یک قدم تا عشق

نویسنده :اعظم طهماسبی

ناشر :علی

نوبت چاپ :اول

تعداد صفحات :464

بها :8000


باد سرد پاییزی به صورتم تازیانه می زد، زیپ پالتویم راتا روی چانه بالا کشیدم و بی صبرانه به انتظار تاکسی ماندم. دردل مدام به فواد بدوبیراه می گفتم که حاضر نشده بود قید خوابش را بزندو مرا به دانشگاه برساند. اگرچه فواد تمام شب گذشته را شیفت شب بود ودر بیمارستان به مداوای بیماران مختلف پرداخته بوداما باز هم انتظار داشتم که مرا در این های سرد به دانشگاه برساند. با شنیدن صدای بوق تاکسی به خودم آمدم و بدون معطلی خودم را روی صندلی آن انداختم. ساعتی بعد در هیاهوی دختران و پسرانی که به دانشکده هجوم می آوردند خودم را گم کردم. مغرورانه و با گامهایی محکم بدن توجه به اطرافم به طرف سالن کلاسها رفتم. از دور ندارا دیدم . ازهمانجا برایم دستی تکان داد و من باتبسمی جواب اورا دادم. و به طرفش رفتم. ندا تنها همکلاسی بود که موفق شده بودم با او رابطه برقرار کنم. در واقع اخلاق من به گونه ای بود که خیلی به ندرت پیش می آمد با کسی صمیمی شوم. البته صمیمی که نه در حد یکرابطه دوستانه فقط همین. فکر کنم پایداری رابطه من و ندا هم به این علت بود که او توانسته بود مرا به چنین اخلاقی به عنوان دوست خود بپذیرد. ندامثل همیشه شادو قبراق به نظر می رسید. ابتدا به گرمی خوش و بشی با هم کردیم بعد اونگاهی به سر تا پایم انداخت . و با حرص گفت : -فرناز جان حیف از این همه خوشگلی که خدا به تو داده. تبسمی کردم و با آرامی گفتم: حالا چرا حیف؟ در حالی که به کلاس می رفتیم گفت: آخه از دانشگاه که وارد می شی آنقدر خشک و عبوسی که با یه من عسل هم نمی توان خوردت دختر یه کمی از خودت نرمش نشون بده . و دوباره در ادمه حرفش با خنده گفت: نکنه انتظار داری تمام پسرای دانشگه از تب عشقت بیمار بشن؟ خنده کوتاهی کردم و گفتم: همشو پیشکش تو من نه احتیاجی به خاطر خواه دارم و نه دوست دارم کسی مدام مثل کنه به پروپایم بپیچد اصلا من از چنین عشق و عاشقی هایی متنفرم . ندا با لحن جدی گفت: واقعا که دختر عجیبی هستی . آخه مگه میشه آدم کسی رو دوست نداشته باشه؟ اصلا به نظر من اگه عشق تو زندگی آدمی نباشه زندگی کردن براش مفهومی نداره . چون در همان لحظه به کلاس نزدیک شدیم به ناچار صدایم را پایین آوردم و پاسخ ندا را دادم: ندا جان آدم که حتما نباید عاشق جنس مخالف خودش بشه خوب منم عاشق درس و دانشگاه هستم . طوری که به گمانم یه لحظه نتونم بدن وجود کتابهام به زندگی ادامه بدم. درس خوندن توی دانشگاه آن هم در رشته پزشکی فکر کنم هدف بزرگی باشه که هر کسی نتواند به راحتی به آن دست پیدا کند. اما من تصمیم دارم که این راه را عاشقانه تا آخرش ادامه بدم تا یه روزی بتوانم به تمام خواسته های دلم جامه عمل بپوشانم، پس این هم یه نوع عشقه که منو به دنبال خودش می کشونه . ندا نگاه پر معنایی بمن انداخت و دیگر هیچ نگفت. وارد کلاس شدیم اما هنوز کاملا سر جای خودننشسته بودیم که استاد وارد شد و سرو صدای یکباره در خاموشی فرو رفت. دقایقی بعد استاد با صدای گرم و مردانه اش شروع به ارائه درس جدید کرد. تمام هوش و حواسم را جمه کلاس کردم .و با دقت گوش به تک تک جملاتی که از دهان استاد خارج می شد می سپردم. به راستی که درس و دانشگاه مهمترین هدف زندگیم بود. اگرچه درس و کتاب چیز بیگانه ای با خانواده من نبود. با داشتن پدرو مادری که عمرو جوانیشان را در راه تحصیل علم و دانش صرف کردن و هم اکنون هم این شغل مقدس را ادامه می دهند انتظار چندان دوری نبود که من و تنها برادرم فواد مزد زحمات چندین ساله آن ها را بدهیم و هردو در رشته پزشکی تحصیل کنیم. البته فواد که سال قبل که فارق التحصیل شده بود توانست تخصصش را در رشته اطفال بگیرد وو یک مطب برای خودش دایر کنداما من چند سالی ازز اون کوچک تر و هنوز نیمه راه بودم تا بتوانم مدرک پزشکی ام را بگیرم. ان روز من بیشتر ساعت را کلاس عملی داشتم و بیشتر وقت خودم رادر آزمایشگاه گذراندم، این ساعت ها به حدی برام خسته کننده بود که به محض پایان کلاسها خیلی زود از ندا خدا حافظی کردم و از دانشگاه خارج شدم. هنوز چند قدمی به جلو بر نداشته بودم که با صدای بوق ممتد اتو مبیلی که از پشت سرم شنیدم به عقب برگشتم و با دیدن فواد به وجد آمدم و با خوش حالی به طرف اتو مبیلش رفتم و با خستگی خودم را بهروی صندلی انداختم. فواد مثل همیشه نگاهی مهربان به من انداخت و بعد گفت: خسته نباشید خانم خانم ها . نفس عمیقی کشیدم و گفتم: مرسی لحظاتی سکوت کردم و بعد دوباره گفتم: فواد جان باید اعتراف کنم گرچه صبح از دستت دلخور شدم که منو به دانشگاه نرسوندی اما حالا با اومدنت به دنبالم واقعا خوشحالم کردی . آخه میدونی ؟ تو این سرما آدم حوصله انتظار کشیدن برای تاکسی رو هم نداره. فواد در حال حرکت گفت: فر نار جان منم به همبن خاطر اومدم دنبالت که حداقل تلافی صبح را از دل نازک نارنجیت بیرون بیارم. درس و دانشگاه چه طور بود؟ -امروز خیلی خسته کننده بود، آخه همش توی آزمایشگاه بودم . -بی خیال ، اونقدر این روزها زود میگذره که بعد ها به یاد همین روزها حسرت می خوری که چه روزهایی بودو چه زود گذشت . خندیدو دوباره گفت: به قول شاعر چون می گذرد غمی نیست . در همون لحظه مسیرش رو عوض کرد با تعجب پرسیدم: چرا مسیرتو عوض کردی مگه خونه نمیریم؟ فواد با خون سردی کامل گفت: عجله نکن خونه هم میریم اما اول باید سر راهم چندتا کتابی رو که از شایان گرفته بودم به او پس بدهم . با حرص به او گفتم: من باش که فکر می کردم به خاطر من اومدی پس خودت این طرفا کار داشتی؟ حالا نمیشه اول منو برسونی بعدش برگردی پیش شایان؟ فواد در جوابم گفت: – اا….فرناز جان چقدر غر می زنی به جای اینکه اینقدر بد اخلاقی کنی برای چند دقیقه دندون روجیگر بزار تا برم کتابها رو پس بدم و زود بر گردم .



تاريخ : ۸ بهمن ۱۳٩۱ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار