پاییزه

نویسنده :بیتا فرخی

ناشر :علی

نوبت چاپ :اول

تعداد صفحات :432

قیمت :7000


 

پاییزه مثل همیشه از خانه ای که در ته کوچه باریک و بد بوی محله مان بود صدای داد و فریاد می آمد.صدای جیغ زنانه و فریاده ای خشمگین مردانه. شنیدن این صدا برایم تازگی نداشت چون از زمانی که یادم می آدمد همیشه شاهد بحث و مشاجره پدر و مادرم بودم . اما مثل اینکه آن روز جنگ و جدالشان پایانی نداشت. وسط کوچه کنار دیوار یک فرش پادری انداخته و تنها و غمگین در حالی که دستان کوچکم را دور زانوانم قفل کرده بودم در انتظار پایان بحث لحظه ها ر ا سپری می کردم . مدتی که گذشت ناگهان با صدای جانخراش پدرم ، سکوت مرگباری بر محله حکم فرما شد . با فریاد زن صاحبخانه اهالی محل که تا آن لحظه به مشاجره آنها گوش سپرده بودند بیرون ریخته و به طرف خانه ما دویدند، بیشتر مردها بودند و تعدادی زن چادر به سر نیز آنها را دنبال می کردند . جلوی خانه مان کاملا شلوغ شده و هر کس حرفی می زد . دختر بزرگ یکی از همسایه ها که خواهر دوستم بود، چادرش را جمع کرد و از طرف جمعیت با چهره ای آشفته به طرف من آمد. از روی کنجکاوی خواستم به سمت خانه خودمان بدوم که جلوی مرا گرفت و بعد مقابلم زانو زد و در حالی که چشمان پر از اشکش را به من دوخته بود گفت: پاییزه جون ، بیا بریم خونه ما با زهرا بازی کن. نه من می خوام برم پیش مامانم ... او مرا در آغوش گرفت ، بوی قرمه سبزی می داد . بوی مادرم را. بیشتر اوفات در منزل ما این بو به مشام می رسید، چرا که غذای مورد علاقه من و پدرم بود. خواستم خدوم را از آغوشش بیرون بکشم اما او سریع مرا بغل کرد و دوان دوان به خانه شان برد. در حیاط کوچشان که تشکیل شده بود از یک توالت کوچک و یک حوضی سنگی خالی ، یک دیگ بزرگ روی اجاق بزرگ و پایه کوتاه قرار داده بودند که در آن مقدار زیادی رب گوجه فرنگی قل قل می کرد . ما از چند قدمی دیگ گذشتیم ، چقدر وحشتناک بود ، برای یک لحظه فکر کردم درون آن می افتم . زینت ،مرا از پله ها بالا برد و در اتاق کنار خواهرش زهرا نشاند که مشغول کشیدن نقاشی بود،نقاشی از یک دیگ بزرگ که رب در آن قل قل می کرد.خانه آنها دو طبقه داشت که راه پله طبقه دوم از حیاط بود . هر طبقه شامل یک اتاق بود ،یک اتاق بزرگ و مستطیل شکل که با فرشهای نخ نما و یک ساعت دیواری کهنه شماته دار تزیین شده بود . یک کمد دیواری هم در انتهای اتق کار گذاشته بودند که زهرا چقدر به خاطر آن کلی به همه فخر می فروخت. با اینکه سالها از آن روزها می گذرد اما از انجایی که تغییر اساسی زندگی من از همان روزها بود همه اتفاقات را به خوبی به خاطر می آورم . دو شب را در خانه همسایه به سر بردم. انها با اینکه خانواده پر جمعیتی نبودند اما دو پسر بچه شیطون مستاجری که در طبقه دوم داشتند آسایش را بر همه حرام کرده بودند، حتی من که کودکی بیش نبودم نیز از دست ازار و اذیت آن دو جانم به لب رسیده بود . آن دو روز مرتب بهانه خانه را می گرفتنم و می خواستم مادرم را ببینم . اما انها حتی اجازه نمی داند از خانه خارج شوم . زینت در تمامی لحظات کنار من یا در واقع مراقبم بود و توضیح می داد که پدر و مادرم برای کار مهمی رفتنه اند و به زودی برای بردنم خواهند آمد. ولی این چه کاری بود که انطور ناگهانی پیش امده و به انها حتی فرصت خداحافظی را هم نداده بود؟با هر تلنگری به گریه می افتادم .هردو شب هم جایم را خیس کردم و صبح روز بعد با غرولند های مادر زهرا مواجه شدم .گرچه به من مستقیما چیزی نمی گفت اما دائما با خودش حرف می زد و شکایت میکرد و در اخر می نالید : چکار کنم ،اخه دختر بیچاره کجا بره ،خدا لعنت کنه هر چی مرد و زن بده. بالاخره صبح روز سوم دایی غلام به انجا امد و مرا با خود برد و همسرش ماهای آخر بارداری می گذراند .بین دایی و مادرم همیشه جر و بحث پیش می امد برای همین مدتی بود که ان دو با مه قهر بودند.من از اختلاف انها دقیقا چیزیز نمی دانستم ، فقط از حرفها و حرکات دایی فهمیده بودم که او از پدرم خوشش نمی امد چند روزی هم منزل دایی بودم . اما مرتب گریه می کردم و بهانه میگرفتم و عجیب بود که دایی بد اخلاق من و زن دایی عبوسم چندان به من سخت نمی گرفتند،اما با این حال متوجه شدم که وجوم را به سختی تحمل می کنند. یک دایی غلام بهترین لباسم را که از خانمان اورده بود به تنم کرد ،یک بلوز سفید با استین های لبه توری و یک شلوار بندی. با لحنی مهربان با من صحبت میکرد و حتی سعی داشت مرا بخنداند،برای اولین بار بود که حس کردم کمی دوستش دارم و وقتی گفت خیال دارد مرا برای گردش و موتور سواری بیرون ببرد دیگر سر از پا نمی شناختم .وقتی همراه دایی از خانه بیرون امدم هوای خنک پاییزی را با نفس عمیقی درون ریه هایم کشیدم و با خوشحالی به طرف موتور دایی که به درختی زنجیر شده بود دویدم .من عاشق موتور سواری بودم ولی تا ان روز هرچه به دایی التماس کرده بودم که کمی مرا سوار موتورش کند توجهی نمی کرد،اما ان روز نمی دانم چه شده بود که اصرار داشت مرا برای سواری ببرد. ان سواری چنان برایم لذت بخش بود که هنوز بعد از گذشت ساله شیرینی آن را حس میکنم . موهای بلندم را که زن دایی برایم خرگوشی بسته بود در هوا تکان می دادم و از پیچیدن باد در بین آنها کیف میکردم. ساعتی در خیلبانها گشت زدیم تا اینکه بالاخره مقابل در اهنی بزرک ابی رنگی توقف کردیم که تابلوی بزرگی نیز بالای ان نصب شده بود . پیرمردی در را برایمان گشود وما وارد حیاط بسیار بزرگ و زیبای مشجری شدیم که قسمتی از آن با وسایل بازی از جمله تاب و سرسر ه پر شده بود.از دیدن وسایل بازی ذوق زده شدم و اجازه خواستم تا با انها بازی کنم که با موافقت دایی به سمت انها دویدم و با خوشحالی مشغول بازی شدم ...






تاريخ : ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار