س‍ـــــــــــــــــا ل ها دویده ام‍

با قل‍ــــــــبی معلق و پایی در هوا

دیگر ط‍ـــــــــاقت روی‍ــــــــا هایم تمام شده....

دل‍ـــــــــــــم رسیدن می خواه‍ــــــــــــد......

 

 

 

به دلتـنـگی هایـــــم دست نزن...

میشکند بغضم یک وقت...!

آنگاه غرق میشوی در سیلاب اشکهایی که دلیل روان شدنش

ت‍ــــــــــــو هستی...

 

 

سقف آسمان دلــــــــــــــــــم سخت ترک برداشته...

     قدری آرام تر قـــــــــــدم بردار...

سقفش به جهنم....

     میترسم پـــــــــــــــــــــای تـــــو را بخراشد...

 

 

حـالا کـه رفـتــه ای ...

سـاعـتـهــا بـه ایـن می انـدیشــم کـه چــرا زنــده ام هـنــوز !!؟

مـگه نـگفـتــه بـودم بـی تــو میـمیــرم !

خــدا یــادش رفـتــه اســتـــــ  مــرا بـکشـد ...

یـا تــو قـرار اسـتـــــ  بـرگــردی ؟!....



تاريخ : ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۸:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

امــروز
یادمــ افتــاد
دفتــر خاطراتـــی که خیلـــی وقتــ استــ
چیزی در آن ننوشته ام
بــا خودمــ میگویمــ :
" فکرشــ را بکن یک روز میمیری او میمانــد و ایـن دفتــر "
دلمــ میســوزد برای تــو
که میشکنــی روزی که مـن نیستمــ
تــو ایـن دفتــر را میخوانی
خــرد میشوی
وقتــی میفهمـی
چقــدر دوستتــ  دارم...



تاريخ : ۱٧ دی ۱۳٩۳ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

بزرگتــرین اشتبــاه یک مـَرد اینـه کـه


بـه مَـرد دیگـه ای فرصـت ایجــاد لبخـند


روی لبهـای زنِ موردِ علــاقه اش رو بـده



تاريخ : ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()
گاهی فقط دلت میخواهد
زانو هایتــ را تنگــ در آغــوش بگیری ...
گوشـﮧ تریـن گوشـﮧ ای کـﮧ می شناسی بنشینی
و فقـط نگاه کنی...
چقـدر دلت برای یکــ خیال راحت تنگـــ می شود...

 



تاريخ : ۱٧ آذر ۱۳٩۳ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

صدای ما رو

از پشت شیشه ی مانیتور می شنوید...

مانیتوری که همین الان خیلیا پشتش بغض دارن

مانیتوری که الان خیلیا

دستشون زیر چونشونه

در ضمن !

پشت همین مانیتور هم خیلیا دلشون گرفته !

 



تاريخ : ۱٧ آبان ۱۳٩۳ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

گاهی چقدر دلم هوس شیطنت میکند…

 

از همان شیطنت هایی که حرف تو پشت بند آن باشد که بگویی:

 

مگه دستم بهت نرسه…

 

 

 



تاريخ : ۱٧ مهر ۱۳٩۳ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

 غصه مرا کشت!!!!

وقتی دیدم دست به سینه ایستادی

و من تمام راه را برای اغوشت دویده بودم

 

 



تاريخ : ۱٧ شهریور ۱۳٩۳ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

 

در آغـوشــــ مـن دسـتـانـشـــــ را بـاز نـکـرد ..

امــا ....

در آغـوشــــ دیـگـری کـمـربـنــدشـــــ را بــاز کـرد ..!!!

 

 


آغـوش تـو کـه بـاشـد ...

خـواب دیـگــر بـهـانـه ای بـرای خـسـتـگـی نـیسـتــــ ـ

و تـپـش هـای قـلبـت میشـود لالایـی کـودکـانـه ام

کـنــارمــــــ  بـمـــان ....!!

مـیـخــواهـمــــــ

صـبـح چـشـمـانـمــــــ

در نـگـاه تــــو

بـیــدار شــود ...

 

 




تاريخ : ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

کسی را دارم....
که انقدر برایم کسی هست که
نگاهم دنبال کسی نیست
و
هزاران بار فریاد زده ام و میزنم که دیگر
کسی به چشمانم نمی آید "هرگز"
و هیچ نگاهی،
دلم را نمی لرزاند "هرگز"
تنها یک نفر هست که همانند
گنجینه ای گرانبها در دلم جای گرفته !
انسان که سهل است،
وجودش را به دنیا هم نمی دهم!



تاريخ : ۱٩ تیر ۱۳٩۳ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

دیـگـر نـه اشـــکــهــایـم را خـواهـی دیـد...

نـه الــتــمـــاسـ هـایـمـ را...

و نـهـ احــــســـاســـات ایـن دلـ♥ــ لـعـنـتـی را …

بـه جـای آن احـســاســی کـهـ کــشـتـیـ ، درخـتـیـ از غـــــــرور کـاشـتم



تاريخ : ۱٢ خرداد ۱۳٩۳ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()
کمی فکر کن ، شاید مرا بشناسی ، فکر کن ببین مرا جایی ندیده ای

شاید برایت آشنا باشم ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام

کمی فکر کن ببین چشمهایم آشنا نیست، همین چشمهایی که لحظه به لحظه پر از اشک میشد

این دل شکسته را ببین ، جایی ندیده ای این دل را؟ باور کن تو خودت بودی که شکستی دلم را

باور کن این خود خودت بودی که این دل را گذاشتی زیر پا

شاید مرا میشناسی و برایت مهم نیستم ، شاید مرا نمیشناسی و نمیدانی من کیستم

من همانم که با التماس میگفتم تنهایم نگذار ، تو رفتی وحتی نگفتی خدانگهدار…

کمی فکر کن ، شاید نگاهم برایت آشنا باشد ، همان نگاهی که تو مرا به سوی خودت کشاندی

کشاندی و کشاندی و آخر هم مرا به گل نشاندی

همه چیز را به خاک سپردم و هر کاری کردم یادت باز هم در دلم ماند

آنقدر ماند تا پوسید ، مثل تارهای عنکبوت یادت همه قلبم را فرا گرفته

هر کسی مرا میبیند میگوید چه پیر شده ای ، چرا اینقدر دلگیر شده ای

موهایم سفید است و هنوز دلم مثل بچه ها ، میدانستم روزی می پیوندی به خاطره ها

نمیگویم دیگر برایم مهم نیستی ، مگر میشود کسی که روزی همه زندگی ام بود اینک برایم بی ارزش باشد؟

 مثل همان روزها ، همان لحظه ها برایم با ارزشی ، اما چه فایده

چه فایده که تو هنوز هم بی وفایی ، هنوز هم مثل همان روزها بی خیالی

انگار که مرا دیگر نمیشناسی ، منی که روزی همه زندگی ات بوده ام….

کمی فکر کن !!! من همانی ام که دلش را شکستی و به دلش خندیدی و رفتی….


تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

گـاهـی دلِـت مـیـخـواد هـمـه بـغـضـات

کـه جـسـارت گـفـتـن کـلـمـه هـا رو نـداری…

از تــو نـگـاهِـت خـونـده بـشـه

امـا یـه نـگـاه گُـنـگ تـحـویـل مـیـگـیـری

و یـه جـمـلـه مِـثـلـه: چـیـزی شـده ؟؟؟!
 
 
اونـجـاسـت کـه بـُغـضـتـو بـا یـه لـیـوان سـکـوتـت
 
 
 
 
 
 
سـرمـیـکـشـی و بـا لـبـخـنـد مـیـگـی : نــه هـیـچـی . . .!


تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

این روزها خیلی دلم برایت تنگ میشود حتی گریه ام آرومم نمیکنه این روزا دیگر آرامش ندارم 

این روزا من تورا کم دارم آرامشم توئی  بارها بهت گفتم که با صدایت با حرف هایت آرامش

می گیرم چرا مرا تنها گذاشتی  ببین چه به حال روزم آمده ببین که عشقت چه با حال روزم کرد

توکه دوست نداشتی گریه کنم  ببین این گریه ها برای توئه   این دردها این

غصه خوردن ها ازدوست داشتن توئه حق من ازاین عشقو دوست داشتن این نبود

حتی اگر کنارم نباشی حتی ازم دور باشی باز هم دوست دارم عزیزم

 



تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

ما مثل دفترهای قدیمی کاهی بودیم، دو به دو به هم چسبیده...

هر کداممان را که می کندند، آن یکی هم بیرون میزد از زندگی...

حالا سیمی مان کردند که با رفتن دیگری کک مان هم نگزد!

 

تـنـهـایـیـــــــــ راه رفـتـن سـخـتــــــــــ نـیـستـــــــــــ …

ولیــــــــــــــ…

مــــــــــا کـه ایـن هـمـهــــــــــ راهــــــــو بـا هــــــــــــم رفـتـیـم ...

تــنــهــایــیــــــــــ “بــرگـشـتـنـش” ســـخـــت استـــــــــــ


 

سکوتــــــــ میکنم  

بگذار حرفهـــــــــای دلـــــــــم آنقدر یکدیگر را بزنند تا بمیـــــــــرند

 

 

نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام،
در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد!
نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نــا آرام
چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد…!

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

گـاهـی بــاید رفـت و بعضـی چیــزهای بردنـی را بـا خـود بــرد ،
مـثل یـــــاد ،مـثل غــرور ،
و آنچــه ماندنـیست را جــا گــذاشت ،
مـثل خاطرات،مـثل لبـخند ،
رفـتنت ماندنــی مــی شود ، وقتــی کـه نبــاید بـروی !

 

 

اینقدر خیره میشدند به لحظه های شیرینمان
که اینـــک
فقط خاطره های خوش عذابم میدهتد
ولی من که به شوریِ چشم اعتقاد نداشتم . . !

 

 

ﯾﮑـــــﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﻪ !!
ﯾﮑـــــﯽ ﮐﻪ ﺁﺩﻣﻮ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﻪ ،
ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼــﯿﮑﺶ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﻪ .. .
ﯾﻪ ﺟــــــﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻝ ﺁﺩﻡ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﮐﻨﻪ ؛
ﯾﻪ ﺟـــــﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﯿﭽــــﮑﺲ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻠﺪ ﻧﺒــﺎﺷﻪ …
ﯾﮑــــــﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﻪ !



تاريخ : ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()
بیـــشتر آدم ها
تجربه ی یک شب تا صبح نخــوابیدن رو دارند
یک شب تا صبح تـــوی جا غلت زدن
و چشم بـر هم نگـــذاشتن
......
بیـــشتر آدم ها
همــان شب بین دو راهی عقـــل
و احســاسشون به فنـــا رفتـــن
و دیگر هیــــچ وقت
زندگی نــکردن
فقــط زنده بــودن ...


تاريخ : ٧ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

دلم تنگ شده برا روزایی که:

شبا اس میدادی" مال خودمی "

روزا بیست بار اس میدادی" دوست دارم "

ولی قهر میکردم،قبل از اینکه بخوابی اس میدادی" آشتی نکردیمااااااا "

" هنوز قهری "

دلم تنگ شده لعنتی . .

 

 


اکسیژن میخواهم چکار . . .

وقتی دلیل نفس کشیدنم به راحتی از من گذشت . . .

 

 

 

یه وقتا دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه

بدی هاش یادت میره

نامردیش یادت میره

بی محبتی و رفتارسرد و تلخش یادت میره

وقتی با بیرحمی تنهات گذاشت یادت میره

فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه...!

شرمندم اگه دیگه زیاد جواب کامنت هاتونو نمیدم یا سر نمیزنم... راستش تعداد کامنتاتون خیلی زیاده منم یه مدته زیاد حال وحوصله ندارم امیدوارم به دل نگیرین هرکی هم میخواد لینکش کنم یا به وبش سر بزنم زیر همین پست کامنت بذارهقلب



تاريخ : ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()

میـ شـــود کمــی بهـ یادمـ بآشـی؟...

میـ دآنــمـ {!}

کــآر دآری {!}

سرت شلــوـغ اَسـت {!}

میـ دآنــمـ دوبـآره عآشـق شــده اـی{!}

همیــن کـه فقـط لحظــه اـی بـه ذهنـت خطـور کنــد ،

یــک جآیی،..

کســی قــبـل خوآبــ ـش

                                              بــ

 یــآدت گریهمیـ 

کـنـد

کآفیــست...



تاريخ : ٩ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مــــــریــــم بـــابــــایی | نظرات ()
  • سامان | اخبار