کمی فکر کن ، شاید مرا بشناسی ، فکر کن ببین مرا جایی ندیده ای

شاید برایت آشنا باشم ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام

کمی فکر کن ببین چشمهایم آشنا نیست، همین چشمهایی که لحظه به لحظه پر از اشک میشد

این دل شکسته را ببین ، جایی ندیده ای این دل را؟ باور کن تو خودت بودی که شکستی دلم را

باور کن این خود خودت بودی که این دل را گذاشتی زیر پا

شاید مرا میشناسی و برایت مهم نیستم ، شاید مرا نمیشناسی و نمیدانی من کیستم

من همانم که با التماس میگفتم تنهایم نگذار ، تو رفتی وحتی نگفتی خدانگهدار…

کمی فکر کن ، شاید نگاهم برایت آشنا باشد ، همان نگاهی که تو مرا به سوی خودت کشاندی

کشاندی و کشاندی و آخر هم مرا به گل نشاندی

همه چیز را به خاک سپردم و هر کاری کردم یادت باز هم در دلم ماند

آنقدر ماند تا پوسید ، مثل تارهای عنکبوت یادت همه قلبم را فرا گرفته

هر کسی مرا میبیند میگوید چه پیر شده ای ، چرا اینقدر دلگیر شده ای

موهایم سفید است و هنوز دلم مثل بچه ها ، میدانستم روزی می پیوندی به خاطره ها

نمیگویم دیگر برایم مهم نیستی ، مگر میشود کسی که روزی همه زندگی ام بود اینک برایم بی ارزش باشد؟

 مثل همان روزها ، همان لحظه ها برایم با ارزشی ، اما چه فایده

چه فایده که تو هنوز هم بی وفایی ، هنوز هم مثل همان روزها بی خیالی

انگار که مرا دیگر نمیشناسی ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام….

کمی فکر کن !!! من همانی ام که دلش را شکستی و به دلش خندیدی و رفتی….


تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

گـاهـی دلِـت مـیـخـواد هـمـه بـغـضـات

کـه جـسـارت گـفـتـن کـلـمـه هـا رو نـداری…

از تــو نـگـاهِـت خـونـده بـشـه

امـا یـه نـگـاه گُـنـگ تـحـویـل مـیـگـیـری

و یـه جـمـلـه مِـثـلـه: چـیـزی شـده ؟؟؟!
 
 
اونـجـاسـت کـه بـُغـضـتـو بـا یـه لـیـوان سـکـوتـت
 
 
 
 
 
 
سـرمـیـکـشـی و بـا لـبـخـنـد مـیـگـی : نــه هـیـچـی . . .!


تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

این روزها خیلی دلم برایت تنگ میشود حتی گریه ام آرومم نمیکنه این روزا دیگر آرامش ندارم 

این روزا من تورا کم دارم آرامشم توئی  بارها بهت گفتم که با صدایت با حرف هایت آرامش

می گیرم چرا مرا تنها گذاشتی  ببین چه به حال روزم آمده ببین که عشقت چه با حال روزم کرد

توکه دوست نداشتی گریه کنم  ببین این گریه ها برای توئه   این دردها این

غصه خوردن ها ازدوست داشتن توئه حق من ازاین عشقو دوست داشتن این نبود

حتی اگر کنارم نباشی حتی ازم دور باشی باز هم دوست دارم عزیزم

 



تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

ما مثل دفترهای قدیمی کاهی بودیم، دو به دو به هم چسبیده...

هر کداممان را که می کندند، آن یکی هم بیرون میزد از زندگی...

حالا سیمی مان کردند که با رفتن دیگری کک مان هم نگزد!

 

تـنـهـایـیـــــــــ راه رفـتـن سـخـتــــــــــ نـیـستـــــــــــ …

ولیــــــــــــــ…

مــــــــــا کـه ایـن هـمـهــــــــــ راهــــــــو بـا هــــــــــــم رفـتـیـم ...

تــنــهــایــیــــــــــ “بــرگـشـتـنـش” ســـخـــت استـــــــــــ


 

سکوتــــــــ میکنم  

بگذار حرفهـــــــــای دلـــــــــم آنقدر یکدیگر را بزنند تا بمیـــــــــرند

 

 

نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام،
در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد!
نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نــا آرام
چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد…!

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()
  • سامان | اخبار