبران!

وقتی گلنار با خبر شد که حاج رضا با زن جوانی صیغه خوانده اند تاب نیاورد دردی در سینه اش پیچید و در بستر افتاد و تا لحضه های آخر با چشمان پر از سؤالش حاج رضا را برای تمام عمر شرمنده کرد و از آن پس تنها خاطره ای تلخ برای بچه ها و شرمندگی و عذاب وجدان برای حاج رضا برجای گذاشت.

بچه های حاج رضا همه تحصیل کرده بودند و موقعیت اجتماعی خوبی داشتند اما هرگز نتوانستد پدرشان را به خاطر اشتباهش ببخشند و همیشه در وجودشان نسبت به او آزردگی خاطر داشتند.

شراره و شهرزاد دو دختر حاج رضا برای ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر کرده و نزد تنها عمه شان به زندگی ادامه دادند و همان جا نیز ازدواج کردند و ماندگار شدند و هر از گاهی برای دیدار تازه کردن سری به پدر می زدند و با اصرار از او می خواستند تا املاکش را بفروشد و با تنها برادرشان به آنها ملحق شود اما حاج رضا زیر بار نمی رفت و حتی حاضر نبود به این موضوع فکر کند او دلش نمی خواست با رفتن به خارج تنها پسرش را نیز از دست بدهد و تنهاتر از همیشه بماند.

 

شهاب حالا 23 ساله بود او که بیشتر از دو خواهرش دل بسته ی مادر بود به همان نسبت نیز بیش از آن دو کینه پدر را در دل پروانده بود از آنجایی که بسیار خود سر کله شق و مغرور بود مدام درصدد انجام کاری بود تا بتواند زودتر از خانه ی پدر و مدیرت او خلاص شود و به تهایی زندگی کند حاج رضا برخلاف شهاب دلبستگی خاصی نسبت به او داشت برای همین همیشه او را حتی از فکرکردن به خارج منع می کرد اما نسازگاری های شهاب بحث و جدل هایش تمام نشدنی بود و سر هر چیزی بهانه ای می تراشید و داد وبیداد به راه می انداخت و چندین روز با حاج رضا سر سنگین می شد حاج رضا خیلی سعی کرد تا رابطه ی بهتری با پسرش ایجاد کند اما هر چه می گذشت شهاب نافرمان تر جسورتر و نسبت به پدر گستاخ تر می شد و وقتی سال آخر دبیرستان را می گذراند چندین بار به خاطر قهر از پدر خانه را ترک کرده و شب را با رفقایش به سر برده بود به دلیل این رفتارها بود که حاج رضا برای حفظ فرزندش به جایی رسید که پیوسته در برابرش کوتاه بیاید و با او مدارا کند تا شاید بتوان این جوان سراپا آتش کینه را به هر قیمتی که بود پیش خود حفظ کند.شهاب بیش از دخترها شبیه مادرش بود چشم های بادامی درشت و سیاهش با ابروهای تقریبا پهن پیشانی بلند با بینی خوش فرم موهای صاف مشکی و پرپشت درست نثل موها و اعضاء صورت گلنار بود اما در ابعاد مردانه اش حس مسؤولیت پذیری واعتماد به نفس شهاب چیزهایی بودند که حاج رضا همیشه در دل به آنها افتخار می کرد او قلب مهربانی داشت و شاید اگر از پدرش کینه ای به دل نمی گرفت رفیق و همدم خوبی برای او می شد حاج رضا گاهی به او حق می داد که آن طور رفتار کند زیرا در اعماق نگاه او سرزنش تلخ و ملامت بار نگاه گلنار را در لحظه های آخر حس می گرد و دلش به شدت می شکست هر چند که بعد از گلنار هرگز به رابطه اش با معشوق ادامه نداد اما با این حال باری از گناهش رانکاست و پیش خود شرمنده بود انگار تازه می فهمید که عشق گلنار چیزی نبود که بتواند آن را به بهای ناچیزی مانند یک نگاه هوسناک ببازد اما برای فهمیدن کمی دیر شده بود.

حاج رضا اهمیت خاصی برای تربیت فرزندانش قایل بود و همه ی هم و غمش این بود که فرزندانی متدین و تحصیل کرده تربیت کند خب اگر در اولی زیاد موفق نبود و فرزندانش به اندازه ی او مؤمن و متدین نبودند امادر امر دوم تقریبا به آرزوی خود رسیده بود و تنها شهاب بود که هنوز به داشگاه نرفته بود برای همین تمام هدفش این بود که شهاب را با درس خواندن و تشویق او برای رفتن به دانشگاه در ایران ماندگار کند به همین سبب پدر و پسر وارد معامله شدند پدر از او خواست در ایران بماند و به درس خواندن و ادامه تحصیل در دانشگاه بیاندیشد و برای قبولی تلاش کند تا آینده کاری و شغلی اش تامین شود و باز پسر شرط گذاشت که یک آپارتمان شخصی برایش تهیه شود.

وقتی شهاب در رشته ی عمران دانشگاه تهران قبول شد برای حاج رضا هیچ راهی به جز تهیه ی یک آپارتمان شیک ونقلی باقی نماند و این شد که از آن پس شهاب هم مثل دو خواهرش پدر را ترک کرد وزندگی مستقل و مجردی اش را آغاز کرد تمام دل خوشی حاج رضا آن بود که پسرش در ایران است و هر وقت ارداه کند می تواند به او دسترسی داشته باشد شهاب نیز گاهی به پدر سر می زد از زمان ورود به دانشگاه دوستان زیادی دور و بر او بود و حاج رضا از آینده ی او نگران بود اما شهاب به واسطه ی داشتن تربیت مذهبی و بزرگ شدن در دامان خانواده ای متدین و داشتن پدری هم چون حاج رضا زمینه هایی در وجودش نقش بسته بود که شاید کمی کم رنگ می شد ولی هیچگاه از بین نمی رفت و حس الگو بودن که از کودکی در وجودش بود را تاثیر پذیری از دیگران وتقلید را برای او دشوار می ساخت.

حاج رضا شهاب را خوب می شناخت و او را خوب تربیت کرده بود و می دانست پسرخوبی دارد اما نگرانی اش راجع به او همیشگی بود و پیوسته در پی راه چاره ای برای بازگرداندن او به دامان خانواده بود و دورادور مراقب او بود و توسط شاگرد حجره ی یکی از دوستانش در بازار از اوضاع واحوال پسرش بی خبر نمی ماند. آخرین باری که شهاب به خانه پدر آمد وقتی بود که حاج رضا به رابطه ی او با دختری پی برده بود که ظاهرا از هم کلاسی هایش بود حاج رضا از اوخواست توضیح بدهد اما شهاب طفره رفت و وقتی با اصرار پدر مواجه شد با فریاد و داد و بیداد از او خواست که در کارهایش دخالت نکند و فراموش کند پسری به نام شهاب داشته است و به حالت قهر از او جدا شده و خانه ی پدر را برای همیشه ترک کرد بعدها حاج رضا مطلع شد که شهاب سالهای آخر دانشگاه با همکاری یکی از دوستانش به نام کامبیز یک شرکت ساختمانی خصوصی برپا کرده است

آن شب ، شب تقریبا سردی بود و آسمان صاف وزیبا می نمود ستاره ها در آسمان پخش بودند و یکی یکی علامت می دادند بوی مهر می آمد بوی مدرسه بوی دانشگاه بوی تحرک و بوی تازگی خاصی که همه برای احساسی توام با وجد و دلهره را در برداشت یلدا روی صندلی گهواره ای در بالکن رو به روی حاج رضا نشسته بود و خود را تکان می داد.

 

پروانه خانم با یک سینی چای آمد حاج رضا چای را برداشت وروی میز گذاشت پروانه خانم چای یلدا را هم روی میز گذاشت و گفت: یلدا جان یه چیز گرمتر می پوشیدی این جا نشستی سرما می خوری

نه پروانه خانم خوبه هوا عالیه

در حالی که پروانه خانم دور می شد حاج رضا گفت :یلدا جان قبلا هم گفتم که مطلب مهمی هست که باید بهت بگم و نظرت رو بدونم می خوام خیلی خوب به حرف های من گوش کنی و خوب فکر کنی.

صندلی از حرکت ایستاده بود در حالی که روسری آبی یلدا زیر نور مهتاب به چشمان سیاهش تلالو خاصی بخشیده بود سراپای وجودش لبریز از کنجکاوی شد.

حاج رضا ادامه داد : "فقط قول بده خوب به حرف هایی که بهت میگم دقت کنی

یلدا مثل بچه های حرف شنو سرش را تکان داد و گفت : "باشه باشه.حتما فکر میکنم.حالا زودتر بگین .تو رو به خدا

حاج رضا چایی اش را مزه مزه کرد .استکان را روی میز گذاشت و گفت : "فکر میکنم راجع به شهاب (پسرم رو میگم ! )یک چیز هایی میدونی .اما با این حال میخوام خودم برات همه چیز رو بگم.میدونی یلدا جان !شهاب تنها پسر و در واقع تنها امید و آرزوی من در این دنیاست.البته خودت بهتر میدونی که تو هم برای من مثل شهاب عزیزی .اما فعلا حرف من روی شهابه.راستش من خیلی سعی کردم تا او از من جدا نشه و پیش من بمونه و باهام مثل یک رفیق و پسر واقعی باشه.اما متاسفانههر چی بیشتر تلاش کردم کمتر موفق شدم.شهاب دو سه سالی هست که از من جدا شده و سراغی ازم نگرفته.اون برای خودش خونه زندگی.کار و سرگرمی درست کرده .گویا درسش هم رو به اتمامه

حاج رضا بار دیگر استکان چای را برداشت .آهی کشید و سری تکان داد.گویی میخواست زخم های کهنه ای را باز کند

یلدا دختر باهوشی بود .اما هنوز نتوانسته بود رابطه ای منطقی بین حرف های حاج رضا و خودش بیابد .دوست داشت میان کلام حاج رضا بدود و بگوید : "حاج رضا تو رو خدا برید سر اصل مطلب !

حاج رضا آخرین هورت را کشید .... استکان روی میز آرام گرفت .ادامه داد : " اون خیلی تو فکر رفتن به خارج بود اما من همیشه مانعش میشدم .ازم خواست برایش خونه بخرم تا ایران بمونه.منم خریدم.از آخرین باری که اومد اینجا و مثل همیشه قهر کرد و دیگه نیومد باز دلم راضی نشد تنها رهایش کنم و همیشه مواظبش بودم .تازگی ها شنیده ام که دوباره فکر خارج رفتن رو توی سرش انداخته اند

از کجا میدونید ؟!

_

با یکی از دوستانش یک شرکت ساختمانی زده اند .پسر خوبیه .از اون شنیده ام !

راستش اصلا دلم نمیخواد از اینجا بره.دلم میخواد آخرین شانسم رو برای نگه داشتنش توی ایران امتحان کنم و در این راه تو باید کمک کنی

.   

حاج رضا لحظه ای ساکت شد .صاف نشست و با قاطعیت گفت : "یلدا تمام امید من به توست

یلدا پاک گیج شده بود و به چشم های آبی وبی فروغی که مثل دریای مه آلود در تلاطم بودند و مضطرب و منتظر او را نگاه میکردند خیره شد و شانه ها را بالا داد و با تعجب پرسید : " اما من چه کاری ازم ساخته است ؟

حاج رضا که گویی در خواب حرف میزد بی اراده گفت : "اگر موافقت کنی با شهاب ازدواج کنی

یلدا آنچه را که میشنید باور نمیکرد و با ناباوری گفت : حاج رضا چی میگین ؟! دارین شوخی میکنین ؟

_

نه یلدا جان ! من کاملا جدی گفتم اما اجازه بده همه ی حرف هام رو بزنم بعد نظرت رو بگو .

چهره ی یلدا به سفیدی گرایید .ضربان قلبش تند شده و درونش لحظه به لحظه متلاطم تر میشد و به این فکر میکرد که " حاج رضا این همه مهر و محبت نثار من کرده به خاطر پسرش ؟!یعنی از روزی که منو به این خونه آورد چنین قصدی داشت ؟! پس منظورش از سرپرستی من تربیت عروس آینده اش بوده ؟! " از حاج رضا بدش اومد.احساس حماقت میکرد .فکر میکرد بدجوری گول محبت های حاج رضا رو خورده .نگاهش به قندان روی میز سرد و ثابت مانده بود و با گوشه ی روسری اش ور میرفت

صدای ملایم حاج رضا او را به خود آورد که میگفت : " میدونم داری به چی فکر میکنی ! اما دخترم تو داری اشتباه میکنی.من تو رو از بچه های خودم بیشتر دوست دارم.به خدا قسم مدت هاست به عواقب و جوانب این قضیه فکر کردم تا تونستم این پیشنهاد رو بهت بدم.شاید فکر کنی که میخوام به خاطر پسرم زندگی تو رو تبه کنم ! اما اگر ذره ای به ضرر تو بود اصلا این موضوع را مطرح نمیکردم. دخترم میدونم که موقعیت های خوب برای تو زیاده .اما من شهاب رو بزرگ کرده ام و میدونم که پسر خوبیه و زمینه هایی در وجودش هست که اگر انگیزه ای برای شکوفا کردنش داشته باشه میتونه بهترین مرد برای زندگی با تو باشه .من میخوام که تو این انگیزه رو برای اون ایجاد کنی .میخوام که با رفتار و کردارت اونو به راه بیاری .تو نجیب و مهربونی .تحصیل کرده ای .پر از حوصله ای .پر از شور و نشاط و هیجانی .تو پر از احساسات پاک و خدایی هستی .دوست دارم تو عروسم باشی و باعث پیوند من و شهاب شوی

آرزوی من اینه که تو و شهاب رو خوشبخت ببینم . من دوست دارم ..... "

حاج رضا نفس عمیقی از ته دل کشید و ادامه داد :" من دوست دارم شما دو نفر رو در کنار هم خوشبخت ببینم.به خدا قسم اگر ذره ای ذرباره خوبی های درونی شهاب و ذات او شک داشتم هرگز اینو از تو نمیخواستو .هرگ ز نمیخواستم که حتی فکری هم در این باره بکنی .اما عزیزم. با همه ی این ها که شنیدی من قصدم از این پیشنهاد چیز دیگری است.یعنی اصلا این ازدواج مثل ازدواج های دیگر نیست و من شرایط خاصی برای این امر در نظر دارم که اگر همه ی این پیش بینی های من درباره ی شهاب و همین طور درباره ی زندگی تو و اون و خوشبختی شما اشتباه از آب در آمد تو هرگز ضرر نکنی

."  

یلدا نمیدانست چه خبر است .سخت درهم و متحیر بود ! انگار دیگر حرف هایحاج رضا را نمیشنید .حس میکرد از درون فرو میریزد .حتی توان کوچکترین حرکت را ندارد.توی دلش مطمئن بود که جوابش به حاج رضا هرگز مثبت نخواهد بود اما با این همه دلش برای حاج رضا میسوخت.دلش برای آن چشم های منتظر که ملتمسانه ائ را مینگریستند و یک دنیا آرزو و امید را در خود داشتند میسوخت.یلدا فکر میکرد که حاج رضا خودش را گول میزند و با این همه نقشه ها و خیال بافی ها هرگز نمیتواند دوباره صاحب پسرش شود .او در مورد شهاب چیزهایی از پروانه خانم و مش حسین شنیده بود و با این که هرگز او را ندیده بود شخصیت خشن و گستاخی را برای او در ذهنش ساخته بود

حاج رضا گفت : " یلدا جان خیلی ساکتی .بگو چه فکری داری ؟یلدا خودش را جمع و جور کرد .سعی کرد افکارش را جمع و جور کند .به حاج رضا نگاه کرد و گفت : "والله چی بگم ؟!واقعا نمیدونم چی بگم ؟! راستش حرف های شما برام خیلی عجیب و غیر منتظره بود.اگر واقعا حرف دلم رو بخواهید اینه که نمیتونم اصلا به این قضیه جدی فکر کنم.حاج رضا شما به گردن من خیلی حق دارید.من در حال حاضر هرچی دارم از شما دارم.اما خواهش میکنم اینو از من نخواهید .من اصلا به ازدواج فکر نمیکنم .در ثانی اگر بر فرض محال بخواهم میگم فرض محال .نمیتونم به پسر شما فکر کنم.چون اصلا اونو نمیشناسم !حتی تا حالا اونو ندیده ام و نمیتونم تنها به چیز هایی که شما از اون برای من میگین اکتفا کنم.از همه ی اینها گذشته با چیز هایی که راجع به اون شنیدم فکر نمیکنم که بتونید اون رو هم راضی به این کار بکنید

!.. "
یلدا سعی داشت عصبانیت خود را پنهان کند و آنچه را که در دل دارد طوری به حاج رضا بگوید که او را نیازارد.
حاج رضا بی رمق با لب های خشکیده و چشم های خسته به یلدا نگاه میکرد .انگار دیگر توان حرف زدن نداشت.اما گفت :"دخترم من تو رو میفهمم.تو دختر عاقلی هستی .در این شکی نیست.اما عزیزم تو بذار من همه چیز رو برات توضیح بدم بعد مخالفت کن.اصلا بگو ببینم یلدا جان الان دقیقا چند سالته ؟!"
یلدا جوابی نداد.انگار میدانست مقصود حاج رضا از این سوال چیست.
حاج رضا دوباره مصر تر از قبل پرسید :"واقعا دارم میپرسم یلدا جان !الان دقیقا چند سالته ؟! "
یلدا کمی جا به جا شد .انگار تازهع داشت توی دلش حساب میکرد چند سالشه.بعد با کمی فکر گفت :"23 سالمه ! "
گویی چشم های حاج رضا باز شدند.لبخندی زد.به صندلی تکیه داد و گفت :"بابا جان پس برای خودت خانمی شدی !من همش فکر میکردم که یلدای من بچه است .اما غافل از این که خانم کوچ ولوی ما دیگه بزرگ شده ... "
حاج رضا بلندتر خندید و ادامه داد :".. و داره از ازدواجح فرار میکنه ! "
خنده اش بی رمق بود.یلدا هم خندید .انگار خودش هم از یادآوری سن و سالش منعجب شده بود !
حاج رضا گفت :"دیدی گفتم.حالا موقعشه !" لحن کلامش از شوخیی خالی میشد که افزود "میدونم که خواستگار داری !چندین بار دیدمش.دو بار هم با خودم صحبت کرده"
یلدا خجالت زده با لحنی دستپاچه پرسید :"شما از کی صحبت میکنید ؟"
_همون پسره قد بلنده .موهاش بوره ... هم کلاست !
_سهیل ؟!
_اسمش درست به خاطرم نیست.عزیزم فکر کن این آقا یا هر کس دیگری به خواستگاریت آمد.میخوام بدونم چه طوری اونو میشناسی ؟!چقدر وقت برای شناختن این آدم نیاز داری ؟!مطمئن باش تو هر چه قدر وقت بخوای من دو برابر به تو فرصت میدم تا شهاب رو بشناسی.من شرایطی رو برای تو به وجود میارم که با شناخت کامل از اون به من جواب بدی ...
یلدا تاب نیاورد.احساس میکرد حاج رضا برای خودش میبرد و میدوزد و خیلی تند پیش میرود.برای همین میان کلام حاج رضا دوید و گفت :گحاج رضا .آخه ! آخه چه طوری ؟! مگه امکان داره ؟! مگه به همین سادگی هاست ؟ "
یلدا تازه به خروش آمده بود که با آمدن پروانه خانم از تب و تاب افتاد و صدایش را پایین آورد و بعد به طور نامحسوسی حرفش را قطع کرد.
پروانه خانم با یک ظرف میوه وارد حیاط شد و گفت :"دیدم حسابی خلوت کردید گفتم یه چیزی هم بخورید ... "
_ شما همیشه به فکر ما هستید .دستتون درد نکنه پروانه خانم .
پروانهخانم ظرف میوه و پیش دستی ها را روی میز گذاشت.استکان های چای را برداشت و گفت : "بازم چای میل دارید ؟ "(حاج رضا با سر و دست علامت منفی داد ... )
حاج رضا سرش را پیش آورد .و در ادامه ی حرف های یلدا گفت :"یلدا جان خیلی عجولی .تو اگر اجازه بدی من به تمام سوالاتت جواب میدم.به خدا ضرری متوجه تو نیست.فقط بذار من همه ی حرفام رو تموم کنم. "
یلدا در عمق نگاه حاج رضا آخرین بارقه ی امید را میدید و دلش نمیخواست آن را برای همیشه از بین ببرد.برای همین با این که در دل به حال او تاسف میخورد سری تکان داد ولب ها را روی هم فشرد و گفت :"باشه .حاج رضا !شما همه چیز رو بگین.هر چی که لازمه بدونم.اما من از حالا بگم هیچ قولی به شما نمیدم.فقط روی حرف های شما فکر میکنم و بعدا نظرم رو میگم ."
حاج رضا دست در ظرف میوه برد(خوشه ی انگوری برداشت و جلوی یلدا گرفت .یلدا حبه ای کند و به دهان برد.چه شیرینی لذت بخشی طعم تلخ دهانش را گرفت ! )
حاج رضا آرام تر مینمود.به صندلی تکیه داده و آرام آرام حبه های انگور را به دهان میبرد.هر دو به هم نگاه میکردند.اما هر کدام در عوالم خود بودند .حاج رضا به این می اندیشید که چگونه همه ی نقشه اش را برای یلدا بازگوید تا عاقبت نتیجه همان شود که او میخواهد.یلدا نیز به آنچه که شنیده بود می اندیشید .به حاج رضا و پسرش.به خواسته ی غیر ممکنش !
حاج رضا دست های پیر و لاغرش را روی صورت کشید و گفت :"دخترم .به من اعتماد کن .راستش من هنوز راجع به این موضوع با پسرم هیچ صحبتی نکردم.اما اول دوست داشتم نظر تو رو بدونم.البته به قول خودعت شهاب هم حتما با این پیشنهاد مخالفت میکنه اما شرایط من طوری است که به سود هردوی شماست و مطمئنم اگر شهاب شرایط بعدی رو بشنوه صد در صد قبول میکنه .
عزیزم .قضیه اینه . من میخوام شما دو نفر با هم ازدواج کنید و فقط به مدت شش ماه با هم زندگی کنید.ابتدا طی یک مراسم ساده پیش یکی از دوستانم در منزل او عقد میشوید و بعد از عقد تو به خانه ی شهاب میروی و تنها برای شش ماه آنجا زندگی میکنی.در این مدت شما رابطه ی زناشویی نباید داشته باشید.به هیچ عنوان رابطه ی شما نباید از رابطه ی یک خواهر و برادر فراتر برود.اگرطی این مدت روابط شما در این حد باقی مانددقیقا پایان ماه ششم من طلاق نامه و شناسنامه ات را بدون نامی از شهاب در اختیارت میگذارم.بدون آثار ازدواج و یک سوم آن چه که دارم را به تو و یک سوم را هم به نام شهاب خواهعم کرد.یعنی تو بعد از شش ماه مالک واقعی یک سوم از هر چیزی که دارم خواهی شد و خدا بخواد هیچ چیزی را هم از دست نداده ای.فقط شش ماه منزلت عوض میشود !به دانشگاهت میروی.درس میخونی و هر کاری که الان انجام میدی آن موقع هم انجام خواهی داد.یادت باشه برای خودت بهتر است که هیچ کس از این موضوع مطلع نشود .فقط باز هم تاکید میکنم اگر به هر نحوی رابطه ی شما از حد یک خواهر و برادر خارج شود و یا حتی اگر بچه دار شوید دیگر همه چیز به هم میریزد و شما مجبور خواهید شد که با هم زندگی کنید و من چیزی از اموالم را به نام شما نخواهم کرد.این اصل مهمی است که نباید فراموش کنید.اما در مدتی که تو پیش شاب هستی به ظاهر تمام مخارج تو به عهده ی شهاب است.یعنی در واقع این چیزی است که به شهاب خواهم گفت ! اما برای تو حسابی باز میکنم و به حسابت ماهانه مبلغی واریز میکنم تا به هر چیزی که نیاز داری به راحتی برسی.در این مدت نمیخوام هیچ کدام از شما دو نفر با من ارتباط برقرار کنید.مگر در موارد خاص ! این همه ی آن چیزی بود که تو باید میدانستی ! "
حاج رضا بعد از گفتن جمله ی آخر نفس راحتی کشید و دوباره به صندلی تکیه داد.
یلدا که واقعا گیج به نظر میرسید با تعجب به حاج رضا نگاه میکرد.در نگاهش علامت سوال های متعددی به چشم میخورد.عاقبت دهان باز کرد و پرسید :"خب همه ی این کار ها برای چیه حاج رضا ؟! ببخشید که این رو میگم اما شما انگار بازیتون گرفته ! قصد شوخی دارید ؟ آخه برای چی من باید با کسی که خودتون هم به اون شک دارید ازدواج کنم ؟! "
_ کی گفته من به اون شک دارم ؟
_ از حرفاتون معلومه.این که مدام تاکید دارید که شش ماه با هم زندگی کنیم و این که میخواهید بعد از شش ماه همه چیز تمام شود.پس معلومه که خود شما عاقبت کار را بهتر میدونید.چرا ازمن میخواهید که خودم رو دستس دستی بدبخت کنم ؟! "
صدای یلدا به لرزش افتاده بود.احساس میکرد دیگر نباید دوباره سکوت کند.داشت متلاشی میشد.فکر میکرد حاج رضا حق ندارد که این طور درباره ی آینده ی او نقشه بکشد و تصمیم بگیرد و با چهره ای حق به جانب منتظر جواب حاج رضا شد

حاج رضا هنوز ملایم و آرام مینمود .سرش را تکان داد و نگاه عاقلانه ای به یلدا انداخت و گفت : "من کور بشم اگه بدبختی تو رو بخوام.تو که این همه برای من عزیزی.تو که تنها مونس من هستی

!

او دستی به صورتش کشید و چانه اش را فشرد و ساکت ماند و بعد از چند لحظه دوباره ادامه داد :"دخترم اگر من این شش ماه را مدام تاکید میکنم برای اینه که اگر تمام پیش بینی های من اشتباه از آب درآمد تو راه خلاصی داشته باشی !مثل یک دوره ی نامزدی

خب چرا شش ماه نامزد نباشیم ؟!
برای اینکه شهاب رو نمیتونی با نامزد شدن بشناسی.به نظر من هیچ کس نمیتونه حتی در دوره ی نامزدی هم به خیلی از خصوصیات طرف مقابلش پی ببره.مگر اینکه شب و روز باهاش باشه.شهاب آدمیه که اگه بگم شش ماه نامزد کن ممکنه قبول کنه اما دیگه پیداش نمیشه که تو بخوای بشناسیش.بر فرض چند بار هم بیرون برید.غذا بخورید و حتی چند ساعت هم حرف بزنید اما با این پیشنهاد من شما میتونید شش ماه شب و روز کنار هم باشید.چون باید زیر یک سقف زندگی کنید.مثل دو تا دوست.مثل دانشجوهای یک خوابگاه !
ولی به نظر من این گول زدن خودمونه ! یعنی چه ؟! نمیدونم چرا نمیتونم معنای حرفای شما رو بفهمم .

_

این خیلی ساده است دخترم.فقط دلت رو با من یکی کن.حالا دوباره ازت میپرسم اگر یک نفر که شرایط خوبی داشته باشد یعنی ظاهرا اونو بپسندی و به خواستگاریت بیاد چه کار میکنی ؟! خب طبیعی است که مدتی نامزد میشوید و چندین بار هم دیگه رو میبینید .درسته یا نه ؟!بله . درسته !قبول داری بعضی ها در این دوره عقد میکنند ؟

بله .خیلی ها رو میشناسم از دوستای خودم که دوره ی نامزدی و عقدشون یکی است_خب .آفرین دخترم.حالا بگو ببینم چه طور اینو درست میدونی ؟! خب بگو ببینم قبول داری خیلی ها در این مدت به اصطلاح نامزدی حتی قبل از شناخت کامل بچه دار هم میشن ؟!

یلدا لبخندی از روی شرم زد و گفت :" حاج رضا چی میخواین بگین ؟

میخوام بگم آیا به نظرت در این مدت راه بازگشتی وجود داره ؟! آیا توی اون لحظه ها دختر و پسر به این که چطور میتونند یک عمر کنار هم زندگی کنند فکر کرده اند ؟! آیا دوره ی نامزدی برای شناخت کامل اونا از هم کافی بوده ؟!

من میگم شش ماه کنار هم زیر یک سقف زندگی کنید تا عادت ها و خصوصیات فردی تان ناخواسته برای هم آشکار بشه.شش ماه شهاب را بسنجی.با رفتاری که از تو سراغ دارم و با اخلاقی که تو داری میدونم که میتونی اونو به خوبی بشناسی و اگر بعد از این مدت به هیچ عنوان از او راضی نبودی به راحتی به خانه ی خودت برمیگردی بدون این که اتفاق خاصی افتاده باشه

یلدا عجولانه گفت :"آخه حاج رضا شما چه تضمینی دارید برای این که میگین بدون هیچ اتفاق خاصی!شما چه طور این قدر راحت همه چیز رو پیش بینی میکنید .اومدیم و ... چه طور بگم ؟ آخه چه طور من با یک مرد غریبه توی یک خونه زندگی کنم ؟! تازه راحت درس بخونم.دانشگاه برم ؟! تازه ببخشید که این رو میگم اما چه تضمینی برای این وجود داره که پسر شما طبق قول و قراری که شما باهاش میذارین رفتار کنه و رابطه اش رو با من در همون حدی که شما میخواین حفظ کنه ؟! اگر

دخترم تضمین از این بالاتر که من دارم به تو قول میدم .تو من رو قبول نداری ؟ من شهاب رو بزرگ کردم.درسته که مدتی است از من جدا شده و با من اختلاف داره اما این اختلاف به موضوع دیگه ای برمیگرده که الان نیاز به توضیح نمیبینم و الا شهاب مثل هر مرد غریبه ای نیست که تو این همه ترسیده ای .
_حاج رضا .من شما رو قبول دارم.میدونم شما صلاح منو میخواین .اما بازم میگم این ریسک بزرگیه .شما نمیتونید رفتار های پسرتون رو بعد از ازدواج کنترل کنید.
_ عزیزم.چون تو انتظار شنیدن چنین پیشنهادی رو نداشتی به نظرت این همه ترسناک جلوه میکنه و این همه مضطرب شدی .نمیدونم .البته حق داری .تو شهاب رو تابحال ندیدی و حتما چیزهایی که از پروانه خانم و مش حسین هم راجع به اون شنیدی مزید برعلت شده ! انگار حرف های من هم تاثیری در مثبت اندیشی تو نداره .عزیزم هر ازدواجی یک ریسک بزرگ محسوب میشه.اما من حداقل میخواستم به وسیله ی این کار خوشبختی پسرم رو تضمین کنم.چون من هیچ دختری رو مناسب تر ازتو برای شهاب نمیدونم و هیچ مردی رو مناسب تر از شهاب برای تو . من درباره ی رفتار آینده ی شهاب شاید نتونم درست قضاوت کنم اما میتونم رو قولی که ازش میگیرم حساب کنم.بعد از شش ماه شما بهتر میتونید تصمیم بگیرید و اگه اصرار روی محدود بودن رابطه تان دارم برای این که آزادی عمل داشته باشید و مجبور نشید در کنار هم به خاطر بعضی چیز ها زندگی کنید .

یلدا جان من با شناخت کامل از هر دوی شما این تقاضا رو کردم.من میخوام هر دوی شما رو داشته باشم.نمیخوام تو رو از دست بدم.حالا دیگه خودت میدونی.اگر جوابت منفی است من باز هم چیزی رو به تو تحمیل نمیکنم .میل خودت است .نمیدونم شاید اشتباه میکنم ! حالا بهتره بری استراحت کنی .من خیلی حرف زدم .میدونم که تو هم حالت زیاد مساعد نیست .بهتره زودتر بریم بخوابیم و بعد

حاج رضا بعد هم بدون این که منتظر حرفی از جانب یلدا باشد صندلی را عقب داد و به زحمت و " یا علی گویان " و در حالی که آزرده خاطر مینمود از جا برخاست.یلدا این را به خوبی احساس میکرد.قامت حاج رضا با این که کمی افتاده بود اما هنوز بلند بود . آرام و سنگین قدم برمیداشت.سایه ی او زیر نور ماه کش آمد و لرزان از جلوی یلدا عبور کرد و دور شد

یلدا توان حرکت نداشت.هوا سرد شده بود.صدای پروانه خانم را شنید که میگفت :" یلدا پاشو دیگه دختر ! دیر وقته

شب از نیمه گذشته بود .یلدا صبح فردا با دوستانش قرار داشت.قرار بود فرناز و نرگس را در دانشگاه ملاقات کند.اما هر کاری میکرد نمیتوانست بخوابد .همه ی آن چه گذشته بود مدام توی ذهنش مرور میشد.صدای حاج رضا و نگاهش او را رها نمیکرد.دلش پر از تشویش شده بود .دوست داشت زودتر صبح میشد و هرچه سریع تر همه چیز را برای نرگس و فرناز تعریف میکرد .هر چند که حاج رضا گفته بودبهتر است که کسی چیزی نداند !حس میکرد هرگز نخواهد خوابید.با این حال وقتی چشم باز کرد آفتاب پهنای اتاقش را گرفته بود و پ روانه خانم پشت در بود و در حالی که سعی میکرد یلدا صدایش را از پشت در بهتر بشنود میگفت : " یلدا جان دوستات تلفن زدند و گفتند که ما راه افتادیم ها

یلدا مثل جرقه ای از جا جهید و روی تخت نشست .سرش به شدت درد گرفت.اصلا دلش نمیخواست از جایش تکان بخورد .یک لحظه ذهنش از هر چیزی خالی شد.انگار هیچ چیز توی فکرش نبود.خیره به گل های ملحفه ی تخت خواب سعی میکرد موقعیت خود را ارزیابی کند.با خود گفت :" آهان ! امروز با فرنازینا قرار داشتیم ! وای چرا این قدر خسته ام ؟ ... دیشب ! حاج رضا ... ناگهان دوباره مغزش قلقله ی فکر و خیال شد و همه چیز را به خاطر آورد و نا خودآگاه از جا برخاست.به یاد چیزی افتاده بود .گویی نیرویی او را هدایت میکرد که نمیتوانست در برابرش مقاومت کند.در اتاقش را باز کرد.کسی داخل راهرو نبود .آهسته از پله ها پایین آمد.پایین پله ها پروانه خانم را صدا زد تا مطمئن شود جلوی راهش سبز نمشود و با یک خیز بلند خود را به اتاق حاج رضا رساند

حاج رضا این موقع از روز معمولا خانه نبود.دستگیره ی در اتاق در دست های یلدا چرخی خورد و در باز شد .او داخل شد و به نرمی در را بست و به سمت کشوی میز تحریر شکافت .کاغذ های داخل آن را بیرون کشید و مشغول جستجو شد .میدانست دنبال چیزی میگردد اما نمیدانست چرا ؟! برای خودش هم جالب بود . به خودش گفت :" فقط یه کنجکاویه .همین ! چرا حالا این همه هیجان زده ام.من همیشه برای چیز های بی ارزش هم هیجان زده میشم ! و بالاخره یافت.یک عکس بود.عکس پسر جوانی که در آتلیه گرفته شده بود.عکس در دست های یلدا بالا آمد و جلوی چشم های پف کرده اش قرار گرفت .تصویر شهاب بود .یلدا به عکس خیره مانده بود .گویی قصد کشف چیزی را داشت که صدای پروانه خانم را شنید که داشت از مش حسین سراغش را میگرفت .ناگهان به خود آمد و عکس را در لباسش پنهان کرد و سرسری کشوی حاج رضا را مرتب کرد و آن را بست

حاج رضا آلبون خانوادگی اش را معمولا تنها تماشا میکرد و آن را در کمدی میگذاشت که کلیدش همیشه پیش خودش بود .اما یلدا به یاد داشت یک بار حاج رضا تلفنی از او خواسته بود که شماره تلفن دوستش را از کشوی میز بردارد و برایش بخواند .آن عکس را اتفاقی داخل کشوی میز دیده بود.آن روز حتی نگاه مجددی به آن نینداخت .اما حدس میزد که او پسر حاج رضا باشد

یلدا به آرامی اتاق را ترک کرد .از پله ها بالا میرفت که پروانه خانم را دید و دستپاچه گفت :" سلام .وای شما کجایید ؟

پروانه خانم متعجب با لهجه ی شمالی اش گفت :" مادر جان تو کجایی که یک ساعته صدات میزنم ؟ چایی ات سرد شد

باشه .چشم پروانه خانم .الان آماده میشم میام پایین !

یلدا با عجله به اتاقش رفت و عکس را از لباسش بیرون کشید.روی تخت نشست و دوباره به آن خیره شد.به نظرش اصلا زشت نبود.ابرو های مردانه ی تقریبا پهنی داشت با چشم های بادامی تقریبا درشت . چشم و ابرو مشکی بود .بینی اش هم خوش فرم بود . لب هایی برجسته با فکی محکم و مردانه و صورتی پر جذبه.موهایش پر پشت به نظر میرسید.تقریبا بلند بود و مشکی

چند دقیقه گذشته بود .اما یلدا هنوز عکس به دست روی تخت نشسته بود و در افکارش غرق بود .بالاخره ساعت یازده آماده بود نرگس برای بار دوم تماس گرفته بودو به همین سبب مبور شد آژانس بگیرد

اگه خواستید بگید ادامه بدم اگر نه هم که هیچی پاکش کنم

لیوان یکبار مصرف که حالا خالی از شیر موز شده بود در دست های یلدا مچاله میشد و سر و صدای گوش خراشی تولید میکرد که با ضربه ای از سوی فرناز به سکون رسید.آن سه نفر بر سر میز شیشه ای گرد متعلق به یک بوفه ی آب میوه فروشی واقع در گوشه ی دنجی از پارک کوچک نزدیک دانشکده شان بود نشسته بودند

یلدا تمام ماجرا را مفصل تر از آنچه بود برای دوستانش تعریف کرد .هر کدام به نوعی در فکر بودند که باز یلدا صدای لیوان خالی را درآورد .فرناز این بار محکم تر از قبل روی دست یلدا کوبید و گفت : "اه ... بسه یلدا .ولش کن این بیچاره رو ! سرمون درد گرفت

سپس رو به دوستانش گفت :"بچه ها حالا که چیزی نشده چرا این قدر تو فکرید ؟

فرناز به یلدا نگاه کرد و با لحنی شوخ ادامه داد :" به نظر من بهتره باهاش ازدواج کنی ! دیوونه جون .میدونی چقدر ثروت گیرت میاد ؟! " و خندید

.

نرگس جدی تر بود .گفت : "ولی به نظر من یلدا جون بهتره به حاج رضا بگی نمیتونم قبول کنم .آخه بابا یک عمر زندگیه

فرناز گفت :"وا ! کجا یک عمر زندگیه ؟! شش ماه که جیزی نیست

نرگس جواب داد :"بابا شما هم یه چیزی میگین ! مگه میشه فقط برای شش ماه زندگی ازدواج کرد ؟! فکر میکنم حاج رضا عمدا این طور گفته که یلدا قبول کنه والا اگه یلدا ازدواج کنه دیگه مگه بچه بازی که بعد از شش ماه برگرده سر خونه ی اولش ؟

فرناز گفت : " آره .اینم یه حرفیه ! اگر پسرش طلاقت نداد چی ؟

یلدا گفت : " اما حاج رضا دروغ نمیگه

نرگس پرسید :"چه قدر بهش اعتماد داری ؟

یلدا پرسید :" به کی ؟

" نرگس جواب داد :"به عمه ی من ! خب حاج رضا رو میگم دیگه دختر! " یلدا گفت :"خیلی زیاد به حرف های حاج رضا مطمئنم" نرگس گفت :"یعنی همه ی حرف هایی رو که زده قبول داری ؟" _آره خب.حاج رضا خیلی مطمئن حرف میزد که منو خیلی دوست داره .دروغ هم نمیگه .

نرگس پرسید :" خب پس دردت چیه ؟

" فرناز گفت :" آره .دیگه دردت چیه ؟

میترسم .اصلا نمیخواستم به این چیز ها فکر کنم ! نرگس گفت :"خب این که طبیعیه ! هرکسی ممکنه اولش بترسه .اما تو قضیه ات فرق میکنه .باید بیشتر دقت کنی

_

راستش به حاج رضا که فکر میکنم نمیتونم درست تصمیم بگیرم.تو رو خدا بچه ها شما فکر کنید که چی بگم ؟!

نرگس با قاطعیت گفت :"یعنی چی ؟! این زندگی مال توست یلدا ! نه حاج رضا و نه پسرش و نه هر کس دیگه ای ! تو نباید تحت تاثیر محبت های حاج رضا یا احساس دین کاری بکنی که اون ازت میخواد.شاید اصلا به نفعت نباشه

فرناز گفت :"شاید هم به نفعش باشه

نرگس ادامه داد :" خب به نفع یا ضرر .این زندگی مال توست.و بهتره خودت تصمیم بگیری

فرناز پرسید :"پس تکلیف سهیل چی میشه ؟بیچاره منتظره این ترم بیاد

یلدا در حالی که زهر خندی میزد پاسخ داد : " اصلا به اون فکر نکرده ام ! من که قولی به اون نداده ام

فرناز با لبخند معناداری گفت :" اووه! انگار حرف های حاج رضا کار خودش رو کرده ؟! پس فاتحه ی سهیل خوندس

یلدا درخواست کرد :" میشه فعلا به سهیل فکر نکنید ؟ فقط بگین به حاج رضا چی بگم ؟

فرناز پرسید :" آخه بابا اصلا منظور حاج رضای عجیب و غریب تو چیه ؟

نمیدونم.یعنی اون طوری که از حرفاش نتیجه گرفتم فکر کنم که میخواد به هر وسیله که شده پسرش رو تو ایران موندگار کنه .خب لابد میخواد از عروسش هم مطمئن باشه ! "

فرناز گفت :" این وسط تو رو هم میخواد طعمه ی آقا شهاب کنه.اگر دندونش گیر کرد و بعد از شش ماه خواست اینجا بمونه و اگر نه بره دنبال کیف خودش .تو هم بری غاز بچرونی ! نه ؟

یلدا برای لحظه ای دوباره چهره اش منقبض شد . اما به ید حاج رضا و حرف هایش . به یاد آن نگاه ملتمسانه و تمام مهربانی هایش افتاد و ته دلش محکم شد و گفت :" نه .اگر به ضرر من بود حاج رضا هرگز این پیشنهاد رو نمیداد

نرگس گفت :" راست میگی .بالاخره توی این چند سال حسن نیت حاج رضا نسبت به تو ثابت شده .اون مثل یک پدر واقعی شاید هم بیشتر بای تو زحمت کشیده

سپس نرگس سکوت کرد و پس از چند ثانیه رو به یلدا کرد و افزود :" یلدا . حالا نظر خودت چیه ؟

نمیدونم .یه دلم میگه قبول کنم .اما از طرفی خیلی میترسم .راستش دیشب که اصلا حاج رضا رو امیدوار نکردم و تا لحظه ی آخر هم جواب مثبتی ندادم .اما .....

فرناز حرف یلدا را قطع کرد و گفت :"البته بچه ها حاج رضا هم بد نگفته ها

نرگس پرسید :" چی رو ؟

همین که گفته با هر کس دیگه ای هم بخوای ازدواج کنی شرایط بهتر از این رو پیدا نمیکنی .مثلا همین سهیل !

فرناز در همین حال رو به یلدا کرد و پرسید :" تو چقدر ازش شناخت داری ؟

خب همین قدر که شما میشناسینش !

نرگس گفت : در حد یک همکلاسی .اون هم سه ساعت در هفته

فرنا پیشنهاد داد :" من که میگم اگه تو قصدت ازدواجه بهتره روی پیشنهاد حاج رضا بیشتر فکر کنی

نرگس در تایید حرف فرناز گفت:«راست میگه .اگر روی حرفاش دقیق بشیم زیاد هم بد نگفته .در ثانی حداقلش اینه که برای آخر کار راه فراری هم گذاشته که اگر ناراضی بودی برگردی.تازه یک پشتوانه ی مالی خوب هم برای در نظر گرفته.حاج رضا رو هم تو بهتر از ما میشناسی .فکر نمیکنم اهل دروغ و این حرفا باشه و قصد گول زدن تو رو داشته باشه

! » _نه حاج رضا رو که ازش مطمئنم قصد گول زدن من رو نداره .اما آخه من دوست داشتم اول عاشق بشم بعد ازدواج کنم .

فرناز گفت :« بابا ول کن این حرفای مسخره رو ! دیوونه به آن همه پول که گیرت میاد فکر کنی از صرافت عاشقی می افتی

! » نرگس در حالی که لبخند میزد گفت : « شاید هم عاشق شدی . » فرناز پرسید: «چه طور تا حالا ندیدیش ؟! یعنی عکسش رو هم ندیدی و نمیدونی چه شکلیه ؟! » یلدا لبخندی زد و گفت :« عکسش رو دیدم .توی کیفمه ! »

فرناز و نرگس با چشم های گشاد شده یلدا رو نگاه میکردند و بعد نگاه معناداری بینشان رد و بدل شد

یلدا که متوجه بود دستپاچه شد و با خنده گفت :« به خدا من بی تقصیرم .فراموش کردم نشونتون بدم

. » فرناز و نرگس بدون توجه به یلدا با خنده و شوخب توی سر و کله ی یلذا کوبیدند و یلدا در حالی که میخندید گفت :« بچه ها تو رو خدا ... » و اشاره به اطراف کرد و ادامه داد :«تابلو میشیم ! تو رو خدا .... » فذناز که هنوز میخندید گفت :« ما رو فیلم کردی ؟! » و با حالتی حق به جانب رو به نرگس کرد و ادامه داد :« عکس طرف رو گذاشته توی کیفش و ... » و بعد در حالی که ادای یلدا را در می آورد گفت :« به ما میگه نمیدونم چی کار کنم .چه جوابی بدم ؟! » نرگس با لبخند گفت :« همین رو بگو .ما رو بگو که سه ساعته قیافه های محزون به خودمون گرفتیم و داریم فکر میکنیم ! » یلدا گفت :« نه به خدا اشتباه میکنید .من خودمم تازه امروز این عکس را گیر آوردم .راستش خیلی کنجکاو شدم ببینم چه شکلیه ! » فرناز گفت : «خب حالا این تحفه ی حاج رضا رو نشونمون میدی یا نه ؟! » یلدا با لبخند دست برد و عکس را از کیفش بیرون کشید و دوباره به آن نگاه کرد.فرناز با حرکت سریعی عکس را از دست یلدا بیرون کشید و با خنده گفت :« حالا میفهمم که چرا دو دلی ؟! »سپس در حالی که عکس را به نرگس میداد ادامه داد :« بابا این که خیلی ماهه ! »

یلدا با اعتراض گفت :« من دو دلم ؟

! » نرگس عکس را نگاه کرد و گفت : « جای برادری مرد جذابیه ! توی عکس که این طور به نظر میاد !

برقی در نگاه پر از خنده ی نرگس درخشید و لبخند زیرکانه اش را با نگاهی زیرک تر تلفیق کرد و از یلدا پرسید :« از قیافه اش خوشت اومده ؟

» یلدا در حالی که سعی کرد بی تفاوت نشان بدهد شانه را بالا انداخت و گفت :« خب . عکسش که بدک نیست ! » فرناز گفت :« بابا تو که خیلی پررویی ! اگه من به جای تو بودم معطلش نمیکردم . » نرگس گفت :« باز تو هول شدی ؟ تو که به همه میگی جذاب ! » _بابا خودت الان گفتی !

_

خب گفته باشم .دلیلینداره یلدا به خاطر یه عکس هول بشه .یعنی دیگه نباید فکر کنه ؟! »
سپس نرگس رو به یلدا کرد و گفت :«خودت بهتر میدونی.به نظر من بهتره تحت تاثیر قیافه اش برای خودت رویا پردازی نکنی .چون به این قیافه میاد آدمی جدی باشه و شاید زندگی کردن باهاش خیلی دشوار باشه ! یلدا خندید و گفت :«معلومه خوب منو میشناسید .راستش رو بگم ... ؟ » لبخند قشنگی زد و ادامه داد : «راستش دیشب مطمئن بودم که جوابم منفیه .اما امروز صبح بعد از دیدن این عکس نمیدونم چرا دلم میخواد برای یک بار هم که شده خودش رو ببینم ! شنیدم اعتماد به نفسش غوغاست و از خود راضی و مغروره.

نرگس گفت :« به قیافه اش میاد

فرناز گفت : « تو هم که عاشق این خصوصیاتی

نرگس جواب داد : « پس با این اوصاف میخواهی جواب مثبت بدی

تو نظرت چیه ؟
_نظر من مهم نیست .

یلدا اعتماد خاصی نسبت به یلدا داشت . دست او را گرفت و دوباره گفت :« برای من مهمه !! راستش رو بگو .اگه تو جای من بودی چی کار میکردی ؟

! » نرگس توی چشم های یلدا چند ثانیه نگاه کرد و لبخند زد و گفت :« بهش فکر میکردم .

یلدا دست نرگس را فشرد و لبخند زد و فرناز دستی به موهای رنگ شده اش که تا نیمه ی روسری بیرون بود برد و در حالی که سعی میکرد آنها را به همان حالت حفظ کند خندید و گفت :«مبارکه

! » ساعتی بعد یلدا سرش را به شیشه ی اتومبیلی که در حال رفتن به سوی خانه بود تکیه داد و ماشین ها .آدم ها و مغازه ها به سرعت از جلوی چشم های خسته اش میگذشتند .یلدا فکر میکرد .گاه رویا میبافت و گاهی توجهش به چیزی یا کسی در بیرون جلب میشد .همیشه از نشستن در اتومبیل و گردش کردن لذت میبرد و گاهی نگاهش با نگاهی برخورد میکرد و برای مدت کوتاهی هم سفری برایش پیدا میشد !

یلدا خوشحال بود از این که رازش را پیش فرناز و نرگس فاش کرده است و بعد از مشورت با آن ها احساس رضایت خاصی داشت و دوست داشت زودتر حاج رضا را ببیند و دوباره درباره ی موضوع شب گذشته صحبت کنند .از این که تغییراتی در زندگی اش در شرف وقوع بود احساس هیجان و دلشوره داشت و از این که حاج رضا او را برای پسرش خواستگاری کرده است . احساسات متفاوت و عجیبی را تجربه میکرد.احساس میکرد که دیگر خانمی شده است و باید به ازدواج فکر کند

از صبح تا آن لحظه خیلی به شهاب فکر کرده بود .به این که واقعا چه شکلی است ؟آیا شبیه عکسشه ؟ به این که چه برخوردی خواهد داشت

میدانست او آدم جدی است .از آدم های جدی خوشش می آمد.برای آن ها احترام و ارزش به خصوصی قائل بود .اما از بعضی تصوراتش هم نگران میشد .مثلا این که اگر حاج رضا این موضوع را با شهاب در میان بگذارد و او به هیچ قیمت حاضر به دیدن یلدا هم نشود .چه ؟ و یا اگر او را ببیند و نپسندد !! به نظر یلدا غیر قابل تحمل بود اگر پسری او را میدید و نمیپسندید ! شاید به نحوی بد عادت شده بود.زیرا تا آن لحظه از زندگیش همیشه مورد توجه قرار گرفته بود .شاید زیبایی اش اساطیری نبود اما صورت دوست داشتنی اش با زیبایی های نادرش که همیشه توجه همه را جلب میکرد او را دلپذیر میساخت .برای همین برایش بسیار سخت بود اگر کسی از چهره اش ایرادی میگرفت

یلدا چهره ی مهربانی داشت .صورتی تقریبا کوچک با پوستی لطیف و سفید .لب های برجسته .بینی خوش فرم و چشمان سیاهی با نگاه نافذ.نگاهی که به زحمت میتوانستس از آن بی تفاوت بگذری .قد و قامت متوسط و اندام ظریفش همیشه باعث میشد که از سن واقعی اش خیلی کوچک تر به نظر برسد و او از این موضوع خوشحال بود .همیشه در اطرافش مرد هایی بودند که دورادور هوایش را داشتند ! چه وقتی که دبیرستان میرفت و چه حالا که دانشجو بود

یلدا همیشه میگفت :« در مسایل عاشقی شانس ندارم .عاشق هر کی میشم عوضی از آب در میاد . » اما هنوز گرفتار عشق واقعی نشده بود .هر چند که مدام با خود عهد میبست که هرگز عاشق نشود.اما در دلش به عهدی که میبست اعتقادی نداشت .همیشه بین خودش و جنس مخالف حریم خاصی قائل بود .حریمی که از کودکی با اعتقادات دینی اش عجین شده بد و حتی بعضی از دوستانش یا دختر و پسر های هم دوره اش در دانشگاه نمیتوانستند تغییری در اعتقادات و تفکراتش به وجود بیاورند

یلدا با زندگی کردن پیش مردی مثل حاج رضا به اعتقاداتش پایه و اساس محکم تری هم داد و دیگر فکر عاشق شدن را از سرش بیرون کرد.ولی گاهی زندگی کردن بدون عشق برایش طاقت فرسا مینمود و گاه او را غمگین میکرد .مخصوصا وقتی سر کلاس مثنوی از استاد مرد علاقه اش میشنید که عشق موتور طبیعت است و بی عشق نمیتوان زندگی کرد و خوشحال بود ! اما حالا که او عشق نبود ! و پر از احساس بود و مهربان و خوش رو !! پس سعی میکرد جای خالی عشق را با درس و دانشگاه و اساتید و رشته ی مورد علاقه اش و همین طور دوستان بسیار خوبش پر کند .اما حاج رضا همیشه میگفت : « عشق خودش خواهد آمد.نمیتوان از آن فرار کرد .عشق خودش آهسته آهسته می آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا مینشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر میکند و کم کم مثل (ساقه ی مهر گیاه ) در تمام جانت میپیچد و ریشه می دواند .به طوری که بی آن نمیتوانی تنفس کنی

یلدا همیشه وقتی که نماز می خواند و با خدایش خلوت می کرد از او می خواست او را عاشق کسی بکند که لیاقتش را داشته داشته باشد گردنش خسته شده بود سرش را از روی شیشه بلند کرد نگاهی به بیرون انداخت آسمان گرفته بود هوای ابری دلشوره اش را بیشتر می کرد اما دوست داشت باران ببارد هوای ابری را زیاد دوست نداشت پس سعی کرد به آسمان فکر نکند برای همین باز خیره به خیابان چشم دوخت باد خنک و دل چسبی به صورتش می خورد چراغ قرمز بود و اتومبیل ها بی صبرانه منتظر . یلدا مسافران کنار خیابان را تماشا می کرد دختر زیبایی با ظاهر آراسته و لباسهای مد روز توجه او را به خود جلب کرد خیلی دوست داشت آدمها را نگاه کند لباس پوشیدن آرایش کردن و حرکات آدم ها برایش جالب بود دختر زیبا متوجه نگاه یلدا شد یلدا ناخودآگاه لبخند زد دختر هم!

یلدا هم هروقت احساس می کرد آن روز خیلی زیبا شده است دیگران به او لبخند می زدند و چه احساس خوبی پیدا می کرد چراغ سبز شد دختر زیبا دور شد یلدا با به یاد نرگس و فرناز افتاد روز خوبی را با آنها گذرانده بود همیشه بودن با آنها برایش لذت بخش بود از روزی که برای اولین بار به دانشگاه رفت با آنها آشنا شد. یک آشناییی ساده که به دوستی عمیق تبدیل شد آنها همدیگر را خوب می شناختند و حرف هم را خوب می فهمیدند گروه جالبی را تشکیل داده بودند غم ها و شادی ها را خوب با هم تقسیم می کردند.

یلدا غم از دست دادن پدر را بین آنها تقسیم کرد تا توانست دوباره زندگی کردن را آغاز کند. حرفهای آرام بخش نرگس با آن ظاهر محجوب و همیشه آرام به یلدا آرامش خاصی می داد و سرخوشی های بی غل و غش فرناز بهانه های کوچک و خنده ی زندگی را به یلدا یادآوری می کرد.در همین حین راننده پرسید: خانم همین جا پیاده میشین؟ یلدا به خود آمد هول شد و در حالی که سعی می کرد بیرون را حسابی ورنداز کند گفت: بله فکر می کنم.باید کمی پیاده روی می کرد تا به منزل برسد و یلدا آهسته قدم بر می داشت تا شاید باران بیاد او عاشق قدم زدن در زیر باران بود باز توی فکر رفت دوست داشت حاج رضا را خوشحال کند دوباره با خودش گفت من که ضرر نمیکنم و بعد خواست که عاقلانه تر فکر کند به خودش و به آینده اش منطقی تر بیاندیشد ادامه داد اگر خدای نکرده حاج رضا هم از دنیا برود من که کسی رو ندارم اون وقت دخترهای حاج رضا از را می رسند و اول از همه منو بیرون می کنند تازه خرج تحصیلم رو که تا الان حاج رضا پرداخته اگه ازم نگیرن شانس آورده ام منطقی اش همینه باید آینده خودم تضمین کنم بعد شش ماه اون وقت همه چیز به نفع من میشه.!
یلدا تازه از تصمیمش خشنود شده بود که صدای گاز مهیب یک موتور سوار او را بخود آورد با نگاه سرزنش بارش به او خیره شد موتوری دور زد و دوباره به یلدا نزدیک شد و لبخندی به یلدا زد و گاز داد خیابان خلوت بوود یلدا سزعتش را زیاد کرد به خانه رسید و کلید را در قفل چرخاند موتوری هنوز سرکوچه بود باران هم نمی آمد

پروانه خانم و مش حسین در آشپزخانه حسابی مشغول بودند پروانه خانم کمی عصبانی به نظر می رسید کار می کرد و غر می زد. مش حسین هم صبورانه دستورات و را اجرا می کرد و به غر زدن هایش گوش سپرده بود.فقط گاهی به عنوان تایید سزی تکان می داد شاید تسکینی برای درد پروانه خانم باشد لا آمدن یلدا به آشپزخانه پروانه خانم از حرف افتاد اما چهره اش نشانگر درونش بود.

یلدا با لبخند پرسید: پروانه خانم چیزی شده؟ پروانه خانم که بی صبرانه منتظر همین سؤال بود لبخندی زورکی زد و گفت: نه دخترم چی می خواستی بشه؟ کلفت جماعت که شانس نداره از صبح تا شب اینجا زحمت می کشیم این همه از جون و دلمون مایه میگذاریم اما هیچی حاج رضا ما رو لایق ندونستند که بگن می خوان پسرشون رو داماد کنند. یلدا که گیج به نظر می رسید با حیرت فروان گفت: شما از چی صحبت می کنین؟ من اگه ندونم توی این خونه چی می گذره که برای مردن خوبم. از چی خبر دارین؟ معلومه این جا چه خبره؟ یلدا جون مگه قرار نیست تو عروس بشی ؟ حالا خودت رو زدی به اون راه؟ یلدا که چشمهایش از حیرت گشاد شده بودند خندید و گفت: راستی شما چه جوری فهمیدید؟ حاج رضا به من گفت که به کسی فعلا حرفی نزنیم در ثانی هنوز که چیزی مشخص نیست عروسی کدومه؟ مش حسین که با متانت حرف ها را گوش می کرد با لحن آرامی گفت: یلدا جان ایشون کلا نترند و ار همه چیز همیشه خبردارن.(سپس خندید) یلدا هم خندید پروانه خانم هنوز شاکی بود و گله گذاری می کرد.
یلدا آرام و با متانت در حالی که لبخندی مهربان بر لب داشت گفت: پروانه خانم خودتون بهتر می دونید که شما و مش حسین تنها افراد مورد اعتماد حاج رضا هستید و اگر حاج رضا چیزی نگفته برای اینه که هنوز چیزی نشده و چون معلوم نیست چی میشه حاج رضا هم خواسته که فعلا حرفی نزنیم تازه شما از کجا فهمیدید؟ باید راستش را بگویید!

امروز حاج رضا تلفنی داشت با پسرش حرف می زد سه ساعت گوشی توی دستش بود کلی داد و هوار را انداخت معلوم بود که پسره قبول نمی کنه حاج رضا خیلی حرف زد میون حرفاش فهمیدم که نظرش به توست تو هم که خودت می دونستی حالا جواب دادی یا نه؟ نه خوب دیگه چی می گفتند؟ هیچی دخترم حاج رضا حرص می خورد بعد هم یک جاهایی خیلی یواش حرف می زد نتونستم بفهمم چی مگه تو چی گفتی؟ جوابت چیه می خوای پسره رو ببینی ؟ هنوز نمی دونم دارم فکر می کنم. پره بدی نیست باباش رو اذیت می کنه اما خداییش با ما مهربونه هر وقت می رم خونه اش را تمیز کنم کلی به من احترام می گذاره و احوال مش حسین رو می پرسه اما خب دیگه زیاد خنده رو نیست مثل تو راستش چی بگم دختر؟ آخه مگه حالا وقت شوهر کردن توست می خوای ما رو تنها بگذاری؟

کلمات آخر پروانه خانم با هق هق گریه آمیخته شدند عاقبت بغض پروانه خانم ترکید و اشک هایش روان شد و یلدا را در آغوش گرفت یلدا هم گریه کرد هنوز باور نداشت اتفاق خاصی رخ داد است اما گویی چیزهایی در حال وقوع بود و نباید غافل می ماند مش حین هم عاقبت دلیل بی قراری های پروانه خانم را فهمید سری تکان داد و حالتی غم زده به خود گرفت.

هجوم قطات آب گرم روی سرو بدن یلدا گویی توام با گرفتن شرمای تنش تمام اندیشه ها و دلهره ها را نیز می شست و با خود می برد به طوری که یلدا آن چنان احساس آرامش می کرد که دلش می خواست ساعت ها به همان حالت بنشیند و به چیزهای خوب فکر کند شور خاصی در وجودش ولوله می کرد که دلیلش را نمی دانست بارها و بارها اولین دیدار و اولین کلماتی را که باید در ملاقات با شهاب رد و بدل می کرد از تصور گذرانده بود با این همه باز هم با به خاطر آوردن قرار آن روز همان طور که زیر شیر آب ایستاده بود سرش را خم کرد و لبخند زد و گفت :سلام با این که حاج رضا به او متذکر شده بود که شاید شهاب رفتار توهین آمیزی با او داشته باشد اما او همچنان تصور خود را با لخند مجسم می کرد به هفته ای که گذشته بود فکر می کرد.

یک هفته بود که یلدا حاج رضا را در جریان تصمیم خود قرار داده بود و او هم با شهاب قرار تلفنی گذاشته بود و با مخالفت شدید شهاب رو به رو شده بود اما در آخر توانست با میان کشیدن قضیه ی ارثیه و بخشیدن یک سوم از اموالش او را راضی به این کار بکند بنابراین قرار شد یلداو شهاب براای اولین بار همدیگر را ببینند و صحبت هایشان را بکنند.

هنوز شیرآب باز بود و یلدا در افکارش غوطه ور و به ملاقات شب سه شنبه می اندیشید دوباره سرش را خم کرد و گفت: سلام

شب سه شنبه بود یلدا ساعت ها در اتاقش با خود مشغول بود و هر ثانیه که می گذشت دل شوره اش بیشتر می شد دلش می خواست آن شب زیبایی او اساطیری شود اما هر چه ساعت مقرر نزدیک می شد احساس می کرد بدتر شده است اعتماد به نفسش را از دست داده بود برای این که خودش را تسکین بدهد مدام جلوی آیینه عقب و جلو می رفت و هر بار هم سعی می کرد لبخندی بزند و خود را بهتر ارزیابی کند اما ناخودآگاه از آن ههمه یاس لب باز کرد و گفت: لعنتی این لبخند احمقانه چیه ؟ اصلا لبخند نداشته باشم خیلی بهتره خدایا چی کار کنم اصلا آمادیگش ر ندارم آخه چرا من امشب اینطوری شده ام؟ چرا چشمام اینقدر پف آلود شده؟

صدای پروانه خانم از پشت در به او یادآوری کرد که شهاب چند دقیقه است که آمده و بهتر است یلدا عجله کند . دل پیچه گرفته بود حالت تهوع داشت دهانش خشک و بد طعم شده بود به ایینه نگاه کرد مستاصل می نمود و رنگ پریده با دست های لرزان به سوی قوطی رژگونه حمله برد و با حرکتی سریع گونه هایش را رنگ کرد باز صدای در بلند شد . پروانه خانم دهانش را به در چسبانده بود و سعی داشت فقط یلدا صدایش را بشنودگفت: یلدا جان زود باش آقا منتظرن این پسره هم اومده الان می ره ها! یلدا غرغرکنان جواب داد: خب خب اومدم دیگه و سریع خم شد و دست هایش را تا جایی که ممکن بود دراز کرد تا از زیر تخت خوابش دمپایی های رو فرشی اش را در بیاورد عاقبت آنها را یافت و با نگرانی برای آخرین بار سراغ آیینه رفت روسری اش به رنگ صورتی صدفی بود که با بلوز آستین بلند سفید و دامن بلندی با گلهای صورتی و سفید هماهنگ شده بود.

یلدا رنگ صورتی را زیاد دوست نداشت اما نمی دانست چرا برای آن شب بالاخره تصمیم گرفته بود آن لباس ها را بپوشد با این که اصلا از خودش راضی نبود اما بالخره از آیینه دل کند و خود را به خدا سپرد.

پروانه خانم پشت در ایستاده و منتظر بود گویی او هم مضطرب بود با دیدن یلدا نفس راحتی کشید و سر تا پایش را برانداز کرد وگفت: ماشاءالله مثل ماه شدی. یلدا دلش گرم شد و برای این که به خود امید بیشتری بدهد دوباره گفت:راست می گی پروانه خانم؟ به نظر خودم که خیلی بیریخت و بد قیافه شده ام. پروانه خانم در حالی که مجددا او را موشکافانه تماشا می کرد سری تکان داد و گفت : وا دختر زبانت را گاز بگیر .. به این خوشگلی . خیلی هم دلش بخواد.

یلدا بالاخره راهی شد و با پاهایی که بی اختیار می لرزید از پله ها پایین آمد توی دلش پر از تشویش و اضطاب و کنجکاوی بد روی پله چهارم نگاهش به چشم هایی که مثل یک ببر زخمی به او خیره شده بودند ثابت ماند و نفسش حبس شد .احساس کرد دیگر قوایی برای پایین آمدن ندارد چنین حالتی را در خود بی سابقه می دید چند لحظه ثابت ماند نردد بود که پایین بیاد و یا اصلا باز گردد که صدای گرم و ملایم حاج رضا تردید را از او گرفت که می گفت: دخترم یلدا آمدی ؟ یلدا خودش را جمع و جور کرد و سلامی داد حاج رضا از او دعوت کرد که روی صندلی کنار او بنشیند یلدا به نرمی از کنار شهاب رد شد و مقابلش روی صندلی نشست روی صورتش قطرات عرق درست مثل شبنم صبحگاهی خودنمایی می کرد احساس می کرد داغ شده است. پروانه خانم با سینی شربت وارد شد و در سکوت مطلق شربت ها را تعارف کرد و سریع رفت.

حاج رضا نیز مثل همیشه آرام و موقر بود شربت را از روی میز برداشت و در حالی که با قاشق بلندی آن را هم می زد گفت: همون طور که خودتان می دونید قرار امروز رو طبق صحبت هایی که با هردو شما داشتم گذاشته ام برای اینکه با هم آشنا بشین و اگه حرفی دارید باهم بزنید تا بعدا دچار مشکل نشوید باز هم یادآوری می کنم فقط باید مطابق همان قراری که با شما گذاشته ام عمل کنید. حاج رضا کمی شربت نوشید و نفسی تازه کرد و ادامه داد: در غیر اینصورت ...آه بلندی کشید و بعد از لحظه ای به آرامی از جای برخاست و گفت: من شما رو تنها می گذارم تا راحت تر صحبت کنید. همان طور که به سمت در خروجی می رفت گفت: امشب آسمان خیلی صاف و دلنشینه می خوام مهتاب رو تماشا کنم.

لحظاتی گذشته بود اما به سکوت نگاه پایین یلدا روی گل های قالی ماسیده بود و تکان نمی خورد و هنوز چهره ی دقیقی از شهاب در ذهن نداشت اما سعی نمی کرد او را دوباره نگاه کند نمی دانست چرا بی دلیل خجالت می کشد.

شهاب راحتر ار یلدا نشان می داد دست دراز کرد و شربت را برداشت وچرخی به قاشق داد و بی معطلی آن را سر کشید. نگاه یلدا به لیوان نیمه که روی میز نشسته بود خیره شد ناگهان احساس بدی در دلش پیدا شد رگه هایی از رنجشی که تنها خودش دلیل آن را می دانست به وجود آمده بود. شاید به خاطر آن بود که دلش می خواست شهاب را مثل خودش مضطرب و دستپاچه ببیند اما بادیدن رفتار معمولی و بیخیال شهاب با آن نگاه غضبناک و حق به جانبش از خودش به خاطر آن همه هیجان و اضطراب و خیال بافی متنفر شد به همان سرعت که در اعماق افکارش می دوید چهره اش هم منقبض شد و دلش گرفت. شهاب از جا برخاست ویلدا به خود آمد و نگاه سریعی به قد و قامت شهاب انداخت وقد تقریبا بلندی داشت با هیکلی تنومند و ورزیده شلوار جین و پیراهن چهار خانه ی سفید و قرمز اسپرتی به تن داشت معلوم بود این ملاقات چندان برایش اهمیتی نداشته که .. بوی تلخ یک عطر مردانه در فضا پیچیده بود که علی رغم آن محیط برای یلدا آرام بخش و دوست داشنی می نمود. شهاب مثل کسی که بخواهد به ناگاه مچش بگیرد چرخی زدو نگاهش را به یلدا دوخت و بعد از لحظه ای بدون این که نگاهش را از او بگیرد روی صندلی اش نشست دل یلدا هوری ریخت شهاب دست ها را در هم قلاب کرد هنوز یلدا را نگاه می کرد و عاقبت لب باز کرد و گفت: خب شروع کن.

لحن شهاب سرد و خشن و عصبی بود یلدا حسابی جا خورده بود احساس می کرد حالش بدتر از قبل شده است اعتماد به نفسش را از دست داده و دستپاچه شده بود خودش را جمع و جور کرد و به سختی گفت : بله؟! شهاب عصبی می نمود گویی با موجود دست و پا چلفتی و احمقی رو به رو شده است با لحن توهین آمیزش گفت : مثل این که شما اصلا نمی دونید برای چی اینجا نشسته اید؟ یلدا داغ شده بود دلش می خواست چیزی بگوید اما حس می کرد صدایش در نمی آید . شهاب پوزخندی زد و گفت : خب گویا شما حرفی برای گفتن ندارید و بدون این که منتظر شنیدن جوابی از جانب یلدا باشد ادامه داد: ببین خانم محترم حالا که شما حرفی نداری پس بهتره خوب خوب به حرف های من گوش کنی من اگه الان اینجام فقط بنا به درخواست حاج رضا است و قراری که با هم گذاشتیم یعنی راحتت کنم من برای آینده ام برنامه ریزی کرده ام و برای خودم برنامه هایی دارم درسته که فعلا به خاطر قول و قراری که با پدرم گذاشته ام شش ماه را اون طوری که اون می خواد باید زندگی کنم اما دلیل نمی شه که حقیقت رو بهت نگم من از همین حالا دارم می گم که هیچ چیز نمی تونه برنامه های من رو تغییر بده من این پیشنهاد رو قبول کردم به شرط این که مدتش همون شش ماه باشه و نه یک ثانیه بیشتر.شهاب چند ثانیه مکث کرد لب هایش خشک شده بود بعد با لحن هشدار دهنده ای که گویی از پشت پرده خبر دارد گفت: خلاصه اگر با پدر من نشسته اید و قرار ومداری گذاشته اید به هر امیدی ! باید بدونید که به هیچ عنوان نمی تونید من رو از تصمیمی که گرفته ام منصرف کنید و من هیچ تعهدی نسبت به تو ندارم. شهاب بعد از این که آخرین جمله اش را گفت چنگی در موهای بلند و سیاهش زد وآنها را عقب کشید و به صندلی تکیه داد نگاهش هنوز روی نگاه مات زدهی یلدا بود. یلدا متلاشی شده بود واز درون فرو می ریخت هیچ گاه تا آن اندازه احساس حقارت نکرده بود ذلس می خواست همه چیز را روی سر شهاب خراب کند حالا عصبانیت خجالتش را کم رنگ کرده بود و تنمی دانست چه جوابی در برابر آن همه توهین و تحقیر باید بدهد؟!

یلدا به دنبال بی رحمانه ترین کلمات می گشت چهره اش رنگ پریده بود و به سردی می گرایید در حالی که از جایش برمی خواست نگاهش را که سعی داشت حقارت بار باشد به شهاب دوخت و بعد از لحظه ای گفت : من هم فقط به درخواست پدر شما اینجا هستم حرف دیگری هم با شما ندارم چون بی لیاقت تر از اون چیزی که تصور می کردم هستید.

یلدا محکم و آرام قدم برمی داشت و درمقابل چشمان بهت زدهی شهاب او را ترک کرد و از پله ها بالا رفت.

ساعتی از رقتن شهاب گذشته بود یلدا هنوز روی تختخواب دراز کشیده بود و حال عجیبی داشت به نقطه ی نامعلومی روی سقف خیره شده بود و به شهاب فکر می کرد به نظرش بسیار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چیزی بود که فکرش را می کرد کلافه بود احساسات خوبی نداشت آیا تحقیر شده بود؟ آیا جوابی در خور رفتار شهاب به او داده بود؟ دلش می خواست بداند شهاب چه فکر می کند آیا او هم ار جواب یلدا رنجیده یا نه اصلا برایش مهم نبود؟!

یلدا با خود گفت: یعنی چی شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . و دوباره گفت: به جهنم که منصرف شده پسره ی پر رو اصلا من که زودتر به حاج رضا می گم منصرف شده ام مگه با همچین آدمی میشه شش ماه زندگی کرد؟ پسره ی از خود راضی انگار از دماغ فیل افتاده

یلدا حال عجیبی داشت نمی دانست چه کند هر قدر سعی می کرد موقعیت خود را ارزیابی کند گویی نمی توانست گویی کسی او را در مسیری نا معلوم هل می داد نیروی عجیبی که نمی توانست در برارش مقاومت کند.

صدای زنگ تلفن سکوت اتاق را در هم شکست یلدا سراسیمه به گوشی حمله برد صدای پروانه خانم را که با نرگس خوش و بش می کرد شنید و گفت: پروانه خانم من گوشی را برداشتم مرسی

پپروانه خانم ار نرگس خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. نرگس از همان ابتدا متوجه حالت صدای یلدا شده بود برای همین بدون حاشیه به سراغ اصل مطلب رفت و پرسید: سلام یلدا چطوری؟ سلام بد نیستم. چی شد؟ دیدیش؟ آره بابا لعنتی رو بالاخره دیدم. معلومه که دیدار خوبی نبوده؟ خوبدیگه از این بهتر امکان نداشت. خب حالا مگه چی شده؟ هیچی هرچی دلش خواست به من گفت و من هم جوابش دادم. حرف حسابش چیه؟ هیچی منو نمی خواد می گفت که به زور پدرش قبول کرده و از این چرندیات. خب غیر این هم نباید یاشه تو چه انتظاری داری دختر؟ هیچی ولی یک جورایی احاس حقارت می کنم و اعصابم رو بهم ریخته. این در صورتی درسته که تو اون رو دوست داشتی اما تو هم که دقیقا شرایط او رو داری.پس برای چی این طوری فکر می کنی ؟ شاید تو این احساس رو نداری. منظورت چیه؟ هیچی می گم کلک نکنه تو ازش خوشت اومده؟ من؟توی زندگی آدمی به این نفرت انگیزی ندیده بودم. قیافه اش چه شکلی بود؟ نمی دونم راستش زیاد بد نبود یعنی اصلا ظاهرش بد نبود. آهان پس ظارش دلت رو برده؟ یلدا خندید و گفت: نه بابا. شوخی می کنم . خب خیلی هم بد نبود. این طوری بهتر شد اگه رک و راست حرفاتون رو زده اید پس مشکل خاصی هم پیدا نخواهید کرد . یعنی تو میگی ادامه بدم؟ واقعا می پرسی؟ آره به خدا . ولی یلدا به نظر من تو تصمیمت رو گرفته ای اما اگر نیاز به تایید داری می گم ادامه بده خدا با توست. یلدا خندید و گفت : نرگس متشکرم احساس بهتری دارم. نرگس خنده ای کرد و گفت: قابلی نداشت عزیزم حالا برو خوب خوب برنامه ریزی کن . یلدا متعجب پرسید: برنامه ریزی؟ راجب به چی؟ نرگس با لحن خاصی که خالی از شوخی نبود گفت: راجب زندگی مشترک با آقا شهاب. گویی چیزی در دل یلدا فروریخت احاس ترس هیجان و اضطراب شیرینی در وجودش جوشید اما در پاسخ به نرگس فقط گفت: بس کن نرگس و سپس خندید.

ساعت یازده شب بود و یلدا نمی دانست چرا حاج رضا او را صدا نکرده و هیچ چیز راجع به ملاقات با شهاب از او نپرسیده . خودش هم جرات پایین رفتن و سؤال کردن از وی را نداشت فکر می کرد شاید شهاب موقع رفتن نظرش رو گفته و ...

یلدا آنشب تا دیر وقت بیدار بود و منتظر که حاج رضا صدایش کند اما خبری نشد فردای آن روز سرحال تر از همیشه از خواب بیدار شد دلش می خواست نرگس و فرناز را ببیند اما چند ضربه به در خورد یلدا در را باز کرد پروانه خانم بودکه گفت: یلدا جان بیداری؟آقا گفتند زودتر بیا پایین هم صبحانه حاضره و هم آریالا کارت دارن.

یلدا نگران شد می دانست حالا دیگر موقع شنیدن نظر شهابه حتما حاج رضا راجع به شب گذشته حرف هایی با عجله روسری اش را برداشت و دامن بلندش را کمی پایین کشید تا مچ پایش و با عجله پله ها را پایین آمد.

حاج رضا توی سالن بود پیراهن سفیدش از همیشه اطو کشیده تر و تمیز تر می نمود گویی برای انجام کاری مدت هاست که آماده است یلدا سلام کرد و لبخند زنان در حالی سعی می کرد مثل همیشه عادی نشان بدهد گفت: حاج رضا می خواین جایی برین. نگاه مهربان یلدا برای حاج رضا لذت بخش و نیرو دهنده بود .حاج رضا هم لبخندی زد و گفت: نه عزیزم صبحانه ات را بخور و بیا توی حیاط می خوام باهات صحبت کنم.

یلدا به آشپزخانه رفت چایش را با عجله سر کشید دلشوره گرفته بود شاید شهاب از او اصلا خوشش نیومده و حتی حاضر نیست پیشنهاد حاج رضا روبپذیره میز صبحانه را ترک کرد وبه سرعت وارد حیاط شد.

حاج رضا متفکرانه قدم می زد هوا ابری بود و خنک یلدا به حاج رضا پیوست وتا خواست سر حرف را باز کند حاج رض گفت: یلدا جان شهاب زنگ زد.. (یلدا احساس می کرد متاشی می شود و هر لحظه ممکن است به زمین بیفتد به هیچ عنوان دلش نمی خواست از جانب آن پسر از خود راضی که او را رنجانده بود پس زده شود دلش می خواست فریاد بزند و بگوید من هم او را نمی خوام ) اما حاج رضا ادامه داد: شهاب قرار روز پنج شنبه رو گذاشت یعنی پس فردا. یلدا که هنوز در افکار خودش دست و پا می زد از حرف حاج رضا چیزی سر در نیاورد. حاج رضا پرسید: خوب نظرت چیه؟ یلدا با گیجی گفت: راجع به چی؟ راجه به روز پنج شنبه به نظرت روز خوبی است؟ برای چی؟ حاج رضا خنده کنان گفت: ای بابا دخترم مثل اینکه اصلا حواست نیست ؟گفتم شهاب تماس گرفت و گفت که پنج شنبه برای روز عقد بهتره حالا تو نظرت چیه؟ برای پنج شنبه آماده ای؟ زانوهای یلدا سست شدند با این که باورش نمی شد شهاب قبول کرده باشد اما حالا آرزو می کرد کاش قبول نکرده بود. ایستاد با حالتی متحیر و درمانده چشم های پر از اضطابش را به حاج رضا دوخت انگار هنوز همه چیز برایش رویایی و غیر واقعی شده اند گیج شده بود. حاج رضا که نگرانی را از چشم های یلدا شعله فشان می دید گفت: ولی من فکر می کردم تو فکرات رو کرده ای و تصمیم خودت رو گرفته ای. یلدا دستپاچه گفت: اما حاج رضا به این زودی؟ من فکر می کردم حالا حالا ها وقت داریم. به کدوم زودی عزیزم چند روز بیشتر به باز شدن دانشگاه نمانده من نمی خوام این کار به خاظر درس و دانشگاهت عقب بیافتد و یا برعکس نمی خوام به درس و دانشگاهت لطمه ای بزند می خوام شروع سال تحصیلی را در منزل جدید باشی .

یلدا همچنان بهت زده می نمود و نمی دانست چه بگوید بسیار هیجان زده بود از یک زندگی جدید یک خاتمه ی جدید و یک فرد جدید که باید در کنارش زندگی می کرد جرف می زدند که یلدا با آنها کاملا بیگانه بود و این موضوع او را می ترساند به شهاب فکر کرد خیالش راحت شد که شهاب او را پس نزده و پیش خودش گفت: با اون حرفهای جالبی که به همدیگه زدیم خوبه که منصرف نشده.

موضوع این بود که یلدا از چهره و جدیت شهاب خوشش آمده بود اما از برخورد دوباره با او به شدت هراس داشت وقتی دوباره پیش خودش قرار شش ماهه ی حاج رضا را یادآور شد احساس بهتری پیدا کرد و از این که تمام اینها فقط برای مدت کوتاهی او را مشغول خواهد کرد خوشحال شد و به حاج رضا که هنوز منتظر ایستاده بود گفت: باشه حاج رضا هر چی شما بگین.

حاج رضا به آرامی و مهربانی در چشم های یلدا خیره شد گویی می خواست به او بگوید که فقط خیر و صلاح او را می خواهد و برایش خوشبختی می خواهد و دلش برای او تنگ خواهد شد.

یلدا برای اولین بار خود را در آغوش حاج رضا که همیشه حامی او بود انداخت حاج رضا او را محکم بغل کرد و گونه هایش از اشک خیس شد.

شب پنج شنبه 29شهریور بود، یلدا کهتلفنی تمام اتفاقات را به فرناز و نرگشگزارش داده بود، حالا احساس بهتریداشت. از آنها خواسته بود تا فردا برایمراسم عقدر در کنار او باشند، وقتیبه فردا فکر میکرد دلشوره سراپای وجودشرا فرار میگرفت.
حاج رضا به اوگفته بود که لوازمش را جمع کند تا فردا صبح پروانه خانم ومش حسین آنها رابه خانه ی شهاب منتقل کنند. یلدا از آنهمه عجله حیران بودو دلش میخواستحالا حالاها وقت داشت تا حسابی رویا پردازی و خیال بافیکند. وقتی چمدانشرا میبست لرزش دستهایش را به وضوح میدید، لحظه ای دستبرداشت و خیره بهدستهایش اندیشید، با خود گفت:« خدایا، چرا اینطوری میلرزم؟! چرا نمیتونمخودم رو کنترل کنم؟ چرا نمیتونم به خودم مسلط باشم؟!یعنی فردا قراره عقدکنم؟ خدایا یعنی واقعاً این اتفاق می افتد؟ آخهچطوری؟! منکه اصلاً اون رونمیشناسم؟ اگه همه ی معادلات حاج رضا اشتباه ازآب در بیاد چی؟! خدایا خودتکمکم کن...یعنی فردا شب بیاد تو ی خونه ی اونبرج زهرمار باشم؟! خدایا، چراخمه چیز توی زندگی من با بقیه فرق داره؟»
یلدا هر چه بیشتر فکر میکرد،بیشتر غصه میخورد، به لباس عروسی، بهآرایشگاه، به عکاس، به فیلمبردار، بهمهمانها و به حلقه ای که خریدارینشده بود! و دوبارخ بلند گفت:« وای، یعنیدارم عروسی میکنم؟! پس چراهیچچیز درست نیست؟!»
سپس یلدا دوباره خودش رادلداری داد که همه ی اینها یک بازی است، بازی ایکه پایان خوبی دارد، بازیای که شش ماه بعد تمام خواهد شد! به سهیل فکرکرد. سهیل یکی از هم کلاسیهایش بود که عاشقانه چندین باز از او خواستگاریکرده بود و با خود گفت:«اگر سهیل بفهمد عقد کرده ام!!!» از این فکر تهدلش مالش رفت، خوشش می آمددیگران را در حیرت ببیند، اما قرار بود کسینفهمد، زیرا بعد از شش ماه ممکننبود دیگر کسی به خواستگاری اش نیاید!قرار بود فردا با یک نفر عقد بشود کهاو را نمی شناسد. دوباره از اینیادآوری مشوش شد و گفت:« اصلا فکرش رونمیکنم باید به خدا توکل کنم.خدایا، ازت خواهش میکنم کمکم کنی تا از کاریکه میکنم، پشیمون نشم، من همدر عوض قول میدهم از فردا شب تا پایان این ششماه قرآن رو یک بار ختم کنم.»
و بعد دلش امیدوارتر شد، اما خوابش نبرد.ساعت 4بعد از ظهر، یلدا آمادهشده بود و با دیدن فرناز و نرگس که دروناتومبیل ساسان، برادر فرناز نشستهبودند، خوشحال شد. سعی کرد رفتارش کنترلشده باشد و حداقل پیش برادر فرنازحفظ آبرو کند. همیشه حس میکرد که ساساننسبت به او بی تفاوت نیست، البتهدر این مورد به فرناز و نرگس چیزی نگفتهبود. آرام آرام قدم برمیداشت تابه اتومبیل ساسان نزدیک شد.
ساسان با حرکتی سریع پیاده شد و خیلی گرم سلام و اخوالپرسی کرد.
یلدابا خودش گفت:« وای، یعنی ساسان میدونه؟ فرناز حتماً به خانواده اشگفته!»ته دلش خجالت کشید و ناراحت شد. دوست نداشت کسی فکر بکنه او بهخاطر ثروتحاج رضا تن به این ازدواج داده است، هر چند که ظاهراً به جز اینچیزی بهنظر نمیرسید! در ثانی میترسید شهاب رفتار تحقییر آمیز و اهانتبارش را باردیگر تکرار کند و او را جلوی دوستانش و مخصوصاً ساسان، خرابکند.»
فرناز شیشه اتومبیل را پایین داد و با خنده گفت:« سلام، عروس خانم!»
یلدا لبخند تلخ و غمگینی زد و نگاهش را پایین انداخت.
نرگس گفت:« عروس خانم، چرا سوار نمیشی؟!»
-    آخه حاج رضا میخواد با اون برم.
فرناز پرسید:« پس داماد کجاست؟!»
-    لعنتی! چه میدونم. مثل اینکه خودش میره اونجا!
نرگس پرسید:« عاقد کجاست؟!»
-    توی تجریش یک جایی نزدیک امام زاده صالح!
فرناز پرسید:« آشناست دیگه؟!»
-    آره، دوست حاج رضاستو
نرگس پرسید:« این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟ امروز دیگه باید شاد باشی!»
فرناز در تایید حرف نرگس گفت:« راست میگه، عروس نباید این همه ناراحت باشه.»
-    میترسم.
فرناز پرسید:« از داماد؟!»
-    فرناز تو رو خدا این قدر عروس و داماد نگو! حالت تهوع گرفتم!
نرگس توصیه کرد:« بی خودی میترسی، بهتره دیگه فکرهای بد به خودت راه ندی.»
نگرانیو اضطراب از چهره های فرناز و نرگس مشهود بود و با این که هر دوسعیمیکردند بسیار عادی جلوه کنند  و با عث نگرانی بیشتر یلدانشوند،فرناز با تبحر خاصی موضوع را عوض کرد و گفت:« ببین چی آوردم؟!»
-    اون چیه؟!
-    دوربین فیلمبرداری! مال ساسانه.
-    راستی ساسان میدونه؟
-    آره، یک کمی!
-    چرا گفتی؟!
-    به اون که ربطی نداره، نباید میگفتم؟!
-    نمیدونم، اصلاً ولش کن.
-    راستی، چقدر خوشگل شدی!
نرگس هم گفت:« آره، من هم میخواستم بگم یک عروس تمام عیار شدی!»
یلدا با وسواس خاصی که گویی از خودش مطمئن نیست، پرسید:« راست میگین؟!»
نرگس جواب داد:«آره عزیزم، ماه شدی!»
فرناز گفت:« داماد چه جوری میخواد به قول و قرار هاش پای بند بمونه، بیچاره!»
و بعد موزیانه خندید.
نرگس و یلدا اعتراض کنان توی سرو کله ی فرناز کوبیدند.
یلدا دستهایش را داخل اتومبیل برد و به نرگس گفت:« دستم رو بگیر!»
نرگس گفت:« وای چه یخ کردی، سردته؟!»
سوال نرگس بی مورد بود، میدانست که یلدا هروقت مضطرب و هیجان زده است مثل گلوله ی برفی سرد میشود.



تاريخ : ۸ اسفند ۱۳٩۱ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار