نجوای شبانه
نویسنده :فهیمه پوریا
ناشر :علی
نوبت چاپ :اول
تعدادصفحات :448
قیمت :8000

خانه ی بزرگ و زیبا واقع در قسمتهای اعیان نشین و بی سر و صدای منطقه در سکوتی وهم انگیز رفته بود و شاید نه قطعا برای اولین بار بود که دخترک این چنین هراسان در اتاقی که به او اختصاص داده شده بود روی تخت دو نفره ی شکیل پوشیده از روتختی بسیار زیبا و ابریشمی نشسته و زانوها را در بغل گرفته و وحشت زده چشمانش را دور اتاق می چرخاند . همه چیز همه آن چیزهایی که طی این چند روز برایش دلنشین بود و نظرش را جلب کرده بود حالا باعث هراس و وحشتش شده بود . احساس می کرد کسانی چشمهایی و چیزاهایی به او خیره شده و تمام اعمال و حرکاتش را از تکان دست و پا تا حرکت مردمک چشم زیر نظر دارند . از زمانی که آن زن مادر شوهرش پرده از آن راز هولناک و باور نکردنی برداشته بود به این حال و روز افتاده و نمی توانست ترس را از دلش دور کند . خدا می داند که در این چند ساعت چه کشیده بود تا ظاهرش را آرام نگه داشته و جلوی لرزش دست و پایش را بگیرد و خدا رحم کرد که شوهر و پدر شوهرش از خانه خارح شدند وگرنه حتما تا بحال طاقت از کف داده و حدقه چشمها و نگاه هراسانش همه ی دانسته هایش را لو داده بود آنوقت ... طلا از تصور بلایی که ممکن بود سرش بیاید مو بر اندامش راست شد . خطر هنوز بیخ گوشش بود . این جا در این مملکتی که دریایی با کشور خودش فاصله داشت کاری از دستش بر نمی آمد و با کمی فکر به این نتیجه رسید که در کشور خودش هم کار چندانی نمی تواند بکند. نه که نشود کاری کرد می شد بلایی به سرشان آورد که آرزوی مرگ کنند ولی آنوقت تکلیف خانواده اش چه می شد؟ _ خدایا چه کنم ؟ خدایا به دادم برس. از ته دل از خدای خود کمک می خواست . هنوز بدنش می لرزید و اعصابش به شدت تحریک شده بود . به ساق پایش که متورم و کبود بود نگریست و به آرامی دست روی پایش کشید هنوز درد می کرد . با دست چپ دست راستش را لمس کرد ذق ذق می کرد و گوشه لبش کمی ورم داشت و پارگی کوچکی که می سوخت . به یاد درگیری به ظاهر دوستانه آن روزش افتاد و با حرص زمزمه کرد : - وحشیا کثافتا انگار با دشمنشون طرف بودن .هه یه دست و پنجه نرم کردن دوستانه !مسخره ها . کم مونده بود ناقصم کنن . خدا رحم کرد . حالا قراره مثلا من رئیس اینا بشم . اه اه اه ... اما بدن او به این جور دردها عادت داشت . بارها و بارها در تمرین این جور ضربات و دردها را تحمل کرده بود و ناراحتی اش از جای دیگر بود . از اینکه چطور گول این مرد و خانواده اش را خوره بود . نگاهی به ساعت روی مچ دستش انداخت . ساعت بند مشکی و صفحه سفید زیبایی که بسیار دوستش می داشت و بارها باعث تفریحش شده بود زیرا به جای اینکه عقربه هایش بچرخند صفحه ساعت می چرخید و خواندنش به قول پرستو مکافات بود . لحظه ای با یادآوری پرستو لبخند کمرنگی روی لبان خوش فرمش نشست و بلافاصبه هم محو شد . همچنان که چشم به ساعتش دوخته بود متوجه گذر زمان شد . ظهر روز بعد بلیطی برای ایران داشت یعنی داشتند و به هیچ شکلی نمیخواست ای پرواز را از دست بدهد . باید به هر شکلی شده به این پرواز می رسید و به خانه اش می رفت دلش نمی خواست دقیقه ای دیگر در این خانه و این مملکت بماند . این جا هیچ کاری از دستش بر نمی آمد ولی در کشور خودش شاید می توانست خود را از دست این مرد نجات دهد . هرگز خود را اینگونه ضعیف ندیده بود . آیا می توانست به گونه ای که آسیبی به اطرافیانش نرسد خود را از دست این مرد خلاص کند . - خدایا چرااینطوری شد؟ کجای کارم اشتباه بود؟ زانویش را در آغوش گرفت و بیشتر از قبل تکان تکان خورد.



تاريخ : ٢۱ دی ۱۳٩۱ | ٥:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار