سکوت بی کسی

نویسنده :مرضیه قنبری

ناشر :علی

نوبت چاپ :اول

تعدادصفحات :439

بها :9000


صدای کلون در منیژه را وادار کرد چادر نمازش را سرکند و برای باز کدن در ، وارد حیاط بشود. همین طور که به سمت در گام برمی داشت سریع نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن بشود همه چیز روبه راهه. آب حوض تمیز و هندوانه ی بزرگی که ظهر همان روز حاج احمد به خانه آورده بود درون آن شنا می کرد. گلدان های شمعدانی دور تا دور حوض به چشم می خورد و حیاط جارو کرده و آب پاشی شده ، آرامش خاصی در آن غروب تابستانی بر می انگیخت . با باز شدن در ، منیژه خانم حاج احمد را رو به روی خود دید و در کنار آن زن جوانی که خود را در چادر مشکی اش پوشانده بود. هنوز چهره اش غمگین می نمود. منیژه جواب سلامش را به گرمی داد و در را کاملا باز کرد. بفرمایید خوش آمدید. حاج احمد جلوتر از زن قدم به درون گذاشت و خطاب به همسرش گفت : امیر عباس کجاست خانم ؟ پیداش نیست! خونه اعظم خانم ، آش نذری داشت رفتن با سعید آش ها رو پخش کنن. وسط حیاط که رسیدند منیژه چادر را به روی شانه اش انداخت و رو زانو نشست. خطاب به دختر بچه ای که سعی می کرد خودش را پشت چادر مشکی مادرش قایم کند گفت : خانم کوچولو ! بیا ببینمت. دختر با خجالت کمی جلو آمد. انگشت دست چپش تو دهنش و با دست راست محکم چادر مادرش را چسبیده بود. منیژه – شما باید ترگل خانم باشی، بله ؟ آن خانم که ماهگل نام داشت به آرامی دست ترگل را از دهانش در آورد و با لبخندی که سعی داشت کودک را از امنیتی که در آن قرار دارد مطمئن کن گفت : ترگل جان مامان ، این خانم زن عموت هستند. عزیزم غریبی نکن. منیژه دستی به نوازش بر سر کودک کشید و در حالی که بر می خاست گفت : دختر خوشگلی دارید. مطمئنم خیلی زود به ما و این خونه عادت می کنه. ماهگل کودک را در آغوش گرفت و در حالی که چشمانش به نم اشکی نشسته بود گفت : خیلی به محمود وابسته بود. این چند روز بچه ام همه ی شادابیش رو ازد ست داده. منیژه با گفتن خدا رحمتش کند سعی در تسلای دل ماهگل داشت. حاج احمد سر حوض نشست. آبی به دستش زد و گفت : حاج خانم زحمت بکش شربت بریز. ماهگل خانم بفرمایید تو خسته اید! ماهگل با شرم و با راهنمایی منیژه وارد اتاق شد و منیژه در پی آوردن وسایل پذیرایی روانه ی آشپزخانه شد. ماهگل با قدم های نه چندان استوار به سمت مبل مخملی سبز رنگ قدم برداشت. ترگل که هم چنان محیط خانه و آدم های آن برایش بس نامانوس جلوه می کرد تقریبا خود را به مادر چسبانده بود. ماهگل با نگاهی اجمالی اتاق را از نظر گذراند. پرده های سپید و اتو کشیده با رویه های سبز به رنگ رویه ی مبلمان نشان از پاکیزگی و با سلیقگی بانوی خانه داشت. خیلی زود توجه ماهگل به میز کوچک کنار سالن جلب شد. قاب های کوچک و بزرگ عکس یاد گذشته ها را در ذهن بیننده تداعی می کرد، هرچند که خودش وابسته به این گذشته نباشد. با کنجکاوی در حالی دست ترگل را به دست داشت به آن سو گام برداشت . عکسی سیاه و سفید از جوونی های مونس خانم مادر شوهرش بود. با به یاد آوردن مادر شوهرش اشک به دیده آورد. درسته که زمان زیادی وجودش را در کنارش احساس نکرد چون پیرزن تقریبا هشت ماه بعد از ازدواج ماهگل و محمود دار فانی را وداع گفت ، اما در همان مدت کوتاه هم از هیچ محبتی در حق عروس رنجیده ی خودش که هیچ گاه دست نوازش مادر را بر سرش احساس نکرده بود مضایقه نکرد، و تا ابد خاطره ای خوش از روزگاری خوش تر در یاد و خاطر ماهگل به جا گذاشت. بعد از لمس کردن چهره ی مهربان در قاب عکس آن را بر جای خود گذاشت. در بین عکس ها چند عکس از پسر بچه ای که به نظر شیطان و با نمک می آمد قرارداشت. حدس زد عکس های امیر عباس پسر یکی یک دانه ی حاج احمد باشد . ناخود آگاه در دل آرزو کرد رابطه ی ترگل و امیر عباس خوب باشد و امیرعباس تنهایی و بی همدمی ترگل را پر کند. عکس دیگری هم از بچه گی های حاج احمد و محمود بود حاج احمد که آن زمان شاید سیزده چهارده سال داشت و محمود دو سه ساله را در آغوش گرفته بود و با چهره ای معصوم می خندید. چه قد ر روحیه ی این دو برادر باهم متفاوت بود. صدای منیژه او را از عالم خودش بیرون آورد. یه وقت ها به حاجی می گم گوشه ی اتاق آلبوم دست کردی. می گه این عکس ها یاد گذشته هایی است که دیگه برنمی گرده. سینی را روی میز گذاشت و از ماهگل دعوت به نشستن کرد. یه جورایی براش عادت شده صبح به صبح با نگاه به این عکس ها روزش و شروع می کنه. بفرمایید شربت ترگل خانم برای شما تو این لیوان عروسکی شربت ریختم . و لیوان را به دست ترگل داد. ترگل که از همان بدو ورود خودش را در دل منیژه جا کرده بود برای اولین بار به روی زن عموش لبخند زد. چند سالشه ؟ چهار سا ل ، منیژه خانم به خدا شرمنده ام. اصلا دلم نمی خواست مزاحم شما بشم. اصرار حاج احمد ما رو به این جا کشوند......



تاريخ : ۱٧ دی ۱۳٩۱ | ٧:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار