هم نفس

نویسنده :مینو حمیدی

ناشر :آرینا

نوبت چاپ : دوم

تعدادصفحات :560

بها :16000 تومان


واقعا نمیدونم چی بگم خب دیگه آدم بخاطر عشق که شخصیتشو زیر سوال نمیبره خودشو خوار و خفیف نمیکنه .میکنه؟

 

 

وای چه هوای گرمی! توی شهرهای جنوبی ایران، اواخر خرداد ماه که میرسه آدم احساس میکنه خورشید تصمیم گرفته زودتر به استقبال تابستان گرم برود. شهر ما هم که در جنوب کشور واقع شده از این تصمیم خورشید در امان نیست و از اواسط خرداد گرمای طاقت فرسای تابستان را می شه حس کرد. آدم توی این هوای دم کرده آب پز می شه. یه دوش آب سرد حالا می چسبه. از دبیرستان تا خانه ما یک ربع ساعت فاصله است که هر روز من و سارا این راه رو میرویم و کلی هم شیطنت میکنیم. امروز هم که آخرین امتحان از آخرین ترم سال تحصیلی رو دادیم طبق معمول همه روزه به خانه بازگشتیم. در فکر روزهای آخر این سال تحصیلی بودم که چه قدر کند و سخت گذشت اما سارا مرا از فکر بیرون آورد و گفت: - پرستو داری به چه چیزی فکر میکنی که این قدر عمیقه؟! - به قبر تو. بعد خندیدم. سارا با اخم گفت: - خاک بر سرت روز آخری این جوری خداحافظی میکنی؟ با خنده گفتم: - یه جوری میگی خداحافظی که انگار خونه تون کجاست! - درسته که خونه هامون خیلی به هم نزدیکن ولی باز این قدر که همدیگه رو در طول سال می دیدیم و همیشه با هم بودیم که نمی تونیم باشیم. از حرف سارا کمی دلم گرفت، راست میگفت. من و سارا از سال اول راهنمایی با هم بودیم، یعنی از وقتی که ما به این محله آمدیم. خانواده سارا که یک خانواده مذهبی هستند و تشکیل شده اند از سارا، پدر و مادرش و سجاد کوچولوی دو ساله از سال ها قبل در این محل زندگی می کردند. سارا مثل پدرش آقای سالاری صورت گرد و تپلی داره با دو چشم درشت قهوه ای که روی زمینه ی سفید پوستش خودنمایی چشمگیری داره. با موهای خرمایی که در بلند نگه داشتن اون با هم مسابقه داریم. قدش هم مثل من نه بلند و نه کوتاه، روی هم رفته دختر خوشگل و زیبایی هستش ولی سجاد شبیه مادرشه، صورتی گندمگون و کشیده و موهای مشکی. همه ی بچه ها توی مدرسه از رابطه ی من و سارا تعجب می کردند، هر چی سارا دختر معتقد و با ایمانی بود، من آزاد و رها بودم و به هیچ چیزی، جز خدا اعتقاد نداشتم. البته نه این که واقعا معتقد نباشم چرا، مثلا حرمت تاسوعا و عاشورا رو نگه می داشتم، ماه مبارک رمضان رو دوست داشتم ولی بخاطر آزادی هایی که پدرم بهم داده بود زیاد در قید و بند این چیزها نبودم. پدر و مادر همیشه سر این مساله با هم مشاجره می کردند و من و پریناز، خواهرم، فقط نظاره گر بودیم. آخه مادر در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بود، پریناز هم درست مثل مامان بود، ولی خانواده پدر یک خانواده به قول امروزی ها با کلاس و سانتی مانتال بودند. من هم کُپ خانواده‌ی پدری بودم. بابا از حرکات و کارهای من خیلی خوشش می آمد و همیشه به من بیشتر بال و پر می داد، به قول پری برای همینه که پر رو شدم. همیشه می گفت باید یکی پیدا بشه پر و بال تو رو قیچی کنه، من هم همیشه با خنده می گفتم بشین تا پیدا بشه. به در خونه که رسیدیم با سارا خداحافظی کردم و دستم رو روی زنگ گذاشتم، بعد از چند لحظه صدای عصبانی پریناز از پشت آیفون تصویری اومد، دیوونه زنجیری آیفون سوخت. بعد در رو باز کرد. وقتی وارد سالن شدم پریناز دست به کمر ایستاده بود و با اخم و تشر فریاد زد: - آخه دختر تو نمی تونی یه ذره آروم باشی چه قدر دیگه باید صبر کنیم تا تو بزرگتر بشی! من هم مثل همیشه بی خیال از کنارش رد شدم. پریناز گفت: - استغفرالله! من در جوابش گفتم: -«و اتوب الیه.» پری جون این رو نگفتی. یادت رفت. رفتم توی آشپزخونه در ظرف غذا رو برداشتم تا ناخنکی به غذا بزنم که یهو صوای پری بلند شد. - با دست کثیف دست به غذا زدی، نزدی ها! از صدای بلند و عصبانیش در ظرف از دستم افتاد کف آشپزخونه و با حیرت نگاهش کردم و گفتم: - یواشتر، نمی گی به خاطر چهار تا دلمه ی ناقابل دختر مردم سکته می کنه. نمی دونستم مامان وقتی می ره بیرون تو خونه سگ می بنده.



تاريخ : ۱٦ دی ۱۳٩۱ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار