هاله ای از تردیدات

نویسنده :ناهید مختاری

نوبت چاپ :اول

تعداد  صفحات :376

ناشر : علی

قیمت :10000


جاده طولانی و بی انتها به نظر می رسید. سطح داغ جاده که انعکاس گرمای کشنده نور خورشید را به صورتم می تاباند آنچنان بی قرارم کرده بود که دیگر طاقتی برای ادامه آن راه بی پایان برایم باقی نگذاشته بود. راهی که رسیدن به هیچ آبادی را در ان نمی شد یافت. پاهایم خسته و بی رمق لب هایم از تشنگی خشک و زبان به کامم چسبیده بود. عطش شدید ، آرزوی رسیدن به آب و آبادانی را در من قوت می داد و قدم هایم را به رفتن وا می داشت، اما هرچه می رفتم زمین بی مهری می کرد و نعمتش را از من دریغ می داشت....
ناگهان وزش نسیمی خنک دلم را تازه کرد. چشمان تارم را که از شدت تابش نور خورشید در هم کشیده بودم آهسته گشودم ، نسیم خنک از سوی برکه زیبایی بر من وزیده بود ، برکه ای که منظره زیبایش چشمان تب دار و خسته ام را نوازش می داد. با دیدن آن قدم هایم جان دوباره ای گرفت حتی ترس روبرو شدن با سراب هم آن ها را سست و لرزان نکرد...
لمس زمین سبز و خنک در زیر پاهایم حرارت تب گونه بدنم را از تنم می زدود و تسکینم می داد... آب برکه صاف و زلال بود و ریگ های سفید ته آن به زیبایی روی هم می غلتیدند. دست در آن فرو بردم. خنکایش از سر و انگشتانم به تمام بدنم می دوید و جانم را تازه می کرد... هنوز از احساس خوشایند آب خنک سیراب نشده بود که ناگهان صدای خنده های مستانه نا آشنایی در فضای اطراف برکه طنین انداز شد. هراسان به هرسو نگریستم اما صاحب آن صدا را نیافتم. کم کم خوفی عجیب سراپای وجودم را لرزاند و هر لحظه که صدا نزدیک تر و بلند تر می شد من از وحشت و ترسی غریب به خود می پیچیدم ... لباسم ، لباس تور سفید عروسی که به تن داشتم کثیف و پاره شده بود و من بیهوده با دلهره وشرمی عجیب سعی داشتم آن را در آب برکه بشویم اما لکه ها .... لکه ها پاک نمی شدند.
با شنیدن صدای دست زدن میهمان ها سراسیمه از جا برخاستم و لباسم را صاف و مرتب کردم ، اما هنوز لکه ها پاک نشده بودند، از نگاه معنی دار میهمان هایی که از کنارم می گذشتند و کنایه هایی که می زدند صورتم از شرم داغ شده بود و سرخی گونه هایم را حس می کردم. به طرف فرهاد برگشتم تا او مرا از نگاه شماتت بار آنها نجات دهد ، اما به جای فرهاد مرد ناشناسی در کنارم ایستاده بود که هرچه کردم نتوانستم صور تش را به وضوح ببینم. صدایش آشنا بود ولی فرهاد من نبود. در همین لحظه عمه روبرویم سبز شد و با همان لحن گزنده که نارضایتی کاملا از نگاهش هویدا بود گفت :لین لباس رو زو در بیار، چطور جرات کردی؟ تو هیچ وقت نباید اینو می پوشیدی!



تاريخ : ٧ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار