لبخند خورشید

نویسنده :عاطفه منجزی

ناشر :علی

نوبت چاپ :دوم

تعدادصفحات :373

بها :6000


 

راستشو بگم ؟من نخوندمش . یکی از دوستام بهم معرفیش کرد و گفت خیلی قشنگه رفتم کتابخونه نداشت ازش گفته وقتی ازش آورد بهم زنگ میزنه .

لبخند خورشید آخ.تو رو خدا نه،نه... خاموش نشو،وااای ...نه. محکم کوبید روی فرمان و با حرص گفت:لگن بی خاصیت،همیشه سر بزنگاه قالم می ذاره.پیاده شد و کاپوت را زد بالا. سرش را برد جلو و در میان تاریکی شب،زل زد به دل و روده ی روغنی و دوده گرفته ماشین. دو ساعت بعد عین موش اب کشیده وارد حیاط شد.بی توجه به باران ریز وتندی که بر سر و رویش می بارید،کنار حوض کوچک ایستاد.شیر اب را باز کردو با حوصله گل های ماسیده به دور و بر پوتین کهنه و رنگ و رو رفته اش را پاک کرد.تازه کفش هایش تمیز شده بود که صدای تیز و خشمگین آذر از جلوی در هال بلند شد: دختر مگه عقل تو سرت نیست؟وقت قحطیه تو، زیر بارون وایستادی کفشاتو برق می اندازی؟ مهتاب مثل همیشه تبسمی گرم چاشنی حرف هایش کرد و با ملایمت جواب داد: سلام .چرا بی خودی جوش می زنی؟تموم شد ،اومدم. جلوی در کفش هایش را جفت کرد روی پادری ایستاد و پالتوی خیسش را به جا رختی آویزان کرد.قبل از بالا رفتن از پله ها به داخل آشپزخانه کوچک سرک کشید: آذر اگه چایی داریم یه لیوان بزرگ بریز،دو دقیقه دیگه پایین ام. کمی بعد همانطور که کف پا ها را چسبانده بود به بغل بخاری،لیوان چای را به دهانش نزدیک کرد و آرام آرام آن را چشید،هنوز انگشت پاهایش زق زق می کرد.بدجوری خوابش گرفته بود.چشم هایش می سوخت و احساس کوفتگی شدید می کرد،از ذهنش گذشت«شاید،تازه چشمهایش گرم شده بود که با تکان مکرر دستی ،لای پلک های سنگینش از هم باز شد.آذر کنارش نشسته بود. گمونم زیر بارون چاییدی.شام حاضره،پاشو یه لقمه بذار دهنت ،پشت بندش هم یه قرص سرما خوردگی بنداز بالا بعد بگیر بخواب . شانس اوردی امروز زودتر رسیدم و یه چیزی بار گذاشتم ،اگه نه طبق معمول روزایی که نوبت توئه،یا سر و کارمون با نون پنیر چای شیرین بود یا فوقش نیمروی مشت. غرولند های آذر برنامه همیشگی آخر شبهایشان بود و جالب این که همیشه قضیه با یک لبخند و عذرخواهی مظلومانه مهتاب فیصله می یافت. ببخشید آذر جون،به خدا ازدم غروب دستم به ماشین بند بود. درست وسط بزرگراه خاموش کرد.یه ساعت زیر بارون بهش ور رفتم تا فهمیدم چه مرگش شده.تازه ،تو اون وضعیت اصلا یاد شام نبودم،فقط می خواستم یه جوری خودمو بر سونم سر قاررم که آخر هم بهش نرسیدم.حالا موندم معطل به خانم یوسفی چی بگم. آذر سری تکان داد و به طعنه گفت: تو هم مارو کشتی با این ماشینت.ادمارابه سوار بشه بهتر از این قاراپت توئه که یا همش باید هولش بدی یا بکسلش کنی.جون من بیا بفروشش و خلاصمون کن. باز که شروع کردی.خودت می دونی همین قاراپت نباشه ،از کارو زندگی می افتم. پس حد اقل درستش کن ،اخه این طوری که نمی شه. باشه .تو فکرش هستم اما الان دستم خالیه. الهی خدا خوبت کنه دختر.پس با اون همه دلاری که هفته پیش بابات حواله کرده بود چی کار کردی؟ آذر تو نمی دونی؟ معلومه که می دونم ،اما خوب این کار هم واجب بود یا نه؟خودت می گی همه کارات بدون ماشین لنگه.لا اقل صد تومن می ذاشتی کنار،که خرج ماشینت کنی. فکرشو نکن،خدا بزرگه،درست می شه. به جای این حرفا فعلا بگو به خانم یوسفی چی بگم؟بدشانسی رو می بینی تورو خدا! درست همین امروز باید این طوری می شد. می ترسم وکیله بهش برخورده باشه. عیبی نداره پیش اومده دیگه .می خوای تا من شامو بیارم،یه زنگ بزن به خانم یوسفی،ببین چی می گه.بعد هم گوشس تلفن بی سیم را داد دست مهتاب و گفت: از جات پانشو،سفره رو می ندازم کنار بخاری که گرم و نرم باشی. وقتی داشت دیس پلو را وسط سفره می گذاشت پرسید: چی شد ،زنگ زدی؟ مهتاب آهی کشید و گفت: آره حاج خانم می گه یارو آدم بد قلقیه، همین طوری هم با زن جماعت کاری نداره چه برسه به این که بیخود وبی جهت دو ساعت تو دفتر کارش معطل بمونه. حالا می خوای چی کار کنی؟ هیچی فردا برم دادسرا،شاید گیرش بیارم و یه جوری راضیش کنم.می گفت:دیگه نمی تونم برات وقت ملاقات بگیرم . خب همین کارو بکن،این که دیگه غصه نداره . بدبختی اینه که فردا کلی کار ریخته سرم .اما چاره چیه،اول یه سر می رم دفتر مجله ،بعدش می رم سراغ یارو. از صبح زود سگ دو زد بلکه بتواند سریع تر راهی دادسرا شود، اما نزدیک ظهر بود . که توانست از دفتر مجله بیرون بیاید.تازه سوار تاکسی شده بود که یاد آذر افتاد.با تلفن همراهش شماره ی خانه را گرفت و به او خبر داد که برای ناهار منتظرش نباشد.گوشی را توی کیفش انداخت و خسته خواب الود سرش را به به صندلی تکیه داد.ته گلویش می سوخت و پشت پلک هایش داغ و ملتهب بود .خودش می دانست همه ی این ها عوارض زیر باران ماندن شب گذشته است.از لای پلک های سوزانش نگاهی به ساعت مچی انداخت و باز محو تماشای خیابان شلوغ و پر ترافیک شد.«باید با مترو می رفتم،حتما زود تر می رسیدم،خدا کنه دیر نشه!. ساعت از یک ظهر گذشته بود که از جلوی نگهبانی عبور کرد.بی اختیار قدم هایش تند شد و کمی بعد به دویدن افتاد.یکی دو بار به این وان تنه زد،شاید هم خورد اما توجهی نکرد.با یک دست مقنعه اش را که مدام سر می خورد و عقب می رفت ریالچسبیده بود و جلو می کشید،و با دست دیگرش هم بند کیف و دوربین و پوشه ی قطوری که به سینه چسبانده بود را محکم گرفته بود. چند بار ایستاد و چیزی پرسیدو باز دویدن را از سر گرفت.نیم ساعت دیگر گذشت و او همچنان مثل یویو،بین اتق های مختلف در رفت و آمد بود .عاقبت فهمید که از اول باید به طبقه دیگری می رفته .با نا امیدی پله ها را دو تا یکی بالا رفت .از همان ابتدای راهرو یکی یکی به اتق ها سرک کشید و پرس و جو کرد.از هر کسی چیزی شنید متفاوت با آن یکی.بار آخر،از نفس افتاده،جلوی میز زهوار در رفته ای ایستاد و از کارمندی که پشت آن نشسته بود و تقریبا چرت می زد،هن هن کنلان پرسید: ببخشید! دستش را روی قلبش گذاشت و نفسی تازه کرد:کجا می تونم آقای اریازند را پیدا کنم؟ کارمند بی حوصله نگاهی به صورت گل انداخته او انداخت و در حین دهان دره ای گفت: آقای اریازند؟...همین چند دقیقه پیش بیرون رفت.با دست به انتهای راهرو اشاره کرد و ادامه داد: اگه بجنبی،شاید پیداش کنی،یه کت شلوار طوسی تنشه... باز در میان دالان دراز و بی قواره ،دویدن را از سر گرفتو در همان حال برای آن که در خاطرش بماند،زیر لب تکرار کرد: کت شلوار طوسی،قد بلند،کیف دستی مشکی...



تاريخ : ٢۸ دی ۱۳٩۱ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار