ناز نازان (به تلخی زهر 1)

ناز نازان(به تلخی ز هر  1)

نویسنده : نیلوفر لاری

ناشر :آسیم

نوبت چاپ :اول

تعداد صفحه :340

بها :17500  



 

 

 

یه کتاب 5 جلدی از خانم لاری عزیزم هستش اگه نخوندینش نصف عمرتون برباده

هرگز گمان نداشت دنیا به این پوچی و تنگی و پست باشد. هرگز فکر نکرده بود روزی در برهه‌ای از زمان از خنجر تقدیر در یک لحظه زودگذر و آنی ضربه‌ای کاری بر او فرود آید و این چنین روح زندگی را در او بکشد و او را نیز بر خاک ذلت و ناکامی سرنگون سازد. او هرگز دنیا را از پس پنجره حقیقت درون خویش تماشا نکرده بود. هر چه تا به امروز می‌دید سراب یک خیال حسرت‌آمیز بود. با خودش که فکر می‌کرد، می‌دید حتی از خودش هم جز سایه‌های مبهم و سراب چیزی به خاطرش نیست. تازه داشت به این باور می‌رسید که دنیا چیزی جز خیال نیست.

اینم خلاصه ای از داستان:

غم عشق گور به گورسرد سرد و داغ داغ حسرت و اه فراغ با همه سور و گداز با یه دنیا رمز و راز گاهی به تلخی زهر گاهی چون قند و شکر تند و تیز و اتشین تمنا تاج ماه از ان دختران لوس و متکبر و پر فیس و افاده ای بود که به زیبایی حسن خدادادیش به وضوح و اشکارا مباهات میکرد و بر خود غره بود و به دیگران به چشم حقارت می نگریست.او فقط خودش را جزو مخلوفات لایق و شایسته ی خداوند به حساب می اورد و ادم های دور و برش بالطبع جزو حقیر ترین و منفور ترین موجودات روی زمین به حساب می ادند. البته او همیشه در مورد پدر و مادرش استثنا قائل میشد و با اغماضی سخاوتمندانه خلفت ان ها را هم ردیف شایستگی و بایستگی افرینش خود بر می شمرد و برادر بزرگ و خواهر کوچکش ار نظر او در مراتب پایین تری قرار گرفته بودند.او بی رحمانه می اندیشید که در این مورد نسبت به خواهر و برادر خود بسیار لطف داشته چرا که ان ها هم از هر حیث جزو احمق ترین موجودات عالم به شمار می امدند.تیام برادر بزرگ فقط 3 سال از او بزرگ تر بود و بسیار احساساتی و پر شور و خوش قلب و دوست داشتی می نمود_البته به ظن این و ان نه به نظر خواهرمتکبر خودش.او هنام طور که تیام را به خاطر احساسات لطیف و ملموسش به تمسخر میگرفت و ان را به حساب شخصیت ضعیف و نا پخته ی او میگذاشت و فکر می کرد که هرگز به بلوغ فکری و شخصیتی نخواهد رسید.خواهر کوچک خود تکین را با همان احساسات نرم و لطیف و شکننده و حساسا به باد ملامت وتحقیر و استهزا می گرفت و با خرده گیری های همیشگی و ملال اور خود به شدت او را در لاک تنهایی و انزوای خودش گرفتار می ساخت.او حودش را خورشیدی میدید که زیر تلالو پر رنگ انوار طلایی رنگش شعاع بی فروغ هیچ ستاره ای به چشم نمی امد .همان طور که عالم هستی به تسخیر روشنایی زرد رنگ خورشید در می امدهر نور ضعیف و بی جانی زیر تششع گیرای وجود او جان می باخت و محو میشد.هر چه تیام رفتار خود خواهانه وتحقیر امیز خواهرش را با شوخی و مسخرگی و خونسردی و بی تفاوتی تحمل می کرد و به روی خودش نمی اورد تکین با روحیه ی حساس و لطیفی که داشت به خصوص که یکی از پاهایش معیوب بود و تقریبا در حال راه رفتن می لنگید و همیشه از این بابت احساس حقارت و ناراحتی می کرد در برابر خود کامیگها و عتاب و خطاب و تند رویهای افراط گرانه ی خواهر متکبر و خود پسند خود تاب نوی اورد و همچنان که در خود فرو می کشید بی هیچ صدایی ذره ذره میشکست . خرد میشد و چاره ای جز سکوت و گریه در اختفا بر خود نمی جست.تمنا همیشه با لوی بازیها و قد بازیها و قلدر گریهای خودش عرصه را بر پدر و مادر خود نیز تنگ نیداشت.اما چون خودش خوب میدانست که به سبب زیبایی و سر سختیش عزیز کرده ی ان هاست همیشه در رفتار با ان ها جانب احتیاط را رعایت می کرد و تا ان جا که امکانش بود زبان خودش را کوتاه نگه میداشت و اگر هم بر حسب اتفاق بر اثر طغیان و سر کشی طبع تند خو و عصیانگر خود باعث رنجیدگی خاطرشان می شد خیلی زود با انواع و اقسام ترفند هایی که بلد بودو تنها شیوه ی رندانه و هشیارانه ی خودش بود چنان دلشان را به دست می اورد که خودشان هم به تعجب می افتادند.و از این همه چاپلوسی های حیله گرانه ی دختر نار و زیلای خود به حیرت می افتادند.ولی این ها همه دلیل نمیشد ان روز تمنا قلب رئوف و مهربان خواهر کوچک خود را به ان طرز دلخراش و رقت انگیز بشکند و باز هم خودش را بی ان که ببازد یا پشیمان باشد با قیافه ای حق به جانب در برابرشان قد علم کند که چون فردا به مناسبت سالروز تولد او جشن باشکوهی از صبح زود در باغ عمارات مجلل و پر عظمتشان برگذار می شود او حق دارد که در مورد طرز ارایش موی خواهرش به او تذکراتی سفت و سخت و تهدید امیز بدهد.((تمنا عزیزم!تو باید از خواهرت دیجویی کنی!))تمنا رو به چهره مهربان و خونگرم و متبسم مادرش با رویی ترش کرده چانه اش را بالا داد و در کمال بی پروایی و بی نزاکتی گفت ((من باید از او دلجویی کنم؟شما دارین ار یه دحتر چلمن و بی دست و پای خنگ دفاع میکنید مادر!کسی که بلد نیست حتی یک سنجاق سر ساده رو به موهای خودش بزنه.مادرش که تحت هر شرایطی روحیه ی خودش را حفظ می کرد ان لحظه نیز به جای ان که در برابر جبهه ی دخترش سرسختانه بایستد و از خودش قطعیت و صلابت به خرج دهد با لحن ملایم و امرانه تری که کم و بیش بوی یک خواهش محترمانه را داشت خطاب اه او گفت((ولی عزیزم!تو می تونستی به جای این که سرش داد بکشی و حنجره ی خودت رو پاره کنی به اون طرز ارایش صحیح مو رو نشون بدی.تو می تونی در هر شرایطی راهنمای خوبی برای اون باشی نه این که مرتب بازخواستش کنی و به خاطر اشتباهات ریز و درشتش به شدت اونو سرکوب کنی!دختر قشنگم تو با این همه شیرینی و ملاحت میتونی بهتر از اینا باشی!))مادرش طوری با نرمی و ملاطفت با با او سخن میگفت که انگار داشت تذکرات پیش و پا افتاده ای به یک دختر بچه ی خردسال سه چهار ساله میداد.در حالی که تمنا قرار بود در جشن تولد چهارده سالگی اش در بهترین شکل ممکن ظاهر شود و چنان همه برایش سنگ تمام بگذارند که در شان دختر کم نظیر و دل ارایی چون او بود.((مادر جون خواهش می کنم ار من توقع نداشته باش که با این دختره ی چلمن موذی اب زیرکاه رفتاری بهتر از این داشته باشم!همین دیشب بود که با تیام اون پسره ی احمق و بی بخار دست به یکی کردن که اشک منو در بیارن.هیچ میتونین تصورش رو بکنین مادر؟قصد داشتن لباس زیبای منو با جوهر خودکار لک بندازن!فکرش رو بکنین!اگه زود دستشون رو نخونده بودم و مچشون رو نگرفته بودم ممکن بود چه اتفاق هولناکی بیفته!((شما که خودتون میدونین اون لباس پولک دوزی شده چیندار تا چه حد مورد پسند و علاقه ی منه و دل تو دلم نیست که شب تولدم با پوشیدن اون چشم دخترهای اقوام و اشنا رو درآرم .اون وقت همین دو موجود لعنتی نفرت انگیز خیال داشتن تمام نقشه های منو به هم بریزن.اوه مامان!محض رضای خدا بهتره بیش از این که دلتون به حال اون مارمولک مرموز بسوزه کمی غصه ی منو بخورین که اصلا نمیدونم اگه نمی فهمیدم اون دو نفر قراره چه بلایی سر لباس نازنینم در بیارن من چی کار باید میکردم!))تمنا بعد از ادای چنین جملات نامربوطی که بیشتر مهمل بود تا توجیهی منطقی و اصولی چنان حالت مظلومانه ای به خودش گرفت که انکار تمام غم و غصه های دنیا به یکباره توی دلش گسیل شده و او تنها دختر بدبخت و بیچاره روی زمین است که هیچ انیس و همدل مهربانی نبود تا دست نوازش بر سرش بکشد . مادر که لبهای جمع شده و سگرمه های درهم کشیده دخترش را دید با حالتی آمیخته با نوعی دستپاچگی حاصل از مهرورزی بی شائبه مادرانه به سویش رفت و با لحن بی نهایت مهربانانه و محبت آمیزی گفت : اوه عزیزم من اصلا فکرش رو نمی کنم که خواهر و برادرت تا این حد سنگدلی به خرج بدن که بخوان لباس مورد علاقه تورو خراب کنن ! من حتما به هردوشون تذکر می دم و به پدرت هم می گم که به خاطر این بدجنسی و شیطنت نابخشودنی تو بیخشون کنه . عزیزم به خاطر مادرت هم که شده اخمهات رو بازکن ! خودت که بهتر می دونی من هیچ تاب ناراحتی تو رو ندارم ! تمنا که به زیرکی دریافته بود با همان حربه همیشگی یعنی با تظاهر به ناراحتی و دلگیری و مظلوم نمایی ، توانسته قلب مادر را از آن خودش سازد برای تکمیل نقش موذیانه ای که ایفا کرده بود ، فینش را بالا کشید و چشمهایی را که حتی نم هم نزده بود ، با پشت دستش پاک کرد و با صدایی که از بغض ساختگی اش می لرزید خطاب به مادرش گفت : باشه ، مامی ! به خاطر شما فراموش می کنم که چه خواهر و برادر بدجنس و بی تربیتی دارم ! و خودش را به سینه مادرش چسباند . مادر دستی با ملاطفت بر سرش کشید و به پناهندگی ظاهری دخترش در حالی که روی خوش نشان می داد ، با همان مهربانی و عطوفتی که از نگاهش تراوش می کرد و در تن صدایش به نرمی آهنگی دلنشین و موج بخش می دوید ، گفت : عزیز من ! تو دیگه داری برای خودت خانومی می شی ! دلم می خواد همیشه به خواهرت روی خوش نشون بدی . تو که وضع اونو می بینی ! خبر داری که تا چه حد ضعیف و شکننده و حساسه ! باید کمی بیشتر مراعات حالش رو بکنیم . هنوز چند ماه بیشتر نیست که از اون افسردگی حاد نجات پیدا کرده . یادت نیست وقتی همه ما درگیر روح بیمار و کسل و اعصاب متشنج و ضعیف اون بودیم ، چه مرارتهایی کشیدیم و چه پدری از همه دراومد تا دوباره سلامتی شوو به دست آورد؟تمنا در حالی که با تمثال شکل طلای مادرش بازی می کرد ، لبهایش را جمع کرد و داد جلو و فقط سر تکان داد. او به طرز دلخراشی آن روزهای ملال آور پر دردسر را خوب به خاطر داشت و یادش بود که چه تجربه تلخ و شکنجه آوری برای تک تک اعضای خانواده به حساب آمده بود . آن روزها حاکم بی چون و چرای خانه تکین بود و همه از نوکر و کلفت گرفته تا پدر که خیلی کم ریش و قیچی را به دست بچه هایش می داد ، گوش به فرامین تمام نشدنی او بودند و دست به سینه ایستاده بودند تا هر امر بزرگ و کوچک ، محال و ممکنی را اطاعت کنند و موجبات رضایت خاطر او را فراهم بیاورند . خاطرش بود آن روزها چه زجری از این بابت می کشید که مسند پادشاهی خانه را از دست رفته می دید و شاهد بود که چظور خواهر افسرده و بیمارش با موذی گری او را با آن همه جذبه و ابهت از چشم همه انداخته و تنها خودش را مورد لطف و توجه همگان قرار داده بود.مادر که سکوت ممتد و سنگین دخترش را دیدبازوانش را گرفته و در حالی که با همه ی وجود خود به چشمان درشت و آبی اش که زیر سایبان بلند مژگام سیاه و تاب خورده اش خوش میدرخشید و همچون ستاره ای در شب پرتو افشانی می کرد خیره شد و گفت((سفارش اکید دکتر رو که به یاد داری!نکین نباید تحت هیچ شرایطی دوباره از نظر روحب و روانی به اون روز های خطرناک و پر دردسر برگرده .حتما خوب میدونی که این بار دیگه به راستی سلامتی اش با خطر بزرگی مواجه میشه که امکان داره...))مادر سکوت کرد و لبهایش را گزید.هیچ دلش نمیخواست کسش او را مجبور کند که دنباله ی حرفهایش را بگیرد.از نظر او ادامه ی حرف هایش به قدری تلخ و تکان دهنده بود که مزخ ی شئری و تلخی ان را زیر زبان خود احساس میکرد..تمنا که خوب میدانست خرف های مادرش چه پایان دردناکی داشت با این همه خودش را به تجاهل زد و گفت:((امکان داره چی؟مادر شما که نمی خواین با حاد نشون دادن سلامتی تکین مجبورم کنین که گستاخیها و رفتار های منفور و غیر مودبانشو با صبوری تحمل کنم و بدون اینکه دن بزنم به اون فرصت بیشتری برای جولان دادن و خودنمایی و فتنه گری بدم؟))مادر که از سبک مغزی دختر زیبا و مغرور و لوسش به خنده افتاده بود به زحمت حالت نگاهش را از بار استهزا و تمسخر تخلیه کرد وهمان طور که لبخند میزد گفت:((عزیز من این چه فکریه که میکنی؟البته که این طور نیست.تو باید خاطرت از بابتتکین راحت باشه!اون دختر لجباز و کله شقی نیست که بخواد با سو استفاده مردن از مهربونیهای خواهرانه ی تو چموشی کنه و موجب به هم ریختن اعصاب و روانت بشه.من با اطمینان به تو قول میدم که اگر قدری در برخورد با او ملاطفت به خرج بدی چندین برابر لطف و کرامتی که نثارش میکنی از اون قدر دانی و احترام و تشکر میبینی.اون دختری نیست که از توجه و مهربئنی مسی استفاده سوئی ببره و خدایی نکرده به گشاده قلبی طرف مقابلش دهن کجی کنه .اگه هم به اقتضای سن گاهی در برابر تو سر کشی میکنه خودت هم که میدونی یه امر بسیار طبیعیه.((حالا خواهش میکنم به خاطر مادرت هم که شده از این حالت عبوس و ترش کرده در بیا و فدری از خودت انعطاف و جذابیت نشون بده.من اگه حای تو بودم به جای کرکری خوندن با خواهرم و دهن به دهن گذاشتن با برادرم به چیز ها و اتفاقات خوب و شیرینی که در انتظارم بود فکر میکردم و اعصاب خودمو به خاطر یه همچین مسائل کم اهمیت و پیش پا افتاده درگیر نمیکردم!))تمنا در حالی که متفکر و خاموش به نظر میرسید نگاه مبهم و گنگی به دیدگاه مهربان مادرش انداخت و بعد انگار که یادش به چیزی افتاده یا اتفاق جالبی در خاطرش نقش گرفته باشد لبخند شیطنت امیزی بر لب نشاند و تا مادرش بخواهد به افکار محتمل خود مجالی برای اندیشیدن بدهد ان لبخند معنی دار تبدیل به قهقهه ای بلند و کشدار شد و در تمام عمارت پیچید و بازتاب ان موجبات مسرت و خشنودی مادر را فراهم کرد.نگاه بی اعتنایی به چهره ی خندان برادرش انداختو با نخوت و غرور از برابرش گذشت.بعد همان طور که با یک چشمش خرکات تند و سریع لیلا خدمتکار من سن و سال و مهربان و خوش قلب و بامحبت را در پایین امدن از پله ها دنبال میکرد و با چشم دیگش با حالتی نفرت امیز چهره ی زرد و تکیده ی خواهر رنجورش را از نظر میگذراند خطاب به برادرش که اهنگ ملایمی را زیر لب زمزمه میکرد با ترشرویی گفت:((محض رضای خدا این قدر عرعر نکن تیام!سرم رفت!اه چی کار میکنی لیلا؟پس چرا ماتت برده!زود باش اون ربان اعنتی رو بده به من!کجا گمش کرده بودم؟قسم میخورم این دختره ی اب زیر کاه یه جایی قایمش کرده بود که حتی به عقل جن هم نمیرسید!))لیلا نگاه متاثری به چهرهی پکر و خاموش خواهر کوچک انداخت که روی صندلی در مچاله بود و ظاهرا اعتنایی به گوشه و منایه های تحریک امیز خواهر جنجالی خودش نداشت.دلش سوخت و برای اثبات بی گناهی خواهر مظلوم او و دوست صمیمی و جان جانی خودش ساکت ننشست و داشت با اب و تاب توضیح میداد که ذوبان زیر میز توالت به حال خودش رها بود و اصلا جایی مخفی و گم و گور نشده بود که تمنا حوصله به خرج نداد و عربده کشان از او خواست که زبان به کام گیرد و به جای وراجی کردن به او در شانه زدن موهایش کمک کند.لیلا چنان دشت و پایش را گم کرده بود که با خودباختگی و ترس و لرز هر چه تمام تر اطاعت امر کرد و برس را از دست خانمش گرفت و شروع کرد به شانه زدن خرمن مشکی موهای فر و پرپشت او.گهگاهی نگاهی از سر درماندگی و عجز به دوست مغموم و افسرده ی خودش می انداخت و سری تکان میداد.تمنا تیامرا که پشت پنجره ایستاده بود و به سیب سرخ اب داری گاز میزد خطاب قرار داد و گفت:((هنوز کسی نیومده؟))و چون جوابی نشنید مجبور شد با صدای بلند تری بگوید:((تیام! با توام! گفتم هنوز کسی نیومده؟))تیام برگشت و از روی شانه نگاه بی تفاوتی به سویش انداخت و و با همان خونسردی گفت: ((اونکه تو منتظرش هستی هنوز خواب ناز تشریف داره!اصلا هم یادش نیست که امروز ممکنه چه روز بزرگی باشه!)) و گاز دیگری به سیب زد و اب از گوشه ی لبش سرازسر شد.تمنا دست هاس را مت کرد و با عصبانیت گقت:((نه خیر !هیچم این طور نیست!فکر کردی همه مثل خودت بی فکر و بی احساس و لاابالی ان و تو قید و بند هیچ چیز نیستن!اوه چی کار میکنی لیلا؟مگه داری پشم میریسی!بده به من این برس لعنتی رو!تو از اول هم به درد هیچ کاری نمیخوردی!من نمیدونم به چه زبونی باید به مادرم حالی کنم که تو توی این خونه یه سرخر بیش نیستی!))وبا همان عتاب و برافروختگی و تغیر و خشم برس را از میان دستانش کشبد و از جا بلند شد.در حالی که نگاه غضبناکی به دیده ی پر تمشخر برادرش می انداخت و در کنار او پشت پنجره می ایستاد و در همان خال به موهایش برس میکشید غرغرکنان گفت:((تو رو به خدا همین امروز مواظب رفتار سبکسرانه ی خودت باش من اصلا خوصله ندارم یه خواهر نگون بخت و درمونده مدام جلوی این و اون خجالت بکشمو ار شرم داشتن برادر بی ادب و بیشخصیتی تو عرق بریزم و نتونم که سرمو بالا بگیرم.))تیام پوزخندی زد و در حالی که از بی انصافی و هشدار های مغرضانه ی خواهرش داشت به خنده می افتاد جویده جویده گفت:((اتفاقا من هم میخواستم یه همچین خواهشی از تو بکنم تمنا میکنم که امروز انقدر دور و بر اون پسره ی سوسول و بدبخت بیچاره تاب نخوری!چون وقتی جونش رو به لبش میرسونی . من نگام به عجز و درموندگیش میافته اصلا نمیتونم جلوی داسوختگیمو بگیرم.))بعد از عصبانیت و براشفتگی خواهرش طوری به خنده افتاد که یه تکه از سیب به ته گلویش پرید و باعث شد که شدیدا به سرفه بیفتد.تمنا در حالی که برس را به نشان تهدید به طرفش نشانه گرفته بود و از خشم به خود میپیچید بانگ براورد:((به تو مربوط نیست که من چی کار میکنم تو مواظب خودت باش که دخترعموی فتانه جلوی همه سکه ی یه پولت نکنه!چون این جوری این منم که دل به حالت میسوزونم.میدونی شورانگیز چی به فتانه گفت؟خودم با همین گوشهام شنیدم که به تمسخر میگفت دماغ تیام جون میده برای موج سواری!من اگه یه همچین دماغ کج و کوله ای داشتم حتما خودمو دار میزدم!))تیام بی انکه با کبریت نیش زبانهای خواهرش برافروخته گردد و به جلز و ولز بیفتد با بیخیالی گفت:((بادت باشه هر وقت خواستی خودت را دار بزنی خبرم کنی تا خودم صندلی زیر پات رو بکشم!))یعد با همان لاقیدی سوت زنان قد و قواره ی خواهرش را بر انداز کرد و گفت:((تا به حال از نزدیک ندیدم نردبانی خودش را دار بزنه!باید صحنه ی جالبی باشه!راستی میدونی هومن همون پسر بوزینه لوس چی بهم گفت؟میگفت خواهرت غذا رو با خط کش میخوره که هی سانتی متر اضافه میکنه!البته اون من باب مزاح این حرف رو زده بود که اگه جدی گفته بود جتما دماغش رو به صورتش میچسبوندم.حالا چرا مثل غوک باد کردی؟اخمهات رو باز کن شکلات تلخ من اگه جای پژمان بودم حاضر نبودم با این اخلاق سگی تو حتی نگاهی بهت بندازم چه برسه به اینکه...))((تیام!تمنا!شما اینجاین؟بدوین بیاین پایین به مهمونا خوش امد بگین!))تمنا با این تذکر مادرش برس را به گوشه ای چرت کرد و با دستپاچگی دستی به سر و صورت خودش کشید.تیام در همان حال که لبخند میرد ار کنارش دور شد.تمنا در جالی که نیم نگاهی به سوی پنجره داشت و امار مهمانام از راه رسیده را میگرفت از لیلا خواست که ایینه ای پیدا کند و هر چه سریع تر به دست او بریاند.وبرای بار چندم مجبور شد سر خواهر بی خیال و بی تفاوت خودش از ته حلقش داد بکشد:((تکین!از دست تو!یه تکونی به خودت بده!به جای این که بر و بر نگام کنی خبر مرگت برو بیرون و جای من به مهمونا خوشامدگویی کن و بگو که الساعه خودمو میرسونم.))((سلام پژمان چرا این قدر دیر کردی؟ گفتم دبکیگه نمی یای!))پژمان دست روی بازویش گذاشت و همچنان که یک دل سیر به زیبایی خیره کننده ی دختر مورد علاقه اش از نزدیک نگه میکرد لبخند زنان گفت((دیشب تا دیر وقت بیدار بودم گفتم صبح دیر تر از خواب بیدار شم که سرحال و قبراق تر پیش تو بیام!وای دختر!تو چی کار میکنی که روز به روز خوشگل تر میشی؟))تمنا در حالی که از تعریف و تمجید پسر دوست پدرش به هیجان افتاده بود(هیجانی که هیچ ربطی به شرم و حیای دخترانه نداشت)با چشمانی که از فرطسرخوشی مثل دو ستاره ی پرنور میدرخشید نکاهش کرد و به شیرینی قندی که در اب جوش حل میشودگفت((متشکرم که انقدر چشمهات به من لطف دارن!دیشب از فکر رویارویی با تو خوابم نمیبردوداشتم از هیجان این دیدار میمردم!))پژمان به روی ان دختر جسور و بی پروا که بی محابا از روی احساسات غلیان شده ی قلبش پرده میکشید و بی هیپ اثری از شرم و خجالت زدگی به او در نهایت خلوصیت و صمیمیت و صراحت ابراز علاقه میکرد لبخند پرعاطفه ای پاشید و بر پشت دست سفید و کوچک و ظریفش به ارامی نواخت و با لحنی عاشقانه گقت((از این که تو همپین روز زیبایی که خدا تو رو به زمین هدیه کرد به من اظهار لزف و علاقه میکنی از تو ممنونم!بیا بریم گوشه ی دنجی رو پیدا کنیم که بتونیم دور از تکاه های حسد امیز دختران و پسران این جمع تو دنیای قشنگ و دوست داشتنی خودمون غرق بشیم!))تمنا که انگار از خدایش بود چنین پیشنهاد هیجان انگیزی به او داده شود از فرط سرور و غروری اکنده از خودپسندی نفسش را حبس کرد و بعد به رویش خندید و صدف دندان های سفید و براقش را با شکوه هر په تمام تر پیش چشم عاشق خود به نمایش گذاشت.او میدانست که پژمان بیشتر از ان که در جد تصور او بود و ابراز میکرد عاشق و شیفته و دیوانه اش است! هیچ چیز در دنیا بیش از این برای او لذت بخش نبود که خودش را تا این حد مورد توجه و علاقه ی پسر برازنده و عاشق پیشه ای چون پژمان ببیند که در بین دختران اقوان و آشنا طرفداران زیادی داشته و محبوب قلبهاب حسود و زخم دیدشان بود.تمنا با همان ملاحت و وقار و متانت ساختگی با او قدم زنان راهی شد.(حقیقتا داسش به طرز ماهرانه ای ظاهر سازی میکرد.چرا که او در تمام لحظاتی که نقش یک عشوق متین و شیرین و محجوب را برای پسر مورد غلاقه اش ایفا میکرد حواسش به دیگران بود که در ان جمع خاص با حسرت و حسد دورادور او را میپاییدند و از اندوه دمخور شدن او ان فرشته ی دلربا و دوست داشتنی با خودشان بر خود میژکیدند و به حال سعادتمندی و کامیابی جوانی چون پژمان که توانسته بود خود را تا این حد به او نزدیک مند غبطه میخوردند!)((همین جا خوبه تمنا؟))تمنا یک نگاه سرسری و اجمالی به دور و برش انداخت.کنار استخر زیر دور ترین الاچیقی که میشد تا ساعتی بعد در خلوت و به دور از مزاحمت و سر و صدا در کنار هم باشند و ان طور که پژمان گفته بود در دنیای هم غرق شوند نشستند.

 

 



تاريخ : ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار