دنیای کوچک لیلا

نویسنده : مرضیه قنبری

ناشر :علی

نوبت چاپ : دوم

تعدادصفحات :504

بها :11000 تومان


از اسمش معلومه دیگه .دنیای کوچیک لیلا خااانوم

 

دنیای کوچک لیلا پاییز بود. لیلا عاشق این فصل بود. عاشق پولک های طلایی برگهایش عاشق باران های گاه و بی گاهش و عاشق غمی که تو غروب هاش لونه کرده بود. ساعت آخر کارش بود، میز را مرتب کرد. باران آرام و نم نم دانه های ریزش را بر سر شهر فرو می ریخت. صندلی اش را به سمت پنجره چرخاند و خیره شد به درخت روبروی دفتر که حالا طراوت خاصی پیدا کرده بود. غرق فکر بود که صدای سپیده او را به خود ش آورد. لیلا ، مامان زنگ زد و گفت اگر لیلا را همراهت نیاوردی خودت هم نیا. سپیده نزدیکترین دوست لیلا بود. آن دو که سالهای پایانی دبیرستان همکلاس بودند با ورودشان به دانشگاه و تحصیل در یک رشته دوستی شان عمق بیشتری پیدا کرد. خانواده سپیده از همان سالهای اول دبیرستان نظر مساعدی روی لیلا داشتند.از آنجا که لیلا به قول خانم شاداب ، مادر سپیده ، دختر سنگین و رنگینی بود خوشحال بودند با سپیده دوست است.بعد از ورود به دانشگاه وابستگی لیلا و سپیده خیلی زیاد شد،تقریبا هر روز همدیگر را می دیدند حتی روزهایی که کلاس نداشتند. به نظر لبلا خانواده سپیده خیلی با محبت بودند و او در میان آنها از خانواده خودش هم راحت تر بود و کم کم هم مثل یکی از اعضای خانواده آقای شاداب شد. سال دوم دانشگاه که بودند به پیشنهاد عموی سپیده در دفتر مجله ی او مشغول به کار شدندو به این ترتیب بود که لیلا در کنار درس و دانشگاه به کار پرداخت. سپیده هم مانند لیلا یک خواهر و برادر داشت. مرجان بیست و شش ساله بود و سه ماه پیش با وحید نامزد کرد. رضا بیست و هشت ساله بود. جوان خوب و سر به راهی که لیلا به اندازه ی فرید ، برادرش ، دوستش داشت. در این دوسال آخر ، لیلا هفته ای سه چهار روز خانه ی آقای شاداب بود و با رضا و مرجان رابطه ی صمیمانه داشت، تا دو سه هفته پیش که رضا خیلی ناگهانی از لیلا خواستگاری کرد. از آن روز به بعد لیلا پا به خانه ی آنها نگذاشت. از رضا حذر می کرد و نمی توانست او را با همه ی خوبیهایش به همسری بپذیرد اما نمی دانست چه طور باید جواب منفی اش را بازگو کند که بازتاب بدی نداشته باشد، یه جورایی تو رودروایسی مانده بود.از آنجا که نمی خواست خانواده اش هم در جریان قرار بگیرند نمی توانست کمکی از آنها بگیرد. کجایی لیلا ؟ شنیدی چی گفتم ؟ لیلا مستاصل نگاهش کرد. ببین لیلا ، یه جور باید این قضیه را حلش کنی . با این موش و گربه بازی کار درست نمی شه . لیلا از روی صندلی بلند شد کشوی میزش را قفل کرد و کیف کرم اش را به دوش انداخت و گفت : ولی قرار بود تو با رضا حرف بزنی! نمی تونم ، چند بار سعی کردم باهاش صحبت کنم ولی بالاخره اون هم حرفهایی برای گفتن داره ، من که نمی تونم هی پیغام و پسغام ببرم و بی آرم. خودتون بشینید سنگاتون و باهم وابکنید. داخل ماشین لیلا هنوز تو فکر بود، تو فکر این که چی به رضا بگه او آزرده نشه. نم بارانی که زده بود باعث شده بود خیابان ها شلوغ تر از همیشه بشود، کلافه دستش را دور فرمان حلقه کرد. ماشین ها وجب به وجب حرکت می کردند. یه سر بریم خانه لباس عوض کنم و آبی به سرو صورتم بزنم. تو این شلوغی حوصله داری؟! چیکار کنم ؟ با این سرو وضع که نمی تونم بیام. جلوی خانه ترمزدستی را کشید و پرسید: نمی آیی تو ؟ چرا دیگه ، تا این جا اومدیم ، بیام مامانت را ببینم. منیر خانم شربت ها را روی میز گذاشت. لیلا جان ، سپیده که الان این جاست و منم تنهام امشب بمانید همین جا ، یه شب دیگه برید خونه ی آقای شاداب. لیلا دکمه های شومیزش را بست و گفت : نه مامان ، خانم شاداب منتظرند و اگه نریم بد می شه البته سعی می کنم زود برگردم. لیوان شربت را سر کشید و به سپیده اشاره کرد مانتویش را بپوشد ، بالاخره آماده شدند. بوسه ای به گونه مادرش زد. مامان کار داشتی زنگ بزن. خداحافظ خدا پشت و پناهت. سپیده جان به مامان سلام برسون. بزرگیتون رو می رسونم. جلوی خانه که رسیدند ، سپیده پیاده شد تا در حیاط را باز کند با ورود به حیاط ، خانم شاداب به استقبالشون آمد. مادر سپیده زن خونگرمی بود و لیلا خیلی دوستش داشت. خانم شاداب آغوشش را برای لیلا باز کرد. سلام مامان لیلا به تبعیت از سپیده ، پدر و مادر او را مامان و بابا صدا می زد. سلام عزیزم لیلا را به روی سینه فشرد. حالا دیگه باید مثل غریبه ها دعوتت کنیم ؟ مامان به خدا شرمنده ام ، این چند روز سرم خیلی شلوغ بود. فخری خانم یه خورده مارو تحویل بگیر. خانم شاداب دستش را به روی شانه سپیده قرار داد. چه طوری مادر ؟ خسته نباشی درمانده نباشی همین طور می خوای سرپا نگهمون داری ، از صبح سرکار بودیم وله و لورده ایم ها ! قربونتون برم ، برید تو یه خاک شیر زعفرونی براتون بیارم بلکه خستگیتون در بیاد. مانتوهاشون را در آوردند و به اتاق نشیمن رفتند. لیلا رو مبل راحتی نشست. خانم شاداب لیوان خاک شیر را مقابلش قرار داد. ای وای دستتون درد نکنه مامان، زحمت کشیدید. و بی معطلی لیوانش را برداشت و جرعه ای نوشید. مرجان کجاست؟ سرو صداش نمی آد؟ بچه ام مرجان ، خانه ام که باشد سرو صدایی ندارد. این سپیده است که آسایش برای ما نگذاشته. و با نیم نگاهی به سپیده لبخند زد. دست شما درد نکنه ، افسردگی بگیرم خوبه ؟ خدا نکنه ، ما تو رو همین طوری دوست داریم و به خل و چل بازی هات هم عادت کردیم. بعد رو به لیلا ادامه داد: امشب تولد خواهر وحید ، تولد نگرفتند ولی مرجان دوست داشت براش هدیه بخرد. وحید آمد دنبالش و رفتند خرید ، شام هم از قبل دعوت شدن خانه مادر شوهرش. وقتی فهمید قراره امشب بیای این جا ، دل دل کرد که نره ولی عاقبت راهیش کردم و گفتم بده حالا مادر شوهرش به دل می گیره. خوب کاری کردید. هرچند دلم براش تنگ شده ولی اگر هم نمی رفت صورت خوشی نداشت. بعد هم گرم صحبت شدند وبه قول سپیده از هر دری سخنی گفتند. ساعت هفت و نیم بود که رضا آمد برای لحظه ای کوتاه در چهره ی لیلا خیره ماند، با سپیده و مادرش احوالپرسی کرد و روی مبل نزدیک لیلا نشست. رضا پسر خوبی بود و لیلا این را می دانست ولی به خانواده ی سپیده بیش از آن نزدیک بود که بخواهد به عنوان خانواده ی همسر بپذیردشان.البته مهم تر از همه خود رضا بود که لبلا دوستش داشت ولی مثل فرید، چون در تمام این سالها یاد نگرفته بود او را طور دیگری نگاه کند. خیلی وقت ها رابط بین رضا و دوست دخترش بود. بارها آنها را از نزدیک دیده و حالا براش مشکل بود تمام این مسائل را ندیده بگیرد. پنج شش ماهی که گذشت متوجه تغییراتی در رضا شد خودش هم نمی دانست چرا ؟ رضا که مطمئنا قبلا نظری روی او نداشت یک باره تغیییر عقیده داد. رضا همان طور که با سپیده شوخی می کرد، هر از گاهی نگاهی به لیلا می انداخت. خانم شاداب به بهانه سرزدن به غذا روانه ی آشپزخانه شد. سپیده بیشتر در مبل راحتی فرورفت، مجله ای به دست گرفت و به ظاهر خودش را سرگرم کرد. حالا فرصت خوبی بود تا رضا همه توجهش را معطوف لیلا کند. لیلا که زیر بار نگاهش احساس سنگینی می کرد، سعی کرد چهره ی آرام و بی تفاوتی به خودش بگیرد......



تاريخ : ۱۱ دی ۱۳٩۱ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار