جایی که قلب آنجاست

نویسنده :تهمینه کریمی

ناشر :علی

نوبت چاپ :سوم

تعدادصفحات :551

بها :10000


خودت اینو می دونستی چرا بهش قول لباس دادی؟خوب یه چیز دیگه براش می گرفتی. _چه می دونم یه هو از دهنم پرید. اشکان بار دیگر به حرف آمد و گفت:حالا کاریه که شده.زیاد بهش فکر نکن مامان همیشه سلیقه تو رو قبول داشته مطمئنم این دفعه هم انتخابتو می پسنده. اشتیاق آهی کشید وگفت:خدا کنه. بعد از لحظه ای سکوت بار دیگر به حرف آمد وگفت: راستی یادم رفت بهت بگم مامان می گفت خاله فخری اینام برگشتن تهران مثل اینکه قراره این دفعه دیگه موندگار بشن مامان می گفت خاله فخری آقای معتمد رو مجبور کرده باغ شمیران رو بفروشه و یه خونه تو نیاوران بخره.فکرشو بکن . مکث کوتاهی کرد وگفت:به نظر تو کارای خاله فخری زیادی تابلو نیست؟ متوجه منظورش نشدم جمله اش برایم نامفهوم بود شاید اشکان هم به شکلی دیگر متوجه منظور او نشده بود چرا که با لحن کنجکاوی پرسید:منظورت چیه؟ می خوای بگی نمیدونی؟ چی رو. _دیگه خنگ بازی در نیار اشکان.همه عالم و آدم می دونن که خاله فخری چه خوابی واست دیده اون از جریان گودبای پارتی،اینم الأن.بدجوری با آغوش باز داره میاد به استقبالت. _اینقدر خاله زنک نباش اشتیاق.از تو که یه دختر تحصیل کرده ای بعیده. اشتیاق با لحن دلخوری نالید:این طور فکر می کنی؟فکر می کنی که حرفام،حرفای خاله زنکیه. اشکان با بد جنسی جواب داد:آره. _خیلی خوب احمق جون تو رو تو قضاوت کردن آزاد می زارم شاید روزی که خاله فخری جون که الهی قربونش برم اون دختر گنده دماغشو به ریشت بست نظرت در این رابطه عوض بشه. اشکان با لحن پر شیطنتی جواب داد:خیالت راحت.خاله با تمام مهارتش نمی تونه چنین کاری بکنه. _واقعاً میشه بفرمائین چرا؟ اشکان با همان لحن پر شیطنت قبلی جواب داد:خیلی ساده است واسه خاطر اینکه من اصلاً ریش ندارم.یعنی دارما اما مجبورم به خاطر مسائل امنیتی از ته بزنمش این طوری خاله فخری جون که الهی قربونش بری هم کاری از دستش برنمیاد همین طور عمه بهجت یا مثلاً زن عمو شهلا. _هیش تحفه نطنز.انگار راستی راستی باورت شده.نه داداش من وهم و خیال برت نداره که از این خبرام نیست. اشکان با لحن کلافه ای گفت:کاش یه کم به فکت استراحت می دادی اشتیاق ،سرم رفت. بعد برای لحظاتی هر دو سکوت کردند اما این سکوت زمان زیادی طول نکشید.اشتیاق باز به حرف آمد و گفت:بیچاره دختر مردم.خوبه چشماش بسته است وگرنه تا حالا صد دفعه به جای تو از رو رفته بود. اشکان با لحن دستپاچه ای گفت:هیس.یواشتر صداتو می شنوه زشته. اشتیاق جواب داد:ماشاءالله به این همه رو که تو داری.مرد حسابی،دو ساعته زل زدی به دختر مردم تازه یادت افتاده که زشته.اونم نه برای تو برای من؟واقعاً که آخر سنگ پایی. _اِ اشتیاق! اشتیاق میان حرفش دوید و گفت:نترس خوش غیرت. از قیافه اش پیداست که خارجیه.خوشگلم هست لا مصب.بیچاره خاله فخری اگه می دونست چشم خواهر زاده اش دنبال چه تیکه هائیه اینطور طفلکی بال بال نمی زد. اشکان با لحن دلخوری گفت:لوس نشو اشتیاق فکر می کنی واسه چی داره گریه می کنه؟ با شنیدن این جمله تازه فهمیدم که آنها در مورد من صحبت می کنند منی دانم چرا به یکباره دست وپایم را گم کردم به شدت معذب بودم اما جرأت باز کردن چشم هایم را نداشتم صدای اشتیاق را شنیدم که گفت:مگه داره گریه می کنه؟ اشکان تن صدایش را پایین تر آورد به زحمت میتوانستم صدایش را بشنوم:آره خیلی وقته حواسم هست.از وقتی هواپیما بلند شده همین طور داره اشک میریزه. اشتیاق با لحن پر شیطنتی گفت:خیلی زبلی اشکان.یعنی از اون وقت تا حالا تو نخ اونی بابا ای والله. لحن اشکان دلخور و عصبی به نظر می رسید:واقعاً که. اشتیاق با شیطنت خندید و گفت:خیلی خوب بابا ترش نکن.شوخی کردم. وقتی سکوت اشکان را دید مکث کوتاهی کرد و گفت: یه دختر سوسول احتمالاً آمریکایی داره گریه می کنه.خوب که چی؟واسه همین غمبرک زدی؟خوبه والله پس اون وقتایی که شمر میشی و سر هیچی اشک من بیچاره رو در میاری این احساس لطیف و شاعرانه کجا غیبش می زنه؟ معنای برخی از لغات را متوجه نمی شدم دلم می خواست بدانم صفت سوسول که آن دختر جوان من را با آن توصیف کرده بودمعنای خوبی داشت یا بد.یا مثلاً شمر شدن به چه معنا بود.وقتی صدای مهماندار را شنیدم چشم هایم را باز کردم و نگاهم را به سمت صدا چرخاندم.



تاريخ : ٢٧ دی ۱۳٩۱ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار