هوس

نویسنده :تهمینه کریمی

ناشر :علی

نوبت چاپ : پنجم

تعداد صفحات :542

بها :13500


هوس زمان نمی گذرد صدای ساعت شماته تکرار است خوشا به حال کسی که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است نور خورشید روی صفحه ی شیشاه ای ساعتش تابید و انعکاس آن در چشمان خسته ، اما پر هیجان مهسا افتاد .موهای روی پیشانیش به هم چسبیده بود و از یقه مانتوی سفید کتانش حرارت شکنجه آوری بیرون می آمد .نگاه بی تابش را به صف طویل ماشین های پیش رویش انداخت و زیر لب نالید:اگه از من بپرسن جهنم از نظر تو چه جوریه حقیقتا این صحنه را توصیف می کنم. افشین با دلخوری مشتش را روی فرمان ماشین کوبید و گفت:ای بخشکی شانس عجب راه بندانی شده. نگاهش را به صورت کلافه مهسا دوخت و با لحن محتاطانه ای ادامه داد:ببینم الان ساعت چنده؟ مهسا نگاه دیکری به صفحه ساعتش انداخت و گفت:نزدیک یازده و نیمه. افشین بار دیگر به روبرو خیره شد و در حالی که پیراهنش را عقب و جلو تکان می داد، زیر لب غر زد: این هوای لعنتی چرا این قدر داغه؟ صدای فریاد خشم آلود و عصبی مهسا به یکباره او را از جا پراند: وای به حالت افشین اگه من به موقع جلوی در دادگاه نباشم. نگاه وحشتزده افشین به سمت مهسا چرخید : زهره ام ترکید به خدا .خواستی جوش بیاری قبلش یه بوقی بزن . بابا همین طوری که نمی شهو تمام صورتم تب خال شد. الان وقت مسخره بازی نیست افشین.دارم بهت هشدار می دم اگه به موقع جلوی در دادگاه نباشم.. افشین به صف طویل ماشین های جلوتر از خودشان اشاره ای کرد و گفت: می گی چی کار کنم ،از روشون بپرم؟ هر کاری می خوای بکنی بکن .فقط منو به موقع برسون. افشین شانه ای بالا انداخت و گقت:خیلی خب پس خلبان صحبت می کنه لطفا کمربند هاتون رو محکم ببندین قراره به زودی بال در بیاریم و بپریم. نگاه خشم آلود مهسا او را وادار به سکوت کرد : تو یه احمق بی مغز تمام عیاری . دیگه یه لحظه هم اینجا نمی مونم. این را گفت و کیفش را روی شانه اش انداخت . در ماشین را باز کرد و با حالت قهر آلودی خودش را به سمت در کشید . افشین با حالتی دستپاچه بند کیفش را کشید و گفت : ای بابا حالا چرا ناراحت می شی. یه فرصت دیگه بهم بده.خواهش می کنم . ق.ل می دم به موقع برسونمت. مهسا بار دیگر در ماشین را بست و با حالتی عصبی محکم کیفش را روی زانوهایش کوبید:پس لطفا برو. باشه می رم . ولی آخه تو بگو چطوری؟ دست مهسا باز به سمت در کشیده شد: دنیا پر از آدمهایی که نمی دونم و ،بخاطر خنگی ذاتشون ،تبدیل به نمی تونم می کنن و تو یکی از اونآدمهایی. افشین این بار دست مهسا را محکم کشید و او را بار دیگر روی صندلی ماشین نشاند. ضریب هوشی یکی از صفحات وراثتی انسانهاست خانم محترم. مهسا نگاه خیره اش را به صورت پر شیطنت افشین دوخت و لبخندی گذرا روی لبهایش نشست. و نقش جهش های ژنتیکی رو نمی شه این وسط نادیده گرفت. البته در همه چیز باید احتمالات را در نظر داشت.مثلا احتمال اینکه شما هرگز نتونین سر وقت جلوی دادگاه خاضر بشین با در نظر گرفتن این ترافیک سنگین کم کم داره به واقیت نزدیکتر می شه. مهسا شتاب زده و حشن دستش را از میان انگشتان افشین بیرون کشید و گفت:و اگر تو فکر می کنی که همین طور اینجا می شینم تا این پیش بینی روشن فکرانه جنابعالی، به حقیقت بپیونده باید بگم که کور خوندی. خوب تقصیر من چیه که تو ترافیک گیر افتادیم؟ این حرف مهسا را به واکنش واداشت.نگاه تندی به جانب افشین انداخت و گفت:پس فکر می کنی تقصیر کیه؟اگه این لگن جنابعالی بنزین تموم نمی کردو مجبور نمی شدیم ده ساعت تو پمپ بنرین معطل بمونیم قطعا به این تراقیک سنگین خم نمی خوردیم. افشین دستی به موهایش کشید و با لحن طنز الودی گفت:تو که از خدا داشنت چنین عمویی شرمنده نیستی، هستی؟ مهسا با تاسف سری تکان داد و گفت:دائم دارم سعی می کنم که بهش فکر نکنم اما...



تاريخ : ٢۸ دی ۱۳٩۱ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار