این وبلاگ حکایت همان لحظه های دلتنگی بدون توست ...

تویی که با رفتنت همه ی لحظه های شیرین زندگیمو ازم گرفتی

منی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشم و نه از رفتن کسی داغون ....

من آدم حسابی نیستم ...

من آدم بی معرفت و نامردی نیستم فقط زمانی یکی وارد زندگیم شد

که همه ی باورامو از بین برد ...

همشو....

 

چه حقیرند مردمی که نه جرأت دوست داشتن دارند و نه اراده‌ی دوست نداشتن 
و نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن 
و مدام شعر عاشقانه می‌خوانند

 و تراژدی غم‌انگیز انسان این است که آنچه هست، نباید باشد 
و آنچه باید باشد، نیست و همه حرف‌ها همین است وهمه‌ی دردها همین جا است. 
درد روح این است و این است که: «انسان شقایقی است که با داغ زاده است.» 

دکتر شریعتی

_ID Instagram : marmar_ag

 



تاريخ : ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

برای دل خودم می‌نویسم …

برای دلتنگی‌هایم

برای دغدغه‌های خودم

برای شانه ای که تکیه گاهم نیست !

برای دلی که دلتنگم نیست …

برای دستی که نوازشگر زخم‌هایم نیست …

برای خودم می‌نویسم !

بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست !



تاريخ : ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشن...
یه روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره که میخوای طلاقش بدی؟
گفت: یه مرد هیچ وقت عیب زنشو به کسی نمیگه...
وقتی از هم جدا شدن پرسیدم چرا طلاقش دادی؟!
گفت آدم، پشت سر دختر مردم حرف نمیزنه...
بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد...
یه روز ازش پرسیدم خب حالا بگو چرا طلاقش دادی؟
گفت: یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمیزنه...
یادمان نرود کثیفترین انسان کسی است که راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد.
اگر پشت سر یک زن بد شنیدید بدانید دو حالت دارد:
اگر گوینده مرد است؛ بی شک توانایی به دست آوردن او را نداشته است! 
اگر زن است بدانید توانایی رقابت با او را نداشته!
فروغ فرخزاد


تاريخ : ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
◈ مـــــــــــیدانم 
◈دیگر برایم نیــــــــــستی
◈امــــا
◈دلی که تنگ باشد این حرف هــا را نمیــفهد
◈مهربانتر از من دیدی نشانم بده
◈کســی که بارها بسوزانیش
◈و باز هم با عشق صدایت  کند 
◈به من قول بده
◈در تمامی سال هایی که باقییست
◈تا ابد . . .
◈مواظب خودت باشی
◈حتی اگر نباشم که یاد آوری ات کنم


تاريخ : ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
.
آدم‌ها گاهی می‌شکنند.... ولی این طوری نیست که شکستن‌شان صدای تِق داشته باشد
و همه بفهمند که فلانی فلان ‌روز فلان ‌جا شکست !
شکستن آدم‌ها را شاید فقط بشود دیـد،
از خنده‌های یهویی شان که وسط جمع تحویل اطرافیان می‌دهند
یا حتی توی آینه به خودشان،
از تعداد موهای سفیدشان که یهو در گوشه‌ ای از سرشان پیدا میشود،
و شاید هم از قیافه‌شان که کمرنگ‌تر می‌شود
و خودشان که هر چه پرهیاهوتر می‌شوند در ظاهر،
در کنج‌شان بیشتر چال‌ می‌شوند و بی‌صداتر و آرام‌تر از همیشه‌شان ...
شکستن آدم‌ها را نمی‌شود شنید،
می‌شود "دیــد" که فلانی نه دیگر مثل قبلش و نه دیگر مثل خودش، هیچ کدام نیست ...!!!!


تاريخ : ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٧:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
به مردی دل ببند که از علاقه اش به خودت مطمئنی قانون ِ رابطه ها این است👇
مرد باید عاشق تر باشد❤
مرد است که باید برای داشتنت تلاش کند
مرد است که باید پر باشد از نیاز ِ به تو
مرد است که باید بجنگد
تو چرا نشستی کنج اتاق و زانوهایت را بغل گرفتی
و اشک میریزی و روزهایت را آتش میزنی.هان؟
چند سالت است مگر!? 
اینکه مینویسی خسته شده ای..❌
اینکه مینویسی دیگر کشش ندارى
این فاجعه است ! میفهمی؟فاجعه
این روزهایت، بهترین روزهایت هستند
حالاست که باید بخندی ،
حالاست که باید رها باشی و آزاد
حالاست که باید دخترانگی کنی
نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنج اتاق
و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی
برای نداشتن ِ مردی که حواسش هم به تو نیست
برگرد دختر
برگرد به زنــدگی


تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

حرف‌هایی هست‌ برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی‌گوییم.. 
و حرف‌هایی هست برای نگفتن،

 حرف‌هایی که هرگز‌ سر‌ به ابتذال گفتن فرود نمی‌آورند.

حرف هایی شگفت زیبا و اهورایی همین‌هایند و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد، 

حرف‌های بی‌تاب و طاقت‌فرسا، که هم‌چون زبانه‌های بی‌قرار آتش‌اند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند؛ 
کلماتی که پاره‌های بودن آدمی‌اند. 
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند، یافته می‌شوند و در صمیم وجدان او آرام می‌گیرند.. 
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند.. 
و اگر او را گم کردند، روح را از درون به‌ آتش می‌کشند و دمادم، حریق‌های دهشتناک عذاب بر می‌افروزند.



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

انســانها تنهــائیت را پر نمےڪنند …
فقط خلــوتت را مےشڪنند
هر چه انســانهای اطرافت بیشتر باشند ،
خلوتت آشفته تر
و تنهــائیت تنهاتر مےشود…



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

روانیه این شعرم

رهروان کوی جانان سرخوش‌اند

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

 

جان عاشق، سر به فرمان می‌رود

سر به فرمان سوی جانان می‌رود

 

راه کوی می‌فروشان بسته نیست

در به روی باده‌نوشان بسته نیست

 

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستی ما در سر ما عشق ماست

 

دل ز جام عشق  او شد می پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

 

ما به سوی روشنایی می‌رویم

سوی آن عشق خدایی می‌رویم

 

دوستان! ما آشنای این رهیم

می‌رویم از این جدایی وارهیم

 

نور عشق پاک او در جان ما

مرهم این جان سرگردان ما

 



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

لحظه دیدار نزدیک است 
باز من دیوانه ام، مستم 

باز می لرزد، دلم، دستم 
باز گویی در جهان دیگری هستم 

 

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست
آبرویم را نریزی،دل
– ای نخورده مست –
لحظه دیدار نزدیک است


تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

مــــــــن زخمــــــــهای بی نظیری به تــن دارم

اما تــــ ـــــو مهــــربان تــــرینشان بودی،

عمیـــــق تــــرینشان، عــــزیــــــــز تـــرینشان!

بعــد از تــــ ـــو آدم ها

تنها خــــراش های کوچکی بودند بــر پوستـــــم

که هیچ کـــــــدامشان به پای تـــــ ــــــو نــــــرسیــدند

به قلبــــــم نـــــــرسیدند . . . !



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

 

پـــــاره ی تنم به تن دیگری رفتــــی...

عــــآدتم را که میدانی؟؟؟؟

چندشم میشود لباسی که به تن دیگری رفته

را بپوشَـــــــــــم....

تَــــک پرم نماندی...خیــــآلی نیست...

دیگری پرپرت میکند،شک نکن...

دلتنگی هایم...دلخوریهایم...وَ

 تَـــــــمام اشکهایم بماند برای بعد...

تنهـــــآ به من بگــــــــو:

بـــآ او چگونه میگذرد..که با من نمیگذشت؟؟؟؟)



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

من تنهـــــــایی را دوســــت دارم…

تنها کِ باشی ۱۰۰ سال یه بار موبایلت رو می زنی تو شارژ…

تنهآ کِ بآشی قهوه ات هرگز سرد نمی شود …

تنهآ کِ بآشی نور زیآد است …

تنهآ کِ بآشی دیرتر شب می شَود …

تنهآ کِ بآشی همه خُوشحآلنَد …

تنهآ کِ بآشی موهایَت رآ مُرتب نمی کنی …

تنهآ کِ بآشی شیشه عَطرِت پربآقی می ماند ..

تنهآ کِ بآشی بهمن هم مارلبروست . . .

تنهآ کِ بآشی هیچ چیز خنده دآر نیست . . . !

تنهایی خوبـــــــــــه …



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

این روزها در خودم به دنبال یک کلیک راست میگردم

تا از خودم یک copy بگیرم و کنار خودم paste کنم

شاید از این تنهایی خلاص شدم…

 

تنها یک تنها میداند

تنهایی تنها درد یک تنها نیست

 

دلم خوش نیست غمگینم . . .

کسی شاید نمیفهمد کسی شاید نمیداند . . .

کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی

تو میخوانی فقط شعری و زیر لب آهسته میگویی :

عجب احساس زیبایی … ! تو هم شاید نمیدانی … !

 

باور کن فرق بزرگیست میان کسی که

تنها مانده با کسی که تنهایی را انتخاب کرده…

 

تنهایی یعنی بعضی اشکای بی دلیل ،

بی‌بهانه ،

یه دفعه‌ای

نصف‌ شبی

عجیب آدم رو آروم میکنه…

 



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

فصل ها پشت سر هم می آیند می روند و تمام می شوند

اما تمام شدنی نیست فصلِ رفتن تو و تنهاییِ من …

 

چه کسی گفته که من تنهایم ؟

من ، سکـوت ، خاطرات ، بغض و اشک همیشه با همیم …

بگذار تنهایی از حسودی بمیرد !

 

تاکنون دوستی را پیدا نکرده ام

که به اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت باشد . . .

 

 

تنهایی

تنها سهمی بود که از من دریغ نشد …



تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩٤ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

زآنــوهایم رآ بـہ آغوش ڪشیدم 

وقتـے برآے آغوش دیگرے

زآنو زدے

 

 

 

چه ساده قلبمان را دو دستی


چسبیدیم که مبادا کسی آن را بدزدد


و عاشقمان کند غافل از اینکه برای


عاشق کردنمان عقلمان را می دزدند 


و حالا ما ماندیم و قلبی که اندیشیدن بلد نیست

 

 

 

ساده می خندی

و دل من

سخت زیر و رو می شود...

مجازاتش پای خودم

دلم

آغوش ممنوع تو را می خواهد!
 
فقط تو را.


 



تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩٤ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()

زمین قانون عجیبی دارد ...

هفت میلیارد آدم وفقط با یکی از آنها احساس تنهایی نمیکنی ...

وخدا نکنه که آن یک نفر هم تنهاییت بگذارد ...

آنوقت حتی با خودت هم غریبه میشوی ...

 

 

 

 



تاريخ : ۱٢ فروردین ۱۳٩٤ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مـــریـــم | نظرات ()
  • سامان | اخبار