آه از دلت

نویسنده :اعظم طهماسبی

ناشر :علی

نوبت چاپ :اول

تعداد صفحات :440

بها :7000


آه از دلت آزمون کنکورم را که دادم نفسی آسوده کشیدم. توی اتاقم بودم و بعد از مدت ها مشغول نظاقت کردن آن شدم . اتاقم پر از کتاب ها و تست های مختلفی بود که مدت ها توی اتاق پخش و پلا شده بود. خیلی آرام و با حوصله این کار را کردم و بعدش که همه چیز مثل روز اول ترو تمیز شد یه حظ وافری بردم و از اتاق بیرون آمدم و از پلکان مارپیچی ساختمان آرام آرام پایین آمدم. پرند و پونه را دیدم که سرگرم تماشای تلویزیون هستند، قصد ملحق شدن به آن ها را داشتم که با صدای زنگ تلفن مسیرم را تغییر دادم و به جانب تلفن رفتم و آن را جواب دادم . - پریماه ، دخترم حا لت چه طوره ؟ - مرسی مادر جون خوبم ، شما چه طورید؟ - ای ، خدا رو شکر هنوز نفش می کشم . عزیزم امتحانت چه طور بود؟ - خدا رو شکر راضی از جلسه بلند شدم ، اگه اتفاق خاصی پیش نیاد فکر کنم جز پذیرفتگان خواهم بود. - خدا رو شکر ، خداروشکر ، راستی الهه چه طور داد؟ - الهه هم مثل من خیلی امیدواره که پذیرفته بشه . - عالیه ، انشاا.... که خبر قبولی هردوتون رو بشنوم. - انشاا... - خب عزیزم مامان خونه اس؟ - من بالا تو اتاقم بودم اجازه بدین صداش کنم. گوشی را کنار دستگاه قرار دادم و تن صدایم را بالا بردم و گفتم: مامان جون ... مامان جون پرند در همان حال که داشت تلویزیون تماشا می کرد پاسخ داد : مامان رفته خرید. مجددا گوشی را برداشتم و گفتم : مادر جون ، مامان نیست رفته بیرون وقتی اومد بهش می گم زنگ بزنه . - نه عزیزم کاری باهاش ندارم ، بهش سلام برسون و بگو من واسه شام منتظرتون هستم . با شنیدن این خبر برای یه لحظه دست پخت خوشمزه و غذاهای بی نظیرش جلوی چشمانم ظاهر شد و دهانم به آب افتاد. ذوق زده گفتم : - وای مادرجون پس ما شب اونجا تلپیم ؟ - مادرجون خنده کنان گفت : آره عزیزم ، شماها و عمه فانوس و الهه و همین طور عموت اینا. - این بار خوشحالیم دو چندان شد و پشت سرهم از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم. پونه و پرند ، دوقلوهای همیشه در کنار هم یهو به جانبم برگشتند و پونه فورا گفت : مادر جون چی گفت که این طور گل از گلت شکفت ؟ شکلکی برای هردویشان در آوردم و گفتم : شام دعوتمون کرد. پرند با غیظ گفت : آخه این خبر تکراری که حداقل هفته ای یه بار ما شام به خونه اش می ریم این قدر برات تازگی داشت ؟ خندیدم و گفتم : اگه هرشب هم به خونه مادرجون برم بازم همین اندازه خوشحال می شم . پرند با لحن خاصی گفت : به جز ما کس دیگه ای هم دعوته ؟! پاسخ اش را دادم : بله عمو منصور اینا و عمه فانوس و الهه. پرند با شیطنت گفت : خوشحالی هم داره دیگه ! پونه هم گفت : - واقعا هم باید خوشحال باشه . به سمت آشپزخانه رفتم و با صدای بلند پاسخ شان را دادم : تا کور شود هر آن که نتوان دید. بعد شاد و قبراق به طرف ظرفشویی رفتم و مشغول شستن چند تکه ظرف شدم.البته من چندان از کارهای منزل و یا بهتر بگویم از خانه داری خوشم نمی آمد اما این بار چون هم آزمونم را خوب دادم و هم خبر دعوت و مهمتر از آن دیدن پیمان مرا آن چنان شاد و سرمست کرد که با شوق و در حالی که زیر لب ترانه می خواندم مشغول شستن ظرف ها شدم. پیمان تنها فرزند عمو منصور بود. از بچگی مرا برای پیمان که هشت سال از من بزرگتر بود، در نظر گرفته بودند و ما نه تنها هیچگاه از این که ناممان را روی هم گذاشتند ناراحت نبودیم بلکه بسیار خوشحال هم بودیم . عمو منصور و زن عمو بازها از بابا اجازه خواستند تا مراسم نامزدی مان را به طور رسمی برگزار کنند اما بابا همه چیز را به بعد از جواب کنکور موکول کرد. ظرف ها را شستم و یه دستمال روی کابینت ها کشیدم و همه جای آشپزخانه را مرتب کردم که در این حین متوجه ورود مامان شدم. به جانبش شتافتم و نایلکس ها را از دستش گرفتم و روی میز آشپزخانه گذاشتم . مامان متعجب یه نگاه به آشپزخانه انداخت و وقتی همه چیز را مرتب دید گفت : - چه عجب نمردم و دیدم که تو بالاخره یه گوشه از کارهای خونه رو انجام دادی! - خب دیگه یهو هوس کردم کمی آشپزخونه رو مرتب کنم. مامان خندید و گفت : امیدوارم که همیشه از این هوس ها بکنی. بعد روسری و مانتویش را از تن بیرون آورد و در حالی که به طرف رخت آویز سالن می رفت گفت : چه خبر؟ فورا گفتم : مادرجون زنگ زد و واسه شام دعوتمون کرد. مامان همچنان که لباسش را آویزان می کرد گفت : این مادرجون هم که فقط می تونه مارو شرمنده کنه . - بنده خدا از تنهایی حوصله اش سرمی ره و دوست داره دورش شلوغ باشه . مامان مجددا وارد آشپزخونه شد و گفت : انشاا... که خدا سایه اش رو حالاحالاها از سرمون کم نکنه ، من یکی هیچ وقت مادرجون رو به چشم یه مادرشوهر نگاه نکردم و اونم در حق من و زن عموت واقعا مادری کرد. به کمک مامان خوراکی ها را توی یخچال گذاشتم و میوه ها را نیز شستم. مامان مشغول تدارک دیدن ناهار شد و من از آشپزخانه بیرون آمدم . مامان صدایم زد و گفت : پریماه بازم موقع آشپزی کردن جیم فنگ شدی ، آخه دختر بیا کنار دستم وایستا ببین چه طور غذا درست می کنم حداقل یه چیزی یاد بگیر. فردا چه طور می خوای تو خونه شوهر آشپزی کنی ؟ در حالی که از پلکان بالا می رفتم با صدای بلند گفتم : - مامان جون فعلا واسه این کار وقت دارم. درثانی مگه قاعده قرمه سبزی و خورش بادمجان عوض می شه ، کافیه یه بار پای گاز بایستم همه چیز رو یاد می گیرم. جوابی از مامان نشنیدم . وارد اتاقم شدم و یه بار دیگه با لذت به اطرافم نگاه کردم و بی محابا خود را روی تختم انداختم و یک باره فکرم به مهمانی امشب مشغول شد. از این که پیمان را می دیدم یه حس قشنگ بهم دست داد و بی اختیار به یادش غرق رویاهای شیرینم شدم . شب با وسواس خاصی چندین دست لباس عوض کردم تا بالاخره یه کدام را انتخاب کردم و پوشیدم. توی آینه داشتم سرو وضع خود را برانداز می کردم که صدای غرولند های بابا به گوشم رسید. سریع کیفم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و پله ها را دوتا یکی کردم . بابا مرا که دید با شوخی و خنده گفت : - بعد از این وقتی که ما شب جایی دعوتیم تو از عصر برو تو اتاقت ، تا این موقع بیرون بزنی و دیگه این قدر ما رو معطل نکنی. تبسم کنان پاسخ بابا را دادم : چشم بابا جون از این به بعد حتمام به توصیتون عمل می کنم ، حالا دیگه بهتره بریم تا دیرتر از همه نرسیم. پونه غرولند کنان گفت : خانم با این وجود تازه انتظار داره دیر هم نرسه. توی مسیر بابا نوار شاد و فرح بخشی گذاشت که دل بی قرار مرا برای دیدن پیمان دو چندان بی قرارتر کرده بود. به مقصد که رسیدیم پرادوی مشکی پیمان را که دیدم از خوشحالی توی دلم بشکن زدم. زودتر از همه پیاده شدم و عجولانه به سمت آیفون رفتم و چند بار پشت سر هم زنگ را به صدا در آوردم که یهو در حیاط باز شد و با دیدن پیمان آن چنان غرق شادی شدم که کم مانده بود غش کنم ، به زحمت احساسات خودم را کنترل کردم و با شوق وصف نشدنی با او خوش و بش کردم. پیمان هم از ظاهرش پیدا بود که چه قدر از دیدن من خوشحال شده ، با لحن گرم و عاشقانه ای به داخل حیاط دعوتم کرد و خودش به استقبال بابا اینا رفت و خوش آمد گفت. آن ها نیز پشت سر من وارد شدند. پیمان با قدمهای بلندی خودش را به من رساند و پرسید: پری آزمون چه طور بود؟ الهه که راضی به نظر می رسه ، تو چی؟ با شوق نگاهش کردم و گفتم : منم خوب دادم ، اگه خدا بخواد احتمال قبولیم زیاده. - باورکن به دلم افتاده هردوتون قبول می شین ، اونم تو یه رشته خوب. خندیدم و گفتم : انشاا.. که همین طور خواهد شد. بعد توی دلم گفتم ، پیمان جانم به دلت نیفتاده من و تو کی با هم عروسی می کنیم؟ پریماه خاک توسرت که این قدر هول نشی و این جور دلت هوای پیمان را نکنه. خب تقصیر من چیه ؟ این دلم که داره برای رسیدن بهش ذره ذره آب می شه .... به داخل رفتم و با صدای مهربان مادرجون و عمه فانوس به خودم آمدم به گرمی باهاشون حال و احوال کردم و مادرجون مرا تو بغل فشرد و درحالی که غرق بوسه ام می کرد رو به پیمان کرد و با شوق گفت : دختری دارم شاه نداره ، صورتی داره ماه نداره ، به کس کسونش نمی دم به همه کسونش نمی دم به کسی می دم که کس باشه ... خودم را از آغوش مادرجون جدا کردم و یه لحظه نگاهم به پیمان افتاد که بنده خدا ازشرم سرخ شده بود و با لحنی آرام و آهسته جواب داد : - دستت درد نکنه مادر جون خوب طرف دخترت رو می گیری ، پس من چی ؟ همه خندیدند و منم که از خوشحالی دیگه داشتم می مردم. همان لحظه الهه را دیدم و به طرفش رفتم و بعد هم عمو منصور و زن عمو را دیدم که روی مبل لم داده و مشغول نوشیدن چای بودند. با عمو سلام و خوش و بش کردم و زن عمو هم مرا بغل کرد و شاید ده بار توی هر جمله اش مرا عروس گلم خطاب کرد و من هر بار توی دلم گفتم ، پس دیگه کی ؟ بعدش هم فورا به یاد مخالفت های بابا افتادم که روی درس من خیلی حساسیت نشان می داد و توی دل گفتم یکی نیست به این بابام بگه حالا بالفرض من مدرک دکترایم را هم گرفتم آن وقت چی ؟ بازم باید در آخر به دنبال زندگی و سرنوشت خود بروم پس چه بهتر که همین حالا مسیر خود را طی کنم. من و الهه در کنار هم روی مبل نشستیم و سرگرم حرفهای دخترانه خود شدیم و مثل همیشه از مصاحبت با هم لذت می بردیم. توی حس و حال خودمان بودیم که عمو منصور ما را به خود آورد و گفت : پریماه ، الهه با یه مسافرت به شمال موافقید؟ چشمانمان را از فرط تعجب گشاد کردیم و من به عمو منصور گفتم : - مگه می شه مایل نباشیم اونم توی ویلای باصفایت. - الهه به عمو منصور گفت : دایی جان واقعا راست می گید؟ عمو منصور خندید و گفت : بله کاملا. بعد از کمی مکث ادامه داد : اونم به خاطر شما دوتا دختر گلم که مدت ها سرگرم درس و کتاب بودین و هیچ تفریحی نداشتین ، شنبه آینده همه تون رو دعوت به شمال می کنم. من و الهه از خوشحالی فریادی زدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. صدای خوشحالی پرند و پونه هم فضای ساختمان را روی سرگذاشت. خلاصه آن قدر همگی با شنیدن این خبر خوشحال شیم که گویی به سفر کره ماه دعوت شدیم.البته هرچی از صفای ویلای عمو منصور توصیف کنم بازم کم گفتم ، به قول بابا آدم وقتی به شمال می ره و پا توی اون ویلا می زاره به کلی غم و غصه هاشو فراموش می کنه. در کل رفتن به آن جا عشق بود و دل کندن ازش مصیبت بود. عمو منصور و بابا سرگرم برنامه ریزی شدند که برای سفر چه تدارک ببینند تا مثل هر سال به همه خوش بگذرد. ساعتی بعد به کمک مادرجون سفره شام را پهن کردیم. عطر و بوی غذاهای مادرجون به خصوص قورمه سبزی اش که صرفا به خاطر پیمان درست کرده بود ، اشتهایمان را بدجور تحریک می کرد. عجب شام دلچسبی بود. آن شب ساعات بسیار خوشی را در منزل مادرجون گذراندیم ، خصوصا من و پیمان با نگاه های پرشرو شورمان به هم سهم بیشتری از این ساعات خوش را نصیب خود کردیم. شنبه از راه رسید. طبق برنامه ریزی هایی که از قبل شده بود همگی آماده رفتن به شمال شدیم. عمه فانوس و الهه با عمو اینا همسفر شدند و ما هم که خودمون ماشین داشتیم. نزدیک های 12 ظهر بود که به ویلای عمو منصور رسیدیم. ما دخترها با ذوق و شوق فراوان به طرف سالن ورودی رفتیم و فورا هرکدام یه اتاق واسه خودمون انتخاب کردیم و مشغول مرتب کردن و قرار دادن وسایلمان توی کمد شدیم. یه اتاق ابتدای در ورودی سالن بود که آن را هم پیمان به خودش اختصاص داد. بعد از این که جا و مکان مشخصی را برای خود تعیین کردیم ، رفتیم تو حیاط ویلا و بدون این که خستگی مسافرت انرژیمان را گرفته باشد با نشاط خاصی شروع به بازی وسطی کردیم. الهه و پونه و پرند وسط بودند و من و پیمان در ابتدا و انتهای حیاط ایستادیم و مشغول پرت کردن توپ به آن ها شدیم و کلی خوش گذشت. ساعت 2 بعد از ظهر ناهار خوردیم و سپس من و الهه داوطلب برای شستن ظرف ها شدیم ، که مامان اجازه این کار را بهمان نداد و گفت که خودمان می شوییم و بعد با ضرب المثلی حرفش را ادامه داد : از قدیم گفتند کار دختر نکردنش بهتر. من و الهه که از خدا خواسته بودیم از آشپزخانه بیرون آمدیم . پونه پیشنهاد داد که به کنار دریا برویم و ما نیز پذیرفتیم. پیمان هم همراهمان آمد ، چیزی که من از خدایم بود. چند دقیقه بعد کنار دریا رسیدیم. پیمان فورا پاچه های شلوارشو بالا کشید و توی آب رفت. پرند و پونه هم بلافاصله بعد از پیمان وارد آب شدند و خیلی سریع مشغول آب بازی کردن شدند و همیگر را با جیغ و فریاد خیس می کردند.......



تاريخ : ٦ بهمن ۱۳٩۱ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار