گلهای ارکیده

نویسنده :م . زندی

ناشر :علی

نوبت چاپ :دوم

تعداد صفحات :511

بها :7500


سلام دوستای گلم .خوبین؟

راستش من وقتی این رمانو خوندم خیلی عصبانی شدم چون خیلی شبیه رمان یاسمین اقای مودب پور بود بعد واسه خانم زندی کامنت گذاشتم به این مضمون :

حتی اسمش هم مثل م.مودب پور کرده همه ی داستانش از کتاب یاسمین بود همه ی همش .خوب نبود اصلا

اگه برین نشر علی حتما نظرمو میبینین اما خانم زندی جوابی به من دادن که واقعا من شرمنده کرد وهمین جا از خانم زندی عزیزم که بسیار با گذشت و مهربونن تشکر میکنم و میگم دوستتون داااااااااااااااااااااااااااارم

سلام به همه عزیزانی که این کتاب رو خوندن و مارو از نظراتشون باخبر کردن.همه اونایی که یا رسم مهربون بودن رو بلد نیستن یا کسی بهشون مهربون بودن و دوست داشتن رو یاد نداده و همیشه با تندی برخورد می کنن با هر چیزی که درگیر می کنه ذهنشون رو.مرمر عزیز و نازنینم،خوشحال می شم اگه برای اثبات نظرت کامنتی ازت دریافت کنم یا برام میل بفرستی.به هرحال شما دوست خوبم اولین کسی بودی که همچین نظری برام فرستادی و خیلی از دونستن دلایلت که حتما هم منطقی یه استقبال می کنم.اینو به همه رمان خونای عزیزم می گم تا همه شون بدونن که شخصا به انتقادها و نظرات مخاطبام بیش از حد تصور احترام می ذارم و فکر هم می کنم که همین نکته ها(البته اگه اصولی باشه)تنها عنصریه که می تونه توی بهتر نوشتن آثار بعدی کمکم کنه.پس منو حمایت کنید و هر نکته ای که به ذهنتون می رسه رو باهام درمیون بذارین.
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد...
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را...
یادم باشد که تنها دل ما دل نیست...
دوستتون دارم.بیایین با هم مهربون تر باشیم و اگه خواستیم حرفی یا نقدی بزنیم در جهت سازندگی و کمک به رشد اون باشه.نه دلگیر کردن همدیگه.وگرنه من روشنک ، مرمر ،رویا ، آرزو و تک تک عزیزانی که منت گذاشتن و کتاب حقیرم رو تهیه کردن دوست دارم و از اینکه وقت گرانبهاشون رو به خوندن اون اختصاص دادن بخودم می بالم.
دوستتون دارم.تک تک تونو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

من پیشنهاد میکنم خودتون حتما این رمانو بخونید

اینم خلاصه ای از داستان :

توی تاکسی نشسته بودم .یه بعداز ظهر خیلی گرم تابستون بود .کیپ تا کیپ ماشین توی ترافیک گیر کرده بودن و چراغ هم خیال سبز شدن نداشت .راننده با کلافگی به چراغ راهنمایی خیره مونده بود .یه دختر جوون جلو نشسته بود که داشت خودش رو با روزنامه تا شده ای باد میزد و زیر لب غرغر میکرد .پسر بچه ای که بغل دست من نشسته بود افتاده بود به جون پیچ گوشتی که به جای بالابر ماشین گذاشته بودن و همه اش سعی میکرد یه خرده بیشتر شیشه رو پایین بکشه

رادیو یه آهنگ شاد داشت پخش میکرد که من خیلی دوسش داشتم .یه دفعه متوجه پسر بچه گل فروشی شدم که داشت همه زورش رو میزد تا گلهاش رو بفروشه .طفلکی جلوی هر ماشینی کلی می ایستاد و التماس میکرد و داد میزد .گل دارم .گلهای تازه . . . .

 



تاريخ : ۱۸ دی ۱۳٩۱ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار