بغض باران

نویسنده :فرناز سیدات

ناشر :علی

نوبت چاپ :دوم

تعدادصفحات :536

بها :15000


زانوان باران از خستگی به گزگز افتاده بود. به حباب های روی لگن خیره شده و با شدت به رخت ها چنگ می زد. انگار می خواست تلافی روزگار را سر آن ها خالی کند. به یاد نداشت که چتر محبت پدرانه ای بر آسمان کودکی او سایه انداخته باشد ، نه اینکه از داشتنش محروم باشد بلکه بود و نبودش باهم تفاوتی نداشت، حالا هم که پس از مدت ها چهره پدرش را به یاد می آورد، ذهنش آشفته می شد. حلقه های سیاه پای چشمانش، دست های لرزان و پاهای ناتوانش، لباس هایی که از فرط گشادی به تنش زار می زدند، سر و وضع پریشانش همه حکایت از این داشت که او به خودش هم رحم نکرده است. اعتیاد همچون خوره ای به جانش افتاده و داشتن چهار بچه برای او که به نان شب هم محتاج بود تراژدی زندگیش را کامل می کرد. تلق و تلوق چرخ خیاطی فکسنی مادر تنها صدایی بود که از آن امید نان داغی می آمد. البته همیشه این خوشی ناپایدار نبود، روزهایی که پدرش با قیافه درهم بالای سر مادر می ایستاد تا درآمد ناچیز او را خرج موادی کند که با دود آن جسم نحیفش را هم ذره ذره به آسمان می فرستاد، آن شب باید تا صبح قار و قور شکم خود و ناله و نفرین و فین و فین های مادرشان را تحمل می کردند. پرستوی ذهنش باز هم با بال های ناتوان به پرواز در آمد. 12 سالگیش را به یاد آورد. شبی سرد، اواسط دی یا بهمن، مادرش او را به دنبال سکینه خاتون، قابله محل فرستاد. فاصله خانه شان تا منزل او چهار کوچه بود، در سرمایی که دندان ها هم کلید می شد با دمپایی هایی که به پایش لق لق می کردند و هرازگاهی مجبور می شد برای دوباره پوشیدنشان به عقب برگردد و لباس های پاره ای که سرک کشیدن سوز سرد از لا به لای سوراخ های آن تنش را به لرزه می انداخت توی کوچه ها می دوید و اسم سکینه خاتون از دهنش نمی افتاد. مادرش را دیده که چقدر بی تابی می کرد و به شدت ترسیده بود. در خانه قابله را از پاشنه در آورد، همه اهل محل صدایش را شنیدند، اما امان از گوش های سکینه خاتون. زن های همسایه با شنیدن صدای التماسش سرشان را از خانه بیرون آوردند. دو سه تایی که باران را می شناختند خودشان را به خانه آن ها رساندند. پس از مدتی داد و بیداد کردن و به در کوفتن عاقبت باران موفق شد سکینه خاتون را هم از خانه بیرون بیاورد و همان طور که التماس می کرد با کشیدن گوشه چادر سفید رنگ سکینه خاتون که از فرط کثافت به سیاهی می زد، سعی داشت تا آهنگ گام های سنگین و کند او را سرعت بیشتری دهد. وارد خانه که شدند مهین خواهر بزرگش که آن زمان حدود 15 سال سن داشت بر خلاف کندی و تنبلی همیشگی اش، تند و فرز از اتاق به ایوان و از ایوان به اتاق در رفت و آمد بود. فرزند دوم خانواده برادرش اکبر، که تنها یک سال با مهین فاصله سنی داشت، با شنیدن صدای مادر غرغر کرد: - تو این خونه آدم یه لحظه هم آسایش نداره. من رفتم یه جایی پیدا کنم کپه امو بذارم. او با گفتن این حرف ها قیافه حق به جانبی گرفت و با کوبیدن در به کوچه رفت. اما باران می دانست که اکبر از این موقعیت استفاده کرده و بدون این که نگران غرغر های مادر درباره نااهل بودن دوستانش باشد به خانه زری خانم همسایه بغلی رفته تا با هادی باشد. هیچ کس به فکر تشنگی و گرسنگی باران نبود. تا نزدیک صبح توی حیاط لی لی بازی کرد تا پا هایش از سرما خشک نشود، چون مادر در تنها اتاق خانه هوار می کشید. باران از میان پچ پچ زنان همسایه شنیده بود که مادرش به خاطر زایمان های پی در پی و ضعف جسمی زایمان طولانی و سختی در پیش دارد. هنگام اذان صبح بود که پس از ساعت ها تلاطم و اضطراب، اوضاع خانه کمی آرام شد. همسایه ها به خانه هایشان برگشتند و سرانجام باران هم مجالی پیدا کرد تا از لای در به اتاق نگاهی بیندازد، مادرش را دید که در خواب بود و نوزاد کوچکی را در کنارش داشت. دختر کوچکی با پوست قرمز و موهای سیاه. قیافه اش به دل باران نشست، با تک پا وارد شد و بالای سر آن ها زانو زد. به مادرش نگاه کرد و گفت: - مامان، می شه من اسمشو انتخاب کنم؟ مادرش لای چشمان خسته و بی حالش را کمی باز کرد و گفت: - آره عزیزم، کی بهتر از تو؟ - من دوست دارم اسمش مریم باشه. خوبه؟ - آره دخترکم، خیلی خوبه، خیلی قشنگه. مثل خودت. کمی بعد، وقت طلوع آفتاب پدرش با پشتی خمیده و دستانی آویزان و صورتی که از درد مچاله شده بود، فیلش یاد هندوستان کرده و یادش آمده بود خانه ای دارد و زن پا به ماهی، زنی که شب قبل سفارش کرده بود: - کریم آقا، امروز درد دارم زود بیای ها! او شانه ای بالا انداخته بود: - باشه، حالا انگار بچه ی اولشه! کم غر بزن، اصلا حوصله ندارم. - ارواح خاک مادرت بیا! یه وقت بچه ها نصفه شبی کاری داشتن اون وقت به کی پناه ببرن. من که جون ندارم. - ای کارشون بخوره تو فرق سرشون. منم هزار بدبختی و گرفتاری دارم. هر وقت تونستم بر می گردم. مادر با چهره ای پر از درد معترضانه نالید: - کار؟ هه! کسی بشنوه فکر می کنه از صبح کله سحر تا نصفه شب عملگی می کنی تا خرج خونه تو در بیاری. آخه هر کی ندونه من که می دونم الان می ری و تا فردا صبح چرت می زنی ... پدر با گفتن لا الهَ الا الله کت زوار در رفته اش را روی دوشش انداخته و به سمت در رفته بود. مادر هم با چشمانی که بعد از گذشت حدود هفده سال زندگی مشترک، هنوز هم منتظر معجزه ای خیره مانده بود با این سوال بدرقه اش کرد: - تو رو خدا! می آی؟ کریم با غرولند جواب داد: - لعنت به هر چی زنه. چه مرگته این قدر پیله می کنی؟ اعصابمو خُرد کردی. بیام که چی؟ هان؟ مگه این تحفه ها، بچه ان که لقمه بذارم دهنشون؟ اصلا برن به جهنم. مادر که از یک طرف این بحث را بی سرانجام و بی فایده می دید و از طرفی دیگر سوزشی ناگهانی امانش را بریده بود، سکوت کرده و به پیچ و تاب و آه و ناله اش ادامه داده بود. - ای خدا ... به دادم برس ... مردم از درد. و پدر بی توجه به او پایش را درون کفش های پاشنه خوابیده اش فرو کرد و رفت. حالا آقا کریم برگشته بود. در را محکم باز کرد. طوری که دستگیره درون گچ نم خورده و باد کرده اتاق فرو رفت. وارد که شد، رویش را به باران کرد و با نیم نگاهی از لای پلک های ورم کرده و قرمزش گفت: - ورپریده، بپر یه چایی بیار بینم. باران فهمیده بود که پدرش سر حال نیست. هیچ دلش نمی خواست اسیر مشت و لگد او شود و تا چند روز از درد نشیمن گاهش یک وری بنشیند. بنابراین با سرعت نور دوید و در همان حال گفت: - چشم، آقا جون. او حتی از یک نیم نگاه هم به مریم دریغ کرد، زیر لب غرغر کنان گفت: - هی دختر پشت دختر، اگه پسر بود باز یه پچیزی. زن هم به این بی عرضگی نوبره. و مادر آزرده از این بی عدالتی باز هم سکوت کرد. اما وجود مریم در آن خانه سایه ای لرزان و گریزپا بود، باران راهی مدرسه شد، وقتی خسته و گرسنه از مدرسه برگشت خانه را آرام دید، نگاهش به مادرش افتاد که کنج همان اتاقی که صبح در آن زایمان کرده بود چمباتمه زده و سر بر زانو داشت. خبری از مریم کوچولو نبود. از مادرش پرسید: - مامان، پس مریم؟ اشک های مادر بر روی صورت سیاه و کبود شده اش بی امان سرازیر شد. باران با همه کودکیش احوال مادر را درک کرده بود. می دانست مادر بیچاره و بی پناهش باز هم زیر مشت و لگد های پدرش نالیده است، پس سوالی نپرسید. شب هنگام صدای مادر را می شنید که از ته دل می گریست: - زبون بسته رو چیکارش کردی. هر طوری اینا رو بزرگ کرده بودم اونم روشون. فقط اون طفل معصوم اضافی بود؟ و صدای بی حال و تو دماغی پدر را که می گفت: - می شه خفه خون بگیری؟ کم نون خور داشتی؟ می خواستی یکی دیگه هم بیاد روشون؟ فکر می کنی اینا چه گلی به سرت می زنن که اون یکی بزنه؟ می خواستی مثل خودمون تو لجن دست و پا بزنه؟ آخرش که چی؟ تو هیچ نمی فهمی. یه زن و مرد پولدار بردنش. لااقل اون دیگه مثل ما بدبختی نمی کشه. یکم فکرتو کار بنداز زن. فکر کن این یکیو نداشتی. اصلا چه می دونم فکر کن مرده. مادر با شدت بیشتری گریسته ولی از ترس این که صدای هق هق مظلومانه اش بچه ها را بیدار کند سرش را درون بالش فرو کرده بود. شاید در آن لحظه باران معنای این سخنان را خوب در نیافته بود، اما حالا می دانست که این پدر برای لحظه ای نشئگی از پاره تنش هم نگذشته بود و تمام رنج نه ماهه مادر یک شبه پای منقل دود شد و به هوا رفت. با حالتی ناخود آگاه دستان کف آلودش را که از شدت چنگ زدن کرخ و قرمز شده بودند از آب بیرون آورد و با سر انگشت دسته ای از مو های صاف و بلندش را به زیر روسری سیاهش چپاند. پوست دستش از شدت سرما حساس و خشک شده بود و سوزش و درد زخم های آن آزارش می داد. همان طور که به دستانش خیره شده بود به یاد آورد که هنوز کار زیادی باقی مانده است. دوباره به روی رخت ها خم شد و در اندک زمانی باز به گذشته سفر کرد: تا روز ها پس از این اتفاق سایه سنگینی بر وجود اهل خانه نشسته بود. اما از آن جایی که فقر همه چیز را زیر شعاع خود کمرنگ و محو می کند مدتی بعد غم نان، یاد آن دخترک کوچک را در خاطر آن ها محو نمود. تنها کسی که هنوز در آتش این مصیبت می سوخت مادرش بود که پس از آن روز های دردناک و زایمان بی حاصل هیچ گاه سلامتی خود را به دست نیاورد. چهره مظلوم و ستمدیده مادرش را به یاد آورد. شاید اگر دستی بود که چروک های زودرس صورت مادر را از چهره خسته اش می زدود می توانست بگوید که روزگاری زنی زیبا و فریبنده بوده است و باران شباهت قابل توجهی با او داشت. اما در چهل و یک سالگی با داشتن موهای جوگندمی و دندان های یکی در میان و پوسیده، مسن تر از سن واقعیش نشان می داد و در فراق فرزندی که از دامن مهر مادرانه اش به زور کنده شده بود، روز به روز ضعیف تر می شد.



تاريخ : ٢٢ دی ۱۳٩۱ | ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار