نگاهم کن

نویسنده :الهام قسیم

نوبت چاپ:سوم

ناشر :علی

تعدادصفحات :504

بها :504


 

بابا نگاش کن راحتمون کن خووووووووووو

نگاهم کن کادویم را روی تخت گذاشتم و در اتاقم را بستم و گوشه ای از تخت نشستم و دوباره نگاهی به کادوی روز تولدم انداختم ،اما اینار نگاهی دقیق تر...آن بلوز آبی حریر بی نظیر هدیه شیلا بود وآن ساعت مارک دار فوق العاده زیبا هم هدیه دایی نادر ،شهین و شوهرش آقا حامد نیز کت شلوار کتان سبز رنگ تک و با مزه ای را برایم آورده بودندو آخرین هدیه ام ... جعبه اش را به آرامی گشودم ،دستبندطلای ظریف و نگین دار فوق العاده شیکی که تا به حال نمونه اش را جز در آن مغازه در هیچ جای دیگری ندیده بودم .لبخند کمرنگی زدم و به نگین های دستبند که در زیر نور چراغ می درخشید ،خیره شدم ... این آخری هم کادوی شروین بود.جابه جا کردن کادو هایم چند دقیقه ای طول کشید،روی صندلی مقابل آیینه نشستم و نگاهی به چهره ام انداختم ...هجده ساله شده بودم و این فوق العاده بود،اما نمی دانم چرا تازگی ها چیزی در وجودم مانع از این می شد که این همه زیبایی را ببینم و از آن لذت ببرم...چه مرگم شده بود هنوز خودم هم نمی دانستم .با یادآوری جشن تولد کوچکم در کنار خانواده ی صمیمی دایی نادر ،لبخند ی تمام صورتم را پوشاند...پنجمین سال متوالی بود که روز تولدم را در کنار آنها جشن می گرفتم،درست از سالی که برای ادامه تحصیل از خانواده ام جدا شده بودم و از تهران به مونیخ آمدم تا با خانواده ی تنها داییم یعنی دایی نادر،زن دایی شادی و سه فرزندشان زندگی کنم.شهین فرزند اول آن خانواده بود ودرست یک سال قبل از آمدن من به آنجا با نامزدش آقا حامد که همانند ما ایرانی بود و به همراه خانواده اش در المان زندگی می کرد،ازدواج و زندگی مستقل خود را آغاز کرده بود.با این وجود آنها صاحب فرزند نشده بودندخود شهین همیشه می گفت« من هنوز خودم نیاز به کسی دارم که از من مواظبت کند» آقا حامد هم که او را با تمام وجود دوست داشت هرگز حرف بچه را نمی زد. شروین فرزند دوم دایی دایی نادر و زن دایی شادی ،12 سال از من بزرگتر بود و در نهایت تعجب همه، او با همهن سن کم توانسته بود به تازگی مدرک تخصص قلب خود را از یکی از بهترین دانشگاههای مونیخ بگیرد و درست از یک ترم قبل از همان ترم که من با هزاران زحمت به عنوان دانشجوی ترم اولی مشغول تحصیل در دانشگاه پزشکی شده بودم ، او نیز جدا از کار خود در بیمارستان ،به عنوان استاد در آنجا مشغول به تدریس شده بود.آرام خندیدم و زیر لب گفتم :استا کیانی ،استاد مقتدر... رویم را برگرداندم و رو به پنجره نشستم ...شیلا دختر دایی کوچکم که مهندس معمار و شش سالی بزرگتر از من بود .یک سالی می شد که در یک شرکت بزرگ مشغول به کار شده بودو البته چند ماهی بود که تا مرا می دید،مدام درباره رییس شرکتشان یعنی آقای اشنایدر و حرفهایی که او به شیلا می زد،صحبت می کرد... حتی به شیلا پیشنهاد ازدواج داده بود،اما شیلا نیاز به فرصت بیشتری داشت تا بتواند خوب راجع به آن موضوع فکر کند... جدا از سفر های کاری پی در پی و طولانی مدت آقای اشنایدر که تصمیم گیری را برای او تا حدی دشوار ساخته بود.در ضمن قرار بود چند روز دیگر من به اصرار شیلا و به بهانه دیدار با او به شرکت بروم تا بتوانم آقای اشنایدر را از نزدیک ببینم و به قول شیلا ،با تایید او خیال شیلا راحت کرده و او را در گرفتن تصمییمی به آیم مهمی یاری کنم. از جایم بلند شدم و کنار پنجره ایستادم ،شب شسکوت زیبایش را بر همه جا گسترانیده بود ... نفس عمیقی کشیدم ... زن دایی شادی ،دو سال پیش همه ما را ترک کرده بود... یعنی برای همیشه از کنار ما از دنیا رفته بود... چند روزی پس از ضربه مغزی در آن تصادفذ لعنتی ... سرم ر ا سریع برگرداندم و آرام گفتم :دلم نمی خواهد راجع به اون روز فکر کنم هر چند که جای زن دایی برای همیشه خالیه... چند قدمی در اتاق برداشتم ...دایی نادر،آخرین عضو خانواده مهربان و دوست داشتنی که حالا همه چیزم بودند بازنشسته شده بود و بیشتر وقتش را با دوستانش می گذرانیددر خانه می ماند یا مشغول مطالعه کتا ب تاریخی بود یا مشغول رسیدگی به باغچه ای که به نظرم از تمام باغچه های دنیا زیباتر و رویایی تر می آمد . دوباره به سراغ آن جعبه رفتم و درش را گشودم و برای لحظه ای آن را روی دستم گذاشتم و به زیبایی اش خیره شدم و بعد با یاد آوری چند ساعت قبل بی اختیار خندیدن ... شروین حتی در جشن کوچو من حضور نیافته بود ،شاید وقت هم نداشت اما کادویش همانند بقیه کادو ها روی میز تولدم قرار داشت و شیلا مرتب اصرار می کرد آن را هم باز کنم.دقایقی بعد از آن که کادویش را باز کردم ،خود شروین تماس گرفت و از پشت تلفن تولدم را تبریک گفت... باور نمی کردم چنین کادویی برایم خریده باشد... یکی دو هفته قبل آن را پشت ویترین یکی از طلا فروشی های خیلی مجلل و با کلاس نزدیک دانشگاهمان دیده بودم و وقتی به خانه رسیدم و شروع کردم به تعریف از آن دستبند برای شیلا و شروین ... وحالا آن دستبند نال خودم بود ... آرام خندیدم... حتما پول زیادی بابتش پرداخت کرده بود. تا چند ماه پیش همه چیز خیلی خوب و ایده آل پیش می رفت،اما از وقتی که اولین هفته دانشگاه را سپری کردم و در آن شروین نقش استاد یکی از درسهایم را بر عهده گرفت،همه چیز به هم ریخت. تا آن روز او فقط پسر داییم بود ،یعنی کسی که نقش حامی و برگتر برایم ایفا می کرد.گاهی صمیمت بینمان از حد معمول و عادی هم فراتر می رفت و از سر کول هم بالا می رفتیم و هزاران بار لج هم را در می آوردیم ،اما همه ی اینها محدود به خانه می شد.در حقیقت از آن روز نقش های او به گونه ای در ذهنم قاطی شد،چیزی بین صمیمیت و احترام مفرط .باور نمی کردم او در دانشگاه این گونه باشد... سخت گیر محترم ،با جذبه و کاملا متفاوت... دیگر باید صمیمیت با او را برای همیشه فراموش می کردم و این برایم چندان ساده نبود .او را می شناختم و در آنجا باید خود را به نشناختن می زدم ،به گونه ای از او می ترسیدم.شاید هم به خاطر رفتار جدی او در کلاس به این حالت دچار شده بودم ،اما حتی در خانه هم با حضور او از جایم بلند می شدم و این رفتار از من روژان رهنما که سالها شلوغ بودن را تجربه کرده بود بعید بود ... خنده دار بود... اما درست از همان چند ماه پیش رفتارم عوض شد، دیگر آرام بودم و به قول دیگران با ورورد به دانشگاه بزرگ و خانم شده بودم. نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده بود ،اما هر چه که دلیل بود تبدیل به فردی حساس و احساساتی شده بودم که کوچکترین چیزی می توانست او را به راحتی بهم بریزد.دیگر حتی مثل قبل با شروین هم کل کل نمی کردم و این جر وبحث ها که پیش تر ها به تلافی می انجامید، این روزها اکثر مواقع با سکوت یا بی تفاوتی او و یا ناله زاری من به پایان می رسید.خودم هم دلیلش را نمی دانستم و حسابی گیج شده بودم،مثل همان روز دیروز...



تاريخ : ٢ بهمن ۱۳٩۱ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار