چشمهایت مال من

نویسنده :ر اکبری

ناشر :علی

نوبت چاپ :دوم

تعدادصفحات :520

بها :9500تومان


دست هایش را به هم سایید و لبخند شیطنت آمیزی بر لبش نشست.همیشه وقتی فکر پلیدی در سرش بود چشمانش به طرز عجیبی رنگ عوض می کردو برق می زد.

آهسته گامهایش را بلند کرد.درست پشت دیواری که به پله ها منتهی میشد،ایستاد و نفس کشیدو دستش را روی سینه اش گذاشت و لبخند زد، تنش پشت دیوار پنهان ماند،اما سرش با زیرکی جلو رفت و درست کنار نرده های طلایی ،برشام را دید که با هیجان دست سارا را می فشاردو خودش را به او نزدیک می کند.تن سارا روی نرده ها خم شد و برشام به او نزدیکتر،حالا برشام کاملا به او چسبیده بود و نوک بینی او و سارا به هم ساییده می شد.خنده پهنای صورتش را گرفت و با شتاب از کنج دیوار بیرون پرید و در حالی که سوت می کشید پله ها را پایین رفت ،انقدر سریع که فرصت هیچ عکس العملی را به انان نداد .سارا و بر شام تنها توانستند سر بلند کنندو با ترس و وحشت او را تماشا کنند.وقتی مقابل آن دو رسید ،ایستاد ودستهایش را داخل جیب شلوارش کردو و گفت:

چیه چرا ترسیدین؟من که چیزی ندیدم...

برشام حالا کاملا از سارا فاصله گرفته بود و با دقت و کمی خشم پنهانی به چهره خواهرش خیره شد.نگاه خواهرش مثل همیشه پر برق و خیره کننده بود .چشمان او در زمینه شفاف و یک دست سفید پوستش چون نگین می درخشید .برشام در آن لحظه هم نتوانست زیبایی خواهرش را درک کند.با اخم گفت:

یه ذره ادب چیز خوبیه خواهر من...

باران ابروی نازک و خوش حالتش را بالا برد و لب گشود:

با منی؟

برشام اشفته سرتکان داد وگفت:

شد من یه جا برم و تو پیدام نکنی؟

باران خندید و ردیف دندان های ریزو درخشانش نمایان شد.به چشمان کشیده و رنگی برادرش خیره شد وگفت:

من داشتم می رفتم توی حیاط و اصلا نمی دونستم که تو و این دختره ی ابله ،هیچ کجای دیگه ای غیر از پله ها ندارین...

باران به سرعت از او دور شد ،اما صدای برشام تمام گوشش را پر کرد:

باران؟

برگشت و به او خیره شد،سارا هنوز هم آرام و سر به زیر بود.باران سرش را تکان دادو پرسید:

چیه؟ اگر خیال داری به من بگی من چیزی ندیدم و یا به بابا حرفی نزنم سخت در اشتباهی ، چون من قصد همین که بابا اومد بهش بگم تا هم تو و هم این دختره بی ادب کمی ادب بشین،اخه احمق جون ادم با کلفت خونشون این هم رابطه برقرار می کنه؟...اینم با این بور و بی نمک.

برشام عصبانی بود و باران این را ازچهره ملتهبش می فهمید،برشام به خوبی خواهرش را می شناخت و می دانست که خواهرش را می شناخت و می دانست که خواهرش نه اهل دروغ است و نه اهل بلوف زدن،اگر نخواهد حتی تا ابد نمی گوید،اما اگر هم بگوید ... تا ته آن را می گوید .برشام دستی بر پیشانی اش کشید و گفت :

باران؟ یعنی تو...

باران دست بلند کرد و بی اعتنا از پله ها پایین رفت ،همانطور که می رفت صدای بر شام را می شنید:

باران صبر کن... یعنی راهی نداره که...

باران خندید و دوباره ایستاد،به نرده ها چسبید و گفت:

مگر این که...

سکوت کرد،برشام لبخند زد،خواهرش اهل باج گرفتن بود،همیشه و همه وقت و برشام از این بابت خدا را شکر کرد،وگرنه مغلوم بود با آنهمه کارهای غیر اخلاقی که انجام می داد چه سر انجامی داشت .باران اگر باج می گرفت تا ابد دهان کوچک و صورتی رنگش را می بست.

چقدر می خواهی ؟چند دلار ؟

باران به سارا خیره شد،هنوز پیش بندش را باز نکرده بود.گفت:

به این بگو بره پی کارش ،حیف که زبون من و نمی فهمه و گرنه حالیش می کردم.

برشام رو به سارا کرد و به زبان ایتالیایی به او چیزی گفت.سارا سریع بالا رفت.برشام پایین آمد و مقابل باران ایستاد،باران به قد بلند و هیکل باریک برادرش خیره شد،برادرش جزءیکی از شیک پوش ترین جوانهایی بود که تا به حال دیده بود.دستش را روی شانه باران گذاشت و گفت:

بگو؟ باران برای چیزی که می خواست بگوید کمی مکث کرد ،مدتی بعد آهسته اما محکم گفت:خوب...فردا شب که مسابقه...

برشام عقب رفت و عصبانی فریاد زد:

امکان نداره.

باران شانه هایش را بالا انداخت و رو از او برگرداند.برشام گفت:

لعنت به تو باران یه چیز دیگه بگو...

باران بی اعتنا گفت:

نه.

می دانست باران هر کاری می کند تا اورا ادب کند،اما برای فردا هم امکان نداشت خواهر چون عروسکش را بین آن همه مرد ببرد،زمزمه کرد:

اگه فردا شب رو بی خیال بشیریالعوضش...

باران خندید و خنده ی او موجب شد که برشام حرفش را قطع کند،باران گفت:

نظر من عوض نمی شه ،یا من و می بری بدون این که کسی بفهمه یا این که همه چیز رو می گم.

برشام به دیوار تکیه داد و بعد عصبی روی پله نشست.دلش می خواست گردن بلند و سفید خواهرش را همان لحظه بشکند تا چنین عاجزانه مقابلش سکوت نکند، در آن لحظه به خودش لعنت فرستاد،باران لبش را ترکرد و به برشام خیره ماند.برشام به چشمان خواهرش خیره شد و گفت:

اخه لعنتی اونجا که جای تو نیست...

باران هنوز مقابل برشام ایستاده بود .محکم و بی ترس گفت:

به درک ،من همین الان توی حیاط منتظر بابا می شینم و اون وقت به محض ورودش کاری می کنم که هم تو و هم اون دختر رو توی خیابون پرت کنه،من خیلی چیزای دیگه هم می دونم که گذاشته بودم برای یه وقت مناسب...مثلا اون شیشه سرخ رنگ با اون بوی گندی که توی کمدت ،طبقه دوم پنهان کردی ،پنجشنبه ها کلاس رقص می ری و خیلی چیزای دیگه که باید فکر کنم تا یادم بیاد.

برشام ایستاد ومستاصل و درمانده به چهره باران خیره شد،چقدر حیف،که باران با آن همه زیبایی و ملوس بودن این همه بدجنس بود.برشام نالید:باشه لعنتی، باشه.

باران خندید و به موهای سیخ شده برشام خیره شد و گفت:

هی وقتی با سارا هستی مراقب باش اون موهات چشماش رو در نیاره.

برشام به باران که حالا از او دور شده بود خیره ماند و گفت:خیلی پررویی...



تاريخ : ٢ دی ۱۳٩۱ | ۳:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار