سهیلا

نویسنده :حمیده وحیدی

ناشر :علی

نوبت چاپ :اول

تعدادصفحات :472

قیمت :11000


نمی دانستم آرایشگر چند عدد پنس و سنجاق برای جمع کردن موهایم استفاده کرده بود. هر چه باز می کردم تمامی نداشت. مجبور بودم قسمت پشت را بالا بگیرم تا درد ناشی از خراشیدگی بر اثر باز کردن کمی کاهش یابد. از طرفی سر و صدایی که بیرون در به گوش می رسید گویی حالا حالاها خاتمه پذیر نبود. زیر چشمی به ساعت شماطه دار روی دیوار نگاهی انداختم. نزدیکی های سه صبح بود. انگار زن عمو خیال داشت کارگر های بیچاره را تا صبح علی الطلوع به کار بکشد تا خانه را به شکل روز قبل از عقد در آورند. چند مرتبه به ذهنم رسید بروم به ریحانه و یاراحله بگویم بیایند و در باز کردن مو هایم کمکم کنند اما هنوز این فکر چرخی در سرم نزده بود پشیمانی ناشی از این که خواهند گفت چرا این درخواست را از شوهرش نکرد، به سراغم آمد. در حالی که سعی داشتم کشی را که اتفاقا خیلی سفت و محکم برای شروع آرایش مو هایم بسته شده بود باز کنم، زیر چشمی نگاهی به حامد انداختم. روی تخت دراز کشیده بود و دستش را روی صورتش گذاشته بود. مطمئن بودم خواب نیست. کت مشکی و کراوات نقره ای اش را باز کرده بود و همانجا روی تاج تخت آهنی انداخته بود. از بعد از ظهر تا آن موقع یعنی درست زمانی که من همان بله معروف را گفته بودم، هیچ حرفی مابینمان رد و بدل نشده بود. همان طور که از او چشم بر می داشتم، پوزخند تلخی زدم و زیر لب گفتم «اینم از قشنگ ترین شب زندگیمون»! گویی از حرص زورم زیاد هم شد چون یک دفعه کش پاره شد. هر چند در یک لحظه دردناک انگاری یک نفر دسته ای از موهایم را به شدت کشید اما بعد از گذشت چند ثانیه حال کسی را پیدا کردم که وزنه ای سنگین را از روی سرش پایین گذاشتند و راحتی عجیبی به سراغم آمد. آئینه کوچک نزدیک در خروجی باعث شد از جایم بلند شوم و بعد از طی چند قدم جلویش بایستم. زیر چشم هایم سیاه شده و همین مسئله باعث ایجاد هاله ای کبود گشته بود و چشم های قهوه ای رنگم را درشت تر جلوه می داد. از طرفی نمی دانستم چگونه کرمی به پوستم زده شده بود که با وجود آن همه عرقی که مدام از صورتم می ریخت اما هنوز اثرش باقی بود. می دانستم آرایشگری که مرا پیشش بردند، بین خانم ها به نام و معروف است اما خیلی برایم جالب بود هنوز رژ گونه ام پاک نشده بود. آخر بعضی وقت ها در غیاب مادر می رفتم سراغ لوازم آرایشش و همین که نزدیک آمدنش می شد با پشت دست همه را پاک می کردم اما حالا هر چه دستمال را بیشتر می کشیدم، بیشتر پوستم آزرده می شد. برای لحظاتی خوب به چهره ام دقت کردم. به نظرم آمد چقدر خوشگل تر شده ام. در تمام مدتی که توی اتاق عقد جلوی آئینه قدی نقره ای رنگ کنار او نشسته بودم هر بار چشمم به تصویر خودمان می افتاد به سرعت مسیر نگاهم را تغییر می دادم تا خاطره اش در ذهنم باقی نماند آخر... در همین موقع صدای وز وز چیزی باعث شد تا به طرف پنجره برگردم. حامد که از یک ساعت پیش تا الان مثل جنازه ای روی تخت افتاده بود، یک باره چون مارگزیده ها از جایش پرید و گوشی اش را از لبه ی طاقچه برداشت و از اتاق خارج شد. نیازی به فکر کردن نداشتم، کاملا معلوم و مشخص بود چه کسی این وقت شب با او کار دارد! دختر بیچاره! هر چند نمی دانستم او کیست اما این را خوب می فهمیدم که او هم مانند من و حامد مطمئنا امشب یکی از بدترین شب های زندگی اش بوده است. چه بساطی شده بود. حتما او هم مثل ما این چهار ماه اخیر خواب و خوراک نداشته و آرزو می کرده جوری زمین و آسمان دست در دست هم دهند و این ازدواج به هم بخورد. آه بلندی کشیدم و لباس های بلوطی رنگی را که در کناری گذاشته شده بود برداشتم، دانستم زن عمو فکر همه جا را کرده است. با عجله همان طور که دلهره داشتم مبادا او سر برسد، زیپ طویل پیراهن سنگین و پشت بلند را تا نیمه باز کردم و به آرامی از تن خارج نمودم. پیراهن سنگین و پشت بلند را روی صندلی قرار دادم و همچنان که لباس های راحتی را می پوشیدم از ذهنم گذشت اگر روزی جای دیگر پیراهن بختم را ببینم مطمئنا آن را نخواهم شناخت. روزی را که برای خرید رفتیم، یادم بود. اصلا برایم اهمیت نداشت چه بپوشم و یا انتخاب کنم. راحله خواهر بزرگتر حامد با ذوق و شوق فراوان آن را برایم پسندید و من به واقع فقط حجمی از تور سفید مادام دوزی شده دیدم که وزنش اذیتم می کرد اما امشب از پچ پچ های اطرافیانم پی بردم مثل این که حقیقتا لباسم زیبا و چشم گیر است. حالا در غیابش احساس امنیت خاطر بیشتری داشتم. روی تخت نشستم و به دور و برم با کنجکاوی نگاهی انداختم. در و دیوار پر بود از عکس های ماشین های مختلف، درست رو به رویم کنار پنجره نسبتا بزرگی که به وسیله تور سفید ساده ای پوشانده شده بود، میزی قهوه ای وجود داشت که رویش تلویزیونی مشکی گذاشته بودند و بالایش به جای گلدان عکس حامد و چند تن از دوستانش دیده می شد. گوشه سمت چپم از دیوار به وسیله سی دی های براق و نوار های باز شده ای از کاست تزئین شده بود. لبخند تلخی بر لبانم نشست و با خودم گفتم «چقدر مزخرف و بی سلیقه! حتما تا مدت ها به مغزش فشار آورده که توانسته اینجا رو به این شکل در بیاره!» نه کتابی توی اتاق دیده می شد و نه کامپیوتری فقط چند عددراکت بدمینتون به در و دیوار نصب شده بود. به خودم گفتم «سهیلا بیچاره فکرشو می کردی یک روز سرنوشت مجبورت کنه با همچین آدمی کنار بیای؟» احساس کردم دردی عجیب تمام سرم را گرفت. با دو دست شقیقه هایم را فشردم و همان جا روی تخت دراز کشیدم. توی این چند روز آن قدر گریه کرده بودم که گویی اشک چشمانم خشک شده بود. حس عجیبی داشتم. پشیمان نبودم چرا که برای انجام این کار حسابی فکر کرده بودم اما دلم جور خاصی گرفته بود، شبیه هفت سال پیش که خبر مرگ پدرم را آوردند. آن زمان پانزده سالم بود. هر چند زیاد به خاطر نداشتم به همراه او پارک و سینمایی رفته باشیم. خدابیامرز شوفر کامیون بود و ماه تا ماه توی این شهر و اون شهر به سر می برد، آن ده دوازده روزی را هم که به خانه برمی گشت، ترجیح می داد بخوابد یا تلویزیون تماشا کند. انگار مادر خیلی زود پذیرفته بود برایمان نقش پدر را هم ایفا کند، از خرید کفش گرفته تا کار های خانه و مدرسه مان، اما عجیب بود هیچ گاه گله ای از زندگی نداشت فقط گاه به گاه می شنیدم به دوست و همسایه آرام و یواشکی می گفت که صدف خواهر کوچکترم را به امید پسردار شدن آورده است وگرنه اگر به خودش بود من و سمانه هم از سرش زیادی بودیم. می گفت هی این و آن زیر پایش نشستند که پسر عصای دست آدم است و این پسر است که در پیری به آدم وفا می کند و به دردت می خورد وگرنه دختر مال مردم است. اگر شوهرش اجازه دهد، می آید وگرنه که هیچ... اما خدا وکیلی همین چیز ها را هم جلوی خودمان نمی گفت. خداییش از مادری چیزی برایمان کم نگذاشت. اما از آنجایی که گویی در سرنوشت من نوشته شده است تمام اتفاقات تلخ و بد زندگی ام در شب های بارانی بیفتد، هفت سال پیش مثل همین امشب که مراسم عقدمان بود و دوباره رعد و برق همه جا را تاریک کرده بود، خبر مرگ بابا را آوردند. یادم هست با این که خیلی او را نمی دیدم اما آن شب تا صبح من هم همراه آسمان گریه کردم. اولش باورم نمی شد و دلم می خواست هر لحظه یکی در را بزند و بگوید اشتباهی شده، آن کسی که با کامیون افتاده توی دره شخص دیگری بوده و بابای ما زنده است اما این اتفاق هرگز به وقوع نپیوست. آن خدابیامرز بعد از مرگش جز همان خانه کلنگی شصت متری چیز دیگری برایمان نگذاشت. باز خدا پدر صاحب ماشین را بیامرزد که ادعای خسارت نکرد و به هر چه از بیمه گرفت، راضی شد. اما من در همان گیر و دار عزاداری از زن های فامیل شنیدم که می گفتند شب حادثه پدرم زیاده روی کرده بوده و آن قدر کشیده که کاملا گیج بوده و من سال ها بعد فهمیدم معنای حرفشان سیگار کشیدن نیست. یادم است از همان روز خاکسپاری پای عمو امیر به خانه مان باز شد. او و پدر چهار پنج سالی می شد کلا با هم قطع رابطه کرده بودند. من هیچ وقت علت ماجرا را نفهمیدم، یعنی آن قدر در دنیای کودکی و نوجوانی غرق بودم که کم شدن یکی از پنج عمو برایم خیلی اهمیت نداشت اما آن نوروزی را که مادر اصرار داشت به خانه عمو برویم به خاطرم هست. پدر فریاد زنان می گفت «برادری به اسم امیر ندارد.» پدر قبل از این که روی ماشین کار کند، سال ها در حجره پیش عمو کار می کرد ولی یکباره همه چیز به هم خورد. اما من یک جور هایی خانه عمو را دوست داشتم، به خصوص آن سال ها که بابا برای عمو کار می کرد و ما زود به زود آن جا می رفتیم. آن وقت ها من و سمانه توی حیاط بزرگ آن ها که برای ما شبیه پارک بود، بین درخت های گیلاس و هلو می دویدیم و تاب می خوردیم و آرزو می کردیم حامد برای دقایقی خانه را ترک کند تا ما دوچرخه اش را دو نفری سوار شویم و یادم هست او از همان بچگی هیچ کدام از اسباب بازی هایش را به ما نمی داد و من چقدر از همان وقت ها از او بدم می آمد. در طی مراسم عزاداری هم او را ندیدم و تازه بعد از مدت ها که از چهلم گذشته بود، او را با سر تراشیده دیدم و متوجه شدم به سربازی رفته است. به هر حال مرگ پدرم گویی برایش بی اهمیت بود که حتی مرخصی دو روزه ای هم نگرفت تا عرض تسلیتی بکند اما به یادم هست با این که هر دو بزرگ شده بودیم و به خصوص در او تغییرات زیادی دیده می شد، باز هم به چشم من همان پسربچه تخس و بدجنس آمد، بخصوص آن چشم های مشکی کشیده اش که با آن کله کچل مغایرت داشت، ناخودآگاه مرا به یاد لقبی انداخت که در کودکی رویش گذاشته بودیم«روباه مکار» و چقدر همیشه بعد از شنیدن این کلمه به دنبالمان می افتاد و اگر دستش به ما می رسید موهایمان را می کشید. جالب اینجا بود همین امشب وقتی جلوی آرایشگاه برای یک لحظه دوباره چشم در چشمش شدم، با این که کت و شلوار مرتبی پوشیده بود و موهایش را به بهترین شکل آرایش کرده بود، باز هم به یاد همان شخصیت موذی افتادم.



تاريخ : ۱۳ دی ۱۳٩۱ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار