خاکستر رز

نویسنده :تهمینه کریمی

ناشر :علی

نوبت چاپ :سوم

تعداد صفحات :368

بها :7500


خاکستر رز با پژوی آبی رنگم به سرعت از پراید سفید جلو زدیم. صدای موسیقی شیشه های پژو رو می لرزونئ، بهنام پشت رل نشسته بود و گاز می داد و هر از چندی نگاهی به جاده پشت سرش می انداخت و من مثل همیشه به دیوونه بازی هاش می خندیدم و با فریادهام اونو به گاز دادن تشویق می کردم. البته ناگفته نمونه از اینکه داشتیم دوتایی شرط رو می بردیم ، هردو یه جورایی کیف می کردیم. وقتی از خیابون اصلی پیچیدیم ، هردو باهم هورا کشیدیم و من هیجان زده داد زدم: ما بردیم ، ما بردیم. بهنام میون خنده گفت : چی می گی پسر مگه شک داشتی که برد با ماست. اگه قرار بود شرطو ببازیم که من یکی بیچاره می شدم. باید کل پس اندازم رو دو دستی تقدیم آقاجون می کردم. با خنده گفتم : حالا خوبه تو یه پس اندازی داشتی ، منو بگو! من یکی باید چی کر می کردم؟ بهنام با خنده جواب داد: من مطمئن بودم می بریم، و گرنه مگه عقلم کم بود رو " پونصد " تومن شرط ببندم. هیجان زده گفتم : ولی مسابقه هنوز تموم نشده وسرم رو از ماشین بیرون آوردم موهای سرم را باد توی هوا پخش می کرد و به صورتم می پاشید. در حالی که با دست موهام را از صورتم کنار می زدم با دیدن پراید سفید جیغ می زدم – اومدن ! رسیدن ! گاز بده بهنام ، یا ا... دیگه بهمون رسیدن. بهنام که نمی تونست جلوی هیجانی که بهش دست داده بود رو بگیره ، نگاهی به آینه بغل انداخت. دوباره سرم رو از ماشین بیرون آوردم. پراید سفید خیلی نزدیک شده بود. پنج ، شیش متری بیشتر با ما فاصله نداشت. بار دیگر شروع به جیغ زدن کردم: زود باش دیگه بهنام عجله کن. تو را به خدا رسیدن. و در حالی که چشمام رو به هم فشار می دادم داد زدم: برو دیگه برو. بهنام که از سروصدای من دستپاچه تر شده بود ، پاشو محکم تر روی پدال گاز فشار داد و زیر لب گفت : دیگه چیزی نمونده برو دیگه برو. پراید فاصله شو با مام کم کرد، این رو از حرف بهنام فهمیدم که با ناله گفت : پونصد تومن نازنینم پرید. با این حرف بهنام چشمامو محکم تر از قبل به هم فشار دادم. بعد از چند ثانیه با صدای وحشتناکی ناگهان ترمز کرد. بهنام مثل دیوونه ها دستهاش رو روی فرمون ماشین می کوبید و داد می زد: هی یاسی ما بردیم. باورت می شه ! رسیدیم. دیگه کار تموم شد. اینم خونه. وقتی چشمامو باز کردم جلوی در خونه بودیم با خوشحالی گفتم : شاهکار کردی پسر ، گل کاشتی ... و دستامو به نشونه پیروزی به هم زدیم و از ماشین پائین پریدیم و در حالی که از خوشحالی روی پا بند نمی شدیم به طرف پراید پدر دویدیم. من که دست پدر رو می کشیدم اونو به طرف پژو بردم و گفتم: دیدی آقا جون ، دیدی ما بردیم. خودت ببین از سه متر بیشتره یا نه ؟ بگو دیگه یاا.... اعتراف به شکست اونقدا هم بد نیست. نکنه هنوز باورتون نشده که باید نیم میلیون بدین؟ بهنام با خنده گفت : ای بابا چی می گی دختر؟! نیم میلیون که پولی نیست. نصف آقاجون ، نصف مامان. با این حرف بهنام همه نگاهها به طرف پراید چرخید ، مادر هنوز جلوی ماشین ایستاده بود و فقط یه تماشاچی ساکت بود. پدر لبخندی زد و گفت : بیا دیگه شیرین خانم. مثل این که حق با بچه هاست، ما باختیم. مادر به طرف ما اومد و گفت : به خودت بگو احمد آقا ... من نگفتم بچه ها می برن دیگه سنی از ما گذشته. حالا باید جریمه شی و دست به جیب ببری. بعد دوباره نگاهی به هردو ماشین انداخت و ادامه داد: بله دیگه ، شیطونا کار خودشونو کردن، فاصله شون بیشتر از سه متره. من و بهنام که برق شادی از نگاهش می بارید مشتاقانه منتظر گرفتن جایزه بودیم. پدر با دیدن قیافه ما همراه با لبخندی گفت: بیچاره اون آدمی که بخواد حق شما دوتا رو بالا بکشه. خندیدم و گفتم : چی آقا جون، نکنه می خوای زیر قولت بزنی و حقمونو بالا بکشی؟! بهنام با سماجت خاصی گفت : د نشد دیگه آقا جون ، قرار ما چیز دیگه ای بود و من برای سهم خودم کلی نقشه کشیدم. من که فرصت خوبی پیدا کرده بودم، گفتم: آره اول از همه باید پولی رو که از من قرض کرده بودی پس بدی. بهنام اخماشو در هم کشید و گفت : تو هم با این پول قرض دادنت. گدا گشنه! آدم تا می یاد حرف بزنه این دویست تومنش رو مثل پتک می کوبه توسرش. با دلخوری گفتم: ببین آقا جون چی می گه ! می دونین از کی این پولو قرض کرده. تو بگو مامان، واقعا که خیلی روت زیاده. مادر که سعی می کرد بخاطر بیاره بهنام کی از من پول قرض کرده گفت : راس می گه دیگه. فکر کنم یه سالی باشه. پدر که دسته چکش را از جیب بغل بیرون می آورد ، گفت : خیلی خب ، باشه من الان این مشکل رو حل می کنم. بعد در حالی که زیر برگه چک رو امضا می کرد ادامه داد: آ....آ.... این یه برگه چک چهارصدو پنجاه تومنی واسه یاسمن خانم و اینم یه چک 50 تومنی برای آقا بهنام با خوشحالی چک رو از دست پدر قاپیدم و از صورتش بوسه ای گرفتم و گفتم : مرسی آقا جون ، قربونتون برم. پدر در حالی که لبخندی به لب داشت گفت : خوبه دیگه خودتو لوس نکن. بهنام که حسابی پکر شده بود ، رو به من گفت : بازم به هم می رسیم یاسی خانم. حالی ازت بگیرم که ... مادر رو به ما کرد و گفت : بس کنید دیگه. با هردوتونم. کلید خونه دست کیه؟ زودتر در رو باز کنین که هزارتا کار داریم. من که دلم می خواست بازم لج بهنام رو دربیارم ، گفتم : به بهنام خان و آقا جون بگین ، من که دست به سیا سفید نمی زنم. پدر با عجله به حرف اومد و گفت: نخیر خانم خانما. نشد.... بنده به علت کهولت سن از انجام هر نوع کار خونه معذورم. خندیدم و گفتم : نگین آقا جون. شما همین حالاشم از این آقا پسر شل و وارفته تون سر حالتر و جوون ترین. پدر در حالی که نیشگونی از لپم می گرفت ، گفت : ای ناقلا ...تا چند دقیقه پیش که حرف سر برد و باخت بود ما پیر بودیم و برد جوونا بود ، حالا که موقع کارکردن شد من از شما جوونا سر حالتر و قوی تر شدم؟ دستم را روی صورتم گذاشتم و گفتم : آخ ، آقا جون لپمو کندین. اصلا به من چه ؟ اسباب کشی که کم کاری نیست. آقایون هم که همیشه ادعا دارن کارای بزرگ انجام بدن، پس نتیجه می گیریم کار، کار مرداست. بهنام با دلخوری گفت : حالا وایسا و تماشا کن. ببین چقدر زبون می ریزه. آقا جون کلید خونه رو بدین من. من که می دونم همه کارا آخرش تو سر من خراب می شه، شما و مامان که لابد پیرین. یاسمن خانمتونم که کلاسش بالاتر از این حرفاس. این وسط فقط می مونه بهنام بیچاره. باخنده گفتم: مامان ببین! داره یه ریزه حرف می زنه. اونوقت به من می گه زبون می ریزم. نترس بهنام خان همگی با هم دیگه خونه تازه رو روبه راه می کنیم. اول از همه در پارکینگ را باز کن و سوئیچم بده تا ماشین رو بزنم تو. بهنام در پارکینگ رو باز کرد و من هردو ماشین رو تو پارکینگ جا دادم بعد بهنام در خونه رو باز کرد. پدر و مادر اول از همه با بسم ا... وارد خونه شدند و چند لحظه بعد همه داخل حیاط خونه جدید بودیم، نگاهی به دور تا دور حیاط انداختم. داشتن خونه ای با حیاط بزرگ پر از گل و گیاه و یه استخر پر آب وسط اون آرزوی من بود و این خونه جدید همونی بود که دلم می خواست. مهمتر از همه درخت بید بزرگی بود که درست کنار استخر قرار داشت و شاخه هاش به پائین آویزان بودند و زیرش یه میز و چند تا صندلی سنگی زیبا که جون می داد برای خوردن عصرونه. با خوشحالی جلو دویدم و گفتم : دست همونیه که می خواستم. پدر از روی رضایت لبخندی زد و گفت : آره دخترم، می دونستم خوشت می یاد. مادر در حالی که جلوتر از همه به سمت ساختمون خونه حرکت می کرد ، سری تکون داد و گفت : ای بابا مهم اینه که دیگه بچم مجبور نیست اون همه راه رو هر هفته تا رشت بره و برگرده. بهنام که پشت سر مادر راه افتاده بود، از این حرف مادر حسابی ذوق کرد. نگاهی به من انداخت و در حالی که نیشش تا بنا گوشش باز بود، ابروهاش رو بالا انداخت. صورتم رو از بهنام برگردوندم و به طرف استخر رفتم. لب استخر نشستم و دستم رو توی آب بردم و گفتم: آقا جون ، باید یکی رو بیاریم آبشو عوض کنه. آبش خیلی کثیفه. پدر که وارد ساختمان می شد، در جوابم گفت: یه کاریش می کنیم تو فکرش هستم.بعد از رفتن پدر من هم از جا بلندشدم و بار دیگه نگاهی گذرا به دور تا دور حیاط انداختم و حسابی لذت بردم. بعد از چند لحظه من هم به بقیه اعضا خونواده ملحق شدم.داخل خونه هم مثل حیاطش بزرگ و زیبا بود. وسایل خونه رو یک روز قبل از حرکت خودمون به تهران فرستاده بودیم، برای همین بدون هیچ اتلاف وقتی مشغول چیدن وسایل داخل خونه شدیم. از خستگی داشتم هلاک می شدم. نگاهی به گوشه گوشه اتاقم انداختم. همه چیز مرتب بود و دیگه هیچ کاری باقی نمونده بود. خودمو روی تخت انداختم. دستهامو زیر سرم گره کردم و به سقف اتاقم خیره شدم. این اولین باری نبود که به تهران می اومدم، ولی این بار با سایر دفعات فرق داشت. از فردا باید زندگی جدیدی توی شهر بزرگ تهران شروع می کردم. هرچند رشت زادگاه من نبود و من داخل یکی از بیمارستانهای تهران بزرگ متولد شده بودم ، با این حال از بچگی تو آب و هوای لطیف و پاک و محیط زیبای رشت بزرگ شده و حالا که چند روز بیشتر به تموم شدن نوزده سالگیم نمونده بود به تهران اومده بودیم تا زندگی جدیدی رو شروع کنیم......



تاريخ : ٢٧ دی ۱۳٩۱ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار