کلید عشق

آرام معدن دار

ناشر :علی

نوبت چاپ :دوم

تعداد صفحات :504

بها :7500


کلید عشق بچه ها نگاه کنید داره برف میاد صدای فرشته، دختر با انرژی و شیطانی که همیشه روی صندلی کنار پنجره می نشست را شناختم . بلافاصله بعد از حرف فرشته همه سرها به طرف پنجره کلاس چرخید. اخ جون برف میاد بچه ها . زیر لب گفتم :اه بازم برف میاد. زهره که کنار دستم نشسته بود حرفم را شنید و گفت :چه بی ذوق. می خواستم جوابش را بدهم که صدای گچی که خانم جعفری ،دبیر فیزیک ،به تخته کوبید ، از هیاهو کمک کرد: خانمها به درس توجه کنید امروز باید ایبن فصل را تاموم کنیم . زنگ تفریح وقت کافی برای هیجان زده شدن وجود داره. خانم جعفری شروع به اثبات فرمول جدید کردو تا کمتر از سه الی چهار دقیقه جز صدای چرخیدن خودکار بر روی کاغذ دفتر ها و گچ بر روی تخته صدای دیگری شنیده نمی شد. ناگهان صدای زنگ و به دنبال آن صدای شادی بچه ها بلند شد. خانم جعفری هم که از دیدن شور و شوق بچه ها لبخند بر لب داشت رو به بچه ها کرد و گفت: هفته بعد این فصل رو تا جایی که درس دادم امتحان می گیرم . بعد با گفتن مواظب خودتان باشید در کلاس را باز کرد و وارد سالن شدو به دنبال آن انگار بمبی از هییهو در سالن منفجر شد و صدای شادی بچه ها از دیدن برف به هوا بر خاست. وسایلم را در کیفم می گذاشتم که هما رو به دوستانش کرد و گفت : بچه ها زود باشین دیگه ، می خواهیم بریم برف بازی. رو به هما کردم و گفتم :اخه هما ،برف هم چیزیه که این همه براش سر و دست می شکنین؟ هما خندید و گفت :می دونی من عاشق برف و بارون هستم بخصوص اینکه ادم برفی هم درست می کنم. مونا در حالی که به طرفم چرخید با طعنه گفت:پس کجا رفت طبع پر از لطافت و طبیعت دوست سرکار خانم؟ قبل از من صمیمی ترین دوستم جوابش را داد :خب ،طبع لطیف چه ربطی به این داره که ادم از همه چیز لذت ببره و خوشش بیاد، دیگه طبع لطیف هیچ معنی و فایده ای نداره. در راه مدرسه با عصبانیت راه می رفتم و با حرص برف ها را زیر پایم لگد می کردم با کشیده شدن استین روپوشم برگشتم و به صحرا نگاه کردم .ناراحتی از چهره اش می بارید: اصلا فکرش رو هم نمیکردم که تا این حد بچه باشی . هر کس برای خودش سلیقه ای داره . ام هرچی که تو دنیا هست همه مظهر لطف خداست شاکر این همه نعمت ها باشیم .خانم شاکر گفتم :خب درسته من هم قبول دارم . اما در مورد برف ،باید بگم که خیلی از برف بدم میاد . اگر زمین وزمان هم به هم دوخته بشن من سر حرف و عقیدم هستم. صحرا نگاهی به من کرد و گفت :خیل خب ، دیگه بسه .قبول کردم ،سرکار خانم یکدنده و لجباز خود رای تشریف دارن. با اینکه از حرف های صحرا هیچ وقت ناراحت نمی شدم اما با این حرفش تمام اعصابم را خراب کرد حرف دیگری نزدم .فشار بغض کم کم داشت ، خفه ام میکرد.از خودم بدم آمد. چرا نمی توانستم جلوی این اشک های لعنتی را بگیرم . صحرا با حرکتی سریع چانه ام را بالا گرفت و در چشمانم نگاه کرد.پشیمانی و نگرانی در نگاهش موج می زد. گفت رها خواشز می کنم .تورو خدا منو ببخش . نمیخواستم ناراحتت کنم . گفتم :اصلا مهم نیست. بقیه راه را دویدم تا به خانه رسیدم .سینه ام از شدت دویدن می سوخت.نزدیک خانه ایستادم و نقس گرفتم، بعد اشکهایم را پاک کردم و به ارامی به راه افتادم . وارد خانه که شدم از اینکه کسی خانه نبود خدا را شکر کردم.بعد از تصویض لباس و شستن دست و صورتم کمی از التهاب صورتم کم شده بود.با صدای در ورودی به هال رفتم .مامان اعظم را دیدم که تزه وارد اتق شد با صدای بلند گفتم :سلام مامان اعظم خسته نباشی . کجا بودین تا حالا؟ در حالیکه چادرش را تا می کرد تا روی جالباسی اویزان کند گفت:سلام دخترم سمیه دختر احترام خانم فارغ شده،با همسایه ها رفتیم دیدنش. مامان اعظم زیر گاز را روشن کرد و گفت: اقا جونت رفته بانک بر میگرده ،راستی تا یادم نرفته بگم صبح همایون زنگ زد. با شنیدن اسم همایون از خوشحالیر فریاد کشیدم و گفتم :خب چه طور بود؟چی گفت؟ مامان اعظم جواب داد :دختر جون چقدر تو عجولی ، هیچی خوب بود و سلام رسوند و گفت که دو سه هفته دیگه میاد تهرون . دست هایم را به هم کوبیدم :اخ جون بالاخره دایی همایون می آد خونه . در حالیکه لبخند به لب داشت گفت :حق داری دیگه من واقا جونت پیر و کسل کننده شدیم و تو به یک مصاحب جوون احتیاج داری. از شنیدن حرف مامان اعظم قلبم فشرده شد. به طرفش دویدم و دستهایم را به دور گردنش حلقه کردم و صورتش را بوسیدم: مامان جون اگر یه بار دیگه از این حرفها بزنی ناراحت می شم و از خودم بدم میاد.اخه الان نزدیک چهارماه میشه که همایون جون رو ندیدم. مامان صورتم را بوسید و گفت :دختر گلم شوخی کردم. صدای اقا جون را از پشت سرم شنیدم :خب دیگه خانم ، سن که بالا میره ادم یه کم حسود می شه. شما همه دختر گلم رو برای خودتون می خواهید در صورتیکه اون هم دل داره دیگه. با ورود اقا جون از مامان جون جدا شدم و به طرفش رفتم و صورتش را بوسیدم.:سلام اقا جون خسته نباشید. سلام به روی ماهت دختر گلم .درمونده نباشی عزیزم. مامان جون در حالیکه می خواست خودش را رنجیده نشان بده گفت: خب اقا،حالا دیگه ما حسود شدیم .دستت درد نکنه .خیلی ممنون. اقا جون پشت میز نشست و گفت :ببخشید خانم.ما اصلا قصد توهین نداشتیم .اما خب دلم نمیخواد دختر گلم ناراحت بشه. گفتم شما هر دوتا تون با محبت های زیاد خودتون من رو لوس می کنید. و بعد به طرف تلفن که زنگ می زد رفتم صدای مامان اعظم را از اشپزخانه شنیدم که می گفت :دیگه نشنوم که بگی لوس می کنیدها. گوشی را برداشتم :بفرمایید. صحرا پشت خط بود:سلام رها .امیدوارم ناراحتت نکرده باشم .به هر حال منو ببخش تا برسم خونه عذاب وجدان منو کشت. خودتو ناراحت نکن .من الکی ناراحت شدم ،اصلا تقصیر تو نبود. می دونم که بیشتر از یه ناراحتی ساده هستش اما باور کن نمی خواستم ناراحت بشی. فراموشش کن، چیز مهمی نبود. سعی کردم مسیر صحبت را عوض کنم که گفت:راستی بعد از ظهر خونه ای میخوام یه سری بهت بزنم . اره خونه ام خوش اومدی بیا. بعد از هماهنگ کردن ساعت قرار و دادن ادرس خداحافظی کردیم . مامان اعظم سرش را از اشپزخانه بیرون اوردو پرسید:کی بودرها؟ دوستم بود گفت که بعد از ظهر یه سری می یاد اینجا تاتحقیق زیست رو کامل کنیم . خوش اومده.بیا دخترم .بیا تا غذات یخ نکرده نهارت رو بخور. سر میز صحبت از بارش برف بود .مامان جون گفت:انشاالله امسال سال پر بارشی باشه ،تا دیگه بی آبی و قطعی اب نداشته باشیم .اقا جون سرش را تکان داد و گفت الهی امین بعد از غذا ظرفها را شستم و گفتم :مامان جون من می رم نیم ساعت بخوابم .یادتون نره بعد از نیم ساعت بیدارم کنین.الان ساعت یک و نیمه سر ساعت دو منو بیدار کنین. به اتقم رفتم و پرده ها را کشیدم تا دیگران باریدن برف را نبینم . و بعد خوابیدم .با تکان های ارامی که مامان اعظم به پایم می داد از خواب بیدار شدم. رها پاشو ساعت دو شد. با خواب الودگی سلام کردم .مامان اعظم گفت:سلام عزیزم ،پاشوکه الان دوستت می آد. تازه یادم افتاد که صحرا قرار بود بعد از ظهر به خانمان بیاید.راستی چرا تصمیم گرفته بود به خانه ما بیاید.علتش چه بودکنجکاوی یا فضولی ؟شاید هم درس؟



تاريخ : ٩ بهمن ۱۳٩۱ | ٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار