محراب دل
نویسنده : لیلا عبدی
ناشر :علی
نوبت چاپ: دوم
تعداد صفحات: 564
بها :11500


من بگردم دور این کتاااااااااااااااب .یعنی عاااااااااااشقشم

 

محراب دل هوا چقدر خفه ست! اصلا نمی شه نفس کشید. امیر حسین نگاه دقیقی به صورت همسرش انداخت و با تعجب گفت :‌ اتفاقا هوای امروز واقعا بهاری بهاریه ! خوبی ؟ مریم دستش را روی پیشانی فشرد و گفت :‌چه میدونم شایدم من کلافه ام . امیرحسین بدون اینکه حرفی بزند چشم به او دوخت،‌می د انست چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد. همین گونه هم شد پس از چند دقیقه که کلافه قدم به این و آن سو گذاشت به سوی او رفت و بدون هیچ حرفی سر به سینه او گذاشت. اشکش همچون باران بهاری سرازیر بود. آرام سرش را نوازش کرد و گفت : چی شده خانمم؟ نمی خوای حرف بزنی؟ مریم سرش را به سینه ستبر و مردانه ی او تکیه داد و گفت :‌نمی دونم دلم گرفته! دلم هوای شهرمون رو کرده...! امیرحسین لبخندی بر لب آورد و گفت: تو عمری رو توی تهرون گذروندی و موهاتو این جا سفید کردی. پسر و دخترت رو داماد و عروس کردی، هنوز اینجا رو شهر خودت نمی دونی! مریم سرش را به نشانه ی نفی تکان داد انگار حرفی برای زدن نداشت. امیرحسین متعجب نگاهش می کرد. سال ها بود که چنین جمله ای را از او نشنیده بود، درست از زمانیکه مادرش را از دست داد هیچ گاه حرفی از رفتن به شهر محل تولدش به زبان نیاورد. امیرحسین با خود فکر کرد ، نکنه اتفاقی افتاده که حرفی نمی زنه ؟ مریم که چیزی رو از من قایم نمی کرد! ..... نکنه ..... طاقت نیاورد، پرسید:‌اتفاقی افتاده ؟ مریم نگاه حیرانش را به او دوخت و گفت :‌نه ! چرا فکر می کنی اتفاقی افتاده ؟ امیرحسین انگشتانش را بین موهای مریم دواند و آرام گفت :‌خیلی وقته همچین جمله ای نگفتی ، نکنه من اذیتت کردم که... مریم میان حرف او آمد و گفت :‌نه به خدا! این حرف چیه ؟ اصلا پشیمون شدم این حرف رو زدم. امیرحسین لبخند پرمهری بر لب نشاند و گفت :‌سرمون خیلی شلوغه والا می گفتم یه چند روزی رو باهم بریم شمال ....اما... چند لحظه مکث کرد و ادامه داد :‌حالا تا بعدازظهر صبرکن ببینم چی می شه! مریم با نگاه متعجب پرسید : چی ؟ امیرحسین با دست ضربه آرامی به شانه او زد و گفت:‌گفتم تا بعدازظهر صدای قدم هایش را برروی کاشی های کنار باغچه می شنید اما انگار نمی توانست شکل و حجم تصاویر را در ذهنش حلاجی کند. یکی دو قدمی برمی داشت ،‌غرق در افکارش برای چند لحظه می ایستاد و دوباره به راه می افتاد و همین عمل را تکرار می کرد. نغمه پشت پنجره ایستاده بو د و متعجب به حرکات مادرش نگاه می کرد. چند روز بود که او را کلافه و سردرگم می دید و دلش نیامد خلوتش را بهم بزند. چی رو نگاه می کنی؟ به طرف فائزه ، همسر برادرش برگشت. چهارسالی می شد که با نوید برادر کوچکش ازدواج کرده بود اما ذره ای عوض نشده و همان دختر شیطان و بانمک و پرجنب و جوشی بود که به عنوان عروس پا به خانه ی آنها گذاشته بود. نغمه آهی کشید و گفت : مامان رو نگاه می کنم. فائزه با شیطنت گفت :‌ وا! مامان رو نگاه کردن قایم باشک بازی داره ! نغمه بدون توجه به لحن بانمک او گفت :‌چند روزه یه جورایی کلافه و سردرگمه، نمی دونم چی شده؟ فائزه با نگرانی گفت :‌ نکنه خدای نکرده مریض باشه. وای چه دلی داری تو ، خوب ازش می پرسیدی! نغمه آه عمیقی کشید و گفت :‌خدا نکنه !... چندبار پرسیدم ولی چیزی نگفت. فائزه نگاهش را به چشمان نگران نغمه انداخت ، مشخص بود به تلنگری اشکش سرازیر می شود. لبخندب بر لب آورد و گفت :‌ته تغاری ، مطمئن باش اگه خدای نکرده چیزی بود متوجه می شدیم. چیزی نیست ، خودت رو جمع کن. یه دختر بیست و دو ساله این جوری مثل ‍‍‍ژله وا می ره؟ خیر سرمون تحصیل کردمونو ببین! نغمه نالید : ول کن فائزه ...! منو به دلشوره انداختی. فائزه دستش را دور شانه نغمه حلقه کرد و گفت : من یه غلطی کردم تو چرا باور می کنی؟ اشک نغمه سرازیر شد و گفت : پر بیراه هم نمی گی . چرا اینطوری شده ؟ این همه مدت یاد ندارم مامان رو این طوری دیده باشم! فائزه دهان باز کرد تا جوابش را بدهد که صدای گریه پند دختر کوچولوی یک سال و نیمه اش بلند شد . در حالیکه به طرف در می رفت با عجله گفت :‌ باهاش حرف بزن ، از هرکاری بهتره.... وادارش کن حرف بزنه. نغمه درحالیکه به رفتن توام با عجاه او می نگریست زیر لب گفت:‌ آره .... باید باهاش حرف بزنم! سرش را دوباره به سمت پنجره گرداند. مادر روی نیمکت کنار باغچه نشسته بود باخود گفت ،‌بهترین موقعیته! قبل از اینکه تردید به سراغش بیاید مثل فنر از جا پرید و به طرف حیاط دوید. مریم غرق در افکارش سربلند کرد و چشم در چشم نغمه شد. نغمه آرام گفت :‌سلام مریم سعی کرد لبخند بزند، جواب سلامش را داد :‌این جا چی کار می کنی؟ نغمه آرام کنار مریم نشست و گفت :‌مامان چی شده؟ مریم با ابروهای درهم گره خورده گفت :‌هیچی! نغمه در حالیکه بغض کرده بود گفت : مامان دارم از نگرانی می میرم، چی شده ؟ چند روزه تو خودتی ، زمین تا آسمون با مامانی من فرق داری....! مریم دست بر موهای بلند و خوش حالت او کشید و گفت :‌چیزی نیست نازنینم ، دختر گلم! باید یه چند روزی با خودم خلوت کنم. نغمه لب زیرینش را برای لحظه ای گزید وگفت :‌چرا ؟ مریم نگاهش را به آسمان دوخت و زمزمه کرد:‌نمی دونم. نغمه از اینکه مادرش به او درست جواب نمی داد کلافه شد و گفت :‌یعنی چی نمی دونم؟ نکنه بیماری چیزی داری؟ مریم خنده اش گرفت و گفت :‌نه عزیزم ، بیماری چیه ؟ تاحالا برات پیش نیومده حوصله کسی رو نداشته باشی؟ بخوای تنها باشی؟ نغمه گفت :‌چرا ! اما شما هیچ وقت این جوری نبودی..... مریم دستش را دور شانه او حلقه کرد وگفت :‌نمی شه که همیشه مامان خنده رو باشه، می شه؟ نغمه کوتاه نیامد وگفت :‌همیشه لبخند بر لب داشتی اما یهو عوض شدی؟ مریم زمزمه کرد:‌نمی دونم .... شاید اون خواب باعث شد که برگردم به روزهایی که ازش خیلی فاصله گرفتم و فراموشش کردم. نغمه تشنه شنیدن بود اما مریم سکوت کرد. چند دقیقه تحمل کرد اما وقتی باز با سکوت سنگین مادر روبه رو شد ، آرام و با احتیاط پرسید: چه خوابی ؟ مریم با حواس پرتی نگاهی به نغمه انداخت ، چند لحظه طول کشید تا محیط را درک کند: چی؟.......... نغمه گفت:‌چه خوابی ؟ مریم با صورت گرفته گفت :‌هیچی. نغمه که داشت از فضولی می مرد گفت:‌مامان... تورو خدا! چی رو پنهون می کنی و نمی گی ؟ به خدا هرچی بگید بین خودمون می مونه. مریم لبخند تلخی به رویش زد و گفت : برای دونستن چی این قدر اصرار داری، خودت می دونی؟ نغمه با حاضر جوابی گفت:‌خب شما بگید تا بدونم. مریم از جایش بلند شد و گفت :‌باشه می گم اما نه الان.... نغمه دهان باز کرد تا حرف بزند که مریم پیش دستی کرد و گفت :‌ گفتم می گم اما نه الان.....



تاريخ : ٢۳ دی ۱۳٩۱ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار