روزهای خاکستری
 
نویسنده :هانیه حدادی اصل
 
ناشر :شقایق
 
نوبت چاپ :هفتم
 
تعدادصفحات :559

 
بها :10000تومان

خانه پر از هیاهو بود.دود اسپند همه جا را پر کرده بود به حدی که چشم چشم را نمیدید.همه فامیل جمع بودند.همه شاد بودند و می خندیدند حیات اب و جارو شده و بوی محبوب شب همه جا پیچیده شده بود ریسه چراغ های رنگی باغ را زیبا تر ساخته بود .گوشه ای از باغ دیگ های بزرگی روی هیزم گذاشته بودند و اشپز های زیادی مشغول تهیه و تدارک شام بودندبچه ها گوشه دیگر جنب و جوش شیرینی داشتند و بزرگترها هر کدام به کاری رسیدگی میکردند.تمام اتاق ها پر از ممهمان بود خانم ها در طبقه پایین و اقایان در طبقه بالا بودند.همه خدا را شکر میکردند و به سودابه تبریک میگفتند که این بار نوزاد سالمی به دنیا اوردهاو که بعد از ازدواجش چهار بچه مرده به دنیا اورده بود بالاخره صاحب دختر سالمی شده بود سودابه عزیز دردانه و اخرین فرزند خان بابا یکی از مالکان بزرگ محلات شمیران بود و همه خان بابا را بزرگ خود می دانستندو او را به طور خاصی دوست میداشتند و احترام خاصی برایش قائل میشدند هیچ کس به خود اجازه نمیداد چه در حضور خان بابا و چه در غیابش پشت سر سودابه حتی او را با کلمه تو خطاب کند او در بین خواهران و برادرش ارج و قرب زیادی نزد خان بابا داشت.به سن جوانی که رسید با وجود خواستگاران زیادی که داشت به رسم فامیلیی که با دنیا امدن کودک دختری نامش را بر روی پسری از همان فامیل می نهادند به همه خواستگاران جواب رد داد و به همسری پسرعموی خود در امد درست مثل خواهر بزرگش پروانه.
او این بار پس از نه ماه دلهره و انتظار دختری ظریف و زیبا همانند خود به دنیا اورده بود.دختری با پست برنزه چشمانی سبز بینی ظریف و کوچک و لب های قلوه ای که او را زیباتر ساخته بود.دختری که از همان بدو ورودش به این جهان جایی خاص در دل همه باز کرده بود و همه او را مانند مادرش دوست داشتند.
شب نام گذاری فرا رسید .بعد از رفتن تعدادی از مهمانان مجلس کمی دوستانه تر شد.خان بابا در بالای اتاق نشسته بود که نوزاد را به دستش سپردند تا اذان در گوشش بگوید همه چشم ها به او دوخته شده بود تا بدانند چه نامی بر این کودک نهاده میشود سرانجام بعد از گفتن اذان خان بابا نام نوه خود را در حضور دیگران سها نامید .این اسم مورد پسند و قبول سودابه و پرویز و بقیه فامیل قرار گرفت.در همان لحظه که خان بابا طبق رسم و رسومات همیشگی و بدون دخالت خانواده ها نام سها را بر روی سیاوش پسر خاله اش گذاشت بعد از اتمام مراسم همه به هر دو خانواده تبریک گفتند دو خواهر و همسرانشان صورت یکدیگر را بوسیدند در حالی که از این انتخاب خوشحال و راضی به نظر می رسیدند.
خان بابا زودتر از همه شب بخیر گفت و انجا را ترک کرد.بعد از رفتن او دیگران هم خداحافظی کردند و رفتند. پرویز در حالی که برای اینده دخترش ارزوی خوشبختی میکرد او را در تخت گذاشت.
چهار سال گذشت سها دختری شیرین زبان و با نمک شده بود که همه را شیفته خود میکرد.او نه تنها عزیز دردانه پدر و مادرش بود بلکه همه فامیل و اشنایان هم او را دوست داشتند.
* * * * * * *


پروانه پشت پنجره ایستاده و باغ را تماشا میکرد که سودابه با سینی چای وارد شد و گفت:
-به چی داری نگاه میکنی؟
-به بازی سیاوش و سها بیا ببین چه قشنگ دارن توپ بازی میکنن
-اره دیدم خدا رو شکر که با هم دعوا نمی کنن
پروانه در حالی که مینشست گفت:
-سودابه نظر پرویز خان چیه?
-راجع به چی؟
-ازدواج این دو تا دیگه.
-تو همچین حرف میزنی که انگار فردا عقدشونه.
-خوب بالاخره یه روز این اتفاق میافته.
-اون بیچاره حرفی نداره روی حرف خان بابا که کسی حرفی نمیزنه در ثانی چه کسی بهتر از سیاوش.پرویز سیاوش رو خیلی دوست داره همیشه میگه اون رو به چشم پسر خودم میبینم
-درست مثل بهمن انقدر به سها علاقه داره که اگه دست اون بود مطمئن باش شب و روز پیش خودش نگهش میداشت میدونی سودابه هیچ وقت یادم نمیره شب اسم گذاری وقتی خان بابا خواست اسم سیاوش رو روی سها بذاره دل تو دلم نبود همش میترسیدم به جای سیاوش کامروا پسر مهین رو انتخاب کنه.اما وقتی اسم سیاوش رو اورد انگار دنیا رو بهم دادن همیشه دلم میخواست خدا یه دختر بهت بده تا عروس من بشه
-ببینم کلک قبل از مراسم که چیزی به خان بابا نگفته بودی؟
-به جون سیاوش نه مگه جرات دارم تازه اگرم میگفتم تو فکر میکردی خان بابا به حرف من گوش میکرد این رسم خان باباست هیچ کس هم حق دخالت نداشته و نداره.انشاا... خدا یه دختر دیگه بهت بده اون وقت اسم سیامک رو هم میذاریم رو اون
-هر چی خدا بده و خان بابا بگه
-انشاا... این بار همه چیز به نفع ماست
-تا قسمت چی باشه
در همین هنگام بچه ها به داخل اتاق دویدند و هر کدام به اغوش مادرشان پناه بردند.سها مثل همیشه شیرین زبانی میکرد و میگفت:
-مامان اونقدر بازی کردیم که خسته شدیم حالا هم اومدیم خوراکی بخوریم و دوباره بریم
-نه مامان جون دیگه بسه ببین چقدر خودت رو کثیف کردی باید بریم حمام
-حالا چی بازی کردید خاله؟
-همه چی سیاوش تو بگو
-تاب بازی توب بازی همه چیز.تازه دفعه بعد هم میخوایم خاله بازی کنیم مامان دفعه بعد سیامک رو هم می اریم؟
-بله عزیزم
-راستی پروانه جمعه این هفته شما هم خونه سهراب دعوت دارین؟
-اره ما هم هستیم
-خونه دایی سهراب مامان؟
اره پسرم
-اخ جون سها اون جا با لادن بازی میکنیم
-اره تازه من عروسکهامو هم میارم باشه مامان
-باشه عزیزم با خاله و سیاوش خداحافظی کن بریم
سها به طرف پروانه رفت او را بوسید و گفت:
-خاله جون خداحافظ
-خداحافظ عزیزم
-سیاوش خداحافظ
-خداحافظ

روز جمعه همگی در منزل سهراب بودند سها مثل همیشه روی پای راست خان بابا نشسته بود و با شیرین زبانی اش همه را سرگرم میکرد.همه به حرف های او کوش میکردند که ناگهان خان بابا تعادلش دا از دست داد و سها از روی زانواش پایین افتاد.همه نگران از حال انها به طرفشان دویدند سودابه سها را که گریه میکرد در بغل گرفت و بقیه هم به سمت خان بابا رفتند او که قلبش را گرفته بود با صدای خفه که به زحمت شنیده میشد سراغ داروهایش را گرفت سریع قرص ها را به خوردش دادند و او را به بیمارستان منتقل کردند بچه ها با دیدن این صحنه به گریه افتاده بودند و ساکت نمییشدند .سها درد خودش ر فراموش کرده و روی پله های حیات نشسته بود و ارام گریه میکرد و منتظر خان بابا بود سیامک تا او را دید به طرف رفت و دستی به مو های صاف و بلندش گشید و گفت:
-سها جون گریه نکن خان بابا زود خوب میشه و بر میگرده
-اگه خوب نشه چی؟اگه بر نگرده چی؟اگه بمیره چی؟
-نه اون زود میاد خیالت راحت باشه
-من خان بابا رو خیلی دوست دارم دلم نمیخواد بمیره
سیاوش هم کنار سها نشست و گفت؟
-نگران نباش سها ادم که با یه بار غش کردن نمیمیره اون حتما برمیگرده
اما حق با سها بود وقتی مردها با چشمان قرمز و چهره های پریشان بازگشتند همه فهمیدند که خان بابا سکته کرده و در راه بیمارستان از دنیا رفته است.خانه از حال و هوای شاد خود بیرون امده و صدای ناله و شیون همه جا را پر کرد.بچه ها پابهپای بزرگترها میگریستند.خانه خان بابا هفت شبانه روز برو بیا بود .خان بابا از ان دسته از ادم هایی بود که همه بعد از مرگش به خوبی از او یاد میکردند هیچ کس از او خاطره بدی نداشت.خیلی ها بعد از لطف خداوند با کمک او به جایی رسیده بودندو حالا این مرد دوست داشتنی در بین انان نبود.پس از اتمام مراسم چهلم یک شب همه فرزندان به درخواست مادر در منزل پدری جمع شدند تا با حضور بزرگان فامیل وصیت نامه خان بابا خونده شود در وصیت نامه سها تنها نوهای بود که جدا از خانواده سهمی به ارث برده بود خان بابا یکی از مغازه هایش را در بازار به نام او کرده بود و در اخر وصیت نامه یک بار دیگر ازدواج او را با سباوش یاداور شده بود.

* * * * * * *

روز ها از پی هم میگذشت و بچه ها بزرگتر و بزرگتر می شدند سها سال اخر دبیرستان را سپری میکرد و سیاوش پسری بود بیست و دو ساله که در دانشکده پرواز تحصیل میکرد و هر دو انها از زیبایی و شادابی چیزی کم نداشتند.با انکه سودابه ده سال بعد صاحب دختر دیگری شده بود اما هنوز سها جای خاصی نزد او و همسرش داشت با این حال سها خواهرش ساناز را خیلی دوست داشت او اکنون به سنی رسیده بود که همه چیز را به خوبی درک میکرد و از ماجرای خود و سیاوش به خوبی اگاه بود.اما همیشه سیاوش به چشم او فقط یک پسر خاله و همبازی دوران کودکی بود .در این بین هیچکس با او هم عقیده نبود به جز سیاوش او هم در دل به حرف اطرافیان میخندید و اهمیتی به انها نمیداد .روز به روز علاقه بچگی ان ها کمتر میشد و از بین میرفت .حرکات ان دو برای همه شگفت انگیز بود اما برخوردهای انها را به پای غرور جوانیشان می'گذاشتند خانواده ها تصمیم گرفتند بحث در این مورد را به اتمام دوران تحصیل سها منتقل کنند اما مادر سیاوش هر از گاهی اشاره ای به موضوع میکرد و همیشه او را با کلمات عروس گلم با عروس نازنینم خطاب میکرد که این خود نیز باعث رنجش سها میشد.
یک روز که سها از مدرسه به خانه بازگشت متوجه حضور پروانه شد و باز بی اختیار دچار حالتی عصبی شد همان حالتی که همیشه با دیدن او دچارش میشد با این حال با چهره ایی خونسرد و بی تفاوت وارد شد .بعد از سلام و احوال پرسی سریع به اتاقش پناه برد دلش می خواست تا رفتن خاله همهنجا بماند .
روی تختش دراز کشیده بود کهمادر وارد اتاق شد و گفت:
-چرا خوابیدی؟بلند شو بیا بیرون مگه نمیبینی خاله ات اینجاست!
-میبینم اما اومدن خاله به اینجا که تازگی ندارد خاله هر روز اینجاست
-هیس یواشتر میشنوه بده بلند شو بیا بیرون زشته
-مامان من تازه از مدرسه اومدم خسته ام
-بیا بیرون یه دقیقه بشین الان میره
-خیلی خوب شما برید الان میام
-زود بیای ها وگرنه خاله ات ناراحت میشه
وقتی سودابه بیرون رفت او مقابل اینه ایستاد دستی به مو هایش کشید و گفت :
-ناراحت میشه.ناراحت شدن خاله مهمه؟ولی اگه منو ناراحت کنه عیبی نداره.الان که بریم بیرون می خواد یک سره به من بگه عروسم عروسم وای چقدر از این کلمه بدم میاد
وقتی کنار پروانه و سودابه نشست چنان گرفته و عبوس بود که پروانه پرسید:
-سها جون عزیزم چی شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟
-چیزی نیست خاله جون خسته ام
-خوب بلند شو استراحت کن
-میخواستم ولی...
سودابه با ارنج به پهلو اش زد و او که منظور مادر را فهمیده بود در ادامه گفت:
-به خاطر شما اومدم پایین
-من که غریبه نیستم عروس گلم بلند شو یرو استراحت کن
او که منتظر این فرصت بود بلافاصله بلند شد وگفت:
-پس با اجازه خاله جون خیلی خوشحال شدم دیدمتون به همه سلام برسونید
پروانه با شیطنت پرسید:
-یعنی به کی؟
-به همه خانواده حالا با اجازه
-برو عزیزم...راستی سها جان سیاوش بهت خیلی سلام رسوند
سها در دل خندید و با خود گفت :تو گفتی منم باور کردم
در حالی که به اتاقش میرفت زمزمه کرد
-ای خاله خوش خیال
بعد از رفتنش پروانه رو به سودابه کردو گفت:
-ماشاا... روز به روز داره خوشگلتر میشه.هر بار که میبینمش علاقه ام بهش بیشتر میشه ولی سودابه مثل اینکه لاغر شده؟
-از بس درس میخونه
-خدا حفظش کنه نمیدونی چقدر برای عروسیشون لحظه شماری میکنم
-بذار به امید خدا درس هر دوشون تموم شه بعد
-نمیدونم چرا اینقدر زمان دیر میگذره

* * * * * * *

شب وقتی همه خانواده دور هم شدند پروانه گفت:
-امروز خونه سودابه بودم
بهممن همان طور که روزنامه میخواند گفت:
-حالشون چطور بود؟
-خوب بودن سلام رسوندن.ماشاا..نمیدونی سها چقدر خوشگگل شده
او نگاهش را از روی روزنامه به سوی همسرش گرداند و گفت:
-یعنی از دیروز تا حالا اینقدر عوض شده؟مگه این دختر دقیقه ای خوشگل میشه؟
-بهمن شوخی نکن من دارم جدی حرف میزنم
-ببخشید خانم منظوری نداشتم
پروانه نیم نگاهی به سیاوش که در حال مطالعه بود انداخت و گفت:
-می خوام برای پنج شنبه دعوتشون کنم
-به چه مناسبت؟
-همین طوری دور هم باشیم ایرادی داره؟
-نه چه ایرادی خیلی هم خوبه
سیاوش کتاب را بست و گفت:
-حالا نمیشه بذارین واسه یه شب دیگه؟
-چرا؟
-خب الان امتحانات پایان ترم منه پچه های دیگه هم امتحان دارن بذارید امتحانات تموم بشه بعد
-وا...چه ربطی داره.فرداش جمعه است میتونید درس بخونید یکی دو ساعت که ایت قدر مهم نیست
-مامان جان...
-ببین سیاوش بهونه نگیر
-سیاوش جان مادرت راست میگه حالا چند ساعت خیلی مهم نیست.میتونی جمعه از صبح زود درس بخونی
-ولی پدر جون امتحان شنبه خیلی مهمه نمیتونم پشت گوش بندازم
پدر نگاه موافقی به سیاوش کرد و به پروانه گفت:
-خانم جان سیاوش راست میگه درسهایش خیلی سخته
سیامک خنده ای کرد و رو به پدر گفت:
-بابا معلومه شما طرفدار کی هستی؟
-تو هم راست میگی پسرم
و باز همه خندیدند
سیاوش که بحث را بی نتیجه میدید بلند شد و به طرف اتاقش رفت اما صدای مادر متوقفش کرد برگشت و گفت:
-بله
-اگه مهمونی شب جمعه قطعی شد یه وقت بداخلاقی نکنی ها به مهمونا برمیخوره.یه وقت با سها ترش رویی نکنی حواست باشه که...
-بله میدونمحواسم باشه بهش بد نگذره احساس ناراحتی نکنه یه وقت کسی اذیتش نکنه مدام اطرافش باشم که اگه به چیزی احتیاج داشت براش فراهم کنم باهاش خوش اخلاق باشم .اون دختر حساس و زود رنجیه روحش مثل گل میمونه احساسش پاکه.همه این حرفا رو حفظم صد بار گفتید
این جملات را گفت و با اعصابی به هم ریخته به اتاقش رفت در حالی که با خود فکر میکرد تا به حال نه او از این وضع راضی بوده و به این نصایح طن در داده بود و نه سها اجازه اجازه چنین برخوردی را میداد.
وقتی رفت پروانه گفت:
-نمیدونم چش شده اون اینجوری نبود

-خب خانم جون شما هم پاپیچش نشو الان فصل امتحاناتشه نمیتونه به چیز دیگه ای فکر کنه
-خب فکر نکنه من که کاری ندارم ولی سها جدای از این چیز هاست

ظهر چهار شنبه بعد از دادن امتحان سها و مهسا از دبیرستان خارج و به طرف خانه به راه افتادند در راه مهسا پرسید:
-سها میتونم چیزی ازت بپرسم؟
-بپرس
-چرا اینقد گرفته ای؟از چیزی ناراحتی؟
-اره
-چی؟
-فردا شب خونه خاله ام مهمونی دعوتیم
-این که ناراحتی نداره
-برای من داره
-نکنه بازم همون موضوع همیشگیه؟
-متاسفانه بله
-نباید به روی خودت بیاری بی تفاوت باش
-دیگه چهقدر؟به خدا خسته شدم.نمیدونی وقتی خاله جلوی جمع منو عروس خودش صدا میکنه چقدر خجالت میکشم
-خب نرو
-اگه میشد این کارو میکردم
-خودت رو به مریضی بزن و بگو نمیتونی بری امتحان داری..یا بگو من میخوام بیام خونه تون
-این کلک ها دیگه قدیمی شده
-در هر حال اگه نرفتی بیا خونه ما خوشحال میشم
-ممنون مهسا جون
وقتی به منزل مهسا رسیدند او گفت:
-نمی یای تو؟
-نه به خانوادهات سلام برسون
-حتما...سها زیاد فکرشو نکن بالاخره یه چیزی میشه
-باشه خداحافظ
-خداحافظ

* * * * * * * *

شب وقتی موضوع تولد دوست ساناز مطرح شد سها بلافاصله از فرصت استفاده کردو گفت:
-من خونه میمونم سانازو میبرم تولد
-نمیشه دخترم ما باید حتما بریم
-مامان دفعه ی اول نیست که میریم خونه خاله این بچه گناه داره من میمونم میبرمش خودم هم میرم دنبالش شما از قول من عذر خواهی کنید
-نمیشه مادر جون خاله ات ناراحت میشه
--مامان جان من دلم نمیخواد ساناز ناراحت بشه من خودم بعدا از خاله عذر خواهی میکنم
سودابه بعد از کمی مکث گفت:
-باشه به شرطی که خودت بعدا براش توضیح بدی
-چشم
شب بعد پرویز و سودابه سفارشات لازم را به سها کردند و رفتند.بعد از رفتن انها سها هم ساناز را به خانه دوستش رساند و خود به منزل بازگت از خوشحالی نمیدانست چه کار کند چقدر ارزو داشت راهی پیدا کند تا به مهمانی خاله نرود و حالا خیلی راضی به نظر میرسید.
با خوشحالی سراغ کتابهایش رفت و خود را با انها مشغول ساخت وقتی سودابه و پرویز رسیدند پروانه تا انها را تنها دید با تعجب پرسید:
-پس سها و ساناز کجا هستند؟
-میبخشید پروانه جون ساناز تولد دعوت داشت سها خونه موند که ببره و بیاردش
-ولی اخه
-ببخشید دیگه خیلی معذرت خواهی کرد گفت خاله رو ببینم بازم ازش عذر خواهی میکنم
-دلم براش تنگ شده بود ولی خوب بعدا میام میبینمش
-خوشحال میشیم
سیاوش در اتاقش نشسته بود و مشغول صحبت با تلفن بود با ورود سیامک گوشی را گذاشت.سیامک مقابلش ایستاد و کفت:
-بلند شو بیا بیرون مهمونا همه اومدن
-خیلی خب تو برو من بعدا میام حالا کار دارم
-بلند شو بیا خیالت راحت نیومده
-جدی میگی؟
-اره
-چرا؟
-خاله گفت ساناز تولد دعوت داشته سها هم مونده خونه
-خوش خبر باشی سیامک جان الان میام
سیاوش سرحال و خوشحال از خبری که شنیده بود به جمع مهمانان پیوست و تا اخر شب را کنار مهمانان گذراند.



تاريخ : ٢ دی ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار