خلوتگاه من

نویسنده :حوریه حسن لویی

نوبت چاپ :اول

ناشر :علی

تعدادصفحات :320

بها:6000



خدایا یعنی دچار توهم شده ام ؟! قدمهایش سست و آهسته شد، هیکل ورزیده و درشتش را به سختی می توانست روی پاهایش نگه دارد و به هر جان کندنی بود بر خودش مسلط شد،‌مردی تقریبا همسن و سال خودش با زنی که پشتش به او بود جرو بحث می کردند و زن دیگری کنار آن دو ایستاده بود و اشک می ریخت. خسرو فقط نیمرخ زن را دید و دوباره صدایش را شنید که باعصبانیت با مرد حرف می زد. دهان خسرو از تعجب باز مانده بود، پرستو بود! خود خودش بود! پرستویی که پنج سال قبل او و دخترش را رها کرده و گریخته بود،‌خیلی زود خودش را از د ید آنها پنهان کرد و زیر نظر گرفتشان. مرد پرستو را تهدید می کرد و برایش خط و نشان می کشید ، دوباره صدای پرستو در گوشش پیچید : آقا احترام خودتان را نگهدارید ، اگر شما مدرکی دال بر بی گناهیتان دارید ،‌در دادگاه بعدی ارائه کنید. بدون این که منتظر به طرف پله ها رفت. مرد که همسرش با پرستو رفته بود،‌زیر لب غرولند و ناسزا می گفت خسرو به خود آمد و مرد را که داش مشدی هم بود،‌خطاب قرار داد و پرسید: مشکل شما چیه جناب ؟ مرد به طرفش برگشت و با چشمان متعجبش او را برانداز کرد و گفت : بجا نمی یارم ؟! خسرو فوری کارت ویزیتی به او داد و گفت : من .... من وکیل هستم ، می تونم به شما کمک کنم ،‌دیدم که داشتید با اون خانم بحث می کردید. مرد نگاهی مردد به کارت و سپس به خسرو انداخت ، با خودش فکری کرد و گفت : بهت می خوره وکیل گرون قیمتی باشی ، من اونقدر پول ندارم که حق الوکاله تو رو بپردازم. و زیر لب غرید (( این مدلیش رو دیگه ندیده بودیم.)) خسرو لبخند کمرنگی روی لبهایش نقش بست و با خودش گفت (( باید هر طور وکالتش را به عهده بگیرم، باید مجابش کنم.)) دستش را پیش برد تا با مرد طرح دوستی مصلحتی بریزد و مودبانه گفت : شما ،‌آقای ؟ مرد که آرام تر شده بود گفت : کوچیک شما ، سرابی هستم ، محمود سرابی. و با دستهای زمخت و نتراشیده اش دست خسرو را فشرد و با همان لحن داش مشدی گفت : آق وکیل حالا چی شده پیله کردی به ما ؟ خسرو همانطور که دست مرد در دستش بود حرفهایش را در دهانش مزه مزه می کرد، هرطور بود باید در او نفوذ کرده و به پرستو می رسید. از آشناییتون خوشبختم جناب سرابی. مرد که هنوز هم دلیل توجه وکیل را درست نفهمیده بود ، با خودش گفت : (( حتما می خواد سرکیسه ام کنه.)) ولی خسرو مصمم تر از این حرفها بود و مثل وقتهایی که بالاخره دادگاه را راضی به رای موافق خودش می کرد،‌به زبان بازی افتاد و البته موفق هم شد بدون آنکه مردک لوطی ماب را مظنون کند وکالتش را به عهده بگیرد ،‌البت با مبلغی خیلی ناچیز! تا به حال چنین پرونده ای نداشت، اینقدر پیش پا افتاده و با حق الوکاله ای ناچیز! او که تمام موکلینش را با وقت قبلی به حضور می پذیرفت ، حق الوکاله اش نجومی بود و همه برایش سرو دست می شکستند چون با مهارتی که داشت اغلب برنده میدان بود، اما خودش خوب می دانست که از قبول این پرونده هدف دیگری دارد. حالا خودش دنبال آدمی مثل محمود سرابی افتاده و با ترفند او را راضی کرده بود، موکلش باشد! چاره ای نداشت ، باید سر از کار پرستو در می آورد، سوالهای زیادی در سرش می چرخید ، یعنی پرستو با اون چشمان گیرا و معصومیت ذاتیش ،‌ چطور این همه سال به تنهایی سر کرده؟! چقدر به دنبال پرستویش گشته و بی نتیجه مانده بود! سوالهای مداوم رو‍‍ژان هم خسته اش می کرد، مامان کجاست ؟ کی می یاد؟ چرا رفته ؟ چرا نمی یاد ؟ و هزاران چرای .... بالاخره تلفن مردک را گرفت. درون اتومبیل مدل بالایش سرش را روی فرمان گذاشته بود و به گذشته ها فکر می کرد. به سرنوشتش ، به رویا..... صدای بوق ممتدی او را به خود آورد، راننده ماشینی که پشت سرش بود فریاد زد: هی ، یارو! خوابی! د برو دیگه ، مردم هزار تا گرفتاری دارن ، مثل تو که خوشی نزده زیر دلشون! در آیینه ماشینش نگاهی گذرا و خسته به راننده ماشین عقبی انداخت و بدون هیچ حرفی حرکت کرد. به خانه که رسید با یادآوری این که روژان به همراه ویدا و فرنوش به سینما رفته است خوشحال شد ، دلش می خواست تنها باشد تا فکر کند. به اتاقش رفت و با همان لباسهای رسمی خودش را روی تخت انداخت ، دستهایش را زیر سرش قلاب کرد و خیره به سقف ، به گذشته ها سفر کرد. به روزی که رویا موقع برگشتن از خرید با مینی بوس تصادف کرده و خبرش را به او داده بودند. روژان ، دختر عزیزشان فقط دو سال داشت و آن روز نزد مادر خسرو بود تا به کارهایش رسیدگی کند. وقتی از بیمارستان به خسرو زنگ زده بودند، سراسیمه خودش را به بیمارستان رسانده بود ولی دیر شده بود، رویا رفته ، او و دخترش را تنها گذاشته بود. یاد آوری آن لحظه های شوم اشکهایش را جاری ساخت ، شوری اشک به لبهایش رسید و تلخی زندگیش را به یادش آورد. روی تخت غلتی زد و چشمش به عکسی از صورت زیبا و ملیح پرستو افتاد، با آن لبخند دلنشین و شیرین، گویی با نگاهش خسرو را سرزنش می کرد و مظلومانه ستمهایی را که در حق او کرده بود ، به یادش می آورد. این عکس را درسفری که به رامسر رفته بودند، بدون اینکه پرستو متوجه شود ، از او انداخته بود و بعد از رفتن نابهنگام پرستو ، بزرگش کرده و به دیوار اتاقش زده بود. با این که مدتی بود دلبسته پرستو شده بود اما غرورش و همین طور کینه ای که به خاطر مرگ رویا در دلش لانه کرده بود مانع از ابراز علاقه اش به پرستو می شد، هنوز تخلیه نشده بود و حس انتقام قوی تر در دلش فریاد می کشید و عشق را سرکوب می کرد. آهی کشید و دوباره به حالت اولش برگشت و به سقف زل زد. گویی به پرده سینما نگاه می کند، خاطرات جلوی چشمانش رژه می رفتند. روزی که در سن بیست سالگی در مهمانی منزل عمویش ، رویا را دید. رویا دوست دختر عمویش الهه بود. از همان نگاه اول دلش لرزید. صدای الهه با سرزندگی رویا را صدا زد و خسرو متوجه او شد، به هر ترتیبی بود طرح دوستی میانشان شکل گرفت و توانست در دل رویا رخنه کند. رویا را عاشقانه دوست داشت و بالاخره هم موفق شد دختر یکی یکدونه آقای دکتر کمالی را به دست آورد. همیشه به رویا می گفت : (( رویا جان ! تو درست مثل یه رویا خوب و شیرینی! )) زندگی شیرین و عاشقانه ای با رویا داشت. از روزی که با او آشنا شده بود تا روزی که آن حادثه شوم رویا را از او گرفت ، شش سال طول کشید. رویا خیلی جوان بود ، فقط بیست و سه سال داشت! نه ، این انصاف نبود، حقش این نبود، ولی کس را گریزی از تقدیر نیست ! روز خاکسپاری رویا ، شیون و فریادهایش ، ضجه زدنهایش و بی قراری دختر کوچکش دل همه را ریش کرد ! فریادهای ماد رو پدر رویا ! گریه های وقت و بی وقت روژان ، همه و همه سوهان روح خسته اش شده بودند. با دردی که بعد از رویا به دلش نشسته بود ، حس می کرد گلوله ای آتش روی قلبش گذاشته اند ، صدای جلز و ولز قلبش را می شنید........



تاريخ : ٩ دی ۱۳٩۱ | ۳:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار