پیله ی شیشه ای

نویسنده :نجمه پژمان

ناشر :علی

نوبت چاپ :اول

تعداد صفحات :366

بها :6500


وقتی نام جاده ی چالوس می آید ناخداگاه طراوت وشادابی را به شنونده القا می کند و شاید در دل بگوید خوش به حال کسانی که آنجا زندگی می کنند مرد جوان ما هم زادگاهش آن شهر زیبا با جنگل های سرسبز و هوای بهاری است. شهری با روستاهایی کوچک مردمانی ساده دل در مجاورت دریای بی کران خزر. در چوبی اتاق با صدای ناهنجاری روی پاشنه چرخید و زن میان سال نسبتا چاقی که روسری اش را به سبک محلی بسته و لباس چیت بلندی بر تن داشت وارد شد و لحاف را از روی رضا کنار زد وگفت : بلند شو پسر چه قدر می خوابی ؟ مخصوصا امروز که این همه کار داریم توخوابیدنت گرفته . رضا گوشه ی چشمش را باز کرد و دوباره لحاف را روی سرش کشید و گفت : مادر بذار یه خورده دیگه بخوابم. یعنی چه ؟ تو که هیچ وقت این قدر نمی خوابیدی،‌به کارامون نمی رسیم رضا ! مرد جوان خسته وکسل میان رختخواب نشست و دستی به موهای آشفته اش کشید و گفت : دیشب اصلا نتونستم بخوابم. بلند شو مادر باید زودتر حرکت کنیم خروس خون آقای نجفی زنگ زد که زودتر برگردیم. انگار تعداد مسافرا زیاد شده به خدا من حوصله ی غرولندهاشو ندارم این دفعه حتما از حقوقم کم میکنه. زن میان سال که نامش زهره بوداز اتاق خارج شد و رضا با خود نجوا کرد یعنی می شه روزی ما از دست این زندگی خلاص بشیم؟ از اول عمرمون فقر و فلاکت و بدبختی رو تجربه کردیم خدایا بنازمت ، ولی چه قدر بین بنده هات تفاوت قایل می شی یکی باید رو پرقو بخوابه و یکی مثل من روی تختخواب که معلوم نیست توش چیه فکر کنم به جای پنبه قلوه سنگ توشه. با بی حالی برخاست و جای خود را جمع کرد و در همان حال نگاهش روی عکس پدرش ثابت ماند، باز رگ عصبانیتش بالازد لب به دندان گرفت و گفت : باعث همه بدبختی هیامون تویی پدر! آنجا خانه مادر بزرگش بود مادربزرگ پدری اش ،‌خانه ای کوچک و محقرانه که هرچند ماه یک بار اوقات فراغتش را چند روزی در آنجا می گذراند. ننه جان با وجود نداری اش همیشه پشت و پناه همسر و فرزندان پسرش بود و زهره چون خودش مادر نداشت بی نهایت به این زن علاقه مند بود. همه ی روستا او را ننه جان صدا می کردند. باز صدای زهره به گوش رسید: رضا بلند شدی؟ یا باید جرثقیل خبر کنم ؟ فریاد زد:‌ بلند شدم مادر. خوب پس بیا ناشتایی بخور می خواهم یک سری بریم شهر ، منزل عمه ات ، انگار به مادر جون گله کرده. وقتی سر سفره ی صبحانه نشست مادرش برایش چایی ریخت، رضا چایش را شیرین کرد و لقمه ای نان و پنیر به دهان گذاشت. رعنا خواهرش نیز کمی آنطرف تر به پشتی تکیه داده و در حال خواندن کتابی بود. سکوتی نامطلوب آن لحظه ها را به هم پیوند می زد و رضا برای شکستن این سکوت گفت : چه عجب یاد عمه ثریا کردی؟ من که همیشه به یاد اونا بودم این عمته که چشم نداره منو ببینه و همیشه می گه مقصر منم که برادش تو زندانه ، این عوض تشکر کردنشه. مگه من غیر از نشستن به پای شما کار دیگه ای هم کردم ؟ مثل گربه شما رو به نیش کشیدم و از این خونه به اون خونه بردم تا مبادا رنج بی پدری رو حس کنید. اما اون زن اینا رو نمی بینه و فقط می گه به خاطر نق زدنای من پدرت تو زندانه انگار من گفتم مرد برو آدم بکش. رعنا یک سری تکان داد و گفت : من که می گم نریم خونشون، این خانواده انگار از دماغ فیل افتادن! رضا در حالیکه لقمه را در دهانش به آرامی می چرخاند به گذشته های دور کشانده شد، به زمانیکه کودکی یازده ساله بیش نبود و برادر بزرگش هجده ساله و در شرف رفتن به سربازی بود خواهر بزرگش پانزده ساله و رعنا هفت ساله بود. پدرش شوفر یک وانت بود که خرجی بخور و نمیری برای خانواده می آورد،‌آن زمان آنها در همین روستا و در همین خانه کنار ننه جان زندگی می کردند. نام پدرش بهرام بود و همه او را به بهرام چموش می شناختند زیرا که سرش درد می کرد برای دعوا و جدل. در شبی بارانی با صاحب وانت برسر پول نزاع پیدا می کند و در آن درگیری براثر ضربه ای که بهرام بر فرق سر آن مرد می زند او دارفانی را وداع می گوید. از آن روز به بعد روزهای سخت و مشقت بار آنها شروع شد، پدرش به حبس ابد محکوم و راهی زندان شد و این زهره بود که به تنهایی بار زندگی را به دوش کشید. یک سال بعد از آن ماجرای وحشت زا، آنها به مشهد کوچ کردند. به واسطه ی یکی از فامیل برای مادرش کار پیدا شده بود، صاحب مسافرخانه ای احتیاج به سرایداری زرنگ و پر کار داشت . وقتی آن مرد در مورد مادر رضا صحبت کرده بود آقای نجفی صاحب مسافرخانه حاضر شده بود به آنها جا دهد و در مقابل کارهای مسافرخانه حقوقی به زهره پرداخت نماید. اکنون ده سال بود که آنها در آن مسافرخانه قدیمی در یکی از محله های طبرسی درون اتاقی کوچک و محقر زندگی می کردند، صاحب مسافرخانه از آنها راضی بود زیرا خانواده ای زرنگ و بی آزاری بودند. برادرش رسول با دخترخاله ی خود مهتاب ازدواج کرده و در همان شما ل زندگی می کردند، او صاحب دو فرزند به نام امین و احد بود و از راه نجاری آتیه ی زن و فرزند خود را تامین می نمود. خواهر بزرگش رویا درهمان مشهد به همسری جوانی به نام سعید در آمده بود،‌شوهر خواهرش در بازارچه روسری می فروخت. رضا و رعنا تنها یاری دهنده های مادر بودند و اکنون رعنا نیز به سن ازدواج رسیده بود و برادر شوهر رویا ، وحید پسر سر به راه و زحمت کشی بود او در یک مغازه ی جوشکاری کار می کرد و مدتی بود که به رعنا اظهار علاقه کرده و به خواستگاری او آمده بود اما هنوز از طرف آنها جواب درستی دریافت نکرده بود. رعنا شباهت زیادی به رضا داشت خصوصا پوست سفید و چشمان عسلی درشتش و وحید سخت شیفته ی او شده بود. صدای مادر او را از گذشته ی تلخ خارج نمود. باز رفتی تو فکر پسر جان ؟ آخه چی نصیبت می شه از این همه فکر کردن. از پای سفره به کنار دیوار خزید و تکیه بر پشتی داد درست شانه به شانه ی رعنا نشسته بود. نگاهی به کتاب در دست او انداخت و گفت : چی می خونی؟ رعنا جلد کتاب را بالا گرفت و نشانش داد. رضا ابرویی بالا انداخت و گفت :‌ هوم.... فروغ فرخزاد ، ترشی نخوری یه چیزی می شی! رعنا نیم لبخندی زد و گفت :‌ حیف که غرق اشعار فروغ خانمم و گرنه جواب واست داشتم. تو همیشه جواب تو آستینت داری ، این گردن ماست که از مو نازک تره! رعنا قهقه ی بلندی سر داد و نگاهش بار دیگر به چهره ی خسته و رنجور مادر که می بایست دوباره به آن مسافرخانه درو داغان بازگردد افتاد و آهی از سینه کشید. چه قدر دست های این زن درون ملحفه ها و پتوهای کثیف مسافرخانه فرورفته بود ، چه قدر مواد شوینده دست های او را زبر و خشن ساخته بود.با خود اندیشید دیگر هیچ کس نمی تواند گرد ملال و اندوهی که چهره ی مادر مهربانم را غبار آلود ساخته پاک کند.....



تاريخ : ٢۳ دی ۱۳٩۱ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار