قلعه دل

نویسنده :فهیمه پوریا

ناشر :علی

نوبت چاپ :سوم

تعدادصفحات :464

قیمت :8000


داخل سالن کوچک که به عنوان نشیمن از آن استفاده می شد، محمد مبرهن باهمسرش مینو، دخترش نگین وبرادرزاده همسرش نغمه نشسته بود. هرسه چشم به دهان نغمه دوخته بودندتا خودش هروقت که خواست، سرصحبت رابازکند.مینو به عادت همیشگی، نگاهی به تمام گوشه های سالن وحتی جاهایی که به چشم نمی آمدانداخت تا از تمیزی و نظافت همه چیز مطمئن شود. مبل های آمریکایی با پارچه زرشکی تیره وطرح های مثلث ولوزی ومربع به رنگ های سبز وخردلی ونارنجی وآبی، سلیقه دخترش بودکه هماهنگی زیادی با قالیچه های گل ابریشم طرح ماهی تبریز وپرده های حریر شیری با والان ساتن زرشکی داشت. نگاه دقیقش چین های پارچه جلوی دسته های مبل راکاوید، اثری از غباریا پرزنبود. گوشه گوشه میزبزرگ ودومیز عسلی وپایه هایشان را از نظر گذرانید ونفس راحتی ازسر آسودگی کشید. نگران وغمگین بامهربانی به نغمه نگاه کرد. حال برادرزاده اش را درک می کرد وخوب میفهمید که چرا به جای منزل پدرش به خانه عمه آمده است. حال خودش را هم میفهمید. هروقت مضطرب، غمگین یا آشفته بود، حالت وسواس پیدا میکرد. محمود خوب میدانست چراهمسرش با این دقت همه جا را از نظر می گذراند. نگاه خیره او را به گلدانی که روی میز سمت راستش بود دید. گلدان کمی از جای اصلی اش در وسط میز جابجا شده بود. محمود لبخند پرمحبت وگرمی نثار چشم های زیبا وپریشان همسرش کرد وگلدان را سرجای همیشگی قرار دادو با دقتی که از نظر مینو دور نماند، گل های زیبای زرشکی، دارچینی وعنابی را وبرگ های سدری ویشمی را در آن گلدان خوش تراش کریستال، جابجا کرد. سکوت، کمی سنگین شده وحالت غیر عادی را بیشتر به رخ نگین می کشید. او هم همچون پدر ومادرش، سعی داشت ظاهرش را آرام وخونسرد نشان دهد ولی در درونش، غوغایی برپا بود. به چهره جذاب ومردانه پدرش خیره شد. چقدر آن چشم و ابروی کشیده مشکی با آن مژگان سیاه وپرپشت را دوست داشت وچقدر انبوه موها را بالای آن پیشانی بلند وپرغرور می پسندید. "آخ بابا جون، موهات تو همین چندماه پر از تارهای سفید شده. شونه های پهن و مردونه ات خم شده ونگاهت نگران! چرا؟ چرا تو به این مدت کوتاه اینطوری شدی؟ بخاطر من؟ آره بابائی، غم من تورو به این روز انداخت، میدونم. غصه یه دونه دخترت که بعد از هفت سال دعا والتماس به درگاه خداوند پا به زندگیت گذاشت وحالا به این روز افتاده، پیرت کرد. دختری که تازه هیجده سالش تموم شده و..." محمود که نگاه خیره دخترش را متوجه خودش دید، لبخندگرمی تحویلش داد وگفت: - عزیزبابا، نمی خوای از نغمه جون پذیرایی کنی؟ نگین دنباله افکارش را رها کرد، با حواس پرتی لبخندی زد وگفت: - چرا بابائی همین الان. وبلافاصله پیش دستی های هشت ضلعی آرکوپال مشکی لب قرمز را جلوی نغمه وپدر ومادرش قرار داد. در هر بشقاب یک عدد کارد وچنگال یونیک با دسته مشکی وبراق گذاشت وظرف هندوانه را که از جنس وطرح پیش دستی ها بود، جلوی نغمه گرفت. دهان خوش ترکیبش با لبخندی بسیار زیبا باز شد وبا صدایی گرم و آرام بخش گقت: - بفرما نغمه جون، خنک خنکه. نگاه خسته وبی رمق نغمه، به صورت نگین خیره شد. آه که چقدر این دختر عمه زیبا وظریف ومهربان را دوست داشت وچقدر از این همه سرزندگی و عطوفت ذاتی اش لذت می برد. - بخور نغمه جون. هوا خیلی گرمه وهندونه خنک خیلی می چسبه. راه گلوی نغمه بسته بود. آنقدر بغض داشت که هیچ چیز از گلویش پایین نمی رفت ولی دست نگین عزیزش را هم نمی توانست رد کند. از نظر نغمه، هیچ کس نمی توانست به نگین نه بگوید پس او، آن مرد چطور توانسته بود دلش را این چنین بشکند؟! آه، لعنت به او. لعنت به شوهرش، پرویز ولعنت به تمام کسانی که با زندگی دیگران بازی می کنند. گرمای نگاه نگین را روی صورتش حس کرد. - آخ، ببخشید نگین جون. و به سرعت تکه کوچکی از هندوانه را با چنگال برداشت وداخل پیش دستی اش گذاشت. - اِ، نغمه همین یه ذره ! - مرسی عزیزم کافیه میل ندارم. تازه شام خوردم آخه. - هندونه چکار داره به شام؟ من همین الان می تونم یه هندونه رو درسته بخورم، البته به شرط اینکه حسابی خنک باشه. مگه نه مامان؟ - آره نغمه جون راست می گه. این بچه از هندونه سیر نمیشه. نغمه لبخندی به روی عمه نازنینش زد وگفت: - شاید واسه همینه که انقدرشیرین ودلچسبه عمه جون. بعد دوباره به نگین نگاه کرد وگفت: - قربونت برم نگین جون ولی همین کافیه. کمرت درد گرفت، انقدر دولا نمون. حالا اگه خواستم، دوباره بر می دارم. نگین چشمکی زد وگفت: - البته اگه چیزی ازش بمونه. وظرف را جلوی مادر وپدرش گرفت ودست آخر، جلوی مبلی که خودش روی آن نشسته بود قرار داد. - بقیه اش دیگه مال منه. شما می تونید هلو، شلیل، خیار، هلو انجیری، انجیر یا بقیه میوه هایی رو که اینجا هست میل بفرمایید. و به ظرف پایه دار پراز میوه، کنار مادرش اشاره کرد. - اینطوری با تعجب نیگام نکن نغمه ودرضمن نپرس این همه هندونه رو بعد از شام مفصلی که خوردم کجا جا میدم چون واقعا خودمم نمی دونم. احتمالا معده من یه مخزن اضافه ام داره چون همیشه جا داره و هیچ وقت پر نمیشه. نغمه بغض سنگینش را با قطعه کوچکی از هندوانه فرو داد وبرای اینکه حرفی زده باشد گفت: - عمه این پارکت ها رو با چی تمیز میکنی که همیشه انقدر برق می زنن؟ - با الکل عزیزم. - انقدرالکل میزنید، خراب نمیشن؟ مینو نگاهی به پارکت های تمیز وبراق انداخت وگفت: - نه، چون چند وقت یه بار همه رو با پارافین چرب می کنیم. واسه همین ترک هم نمی خورن. محمود با محبت دست کوچک ونرم همسرش را دردست گرفت. فشار اندکی به انگشتان کشیده وظریف او وارد کرد وگفت: - عمه ات یه کدبانوی باسلیقه ویه خانم خوشگل وهمه چی تمومه نغمه جون. خدا نعمت رو در حق من حقیر تموم کرده با این ازدواج سعید وخوش یمن . نغمه آه سوزانی کشید وگفت: - کاش یه ذره از سلیقه وزیبایی شما رو من داشتم عمه جون. کاش یه ذره شانس داشتم. بعد نگاهش را به صورت زیبای نگین دوخت وگفت: - نگین حتی از شمام قشنگ تره. می دونم که خیلی ام با سلیقه وکدبانو وخانمه ولی شانس... هرچند، من خودمم اشتباه کردم. همه بهم گفتن دارم خطا می کنم ولی گوش نکردم. کور وکر شده بودم، نه می دیدم ونه می شنیدم وحالا....خودم کردم که لعنت بر خودم باد، خودم کردم عمه. بالاخره نغمه هم شروع به حرف زدن کرد. با میل خودش، هیچ کدام چیزی از او نپرسیده بودند. از غروب که نغمه بعد از ده سال، آنطور بی خبر وناگهانی به منزل آنها آمد وشام هم ماند، فهمیدند که اتفاقی افتاده. نغمه سعی می کرد ظاهری آرام داشته باشد ولی رنگ وروی پریده ودست های لرزانش، همراه چشمان بی قرار ونگاه پرتشویش ، حاکی اتفاقی ناخوشایند بود. نغمه با لبخندی مصنوعی گفت که آمده تا شبی را با نگین که تازه از سفر برگشته بود بگذراند ولی چمدانی که روی صندلی عقب ماشین قرار داشت واتفاقا در دیدرس محبوبه واقع شده بود، چیز دیگری می گفت. هرسه با نگاه به یکدیگر فهماندند که تا خودش نخواسته وچیزی نگفته، چیزی نپرسند ومحبوبه هم معنی این نگاه ها را خوب فهمید. آن شب، زودتر از شب های دیگر بساط شام را جمع کرد، ظرفها را شست وآشپزخانه را مرتب کرد. نگین ومینو هم به سرعت کارها را انجام داده وهمه چیز را مرتب کردند. می دانستند اگرنغمه بخواهد حرف بزند، بعداز شام شروع خواهد کرد. اگر هم نه، فرصت کافی برای یک شب نشینی کوچک وبعد هم استراحت برای نغمه خواهد بود وحالا، نغمه به خواست خود می خواست حرف بزند.



تاريخ : ۱۱ دی ۱۳٩۱ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار