فصل ها پشت سر هم می آیند می روند و تمام می شوند

اما تمام شدنی نیست فصلِ رفتن تو و تنهاییِ من …

 

چه کسی گفته که من تنهایم ؟

من ، سکـوت ، خاطرات ، بغض و اشک همیشه با همیم …

بگذار تنهایی از حسودی بمیرد !

 

تاکنون دوستی را پیدا نکرده ام

که به اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت باشد . . .

 

 

تنهایی

تنها سهمی بود که از من دریغ نشد …



تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩٤ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

زآنــوهایم رآ بـہ آغوش ڪشیدم 

وقتـے برآے آغوش دیگرے

زآنو زدے

 

 

 

چه ساده قلبمان را دو دستی


چسبیدیم که مبادا کسی آن را بدزدد


و عاشقمان کند غافل از اینکه برای


عاشق کردنمان عقلمان را می دزدند 


و حالا ما ماندیم و قلبی که اندیشیدن بلد نیست

 

 

 

ساده می خندی

و دل من

سخت زیر و رو می شود...

مجازاتش پای خودم

دلم

آغوش ممنوع تو را می خواهد!
 
فقط تو را.


 



تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩٤ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

زمین قانون عجیبی دارد ...

هفت میلیارد آدم وفقط با یکی از آنها احساس تنهایی نمیکنی ...

وخدا نکنه که آن یک نفر هم تنهاییت بگذارد ...

آنوقت حتی با خودت هم غریبه میشوی ...

 

 

 

 



تاريخ : ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار