گوشه های پنهان

مریم فولادی

ناشر :علی

نوبت چاپ :اول

تعدادصفحات :504

بها :10000


- بفرمائید؟ چه کتابی میخواستید؟ - یه کتاب شعر، به اسم «ستایش». - چاپش تموم شده. - می دونید کجا می تونم گیرش بیارم؟ - باید به کتابفروشی ها سری بزنید، شاید براشون باقی مونده باشه. - ممنون. با لبخندی گرم، مشتری ناامید را تا دم در نگریستم. با باز شدن در، سوز سردی زیر پوستم نفوذ کرد و لرزی بر بدنم نشست. صدای پت پت چراغ وسط مغازه، بیش از گرمایش خودنمایی می کرد فتیله اش را بالا تر کشیدم؛ اما باز تقّی صدا کرد و سر جای اولش بازگشت. رهایش کردم تا هر طور می خواهد بسوزد. به رفت و آمد های مردم از جلوی مغازه چشم دوختم. باران شروع به باریدن کرده. شتاب رهگذر های بی چتر، برای رفتن و رسیدن بیشتر است. یک دفعه یاد شعر سهراب افتادم: «چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت» سوز سردی دوباره به صورتم شلاق زد؛ مشتری بعدی. - سلام خانم، گزیده «منطق الطیر» رو دارید؟ - بله، تو همون قفسه ست، خودتون بردارید. زنی مسن است. در حین گشتن، نگاهی به قفسه ی شعر های معاصر می اندازد و می پرسد: - این کتاب شعر ستایش رو... - چاپش تموم شده. - می دونم. شما خوندید؟ لبخندی زدم. ادامه داد: - با این که ناشناسه چه زود سر زبون ها افتاد. ازش کتاب دیگه ای ندارید. - تو مقدمه ی کتاب نوشته شده این اولین و آخرین اثرشه. - حیف! از خیر منطق الطیر هم گذشت. سوز را با رفتنش، به داخل مغازه آورد. ساعت چهار شد؛ چه قدر زمان زود می گذرد! دوباره یک مشتری قدیمی دیگر. لب هایم به لبخندی گرم مبدل شد؛ یک آشنای قدیمی است. - سلام آقای «مانوک»؛ چشمتون روشن. - سلام دخترم؛ چشم و دلت روشن. - دارید می رید خونه؟ خندید و گفت: - بله... - از وقتی نوه تون اومده تو مغازه بند نمی شید. دستش را به علامت مدت مدیدی، پشت سرش می برد و می گوید: - اووه... بعد از دو سال از ارمنستان برگشتن. از دیدنشون سیر نمی شم. عروسم زنگ زد؛ شام پخته. نمی شه از دست پختش گذشت. - برید به سلامت. پرسید: - امشب خونه ی پیر خرابات دعوتیم؟ خندیدم و گفتم: - بله. زنگ زدند؛ جلسه به 9 شب موکول شد. - عالی شد؛ پس با این قرار، منم از قافله عقب نمی افتم؛ حتما خودمو می رسونم. از سپیدی مو ها و چروک دور چشم ها، گذر زمان را می شود دید. چه زمانه بی رحمی! او که رفت، چشم انتظار، چشم به در دوختم. چه داشتم می خواندم؟ آهان یادم افتاد: «دوست را، زیر باران باید دید. عشق را زیر باران باید جست» از پشت پیشخان، کتاب «ستایش» را بر می دارم. باز که می کنم، چشمم بر روی دست خط زیبایش می افتد. روی آن دست می کشم. هنوز بوی عطر جوهر خودکارش لای کتاب مانده است. با امضا و چند سطری نوشته از دست خط خود شاعر؛ «س.سیمرغ» آن اوایل، همه با همین اسم مستعار می شناختنش. همین حالا هم کسی نمی شناسدش. نوشته هایش را چرا، اما خودش را نه. هر روز می خوانمش، مخصوصا این بیتش را: «این قدر گفتم بیا تا ماه را حیران کنم با شعاع چهره ات خورشید را پنهان کنم» اگر بود همیشه در اوج بود و سر زبان ها، و اگر نبود حتما خبری بود. اولِ مقاله هایش، همیشه بهترین شعر هایش را می نوشت. اولین شعری که بالای مقاله اش نوشته بود، کدام بود؟... یادم نمی آید! بگذار پیدایش کنم. نگاهم روی تله ای از مجله های گوشه ی دیوار است. کاش همه ی ماه نامه هایش را نگه داشته بودم. کجا ریختمشان؟... یا شاید کس دیگری ریخت شان! باید چند تایی را لای همین مجله ها گذاشته باشم. گذر روز ها و سال ها، زرد و فرسوده شان کرده است. این هایی هم که مانده، همان هایی است که سر هر ماه از داخل دانشکده می گرفتم و می آوردم این جا، تا با «استاد امینی» یا به قول مهرانه با «پیر خرابات» بخوانیم شان. سر یکم هر ماه که می رسید، مرا با همان ماه نامه می دید، چشمانش می درخشید و می گفت «هان! این بارِ خِرِ کدام دانشمند کودنی را گرفته است؟» و می نشستیم دور هم و می خواندیم و می گفتیم و می شنیدیم. حظ می کردیم از نقد ها و نغز هایش. استاد امینی، مرید اولش شده بود. از بس که حرف های حسابی می گفت. یادآوری گذشته، هم خنده بر لب هایم می نشاند و هم غم عالم را بر دلم. واقعا «فراموشی کیمیاست.» نمی توانم فراموش کنم؛ همه چیز به روشنی یادم است...  ... زن دایی، آرتروز داشت. از همان سالی که از روی پله ها افتاد و پای چپش پیچید و شکست، دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد. به قول خودش « دیگه این پا برام پا نشد.» می لنگید. چند قدم راه را با نک و نال می رفت. وسط راه دیوار را می گرفت و بعد دوباره لنگ لنگان راه می افتاد. ار همان سال بود که صنم برای کمک پیشمان آمد. سه تا بچه داشت؛ قد و نیم قد. یکی به دایی معرفی اش کرده بود. در تمیزی حرف نداشت. همیشه نبود؛ گه گداری اگر کاری بود. نقطه ی مقابل و معکوس صنم، «آوش» بود. صنم، این قدر که طبقه ی بالا را می سابید و می شست و جمع می کرد، پایین کار نمی برد. آوش بی خیال بود. تازه می گفت « سرتون به کار خودتون باشه، به بالا چه کار دارید!» صنم می گفت « آقا آوش، مادرتون گفت، گند از سرتون بالا رفته!» بعضی هفته ها، همین طوری به صنم، بدون این که کاری انجام داده باشد، پول می داد تا کاری به کارش نداشته باشد. او هم خوشحال، دست از طبقه ی بالا بر می داشت. اگر آن اوایل، زن دایی پیله نمی شد که جای آوش را تغییر بدهند، صنم همان طبقه ی پایین را تمیز می کرد و تمام می شد؛ اما کوتاه نیامد. اتاق من، شد اتاق مطالعه و خرده ریز های دایی. اتاق آوش، اتاق من. و آوش را فرستادند طبقه ی بالا. یعنی از وقتی دایی فکرِ « خوبیّت ندارد» در سرش افتاد، فکر جا به جایی افتاد. آوش عصبانی شده بود. با این که سن و سالی نداشت؛ فکر کنم هفده هجده سالش بود، یا کمتر؟... بماند. آن وقت، ما هم دیگر کوتاه آمدیم. می دانستیم که حرفش را به کرسی می نشاند. حقیقت را نمی گفت که چه در سرش است. می گفت « این طوری جایشان باز تر می شه. بالا هم که داره خاک می خوره.» دایی می گفت « بالا رو اجاره می دیم.» زن دایی می گفت «اعصاب سر و له زدن با مستاجر رو ندارم.» دایی هم آخر سر، کوتاه آمد. و جایمان باز شد. از این که آن چه من فهمیده بودم، آوش هم فهمیده باشد، خجالت می کشیدم. فقط می دیدم که کفرش در آمده است.



تاريخ : ۳ بهمن ۱۳٩۱ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار